جمعه ۸ آذر ۱۳۸۱ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 29, 2002
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
يادداشتي بر رمان «موش و گربه» ، اثر گونتر گراس، ترجمه كامران فاني
• موش در ظاهري ترين لايه رمان در قالب سيب آدم «مالكه» نمود پيدا مي كند، اما در لايه هاي بعدي معاني متعدد مي گيرد
۷ آسمان
يادداشتي بر رمان «موش و گربه» ، اثر گونتر گراس، ترجمه كامران فاني
موش بيدار شد و گربه مفهوم گرفت
• موش در ظاهري ترين لايه رمان در قالب سيب آدم «مالكه» نمود پيدا مي كند، اما در لايه هاي بعدي معاني متعدد مي گيرد
099618.jpg
گونترگراس ـ داستان نويس، شاعر و نمايشنامه نويس آلماني ـ قبل از آن كه در اكتبر ،۱۹۹۹ پس از انتظاري كه ساليان دراز وجود داشت، و پيش از آن كه سرانجام به دريافت جايزه ادبيات نوبل مفتخر شود، از شهرت و افتخار كافي برخوردار بود. عمدتاً سه اثر بر جاي ماندني عامل اين شهرت و اعتبار محسوب مي شود: «طبل حلبي»، «موش وگربه» و «سال هاي سگي» . مطالب زير نگاهي دارد بر رمان «موش وگربه» اثر جاودانه «گونترگراس».
نام شخصيت اصلي رمان «موش وگربه» مالكه است. مالكه شخصيتي چند وجهي و بسيار خاص كه در طول رمان خصوصيات متعدد و متفاوتي را از خود بروز مي دهد. بارزترين ويژگي اين شخصيت جذاب داستاني كه به او چهره اي متفاوت مي بخشد، غده تيروئيد يا سيب آدمي بسيار بزرگ است. رمان در ميان بازي دبيرستان شروع مي شود. مالكه در اين برهه به فعاليت هاي ورزشي علاقه اي ندارد و بي خيال در كنار زمين بازي خوابيده است. كشمكش اصلي رمان درست در لحظه اي آغاز مي شود كه توجه يك بچه گربه، به سيب آدم مالكه جلب مي شود كه با هر دم و بازدم چون موشي مي جنبد. يكي از همكلاسي ها گربه را به سمت مالكه مي راند، و گربه كه سخت مجذوب جنبش گلوي برجسته مالكه شده، خيز بر مي دارد و مي پرد روي موش او؛ از طرفي عنوان رمان «موش وگربه» است كه از لحاظ تكنيكي انتخابي بسيار هوشمندانه به شمار مي رود. رويارويي موش وگربه در واقع تركيبي است كه نويسنده عناصر رمان را براساس آن مي چيند و اين كشمكش پنهان و آشكار را جابه جا و به صور مختلف طوري به كار مي برد كه هر بار در ساختمان زيبايي شناختي اثر نقشي خاص را بازي مي كند. در اين صحنه، گربه در معناي واقعي به كار آمده و همچنين كار برد موش كاملاً وجه تشبيهي دارد. يعني خواننده مي داند كه يك وجه تشبيه برجستگي گلوي مالكه است و وجه ديگر تشبيه موش است. اين نكته را بخاطر داشته باشيد تا اندكي به ويژگي هاي روحي و شخصيتي مالكه بپردازيم.
مالكه در ابتداي رمان بي دست و پا و خجالتي ظاهر مي شود. به نظر مي آيد كه ترجيح مي دهد تنها باشد و از شركت در حركت هاي جمعي اجتناب مي كند، حتي براي معافيت از شركت در تمرين هاي كلاس ورزش گواهي دكتر مي آورد. اما ناگهان با ديدن شناي همكلاسي هايش در دريا، وشنيدن داستان هايي كه از كشتي نيمه مغروق مي گويند، شنا ياد مي گيرد و با كسب مهارتي حيرت انگيز در غواصي همه را حيرت زده و وادار به تحسين مي كند.
در رمان نشانه هاي بيشماري وجود دارد كه نشان مي دهد برجستگي گواتر مانند گلوي مالكه براي صاحبش معضل روحي عميقي ايجاد كرده و او را منزوي كرده است، و درواقع شركت در حركت جسمي شناي همكلاسي ها در دريا اولين تلاش مالكه براي خروج از اين انزواست.
