پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۱ - ۳۰ رمضان ۱۴۲۳
Thu, Dec 5, 2002
گردشگري
شماره ۲۳۲۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گردشگري
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
از اسدآباد تا كنگاور
شهري برآمده از تاريخ
100566.jpg
كنگاور شهري است كوچك اما عميق.
قدمت آن به روزگار كيكاوس
پادشاه نامي ايراني مي رسد.
اهالي شهر كنگاور عمدتاً كاسب اند و تاجر
و برخي از ادارات دولتي هم از همين اهالي
كارمندان خود را اختياركرده اند
و غير از اين حرفه هاي معمول هرشهري در ايران
دراين شهر كوچك هم وجوددارد.
اهالي روستاهاي اطراف كنگاور
هم دامدارند و كشاورز
كنگاور ازجمله شهرهايي است كه مهاجرپذيراست
و ازديگر شهرها زياد به آن مهاجرت مي كنند
جمعيت فعلي كنگاور ۹۵هزارنفر است
كه ۴۹درصد آن را زنان و ۵۱درصدش را مردان
تشكيل مي دهند. از اين تعداد جمعيت ۸۳درصد باسواد ـ به معناي توانايي خواندن و نوشتن ـ
و ۱۷ درصد بي سوادند.
البته باسوادان اين شهر كه تحصيلات عالي داشته باشند درصد خيلي كمتري را تشكيل مي دهد
مسافت اين شهر ۸۴۳ كيلومترمربع است
و ارتفاع آن از سطح دريا ۱۵۰۰متراست
و درشرق كرمانشاه بين ۴۷ تا ۴۸‎/۵ دقيقه طول شرقي
از نصف النهار واقع شده است.
از غرب به صحنه، ازجنوب به نهاوند
ازجنوب شرقي به تويسركان
و ازشرق به اسدآباد
و ازشمال به سنقر محدودمي شود
تعداد بيكاران اين شهر
حدود ۱۳‎/۵ تا ۱۴ درصد
جمعيتش را تشكيل مي دهد

از همدان به سمت كرمانشاه ، اولين شهري كه سر راهت قراردارد «اسدآباد» است. همان زادگاه معروف «سيدجمال الدين اسدآبادي» اتفاقاً مجسمه اي سفيدرنگ هم درست سر راهت كاشته اند كه بايد مثلاً تو را به ياد آن «سيد» مبارز و با استقامت و روشنفكر بيندازد كه نمي اندازد. تقصيري ندارد. سنگ سفيد و سرد و بي روحي كه حتي با تابش آفتاب هم نمي تواند جان بگيرد كجا و «جمال الدين اسدآبادي» كجا؟ علي الخصوص كه معتاد زه واردررفته اي هم درست در زاويه اي نود درجه، متفاوت از نگاه ماسيده و يخ بسته مجسمه، كز كرده باشد. زير آفتاب و مچاله شده و در خود فرورفته، بي آنكه بداند اين پيكره سنگي چيست و از آن كيست، از فرار سوز سرما هم كه شده، چرت بزند. كل خاصيت اين ميدان، همان پمپ بنزين سمت چپ آن است كه مي تواني براي دقايقي از سروصداي كلاج و دنده خودت را خلاصي دهي و اينكه بداني و بفهمي كه از اينجا به بعد راهت دوتا مي شود. يكي مي رود سمت «آجين» كه بخش كوچكي است و تا «سنقر» هفتاد و نه كيلومتر فاصله دارد و ديگري جاده اي است ترانزيت و دوبانده كه مي رود سمت «خسروآباد» و «كنگاور». البته از «آجين» هم مي تواني خودت را به «كنگاور» برساني. از آنجا تا «كنگاور» پنجاه و شش كيلومتر راه است و از «اسدآباد» تا آنجا شصت و دوكيلومتر اما از همين «اسدآباد» اگر بخواهي به سمت «سنقر» ميل كني بايد صدكيلومتري را طي كني.
