|
|
|
|
|
|
|
• براي شلمچه ومحاصره هاي لب فروبسته اش
|
|
|
|
|
پاسخ بنياد جانبازان به نامه يك جانباز
مديرمسؤول محترم روزنامه ايران سلام عليكم احتراماً در پاسخ به مطلب مندرج در صفحه ۱۲ مورخه ۸۱/۸/۲۱ تحت عنوان «جانبازان زير ۵۰% سياهي لشكر» در خصوص آقاي بيژن نژاد سليم با ۴۵% از كارافتادگي تحت پوشش اداره كل امور جانبازان استان مازندران بدين وسيله برخي از خدمات ارائه شده به ايشان كه وظيفه اين سازمان بوده است را صرفاً جهت اطلاع آن روزنامه وزين به شرح زير به حضورتان ارسال مي دارد. عليرغم اينكه خدمات ناقابل و مختصري كه برايشان انجام شده و همكاران سازمان خود را در جهت خدمتگزاري به اين عزيزان بيش از اينها مديون مي دانند اما عنوان سياهي لشكر نه تنها شايسته كرامت و جايگاه معنوي آقاي نژاد سليم نيست بلكه شأن و منزلت جانبازان فراتر از اينگونه تعابير بوده و اميدواريم خداوند توفيق خدمت بيش از پيش به جانبازان را برما عطا فرمايد. ۱ـ واگذاري يك قطعه زمين ۱۴۲ متري در نوشهر سال ۷۷ ۲ـ دريافت چراغ پيك نيك سال ۷۰ ، ۳ـ دريافت موتورسيكلت سال ۷۰ ، ۴ـ وام اشتغال سال ۶۹ ، ۵ ـ وام ضروري سال ۷۱ ، ۶ـ تلفن خارج از نوبت ۷ـ دريافت جواز كسب خرازي ۸ـ معرفي به بانك تجارت جهت دريافت وام خريد تاكسي شهري ۹ـ واگذاري يك دستگاه ويلچر در سال .۸۱ ضمناً ساير خدمات ديگر هم مطابق مقررات به وي تقديم خواهد شد. طاهرنژاد ـ مدير روابط عمومي سازمان امور جانبازان
|
|
|
|
|
تقدير شهادت
|
|
|
قبل از عمليات بازي دراز، براي بررسي مسائل مختلف در غرب، فرماندهان جمع شده بودند. «علي طاهري» مسؤول ديده بانان مشترك ارتش و سپاه درآن جمع حضور داشت. و زوايي بي مقدمه دست به شانه من زد و به آرامي در گوشم گفت: «حاجي، علي طاهري توي اين عمليات شهيد مي شود» ودر ادامه گفت: «به نظر تو اين موضوع را به خودش بگويم يا نه؟» گفتم: «فعلاً چيزي به خودش نگو» و زوايي همين حرف را به پيچك كه درسمت ديگراو نشسته بود گفت. پيچك وقتي اين صحبت را شنيد، گفت: «اين علي طاهري خيلي پوست كلفت است، بايد اين را به خودش بگويم» و رو به طاهري كرد و آرام گفت: «برادر طاهري و زوايي چه مي گويد!؟» او كه از ماجرا اطلاعي نداشت گفت: «چه اتفاقي افتاده؟ بگويد تا ما هم بدانيم!» وزوايي صحبتش را ادامه داد و گفت: «علي، من نمي خواستم بگويم، ولي برادر پيچك اصرار دارد تا مطلب را به خودت بگويم» بعد سر شوخي را باز كرديم تا اين كه وزوايي گفت: «توي اين عمليات شما شهيد مي شويد» وقتي طاهري اين صحبت را شنيد با تبسمي كه برلب داشت گفت: «از اين توفيق ها نصيب ما نمي شود. اين حرف ها به من نمي چسبد ما كجا و شهادت كجا.» وزوايي گفت: «علي، چه بخواهي چه نخواهي دراين عمليات شهيد مي شوي.» روز اول عمليات علي طاهري به وزوايي پيغام فرستاد كه: «من هنوز زنده هستم!» روز دوم و سوم سپري شد و هرروز طاهري پيغام مي فرستاد و مي گفت: من زنده هستم و هنوز شهيد نشده ام!» روز پنجم عمليات: مجروح شد و او را به پشت جبهه منتقل كردند. درآن جا به وزوايي گفته بود: «وزوايي من هنوز زنده ام.» طاهري پيغامي هم براي من و پيچك فرستاد و گفت: «مسأله خاصي پيش نيامده، فقط دستم تير خورده» دست او را گچ گرفتند و