راوي بارها مي گويد كه موتور محركه مالكه همين برجستگي گواتر مانند يا همان موش اوست، بلافاصله فضايي پديد مي آيد كه موش و گربه معني عميق تري مي يابند. بنابراين در اين مقابله غواصي و معاشرت با همكلاسي ها، نقش گربه اي را بازي مي كند كه موش مالكه را نشان كرده است و مالكه درگير و دار رويارويي اين موش و اين گربه به يادگيري شنا و غواصي مي پردازد. بنابراين آن چه مالكه را به پيش مي راند، اين است كه هر بار در مجادله موش و گربه، كدام گربه يا چه گربه اي براي موش او كه درگلويش تجلي پيدا كرده، دندان تيز كرده است اين كنش و واكنش روحي مالكه در اجزاي بسياري از رمان نمود پيدا مي كند. براي مثال مي توان از خيل اشيايي نام برد كه مالكه با بند كفش از گردنش مي آويزد. مجموعه اي شامل پيچ گوشتي، دربازكن و چند جور مدال.
از لحاظ روانشناختي انگار مالكه همه اينها را به گردن مي آويزد تا نگاه ديگران را از گلويش، سيب آدم، و موش وجودش بگرداند. يا مثال بهتر ابداع زينتي به نام «پوم پوم» است كه از دو گوي پشمي ساخته شده و به وضوح روشن است كه مالكه از آن براي پوشانيدن گلويش استفاده مي كند. اصلاً تلاش بي وقفه مالكه براي پوشاندن گلويش مخصوص مكان يا زمان خاصي نيست، تابستان ها با بستن دگمه يقه و زمستان ها با بستن شال گردن وسواس در استفاده از سنجاق قفلي و دقيق و مرتب نگه داشتن شال روي گردن، به نحوي كه موش بيچاره مطلقاً پيدا نباشد.
نكته جالب و شاخص اين است كه مالكه در اين كار نوعي نبوغ از خود نشان مي دهد. در «پوم پوم» چنان عمل مي كند كه اين نوع تن پوش در سراسرآلمان موردتوجه واستفاده قرار مي گيرد و يا به اصطلاح مد مي شود. يا توجه بفرماييد به فاصله اي كه مالكه طي مي كند تا از قالب يك دانش آموز دست و پا چلفتي در بيايد و برسد به حدي كه به قول راوي در مدرسه تبديل به افسانه بشود.
مالكه اي كه حتي دوچرخه سواري بلد نبود و كسي تحويلش نمي گرفت، ناگهان درغواصي چنان مهارتي از خويش نشان مي دهد كه خواه ناخواه نقش رهبر را درجمع دوستانش به عهده مي گيرد.
با چنين ويژگي هايي، ديگر كيست كه به گواتر مالكه، توجه كند. اما براي هر حيطه اي پاياني وجود دارد چنان كه مالكه روزي به پايان محوطه اي رسيد كه «پوم پوم» در اختيارش گذاشته بود. وقتي كه پوم پوم چنان همه گير شد كه ديگر نمي توانست نقشي را بازي كند كه از ابتدا براي آن ساخته شده بود، ديگر به چه درد مي خورد؟ مالكه هميشه نياز به چيزي يگانه و بي مانند داشت كه كسي نتواند نگاهش را از آن برگيرد و چشمش به گلوي او بيفتد. درست به همين دليل است كه مالكه خستگي ناپذير پس از سخنراني اولين قهرمان جنگ در مدرسه ـ همان ستوان خلباني كه بعدها در جنگ كشته مي شود ـ ناگهان بر افروخته مي شود.
اجازه بفرماييد صحنه را دوباره مرور كنيم. اولين عكس العمل مالكه پس از ورود به سالن سخنراني اين است كه پوم پوم هايش را باز مي كند و يك جايي زير پايش گم و گور مي كند. البته پيش از آن هم با بي ميلي از آن استفاده مي كرده و همانطور كه گفته شد دليلش استفاده عموم دانش آموزان مدرسه از اين زينت است.