100563.jpg
پاييز فصل رنگهاست. فصل رنگهاي تند و سرزنده وداغ. حكمت خدا را ! عزاي طبيعت چقدر رنگارنگ است و عزاي ابوالبشر چقدر تاريك و مات! تاكستانها، باغستانها و جاليزيهاي مملو از كدو و هندوانه و خيار و خربزه كه دو طرف جاده را آراسته اند، پر است از رنگهاي پرخون و جاندار و شنگول زرد و سرخ و سبز و نارنجي. انگار كه طبيعت به ميهماني سپيدبختي عروس سرد زمستانش رفته باشد. تا چشم كار مي كند رنگ است و رنگ و رنگ.
همدان با تمام برودتش در زمستان و سرمايي كه اين مناطق دارند پاييز شاداب و پرنشاطي دارد كه آن را ارزاني نگاه هر مسافري مي كند. اگر براي ورود و خروج از تهران «بيل برد» هاي مغرور و الكي خوش تبليغاتي چشمانت را مي خراشد، اگر براي عبور از «ساوه» چاره اي جز قورت دادن آب دهان و ديدن سرخي كدر و كبره بسته انارهاي كنار هم چيده شده را نداري و بسته هاي رب انار تو را به ياد آخرين «خورشت فسنجاني» مي اندازد كه خورده اي، براي ورود وعبور از همدان گذشته از كوره هاي سربه فلك كشيده آجرپزي كه ميراث تمدن نه چندان دوري هستند و تو را مجبور مي كنند كه نخ نگاهت را به آبي بي انتهاي آسمان بدوزي، دستفروشان را مي بيني كه خود را ميان حصاري از سرخي «كدو»ها و سبزي «هندوانه» ها و زردي «خربزه» هاي به جا مانده از فصل تابستان، محصور كرده اند و تلنگري از تماشاي اين ديواره هاي رنگارنگ به وجودت مي نشيند كه تو را تا كنگاور ول نمي كند. وقتي از فروشنده هاي كدو و هندوانه مي پرسي «كه اين «كدوها» را چه مي كنند؟» و او پاسخ مي دهد كه مردم اين حوالي اين كدوها را در تنورهاي دست ساز خانه شان مي اندازند و آن را كباب شده و پخته روي كرسي مي گذارند و با خوردن آن، مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها قصه ها و افسانه ها از آن نقل مي كنند، حسرتي در دلت مي ماند كه براي گريز از آن چاره اي جز عكس گرفتن و يادداشت برداشتن نداري.لابد اگر از يكي از همين بچه هاي «خسروآباد» كه حالا كنار جاده را صف نامرتب و انگار از جنگ شكست خوردشان، قرق كرده است، بپرسي تا حالا چند بار خودت را توي اين كدوها پنهان كرده اي و در آن قل خورده اي؟» در جوابت درمي آيد كه «هزاربار… شايد هم بيشتر!» تعجبي ندارد كه اين دستفروشها كه احتمالاً محصول يك سال رنج و مشقت كشاورزان پرتلاش و كم معاش اين حوالي را با هزار جور « من بميرم و تو بميري» ارزان خريده اند و به هر مسافر و رونده اي گران فروخته اند از عكس گرفتن هاي تمام نشدني ات، تعجب بكنند. آنها نمي دانند كه تو به تلافي آن همه در تصنع زندگي كردن از اين همه رنگ عكس مي گيري…
از اسدآباد تا كنگاور، جاده دوطرفه است و هر طرف دو بانده. جاده چم و خم زيادي ندارد و آنقدر هم به خود پيچ و تاب نمي دهد كه تو را كلافه كند. سواي آن، مناظر گريزان هر دوسوي جاده تو را به وجد مي آورد. سمت راستت كوههاي فرسوده و خواب آلوده رشته كوه زاگرس كه از ميان اعصار و قرون بي شمار سربرآورده اند، خمار آلود عبور شتاب آلود تو را نظاره مي كنند و در دامنه آنها زمين هاي تازه درو شده كشاورزي خود را براي خوابي طولاني آماده مي كنند. زمين هاي خشت خورده و زمين هاي باير بي آب و علف كه تن پوشي از كهولت به تن دارند و دامن سخاوتمندشان را به بي رمقي آفتاب پاييزي سپرده اند سمت چپ جاده هم باز زمين هاي بي انتهاي حاصلخيز و پرآب كشاورزي است. هر جا كه آبي هست و ته مانده كاهي، عشاير وسياه چادر هايشان كه به جا مانده از اولين تمدنهاي آريايي هستند اطراق كرده اند و چهارپايان بي آنكه بدانند زمين گشنه و بي رمق و جان نداري كه تمام توانش را صرف زايش تابستاني كرده است را از فضله هاي خود سير مي كنند و عوض اين لطف، بي چشمداشتي، ته مانده علوفه و خرده كاه آن را مي بلعند و خود را به خيال قشلاق و مراتع آب دار آن دلخوش مي كنند.
