پس از اين در اين صفحه، داستانهاي بسيار كوتاه براي شما چاپ خواهيم كرد تا جمعه شما بيشتر شيرين شود، براي شروع سراغ نويسندگان آلماني مي رويم. اين داستانهاي كوتاه را شاعر و مترجم ارجمند علي عبداللهي ترجمه كرده است.
• افسانه
نوشته: گئورگ بوشنر نويسنده آلماني
يكي بود، يكي نبود. روزي روزگاري طفلك تك و تنهايي بود كه نه پدر داشت و نه مادر. همه چيز مرده بود و هيچ جنبنده اي توي دنيا نبود. همه چيز مرده بود و طفلك، تك و تنها به راه زد. روز و شب دنبال آدم گشت. چون خيلي وقت بود كه تنابنده اي روي زمين نبود، تصميم گرفت به آسمان برود. توي آسمان، ماه مهربان به او نگاه مي كرد، به ماه كه رسيد، ديد ماه هم برهوتي بيش نيست. بعد رفت سراغ خورشيد، به خورشيد كه رسيد، او هم گل آفتابگردان پلاسيده اي بيش نبود. رفت سراغ ستاره ها، آنها هم پشه هاي طلايي سنجاق خورده بر آسمان بودند، مثل زنبورهاي سرخي كه به آلوچه ها مي چسبند. تصميم گرفت دوباره به زمين برگردد. اما زمين هم بندري ويران بود. دوباره تك و تنها شد. گوشه اي كز كرد و هاي هاي گريست. هنوز كه هنوز است، طفلك همانجا نشسته و هنوز كه هنوز است، طفلك تك و تنهاست.
• كيفر
نوشته: اشتفان لاكنر نويسنده آلماني زبان
سنگين ترين كيفري كه خدايان يوناني توانستند براي سيزيف عاصي درنظر بگيرند، بيهودگي بود: تكرار ابدي كاري اجباري در شرايطي كه امكان هر نوع پيشرفتي از او سلب شده بود. مدام سيزيف بايد تخته سنگش را از يك سربالايي تيز بالا مي برد، همين كه به نوك سربالايي مي رسيد، سنگ قل مي خورد، پايين مي افتاد توي دره، دوباره پايين مي آمد و آن را هن و هن كنان بالا مي برد.
فقط خدايان يادشان رفته بود كه سنگ به مرور زمان ساييده مي شود. زاويه ها و تيزيهاي سنگ كه دستهاي سيزف را خونين ومالين مي كرد، در صدساله اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه كناره ها و كج و كوجي هايش در پانصد سال بعدي صاف شد، طوري كه هل دادن پرزحمتش جايش را به قل دادن ساده داد. در هزاره بعد تخت سنگ هي كوچك و كوچكتر شد و راه سقوط به طرز چشمگيري هموارتر. عاقبت ديگر به ندرت مي شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چيزي بيش از يك سنگريزه از آن باقي نمانده بود.
تازگي ها فكر بكري به ذهن سيزيف رسيده: سنگريزه را توي جيبش مي گذارد و با كارت اعتباري، قرص هاي مسكن و داروهاي آرام كننده مي برد.
حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه بيست و هشتم ساختمان دفترش روي قله كيفرگاهش مي رود و شبها دوباره پايين مي آيد.
• امپراتور و پيراهن
نوشته: هوگوفون هوفمانستال نويسنده اتريشي
روزگاري امپراتور روسيه سخت ناخوش شد و اعلام كرد: نصف امپراتوري خود را به كسي مي بخشد كه درمانش كند.
حكيمانش بي درنگ براي چاره انديشي دور هم جمع شدند، اما راه به جايي نبردند. يكي از آنان گفت، ممكن است بتواند امپراتور كبير را درمان كند. گفت: آنها بايد مرد خوشبختي را پيدا كنند، پيراهنش را دربياورند و تن امپراتور كنند تا امپراتور تندرستي خود را بازيابد. امپراتور بي درنگ مأموران بسياري را به اطراف و اكناف قلمرو خود روانه كرد تا فردي خوشبخت بيابند. مأموران مدتها گشتند، اما موفق نشدند. اگر احياناً آدم خوشبختي گير مي آمد، يا همسر بدي داشت يا از دست بچه هايش ذله بود. خلاصه هر كسي از چيزي گله داشت. نيمه شبي پسر امپراتور از كنار آلونكي مي گذشت كه صدايي شنيد، گوش خواباند، صدا مي گفت: «خدا را شكر! امروز كاري دست و پا كردم و توانستم شكمم را سير كنم. حالا هم مي خوابم.» پسر امپراتور با شنيدن اين حرف گل از گلش وا شد و دستور داد خدمتكارانش در ازاي مبلغي پول، پيراهن مرد را در بياورند، همين كه خدمتكاران به آلونك مرد خوشبخت و شاكر رسيدند، با كمال تعجب ديدند پيراهني بر تن ندارد.