«مالكه روي نيمكت جلوي من و شيلينگ نشسته بود. مي ديديم كه گوشهايش رنگ سرخ شفاف شعله ور به خود گرفته است؛ شق و راست تكيه داده بود و مي ديدمش كه چپ و راست با چيزي روي گردنش ور مي رود؛ بعد آن را كشيد توي دهانش كرد و آخر هم زير نيمكت غلتاندش: يك چيز پشمي بود: پوم پوم بود، فكر مي كنم. سبز و قزمز» اما دليل بي قراري مالكه چيست؟ بگذاريد به اولين صحنه بعد از سخنراني بپردازيم. سخنراني توان به پايان مي رسد و دانش آموزان آن قدر به شوق مي آيند كه سراز پا نشناخته كف مي زنند. «مدتها كف زديم، هوار كشيديم و پا كوبيديم. فقط وقتي كه دستهايم داغ و ملتهب شده بود، متوجه شدم كه مالكه تكيه داده و در اين هلهله و تشويق شركتي ندارد.» چرا؟ چرا مالكه دراين شور و شوق شركت نمي كند؟ آيا باز هم اين دوست قديمي ما گربه نيست كه براي موش مالكه كمين كرده است؟ به زودي درمي يابيم كه حدس مان درست است و اين بارگربه در لباس وقالب مدال به سراغ مالكه آمده است. وقتي كه راوي پي جوي مالكه مي شود و عاقبت او را پيدا مي كند، مالكه به تعداد هواپيماهاي دشمن كه خلبان قهرمان سخنران منهدم كرده اشاره مي كند و مي گويد «پس حالا هركي مدال مي خواد بايد كيسه چهل تايي بدوزه. وقتي شروع كردن. وقتي تا فرانسه و شمال پيش رفتن، بيست تا كافي بود ـ اگه اوضاع همينطور پيش بره...» اين بار مالكه دريافت كه او پوم پوم فقط چيز مسخره اي است كه از دو گلوله پشمي درست شده است و حالا همه گير شده ديگر نمي توان و شايسته آن نيست كه نگاه ها را از موش او بگرداند.
به همين دليل است كه در تابستاني كه از راه مي رسد ديگر علاقه اي به شنا و غواصي ازخودش نشان نمي دهد. تنها چيزي كه مي تواند او را سر ذوق بياورد پيدا كردن مخفيگاهي اختصاصي در گوشه كنارهاي يك كشتي غرق شده در اعماق دريا است،امتيازي كاملاً منحصر به فرد كه به شكلي استثنايي مي تواند مالكه را ارضا كند. او فقط چيزي را مي پسندد كه يگانه باشد. تنها چيزي كه منحصر به او باشد مي تواند موش را آدم كند. مالكه از اين پس با مخفيگاه استثنايي اش مشغول مي شود و به طرزي استثنايي به آراستن آن مي پردازد، آن قدر استثنايي كه تنه به افسانه مي زند. ديگر تحسين حلقه دوستان از حد مي گذرد. مالكه غير ممكن ها را ممكن مي كند. احساس دوستان نسبت به او ملغمه عجيبي است از تحسين و ستايش كه گاهي بارقه هايي ازتحقير با آن مي آميزد. اما شايد حسي كه اغلب برهمه اينها مي چربد نوعي ترس باشد كه از برخورد با يك چيز عظيم در آدم ايجاد مي شود. به زودي با سخنراني قهرمان ديگري كه ازجنگ برگشته، موش مالكه آرامشش را از دست مي دهد و دوباره به تكاپو مي افتد. اين فارغ التحصيل سابق مدرسه اينك فرمانده يك زير دريايي آلماني است. سخنران پس از پايان سخنراني كوتاه نمي آيد و تصميم مي گيرد به ياد گذشته در فعاليت هاي زنگ ورزش شركت كند. در اين ميانه اتفاقي مي افتد كه همه را به حيرت مي آورد. مدال فرمانده را مي ربايند. راوي به زودي مي فهمد كه غير از مالكه هيچ كسي قادر به انجام اين كار نيست. اينجاست كه مالكه با لقبي كه لايق آن است ملقب مي شود: «مالكه كبير». اما حتي مدال فرمانده زير دريايي براي مالكه كافي نيست او نقش ديگري در سردارد. به ديدار مدير مدرسه مي رود، مدال را به او مي دهد و اقرار مي كند او را اخراج و به مدرسه ديگري منتقل مي كنند.