100596.jpg
اسم «كنگاور» تو را بي اختيار به ياد «دوستي خاله خرسه » مرحوم «جمالزاده » مي اندازد. در آن قصه «جمالزاده» حكايت يكي از جوانهاي همين كنگاور را تعريف مي كند كه چطور عليرغم آنكه «خوشگل، خوش اندام، بلندقد، چهارشانه، خرم و خندان، خوشگو، خوشخو، متلك شناس، كنايه فهم، مشتي، خونگرم، زورخانه كار و طرف محبت و اعتماد...» (۱) بوده است «لگدكوب قزاق روس »ي مي شود كه جان او را نجات داده و او را پناه داده است. «حبيب الله» خوب و مظلوم قصه «جمالزاده » درست وقتي در ذهنت تداعي مي شود كه تابلوي سبز و خسته و وامانده اداره راه را مي بيني كه روي آن نوشته شده است «كنگاور» پنج كيلومتر. كنگاور قدمتي ديرينه دارد. قدمتي كه به دوره ساساني بازمي گردد. اين همان شهري است كه اعراب پس از شكست ايران در جنگ معروف «قادسيه» نام آن را «قصرالصوص » گذاشتند. «كنگاور» به زمان پرابهت اما توخالي ساسانيان، روزگار خوش آب و رنگي داشته است و ناز شست آن روزگارش «معبد آناهيتا»است. «خاراكسي » در قرن اول ميلادي اين شهر را «گونگويار» ناميده است و تاريخ نويسان و جغرافيدانان عرب برخلاف اين جغرافيانويس معروف قرن اول ميلادي، آن را از قرن چهارم هجري قمري، «كنكور» به فتح رو كاف، ناميده اند. «كنگاور» چشمه هاي زيبا و ديدني دارد برخي از آنها عبارتند از «چشمه عبدل» ، «چشمه هندي آباد» و «صيفور» كه جملگي در شمال و شمال شرقي كنگاور قرار دارند. غير از معبد معروف «آناهيتا» از اماكن ديدني اين شهر، مي توان از «قلعه ساري اصلان»، «پل آجري كوچه» كه در كوهستان «گودين» قرار دارد، ؛«امامزاده سيدجمال الدين» كه در «فش» قرار دارد، «امامزاده باقر» كه در بخش مركزي «گودين» است و بالاخره «شاهزاده محمدابراهيم» ياد كرد. «قلعه ساري اصلان» بناي عظيمي است كه در سمت شمالي كنگاور با آجر و گل و گچ ساخته شده است. ديگراز آن حياط بيروني و ساختمان ضلع غربي و اندروني و حمام و اصطبل خبري نيست. وارد حياط بيروني اش كه مي شوي، حوضي مستطيل شكل وجود دارد كه با سنگ تراش ديواروار از سطح حياط بالا آمده است. در حياط بيروني اش درختاني مي بيني قطور و سر به فلك كشيده كه عمدتاً توت و چنار و اقاقيا هستند. «پل آجري كوچه» سمت شمال روستاي «كوچه» از توابع دهستان «گودين » واقع شده است. اين پل از «بناهاي دوره شاه عباس»(۲) است. طول آن ۶۸‎/۸۰ متر و پهناي آن با احتساب جان پناهش پنج متري مي شود. پايه هاي پل تا ابتداي طاق هر دهانه را با سنگ لاشه بالا آورده اند و ميان پايه ها را با قلوه سنگ و سنگ لاشه پر كرده اند و با آجر روي آن را پوشانده اند. هر پنج چشمه طاق جناغي دارد. گذشته از آنكه چشمه شمالي را بازسازي كرده اند و اين كاملاً مشهود است، در طرفين پل سيل برگردانهايي با سنگ لاشه، ملاط گچ و گل ساخته شده است.