به او مرخصي دادند تا براي استراحت به تهران برود. قبل از عزيمت به تهران پيغام فرستاد: «مي خواهم به تهران بروم» وزوايي كه از بيمارستان به منطقه آمده بود از طريق بيسيم به او گفت: «علي تو دراين عمليات شهيد مي شوي» طاهري خنده اي كرده بود و گفته بود: «من كه درحال رفتن به تهران هستم، كجا شهيد مي شوم!» بعد از خداحافظي عازم تهران شد، وقتي چند كيلومتري از منطقه دور مي شود، ياد دوربين عكاسي اش مي افتد كه براي او ارزش زيادي داشت. از همان جا برمي گردد تا وضعيت دوربين را مشخص كند. به اولين بيسيم كه دسترسي پيدا كرد با من تماس گرفت و گفت: «خيالم بابت دوربين ناراحت است، برا ي همين از بين راه برگشتم» به او گفتم: «خيالت راحت باشد، دوربين پيش من است و جاي آن امن است تو با خيال آسوده برو.» با همان طبع شوخي كه داشت، گفت: «حاجي قول مي دهي از آن خوب محافظت كني؟» گفتم: «عزيز من شما برو من اين دوربين را سپرده ام به برادر غفاري او از آن محافظت مي كند.» خداحافظي كرد و گفت: «پس من با خيال راحت به تهران مي روم، مدتي بعد متوجه شدم كه توپخانه خودي مشغول فعاليت است و روي خط مقدم عراق گلوله روانه مي شود. بلافاصله با مقر توپخانه تماس گرفتم و پرسيدم: چه اتفاقي افتاده چه كسي به شما گفته كه روي منطقه گلوله بريزيد؟ گفتند: «برادر طاهري درخواست گلوله كرده است.» درحالي كه به شدت تعجب كرده بودم پرسيدم: «برادر طاهري كه به تهران رفته، آن جا چه كار مي كند؟» بالاخره فهميدم كه او قصد دارد تا ثبت تيرهاي قبلي را تغيير دهد و مجدداً طرح جديدي به وجود آورد. به همين خاطر روي منطقه هدف گيري مي كرد تا به ثبتي موردنظرش دست پيدا كند. سريع خودم را به سنگر او رساندم طاهري با دست گچ گرفته مشغول ديده باني بود. برادر پيچك وقتي از ماجرا باخبر شد به طاهري گفت: مگر قرار نبود شما به تهران برويد چرا هنوز نرفته اي؟ بالاخره قرار شد طاهري بعد از خوردن شام منطقه را ترك كند، بعد از خوردن شام چون ساعتي از شب گذشته بود و عبور و مرور از ميان صخره ها كار مشكلي بود قرار شد شب را آن جا بماند و صبح منطقه را ترك كند. ساعت يازده شب، او به پيچك و وزوايي پيغام داد كه من زنده ام و قصد دارم فردا صبح به تهران بروم. با روشن شدن هوا او خداحافظي كرد و به سمت پشت جبهه به راه افتاد. به دليل نبودن جاده برروي ارتفاعات پياده از درون دره حركت كرد تا خود را به عقب برساند. هنگام عبور از دره با تعدادي از نيروهاي دشمن برخورد مي كند كه درميان دره حركت مي كردند. ابتدا به نظرش مي رسد كه نيروي خودي هستند و به همين خاطر شروع به صحبت مي كند. بعد متوجه مي شود كه آنها نيروي دشمن هستند و قصد دارند كه از پشت به سنگرهاي خودي حمله كنند. درگيري از همان جا شروع مي شود. او با دست گچ گرفته پشت يك سنگ موضع مي گيرد و با اسلحه اش شروع به تيراندازي مي كند و گلوله هايش تمام مي شود و چيزي براي مقابله پيدا نمي كند. نيروهاي عراقي با پرتاب نارنجك سعي مي كنند تا او را از فعاليت بيندازند. يكي از نارنجك ها جلوي او مي افتدو هنگامي كه او قصد داشته با دست گچ گرفته آن را مجدداً به سمت دشمن پرتاب كند، توي دستش منفجر مي شود. او نه روز بعد از آغاز عمليات به شهادت رسيد.