راوي از مالكه دور مي ماند. در اين فاصله مالكه و راوي هر دو دبيرستان را به پايان مي رسانند و به خدمت سربازي فراخوانده مي شوند. مالكه زودتر از راوي به جبهه هاي جنگ فرستاده مي شود و به سرعت از يك سرباز ساده به يك پديده تبديل مي شود. به يك قهرمان جنگ. به او هم مدال مي دهند و قرار مي شود مالكه هم مثل قهرمانهاي پيشين درسالن اجتماعات مدرسه قديمي اش سخنراني كند. راوي رمان هم كه از ماوقع مطلع مي شود مرخصي مي گيرد و به موقع خودش را مي رساند تا در مراسم سخنراني دوستش در مدرسه حضور داشته باشد. راوي در راهرو مدرسه پس از سالها مالكه را مي بيند و با كنجكاوي و دقت او را برانداز مي كند. به وصف مالكه دراين صحنه توجه بفرماييد:
«موش سرسام گرفته كجاست؟ پشت اتاق كنفرانس. و آنجا در انتهاي راهرو پشت به پنجره اي روشن، ميان اتاق دفتر دار و اتاق مدير، مالكه كبير ايستاده بود ـ بي هيچ موشي، چه از گردنش چيزي واقعاً خاص آويزان بود، تعويذي، آهن ربايي، شبدر چهار برگ لعاب گرفته اي، چيزي كه من هرگز نامش را نخواهم برد. و موش؟ او خوابيده بود، در تابستان به خواب زمستاني فرو رفته بود.»
ملاحظه مي فرماييد كه براي مالكه موضوع موش هميشه مطرح است. همان طور كه راوي مي گويد موش موتور محركه مالكه است و حالا موش به خواب رفته است. چرا؟ معلوم است: بخاطر مدالي است كه به سينه دارد. اين بارگربه مدال موش مالكه را به خواب برده است. به محض اينكه مدير مدرسه از سخنراني مالكه ممانعت مي كند موش مالكه از خواب بر مي خيزد و دوباره همه چيز شروع مي شود. اين بار موش مالكه تنها به سيلي زدن به «كلوزه» مديرمدرسه آرام مي شود.
تا به اينجا ممكن بود خواننده تصور كند كه مالكه مي خواسته دنيا را به آب و آتش بكشد تا مدال شجاعت دريافت كند. اما ناگهان اين توهم فرو مي ريزد و مالكه همه چيز را رها مي كند و از اين پس فراري محسوب مي شود و تازه مجبور مي شود از ترس دژبان هاي فاشيست خودش را پنهان كند. از اين پس موش بي قرار لحظه اي از تكاپو باز نمي ايستد و پاياني حيرت انگيز را براي رمان رقم مي زند. مالكه تصميم مي گيرد به نهانگاه دوران نوجواني اش دراعماق درياي بالتيك برود، اتاقكي در قسمت مغروق كشتي كه هنوز اندك هوايي براي تنفس دارد. نهانگاه ايده آلش كه به طرزي آرماني آراسته شده است و نمونه اعلاي آرمانها و علايق مالكه است.
راوي هم مثل هرجاي ديگري از رمان كه به او اجازه داده شده، در كنار اوست، همان طور كه «سانچو» همراه «دن كشيوت» بود. حالا در صحنه اي هستيم كه با قايق به سمت كشتي نيمه مغروق و نهانگاه مالكه مي روند. راوي به مالكه نگاه مي كند. به اين وصف توجه بفرماييد: «گربه اي درساحل ديده نمي شود. اما موش با پاهاي ريزش تند مي دود.» موش مالكه بيدار است و انگاراين بار هوشيارتر از هميشه. در راه مالكه حرف مي زند، از سخنراني كه دلش مي خواسته درمدرسه به انجام برساند و از تجربه غريبش در جنگ، از درك خارق عادتش از ابديت، از وقتي كه معجزه اتفاف مي افتد و او حضرت مريم را مي بيند. ازمعجزه اي مي گويد كه هيچ ربطي به فاشيست ها ندارد و مطلقاً مربوط به خود اوست. مالكه با دوكنسروي كه راوي از عمه مالكه گرفته به اعماق مي رود، به اين اميد كه شب هنگام راوي رمان، «پيلنس» در وعده گاه حاضر شود و خودش را به يك كشتي بي طرف برساند و ازمهلكه بگريزد. اما «پيلنس» سر قرار نمي رود و مالكه براي هميشه درنهانگاهش مي ماند و همه اين ماجرا تبديل به دلمشغولي خواب و بيداري راوي مي شود و او را مصمم به نوشتن اين همه مي كند.