براي ديدن «امامزاده سيدجمال الدين» بايد به دهستان «فش» كه ازتوابع بخش مركزي كنگاور است بروي. اين امامزاده شامل بقعه، ايوان و كفش كن است. بناي بقعه را چهار ضلعي آجري تشكيل مي دهد كه از داخل طرح دايره اي شكل دارد و بر روي آن گنبد مدور كوتاهي استوار است. حتي كفش بند مستطيل شكل آن هم گنبدي دارد. گنبدي كوچك. سنگ قبري كه در بقعه است نوشته اش به خط كوفي است و گويا شخصيت اين بقعه، فرزند امام جعفرصادق(ع) است. قبرستاني هم كنار بقعه باقي مانده كه آن را «كوفي فش» گويند. برخي از سنگهاي بازنويسي شده آن تاريخ هزاره اول قمري به بعد را دارد. جالب اينجاست كه در روستاي «كرم بس» (كرم بست) به فتح كاف و ميم كه در ۶كيلومتري شمال «كندوله» واقع شده است هم امامزاده اي با نام «سيدجمال الدين » وجود دارد.
در همين شهر كوچك و زيباي «كنگاور» تپه هاي معروفي هست كه نام آنها را خيلي از اهالي جوان و درس خوانده آن نمي دانند. در شمال اين شهر تپه اي هست كه آن را «تپه جودا» يا تپه جهودا مي نامند. طبق گفته ريش سفيدان مهربان و خونگرم شهر، احتمالاً در سالهاي دور در اين منطقه يهوديان را به خاك مي سپردند و قبرستان مخصوص آنها بوده است. هنوز هم كه هنوز است مي تواني سفالهاي شكسته و لعاب دار فراواني را در سطح تپه و زمينهاي اطراف آن پيدا كني و دلت نيز خواهد سوخت وقتي ببيني حفاري هاي متعددي بطور غيرمجاز روي اين تپه انجام شده است. نزديك همين «تپه جودا» به طرف «دره برج» تپه نسبتاً بلندي هم هست كه باقيمانده قلعه اي قديمي روي آن باقي است و در حفرها و گودالهايي كه اهالي كنده اند مي تواني بقاياي ديواري كه از سنگهاي لاشه و تخته سنگ با ملاط گچ ساخته شده است را ببيني. اين تپه را «تپه برج» مي گويند كه سابقه آن به دو دوره اشكاني و ساساني تعلق دارد.