|
|
|
|
|
تو نصيب سيب بودي
بسيجي سلام اي يادگار خاكريزهاي مهرباني، اي وارث اصيل شهادت، اي بغض مقدس، امروز كه از كنار قطعه هاي آسماني زمين مي گذشتم، صداي گامهاي دلنشين تو را از هزار توي تاريخ شنيدم، همان گامهايي كه خواب از چشم سفلگان مي ربود. پلاكي غريب تنها نشان عشق گمنام توست. امروز در غياب تو بغض در خيابانها قد مي كشد. تو خدا را بهتر از هر كس مي فهميدي، شيريني نماز تو را به كوچه باغهاي معطر خدا مي برد. چشمهايم در قاب دلتنگي به خيال تو عادت دارند. تا تو بودي عشق ما را سلام مي داد و آسمان زميني بود. تا تو بودي بغل بغل بهار مي چيديم، تا تو بودي همه غريبي را دوست داشتند، تو نشانه بهشت بودي، آن هنگام كه لبخند به روي مرگ مي زدي. گمنامي با تو نامي شد. وقتي كه تو در معركه آتش بودي، عقل هاي محاسبه گر در دل به تو خنديدند، و آن هنگام كه تو نصيب سيب شدي زودتر از همه در صف اول تشييع تو حاضر شدند شايد زودتر زمين را از وجود تو تهي كنند و به ميراث خواري بپردازند. تو آبروي زمين بودي، آن هنگام كه نگاه صبورت را به افق مي دوختي امروز هم تلاطم امواج دنيا خواهان آرامش تو را برهم مي زنند و تو همچنان در ناكجاي نيلوفري زمان نگراني و نگران آن روزي كه
|
|
|
|
|
ما و پنجره هاي بسته بهشت
• براي شلمچه ومحاصره هاي لب فروبسته اش
|
|
|
شلمچه ، خاك خوب خدا! سالهايي است كه پنجره روشن بهشت بسته مانده است ودلهايي كه تو مي شناسي در تب وتاب ماندن مي گدازند. به هرسو مي نگريم نه نشاني از پرنده است نه اثري از پرواز. دلها همه در احاطه فراموشي اند و خاموشي! دستهاي بلند دعا ديگر معجزه نمي كنند. رودهاي زلال آواز خشكيده اند. نخلهاي شاهد شفاعت به حاشيه رانده مي شوند. سرودهاي لبريز از مظلوميت راه شب را پيش مي گيرند. نمي داني كجا بايدسراغ فرشته ها را بگيري. هرمرثيه كه مي سرايي باران نمي آيد. هرمويه اي كه مي نالي راه تو را پيدا نمي كند. ازدحام كينه آسمان دلها راسربي كرده است . درختها به خاكستر مي انديشند. خيابانها همهمه آن همه دريا را فراموش كرده اند. نگاه پنجره ها به رنگ خستگي است . مشام كوچه ها را گامهاي بيهوده وبي تكليف پركرده اند. آه اي قدكشيده تا بهشت! نمي دانم چه بگويم. سرريزم از بغض. نالانم از درد، سرشارم از اوج. تنهايم در كوچه هاي بي آويز ستاره. سرگردانم در انتهاي مبهم خويش. بي چراغ و بي آفتاب. كاش مي توانستي ببيني مجنون به انتهارسيده است . قلاويزان پشت لحظه هاي كش دار فراموشي خاك مي خورد. طلاييه ديگر تمام شد. فكه فراسوي ديروز مانده است. كارون موج درموج لبريز از گلايه مي گذرد. اروند به ساحل خويش دلبسته است. كرخه در غروب غوطه مي خورد. آوازهاي شاخ شميران آشنانيست. شهيدان درماووت معمولي شده اند. همه مي خواهند با اروند شبيه شبهاي نه چندان دور شوند. نمي دانم تو راتاب وتحمل دوري از آن همه آيينه آسماني ودريايي هست؟! آه اي يادگارفرشته ها! تو هم گوشه اي گرفته اي ودم برنمي آوري. تو هم اين همه نامردمي را مي بيني اماسكوت مي كني؟ تو هم مي شنوي اين همه زخم رااما چيزي نمي گويي؟ آخر مگرتو را چه مي شود؟ چرا از اين همه سكوت برلب دوخته سراغي نمي گيري؟ چرا ازاين همه غريبي عريان چيزي نمي گويي؟ چرا نمي گويي از نگاههاي پرجست وجوي مادران؟ چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمي گيري؟ چرا فرياد نمي زني از پلاكهاي ته نشين شده در اروند؟ چرانمي سرايي از ارتفاع بلند دلهاي كوچك؟ مگر از دروازه هاي تو به كرانه هاي بهشت نمي رسيديم. مگر از صبحگاه تو داوطلب ميدان مين نمي شديم؟ مگر از خاك پاك تو نگاهي به عطش و محاصره نداشتيم؟ مگر از آسمان تو شهادت خويش را پيشاپيش نمي گفتيم ؟ مگر از فضاي مظلوم تو دست به دامان مظلومه اي بي مزار نمي شديم؟ اگر تو نمي داني او خوب مي داند. او خوب مي داند كه بربالاي پيشاني بندها چه مي نوشتيم؟ او خوب مي داند كه چه آرزويي داشتيم. او خوب مي داند آخرين پلك هايمان در آرزوي ديدن روي كه بود؟ او بهتر مي داند كه پهلوي ما چرا زخم برداشت و گلويمان چرا بوي مظلوميت مي داد! مگر يادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟ مگر يادت رفته است گلوله هاي شيميايي پشت كانال ماهي ؟ مگر يادت رفته است فريادهاي دردآلود خفه شده در گلوي پاي كمين را؟ مگر يادت رفته است سوختن خاموش آن آرپي جي زن براي لو نرفتن عمليات را؟ يادت رفته است آن همه بي قراري والتماس براي خط شكن شدن را؟ يادت رفته است غواصهاي غوطه ور در اوج و موج را. يادت رفته است روزهاي سراسر فرشته و بال را ؟ و غلتيدن در ميدان مين را ! محمدباقر پورمند
|
|
|
|