اما اين تمامي ماجرا نيست. نويسنده با ترتيب و آرايش خاصي كه به اجزاي رمان مي دهد شرايط را براي به وجود آمدن معاني نو ديگري هم فراهم مي كند. راوي وقتي كه مالكه را در حين دعا وصف مي كند حالت او را به دندان دردي دروني تشبيه مي كند. گويا بخشي از درون مالكه رنج مي برد. در اولين صحنه رمان در كنار زمين بازي، وقتي كه بچه گربه براي موش مالكه كمين مي كند، راوي رمان هم دندان درد دارد بلافاصله مقوله اي كه راوي آن را دندان درد دروني مي نامد جنبه عام پيدا مي كند. پس موش منحصر به مالكه نيست و هركس موش خودش را دارد. مثلاً در مورد راوي مي توان به گيرهاي متعدد روحي خود او اشاره كرد، پا وصفي را به خاطر بياوريد كه راوي از خلبان قهرمان جنگ مي كند. مي گويد:«زياد درشت نبود. بيشتر به گارسن تر و تميز وكوچولوي كلوبهاي شبانه مي ماند». چرا بايد چنين آدمي مدال شجاعت از فاشيستها بگيرد و در نهايت براي آنها كشته شود. آيا خلبان قهرمان ما هم از رويارويي گربه با موش وجودش مبتلا به نوعي دندان درد دروني نيست؟ يا دومين سخنراني داراي مدال شجاعت، همان فرمانده زيردريايي را به خاطر بياوريد.
فرمانده در سخنراني اش درست مثل يك اديب سخنور حرف مي زند و مداوم از فلاسفه نقل قول مي آورد. آخر او را چه كار به جنگ آن هم تا حدي كه از دست خود هيتلر مدال بگيرد. آيا او هم همچون مالكه نمي خواهد چيزي به گردنش بياويزد تا نگاهها را از موش وجودش بگرداند، حالا گيريم كه موش او همچون مالكه نمودي بيروني نداشته باشد. پس موش در ظاهري ترين لايه رمان در قالب سيب آدم مالكه نمود پيدا مي كند، اما در لايه هاي بعدي معاني متعدد مي گيرد. گربه هم نقشي را بازي مي كند كه همين قدر پيچيده است. نويسنده در رمان با استفاده از تكنيك آشنايي زدايي جابه جا طوري عمل مي كند كه گربه، هم گربه باشد و هم چيزي بيش از آن. راوي در همان ابتدا در توضيح قصد خود براي نوشتن مي گويد: «واينك بر من است كه بنويسم، من كه توجه اين گربه و تمام گربه ها را به موش تو جلب كردم؛» يا نوع وصف هايي را به خاطر بياوريد كه راوي در چند جاي مختلف از گربه خشك شده در ويترين مدرسه مي كند. براي مثال وقتي كه مالكه براي سخنراني در مدرسه حاضر مي شود و راوي هم شتابان از دالان ورودي مدرسه وارد مي شود و مالكه را مي بيند. مي گويد:«من كه از چيزي پشت سرم ناراحت شده بودم، نيم نگاهي به سوي جعبه شيشه اي انداختم: گربه خاكستري نبود، بيشتر سياه مي زد، بي واهمه به سوي ما مي خزيد. گربه هاي خشك شده از گربه هاي زنده مطمئن تر مي خزند.» چنان از گربه ياد مي شود كه انگار هموست كه بايد تكليف مالكه و راوي و جهان را روشن كند.وقتي كه موش باشد گربه را هم بايد در حالت كمين جست و پيدا كرد. راوي بلافاصله اضافه مي كند: «موش بيدار شده بود و گربه هرآن مفهوم بيشتري مي گرفت.» مسلم است كه اين گربه را نمي توان با بچه گربه ابتداي رمان مقايسه كرد. حتي ماجراهاي همان بچه گربه ابتداي رمان هم در طول رمان بارها تكرار مي شود و با هر تكرار چيزي به آن اضافه مي شود يا جزئي از آن تغيير داده مي شود. مثلاً در هر روايت يكي از بچه هاي مدرسه گربه را به جلو مي راند و هربار به اقتضاي ماجراهاي رمان و كسي كه آن ماجرا را روايت مي كند، معني متفاوتي پيدا مي كند.