سفالهاي اشكاني عمدتاً رنگ سبز و آبي آسماني را دارند. اين تپه با اين همه اهميتي كه دارد توسط اهالي صاف و مسطح شده است و از آن براي «خرمن جاه» استفاده مي كنند. منبع آب آشاميدني شهر كنگاور، روبروي همين تپه واقع شده است كه آن را به همين خاطر «تپه منبع آب» مي نامند. دراين تپه هم حفاري هاي غيرقانوني فراواني صورت گرفته است. «حسن زنده دل» در كتابش از يك شيشه كوچك بسيار نفيس و خوش تراش شبيه عطردان كه از يكي از قبرهاي صخره اي مستطيل شكلي كه دراين تپه قرار دارد و حالا به وسيله تخته سنگ هاي بزرگ بسته شده است ياد مي كند. در روستاي «گودين» كنگاور هم تپه بيضي شكلي وجود دارد كه از زمين هاي اطرافش حدود ۲۹ متر ـ به قول حسن زنده دل بلندتر است. شايد به همين دليل است كه آن نويسنده معروف عرب در قرن هفتم هجري نوشته است كه «ساختمانهاي ساسانيان بيست ذرع از سطح زمين بلندتر است.»(۳) آيا زير اين تپه ها ساختمانها و سنگ قبرها و قبرستانهاي اشكانيان و ساسانيان وجود ندارد؟ در روستاي «رستم آباد» كه در ۱۳ كيلومتري شمال شرقي كنگاور واقع شده است هم تپه اي باستاني وجود دارد كه به آن «تپه رستم آباد» مي گويند اشيائي كه از اين محل به دست آمده متعلق به اوايل هزاره دوم قبل از ميلاد است و با آثار «نهاوند» مرتبط است. خدا مي داند چقدر از اين آثار كه شايد متعلق به طايفه اي از «كاسي» هاست را آمده اند و كنده اند و برده اند. هرچه هست از اين گودال ها و حفره ها معلوم مي شود كه «جاتراست و بچه نيست.» وقتي اصلاً بچه اهميت ندارد، ديگر تو را چه كار به خشكي يا تري جا!
100593.jpg
«افسوس، افسوس، هزار افسوس»(۴) وارد شهر كه مي شوي نه تابلويي مي بيني كه اين همه را نوشته باشد و آدرسي داده باشد. نه حتي ديواره اي، چهارچوبي، پايه اي كه لااقل اسمي از اين همه آورده باشد. تنها سردرگمي و حيراني است كه با خود به شهر مي بري و كمتر جنب و جوشي است كه تو را به وجد بياورد. شايد آنقدرها هم كه تو به سينه ات مي كوبي و سنگ اين همه فقر« فرهنگ افتخار به گذشته» را به سينه مي كوبي، لازم نباشد. اصلاً چه لزومي دارد كه بنويسي تنها نشان همين «معبد آناهيتا» كه عظمتي سرشار از افتخار نياكان ما را به دوش مي كشد، تابلويي سبز رنگ و كوچك است و نرده هايي كه آن طرفش تا خود بناي «آناهيتا» كشاورزي مي كنند و گويا جاليزي است كه لابد متعلق به نگهبان و دربان اين بناست. وارد كه مي شوي، آفتاب ساعات آخر بعداز ظهرش را شماره مي كند. لازم نيست كسي را ببيني و اجازه اي بگيري چرا كه اساساً كسي نيست كه بخواهي از او اجازه اي بگيري. صرف احترام به گذشتگانت، احترام به تاريخ زميني كه پاروي آن گذاشته اي، صدا مي زني:
ـ آقا… كسي اينجا نيست؟
ـ بله بفرماييد؟ چه مي خواهيد؟
ـ براي ديدن معبد آمده ايم.
ـ خب بفرماييد!
ـ پولي؟ وروديه اي؟ چيزي نمي خواهد؟
چيزي در چشمان مرد نگهبان مي درخشد. از اتاقي سرد و بي روح كه ظاهراً مفراو است دو تكه بليت به دستت مي دهد كه البته ظاهراً بليت وروديه به «طاق بستان» كرمانشاه است و گوشه راست آن نوشته شده است ۲۵۰۰ ريال.
ـ بفرماييد اين هم بليت!
ـ چقدر مي شود؟
ـ پانصد تومان.