همه چيز آماده است تا از يك جز كوچك به يك كل فراگير برسيم و از راه درك يك جز خاص به يك مقوله عام راه پيدا كنيم. چرا ملت آلمان كه در رمان آنها را مثل همه آدمهاي ديگر مشغول به زندگي روزمره مي بينيم تن به فاشيسم مي دهد؟ و خود را آلوده شنيع ترين جنايت تاريخ بشر مي كنند؟ آيا غير از اين است كه گربه فاشيسم براي موش ملت آلمان به كمين مي نشيند و آن را شكار مي كند؟ شايد براي همين باشد كه آثار گونتر گراس را رسواكننده مي دانند. شايد براي يافتن موش اصلي رمان «موش و گربه» ناگزير باشيم ناخودآگاه جمعي ملت آلمان يا انسان معاصر را كاوش كنيم.
محمد تقوي
داستانهاي بسيار كوتاه
پس از اين در اين صفحه، داستانهاي بسيار كوتاه براي شما چاپ خواهيم كرد تا جمعه شما بيشتر شيرين شود، براي شروع سراغ نويسندگان آلماني مي رويم. اين داستانهاي كوتاه را شاعر و مترجم ارجمند علي عبداللهي ترجمه كرده است.
099624.jpg
• افسانه
نوشته: گئورگ بوشنر نويسنده آلماني
يكي بود، يكي نبود. روزي روزگاري طفلك تك و تنهايي بود كه نه پدر داشت و نه مادر. همه چيز مرده بود و هيچ جنبنده اي توي دنيا نبود. همه چيز مرده بود و طفلك، تك و تنها به راه زد. روز و شب دنبال آدم گشت. چون خيلي وقت بود كه تنابنده اي روي زمين نبود، تصميم گرفت به آسمان برود. توي آسمان، ماه مهربان به او نگاه مي كرد، به ماه كه رسيد، ديد ماه هم برهوتي بيش نيست. بعد رفت سراغ خورشيد، به خورشيد كه رسيد، او هم گل آفتابگردان پلاسيده اي بيش نبود. رفت سراغ ستاره ها، آنها هم پشه هاي طلايي سنجاق خورده بر آسمان بودند، مثل زنبورهاي سرخي كه به آلوچه ها مي چسبند. تصميم گرفت دوباره به زمين برگردد. اما زمين هم بندري ويران بود. دوباره تك و تنها شد. گوشه اي كز كرد و هاي هاي گريست. هنوز كه هنوز است، طفلك همانجا نشسته و هنوز كه هنوز است، طفلك تك و تنهاست.
099621.jpg
• كيفر
نوشته: اشتفان لاكنر نويسنده آلماني زبان
سنگين ترين كيفري كه خدايان يوناني توانستند براي سيزيف عاصي درنظر بگيرند، بيهودگي بود: تكرار ابدي كاري اجباري در شرايطي كه امكان هر نوع پيشرفتي از او سلب شده بود. مدام سيزيف بايد تخته سنگش را از يك سربالايي تيز بالا مي برد، همين كه به نوك سربالايي مي رسيد، سنگ قل مي خورد، پايين مي افتاد توي دره، دوباره پايين مي آمد و آن را هن و هن كنان بالا مي برد.
فقط خدايان يادشان رفته بود كه سنگ به مرور زمان ساييده مي شود. زاويه ها و تيزيهاي سنگ كه دستهاي سيزف را خونين ومالين مي كرد، در صدساله اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه كناره ها و كج و كوجي هايش در پانصد سال بعدي صاف شد، طوري كه هل دادن پرزحمتش جايش را به قل دادن ساده داد. در هزاره بعد تخت سنگ هي كوچك و كوچكتر شد و راه سقوط به طرز چشمگيري هموارتر. عاقبت ديگر به ندرت مي شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چيزي بيش از يك سنگريزه از آن باقي نمانده بود.
تازگي ها فكر بكري به ذهن سيزيف رسيده: سنگريزه را توي جيبش مي گذارد و با كارت اعتباري، قرص هاي مسكن و داروهاي آرام كننده مي برد.
حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه بيست و هشتم ساختمان دفترش روي قله كيفرگاهش مي رود و شبها دوباره پايين مي آيد.
099627.jpg
• امپراتور و پيراهن
نوشته: هوگوفون هوفمانستال نويسنده اتريشي
روزگاري امپراتور روسيه سخت ناخوش شد و اعلام كرد: نصف امپراتوري خود را به كسي مي بخشد كه درمانش كند.
حكيمانش بي درنگ براي چاره انديشي دور هم جمع شدند، اما راه به جايي نبردند. يكي از آنان گفت، ممكن است بتواند امپراتور كبير را درمان كند. گفت: آنها بايد مرد خوشبختي را پيدا كنند، پيراهنش را دربياورند و تن امپراتور كنند تا امپراتور تندرستي خود را بازيابد. امپراتور بي درنگ مأموران بسياري را به اطراف و اكناف قلمرو خود روانه كرد تا فردي خوشبخت بيابند. مأموران مدتها گشتند، اما موفق نشدند. اگر احياناً آدم خوشبختي گير مي آمد، يا همسر بدي داشت يا از دست بچه هايش ذله بود. خلاصه هر كسي از چيزي گله داشت. نيمه شبي پسر امپراتور از كنار آلونكي مي گذشت كه صدايي شنيد، گوش خواباند، صدا مي گفت: «خدا را شكر! امروز كاري دست و پا كردم و توانستم شكمم را سير كنم. حالا هم مي خوابم.» پسر امپراتور با شنيدن اين حرف گل از گلش وا شد و دستور داد خدمتكارانش در ازاي مبلغي پول، پيراهن مرد را در بياورند، همين كه خدمتكاران به آلونك مرد خوشبخت و شاكر رسيدند، با كمال تعجب ديدند پيراهني بر تن ندارد.
۷ آسمان
يانگ چو (۱)
وقتي كنفوسيوس كارهاي ديواني مي كرد. عده زيادي بر او ايراد مي گرفتند كه با وجود فراگيري فساد و نابساماني در كل زندگي بشر وي با پذيرش شغلهاي اداري مي خواهد اصلاحاتي انجام دهد و راه نجاتي براي بشر بيابد. اما امكان پيروزي براي او وجود ندارد. عده اي از زاهدان كه گوشه نشيني اختيار كرده بودند مسخره اش مي كردند و مي گفتند: «كسي كه مي داند نمي تواند موفق شود، با اين همه به تلاش خود ادامه مي دهد.»
يكي از تائوئيستهاي اوليه كه با انديشه هاي كنفوسيوس مخالف بود يانگ چو نام داشت كه معتقد بود جهان مبتني بر نظم و وحدت تكوين يافته و هيچ اصل و جوهري در اين جهان ثابت نيست و همه چيز در حركت مستمر قرار دارد. در برابر نظم نيروهاي اهريمني و دشمني وجود دارد كه موجب برهم زدن نظم وايجاد آشفتگي در دنيا خواهد شد.
اما اگر امور را به دائو (تائو) بسپاريم همه چيز به سوي سعادت و تكامل انسان پيش خواهد رفت. دائو نيرويي است كه اشيا را خودبه خود به حركت و رشد مي رساند. درخشش خورشيد، نمو گياهان همه و همه بوسيله دائو انجام مي گيرند. دائو در زبان چيني به معني راه و طريق است ومنظور از آن راه و روشي است كه طبيعت دنبال مي كند وانسان نيز بايد از آن پيروي كند تا به حقيقت برسد.
در كتاب دائو د چنگ كه كتاب معتبر چينيهاست درباره دائو مي خوانيم:
« بي نام و بيكران دائوست
روانه به هر سو دائوست
مركز جهان است، ما در جهان
سامان، بي ادعا دهد
دائو اما
بي رنگ و بي بوست
ناديدني است و ناشنيدني
بازگشت،سيره دائوي است
سازگاري شيوه دائو
دائو پنهان وبي نام است
آغاز است، انجام است
از دائو، يگانه زايد
ازيگانه ، دو
در پرتو دائوست، زسنيان
همگان اگر مي آغازند
مي بالند، مي آرامند، شكل مي يابند، نقش مي بندند، پناه مي گيرند دائو، كمگشتگان راه بنمايد
گنج بزرگ هستي، دائوست.
تائوئيستها همچون يانگ چو معتقد بودند اگر ما در نظام هستي بخواهيم تغييراتي بوجود آوريم هرگز موفق نخواهيم شد. كما اينكه بعدها عده اي از پيروان اين مكتب، شكست رويه كنفوسيوس را مبناي بر حق بودن تائوييسم دانستند.
آنها مي گفتند: افراد انساني اگر از خطاها واشتباهات خود چشم بپوشندو بكوشند تا «دائو» را بر تمامي شئونات زندگي خود حكمفرما كنند نه تنها در زندگي فردي، بلكه در زندگي اجتماعي نيز از سعادت روزافزون برخوردار خواهند شد.
سرنوشت: بدون شك يكي از مهمترين بخشهاي تعاليم يانگ چو در مفهوم «تقدير» يا سرنوشت تجلي مي يابد.
كه ازاين مفهوم، يك اصطلاح ديگر به نام وووي(بي كنشي) استنتاج مي شود. يانگ چو معتقد است، زندگي و مرگ كام وناكام ، جاه ومال، اين ها همه را سرنوشت مقدر كرده است و هيچ اراده آزاد، طرحي يا قصدي سهمي درآن ندارد.
پس هر چه در جهان رخ مي دهد از پيش مقدر است وبه فرمان سعي انسان نيست.
يانگ چو بر آن بود كه ما حتي اگر صد سال هم زندگي كنيم باز بزرگترين قسمت از زندگي مان دربي خبري، كودكي و پيري و ساعات دراز خواب، درد و بيماري و اندوه و بيم مي گذرد.
اين سخن به معناي آن است كه اگر چه در طول عمر يك انسان، از دوران طفوليت تا زمان پيري و مرگ،تغييرات مختلف بسياري پيش مي آيد،اما مسير كلي زندگي اويكي است. بدين سبب گفته اند سرنوشت، زندگي و مرگ را رقم مي زند.
در ادامه تحليل اين مفهوم يانگ چو،نظرياتش را در باره بي كنشي ارائه مي دهد.
بي كنشي يعني پذيرش امور كيهان و هستي بدون دخالت در آن كه حاصل آن توجه و تأكيد به خوش بودن و لذت بردن از مواهب طبيعي زندگاني است. يانگ چو معتقد بود رهايي انسان سبب خواهد شد كه گوشت هر چه مي خواهد بشنود و چشم هرچه مي خواهد ببيند و بيني هر چه مي خواهد ببويد و زبان هرچه مي پسندد بگويد كه در اين حالت احتمالاً نمي توان به تشكيل يك جامعه سالم دلخوش بود. چرا كه اصالت نفع پرستي بدون توجه به ديگران، جامعه را به مسيرهايي خواهد كشاند كه آسيبهاي فراواني به افراد وارد خواهد كرد.
اما تفسير ديگري نيز از انديشه هاي يانگ چو مي توان ارائه داد و آن اينكه انسان آرزوي كامل كردن خويش و ديگر چيزها را دارد. او مي داند چگونه خودآزمايي، انتقاد از خود وجهاد با نفس انجام دهد. او مي تواند براي اصلاح خطاهاي خويش جرأت داشته باشد. از خوبي لذت ببرد و همواره به تقويت خويش بكوشد. پس قاعدتاً بايد از خرد خودشناسي برخوردار باشد. به عبارت ديگر، يانگ چو با طرح اين نظر جامعه اي را مطرح مي كند كه افراد آرماني بينديشند و به خود اعتماد داشته باشند، و از افراط و تفريط به دور باشند. چرا كه در صورت تكوين جامعه اي مبتني بر لذت ديگر نمي توان انتظار سعادت و نيكخواهي براي بشر داشت.اما از سوي ديگر مي توان با اعتقاد به دائو وراه آسمان، بهبود شرايط را از آن انتظار داشت. در نهايت مي توان گفت راه مورد نظر يانگ چو در صورت نبود آدمهاي با اراده، راهيست كه براي انسانها زندگي شادمانه از راه لذات جسمي به ارمغان خواهدآورد.
يعني لذت بردن از خوراك، پوشاك، موسيقي و...
مهرداد ناظري


|   شناسنامه   |   آرشيو   |