و تو حالا معني آن نوري را كه چند لحظه پيش درچشمان اين مرد ساده و خوش صحبت ديده اي مي فهمي و بازهم دردلت مي گويي «افسوس، افسوس، هزار افسوس.» افسوس نه از آن دويست و پنجاه تومان اضافي كه حاضري ميليونها نفرشوي و ميليونها بار از اين برقها را در چشم اين مأمور ببيني. افسوس از عظمتي كه اين چنين غريب در ورطه فراموشي و خاموشي افتاده است. افسوس از هزاران شغل و درآمدي كه مي توانست و مي تواند خورشيدي در چشمان هزاران نفر چون اين مرد و در اين كوچك شهر با عظمت و پرگذشته روشن كند. در شهري كه جوانان دلپاك آن كه هزاران نفر چون همان «حبيب الله» جمالزاده هستند، هرروز خود را به اميد كاري، شغلي، روزنه اي به فردايي روشن، شب مي كنند و شبها را به خواب درآمدي و دستي كه به جيب برودصبح، تنها يك دويست و پنجاه توماني چركي و تاخورده، برقي، جرقه اي، آذرخشي، درنگاه ساده مردي مهربان روشن مي كند و چون شهابي زودگذر در دامن شبي پهناور فراموش مي شود و خاموش.
«معبد آناهيتا» چون شهري به خواب رفته و سودازده باستونهاي به دست روزگار فرو ريخته اش، با پلكاني كه روزگاري قرباني هاي چهار پا و زبان بسته را كشان كشان از روي آنها به مذبحگاه فرجامشان مي برده اند، سايه به خاطراتش داده است و چرت مي زند. سردي نيمچه باد پائيزي و آفتاب مايل رو به انتهايش، سرودي است از غربت عظمتي فرو ريخته و زير خروارها خاطره مدفون شده. پشت معبد، درست همانجايي كه روزگاري مذبحگاه قربانيان بوده است، پرچم سبز سيادت امامزاده اي را باد مي نوازد. گنبد تك مناره امامزاده را كفتر چاهي ها و يا كريم ها دوره كرده اند. روي يكي از سنگهاي دايره اي شكل كه روزگاري پايه هاي ستونهاي معبد بوده است دوكودك با دوچرخه اي بي كلاج و دنده نشسته اند و به بازي مشغول اند.
بنا به تحقيق و اعتقاد دكتر «سرفراز» رئيس اسبق گروه باستانشناسي دانشگاه تهران، معبد آناهيتا نه اينيست كه در كنگاور به آن شهره است. زيرا معماري معبد آناهيتا داراي شرايط ويژه اي است كه هيچيك از آن شرايط در اين بنا وجود ندارد.(۵) بنايي كه امروزه در كنگاور به معبد آناهيتا مشهور است در زمان «داريوش هخامنشي» وجود داشته و داريوش با تلفيق معماري بناي كنگاور وكاخهاي آشور فرمان احداث بناهاي شوش و تخت جمشيد را صادر نموده است. بناي كنگاور داراي صفحه اي است حصار مانند به ابعاد ۲۲۰*۲۳۰ و به عرض ۱۸متر ستونهايي به قطر ۱‎/۴۵و به ارتفاع ۳‎/۵در اطراف آن وجود داشته كه ستونهاي آن قابل مقايسه با ستونهاي آرامگاه «كوروش» در پاسارگاد است. اين ستونهابه سبك «دوريك» (DoriQue) بوده كه نمونه هاي ماقبل آن در كاخ «مينوس» (جزيره كرت) و معبد آمون (مصر) حدود قرنهاي۱۵ و ۱۴ ق.م. ديده مي شود. در ضلع جنوبي بنا پلكاني دوطرفه كه احتمالاً الگويي بوده است براي بناي تخت جمشيد و زيبايي خاصي به آن بخشيده احداث گرديده است. در وسط اين بنا، قربانگاهي (سكوي مذبح) به ارتفاي ۳‎/۵متر به نسبت ۱ به ۱۰ يعني حدوداً به طول ۹۴متر و به عرض ۹‎/۴متر احداث شده كه دوطرف آن را به صورت شيب دار براي سهولت در بردن قرباني (گاوها) و قربانگاه به وجود آورده اند...(۶)
ديگر خبري از قرباني و جشن هاي مهرگان سالانه كه با حضور شاهان در اين قربانگاه برپا مي شد و مردمان بر روي سكوي مذبح اين قربانگاه تعداد زيادي گاو قرباني مي كرده اند نيست. ديگر خبري از داريوش پادشاه وقت و تقليد او از اين بنا و ساختن پرسپوليس نيست. حالا انتهاي غرب و شرق بنا را نرده هاي سبزرنگي محصور كرده اندكه آنطرفشان سر و صداي بوق و موتور چهارپايان عصر تكنولوژي است. از كودكان راجع به اين معبد و آن امامزاده مي پرسي. چيزي نمي دانند. «نمي دونيم فقط مي دونيم اگر اين زير را بكني به خروار خروار طلا مي رسي.»
حسرتي تمام وجودت را موريانه وار مي خورد. كه طلاي ناب را حي و حاضر نمي بيند و دنبال طلاي خيالي خود در آرزوي گود كردن زمين اطراف معبد هستند. چندتا از اين سنگها را برده اند؟ چند تا از آنها واقعي است؟ چند تا قلابي؟ راستي آنها اينجا چه مي كنند؟
ـ مدرسه مان شورا بود تعطيلمان كردند.
ـ شوراي چي؟
ـ انجمن اوليا ومربيان.
ـ اينجا چه مي كنيد؟
ـ بازي!
ـ چه بازي؟
ـ قايم باشك.
آنهامي گويند. اين دونوجوان كنگاوري كه نام يكي شان« سعيد» است و ديگري «شهرام». سعيد پدرش را از دست داده است و شهرام هم پدر عليلي دارد. با آنها به گفت وگو مي نشيني. مي فهمي كه دروغ مي گويند كه مدرسه مي روند و با همان صداقت كودكانه سعي در پنهان ساختن بي سوادي و علافي خودشان دارند. «سعيد» عاشق تيم پيروزي و ادموندبزيك است. او حتي نمي داند «ادموندبزيك» ديگر در پرسپوليس بازي نمي كند. «شهرام» عاشق فيلمهاي اكشن و جمشيد هاشم پور. مي گويند «هر روز براي بازي اينجاييم تا غروب» بي آنكه پولي پرداخت كنند و بليتي بخرند...
ديگر وقت رفتن است. آفتاب غروبش را هم جمع كرده است و سايه شب دامن آسمان را كبود كرده است. كشاورزي سر جاليزش كه كنار معبد است خيره به ستونهاي كنار هم چيده شده سخت و عريان و سفيد، خستگي تلاش يك روز به سر آمده اش را در مي كند. «سعيد» و «شهرام» هم بايد به خانه باز گردند. زنگ مدرسه هاي شيفت بعدازظهر خورده است و كودكان از مدرسه بازگشته با پرشي از اين سوي نرده ها خود را آويزان ديواره هاي معبد مي كنند. صداي اذان گوي امامزاده فضاي غريبي را خلق كرده است. تمدني فرو ريخته و تمدني به جا مانده و زنده. همسايگي دوفرهنگ، دوآيين، دوجهانبيني و دونگاه نه جنگي دارد نه دعوايي ونه سر و صدايي. كسي چه مي داند شايد بناي امامزاده و بناي فروريخته معبد، شبانه هاي خود را تا بروز به نقل خاطرات ايام شكوه و عظمت هم صبح مي كنند. شايد هم در گوش هم در نجوايي كه نه بادي آن رامي شنود و نه برگي با همديگر غصه غربتشان را مي خورند و آهسته نجوا مي كنند «افسوس، افسوس، هزار افسوس»
پي نوشتها:
۱ـ دوستي خاله خرسه ـ جمالزاده
۲ـ عمده اطلاعات من ازكتاب آقاي حسن زنده دل تحت عنوان كرمانشاه است كه در اينجا به آن اشاره شده است.
۳ـ ياقوت حموي
۴ـ اين جمله در اصل چنين است«سرزمين كيكاووس، لگدكوب قزاق روس! افسوس !افسوس! هزار افسوس!»
۵ ـ علي اشرف پرگاري ـ بيستون
۶ ـ همان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |