|
|
|
|
|
|
|
|
خشت و سرشت
اقتصاد خانواده را مي توان چگونگي سازماندهي و مديريت منابع خانواده تعريف كرد. منظور از منابع خانواده، زمان، درآمد، فضاي زندگي و... است. از آنجا كه منابع خانواده محدود است، تهيه تمامي كالاها و خدمات مورد نياز خانواده ممكن نيست. پس بايد از ميان خواستهاي خود انتخاب به عمل آورد. انتخاب قلب اقتصاد است. انتخاب از ميان خواسته هاي مختلف با توجه به هزينه ها، وظيفه اصلي اقتصاد خانواده است. اقتصاد خانواده به دنبال بهترين انتخاب مي گردد و بهترين انتخاب براي خانواده، انتخابي است كه بيشترين رضايت خاطر را براي بيشتر اعضاي خانواده به بار آورد. اقتصاددانان به جاي رضايت خاطر از يك اصطلاح علمي به اسم مطلوبيت استفاده مي كنند. آنها مي گويند بيشترين مطلوبيت با توجه به شرايط هر خانواده وميزان درآمدها، متفاوت است. پس در انتخاب از ميان خواسته ها، حفظ اعتدال مهم است. براي اينكه از بين خواسته هاي خود، دست به انتخاب بزنيد: .۱ فايده ها را محاسبه كنيد. .۲ هزينه ها را برآورد كنيد. در نظر داشته باشيد هزينه تنها آن مبلغي نيست كه شما مي پردازيد، بلكه فرصتهاي از دست رفته نيز در شمار هزينه هاست. .۳ انتخابي را انجام دهيد كه فايده اش بيش از هزينه باشد.
|
|
|
|
|
پرخاشگري
|
|
|
آنچه اين روزها در جامعه ما و در سطحي وسيع تر در جوامع ديگر ديده مي شود، افزايش روز به روز خشونت است؛ خشونت هاي فردي، خانوادگي و اجتماعي. خشونت مي تواند آشكار و نافرهيخته و خودانگيخته باشد؛ مانند كتك كاري عابر با راننده در خيابان كه تا لحظاتي قبل همديگر را نمي شناخته و قصد خاصي نداشتند و در اثر يك خشم آني دست به اين كار زده اند. خشونت مي تواند آشكار و با برنامه ريزي باشد مانند انواع بزهكاري ها از قبيل قتل و زورگيري ، خشونت مي تواند فرهيخته (Sophisticated) و والايش يافته (Sublimated) باشد مانند خشونتي كه در رقابت هاي ورزشي وجود دارد، يا خشونتي كه در يك تابلوي نقاشي ديده مي شود. [والايش (Sublimation)يك مكانيزم رواني (defense mechanism) رشد يافته است يعني فرد غريزه خود را به جاي بروز به همانگونه كه درابتدا هست، به روشي بروز مي دهد كه از نظر اجتماع پذيرفته شده است] خشونت مي تواند پنهان باشدمانند رانندگي بي دقت وبي محابا (reckless driving) يا معطوف به خود مثل آزار خود (Selfinjury) و يا خودكشي (Suicide) . خشونت هاي خانوادگي به صورت مختلف وجود دارد. در رابطه زناشويي در فرهنگ ما و اغلب فرهنگ هاي جهان، بيشتر از سوي مرد به زن است. در آمريكا آمارهاي مختلف نشان مي دهد كه در ۲۵ درصد خانواده ها، خشونت فيزيكي ديده مي شود. در تحقيقي كه توسط نويسنده در سال ۱۳۷۵ درتهران انجام گرفت، در ۲۷/۷ درصد خانواده ها خشونت فيزيكي بين زن ومرد وجود دارد. و بيشتر از سوي مرد به زن است. در همه جوامع خشونت نسبت به بچه ها اعم از فيزيكي و جنسي ديده مي شود. خشونت جنسي در ميان زنان و مردان در ارتباط با هم فراوان به چشم مي خورد، پديده اي كه آزارگري جنسي (Sexual sadism) نام دارد. در واقع خشونت فيزيكي و كلامي ، رشد نايافته ترين صور خشم و خصومت به شمار مي آيند. خشونت با پرخاشگري در فرهنگ روانپزشكي تعريف خاصي دارد و آن عبارت است از عملي با فشار ونيرو كه ممكن است كلامي يا فيزيكي باشد و در اثر خشم و غضب و خصومت به وجود مي آيد.اغلب نيز هدف آن صدمه زدن به ديگري است (گاهي معطوف به خود مي گردد). خشونت در حيوانات هم ديده مي شود. اما تفاوتي كه ما بين انسان و حيوان وجوددارد اين است كه در حيوانات به نوعي غريزه حفظ بقاست اما در انسانها لزوماً و در همه موارد اينگونه نيست. انسان سالم از نظر روانكاوي يك اسطوره است و ما انسانهاي به ظاهر سالم در واقع روان نژند (neurotic) به حساب مي آييم. انسانهايي كه لزوماً بيماري (disease) يا اختلال (disorder) خاصي نداشته بلكه بيشتر مشكل (problem) دارند. هدف اين مقاله بررسي علل پرخاشگري در افراد روان نژند و چاره جويي نهايي است. تعريف و چگونگي به وجودآمدن پرخاشگري در روانكاوي (Psychoanalysis) زبان نسبتاً متفاوتي دارد. اولين بار فرويد (Freud) به اين مفهوم پرداخت. او در ابتدا اعتقاد داشت پرخاشگري غريزه است واز غريزه مرگ يا تاناتوس (Thanatos) مي آيد. منبع آن در عضلات اسكلتي و هدف آن تخريب است. غريزه مرگ در مقابل غريزه زندگي يا اروس (Eros) قرار مي گيرد. اتوكرنبرگ (otto kernberg) نام آورترين روانكاو زنده دنيا در اين مورد نظريه جامع تري ارائه مي دهد. او مي گويد روان انسان دو نوع انرژي دارد. يكي انرژي رواني ـ جنسي يا ليبيدو (libido) است و ديگر انرژي پرخاشگري (aggression) . به اعتقاد كرنبرگ از بدو تولد، ليبيدو از تجربيات كام بخش و لذت آور زندگي توليد مي شود و پرخاشگري از تجربيات ناكام كننده و دردآور. اين نظريه با نظريه جامعي كه بزرگترين علت پرخاشگري را ناكامي (Frustration) مي داند، هم خواني دارد. شايد بزرگترين علت توليد پرخاشگري در انسان ناكامي، حس آن و تحمل نكردن آن است. احساس ناكامي خود تعريف مشخصي دارد. يعني عاطفه خاص و دردآور كه در اثر برآورده نشدن انتظار انسان از واقعه اي خاص يا احساس ديگر باتجربه اي در كل به انسان دست مي دهد. همه ما انسانهاي به ظاهر بهنجار در طول زندگي خود بارها با اين احساس روبرو شده ايم، از ناكامي هاي كوچك گرفته تا بزرگ. آنچه كوچكي و بي اهميتي يا بزرگي و اهميت احساس ناكامي رادر ماتعيين مي كند لزوماً خود حادثه ياتجربه ناكام كننده نيست بلكه شخصيت و پس زمينه عاطفي انسان است. انسانها چه از نظر دچار شدن به احساس ناكامي و چه از نظر نسبت پاسخ پرخاشگرانه به اين احساس، در يك طيف قرار مي گيرند. برخي بسيار زود دچار احساس ناكامي شده، اين حس را نمي توانند تحمل كنند و پاسخ پرخاشگرانه تنها پاسخ خودآگاه و ناخودآگاه آنهاست. برخي بسيار دير احساس ناكامي مي كنند و در مقابل اين حس، پاسخ پرخاشگرانه ندارند يعني اين حس را تحمل مي كنند. اغلب موقعي ناكامي منجر به پرخاشگري مي شود كه به نظر فرد، تجربه ناكام كننده، غيرمنصفانه به نظر برسد. در دو حالت افراطي احساس ناكامي زود عارض، منجر به پرخاشگري آشكار مي شود. يكي اينكه فرد در دوران كودكي خود با ناكامي روبرو نشده باشد مثلاً هرچه خواسته، برآورده شده است. از ديدگاه روانكاوانه نيازهاي دهاني (oral) و كودكانه او دائما ً و به حد اشباع ارضا شده باشند. چنين فردي در دوران بلوغ و بزرگسالي بسيار زود و در اثر حادثه اي جزيي از نظر ديگران، دچار احساس ناكامي شده و خشم شديد پيدا مي كند. خشم تبديل به خنجري مي شود كه دو راه در پيش دارد. يا معطوف به روان خود فرد مي شود. در نتيجه اين فروخوردگي خشم، فرد دچار افسردگي و دردها و بيماريهاي جسمي متعدد مي شود يا معطوف به بيرون از فرد شده و به صورت پرخاشگري به ديگران نمود مي يابد. حالت دوم كه معمولاً بيشتر اتفاق مي افتد وجود تجربيات ناكام كننده متعدد و عميق دوران كودكي از بدو تولد است. بدون پاسخ ماندن نيازهاي نوزاد و بي توجهي به خواسته هاي او و تجربيات ناكام كننده ديگر دوران كودكي مانند از دست دادن والد يا والدين، محروميتهاي عاطفي، مورد خشونت قرار گرفتن در داخل خانواده در اين حال مكانيزم جالبي عمل مي كند به نام همانندسازي با پرخاشگر (Identification with the aggressor). در اين حال، كودك در مقابل والد خشن و ستمگر قرار گرفته به شدت از او مي ترسد. براي كم كردن خطر اين والد با او همانندسازي يعني الگوبرداري ناخودآگاه كرده مانند او مي شود يعني خود پرخاشگر مي شود. در اين حالت حتي اگر خشونت والد مستقيماً معطوف به كودك نباشد مثلاً معطوف به همسر خود باشد، چون در كودك ايجاد ترس مي كند، ممكن است از اين مكانيزم استفاده كرده و خود پرخاشگر شود. اين خشونت مي تواند كلامي، فيزيكي يا جنسي باشد. فقر اقتصادي و... در تمام اين موارد كودك در دوران كودكي، نوجواني و بعد بزرگسالي، بسيار زود احساس ناكامي كرده و پاسخ او به اين ناكامي، پرخاشگري آشكار يا غيرآشكار مي شود. علت ديگر توليد پرخاشگري درانسان و حيوانات، احساس تهديد و ناامني (Threate and insecurity) است. دو نوع پرخاشگري را مي توان در اينجا تعريف كرد. نوع اول پرخاشگري واكنشي (reactive aggression) و نوع دوم پرخاشگري انتقام جويانه (revengful aggression) است. براي بررسي اين دو نوع پرخاشگري ابتدا بايد توضيح داد روان انسان مانند بدن او مرز دارد. اين را مرزهاي من (ego boundary) مي نامند. روان انسان همچون بدن او نسبت به هرگونه تهاجمي به مرزهاي خود واكنش دفاعي دارد. اين واكنش، پرخاشگري است. يعني فرض كنيد فردي به مرزهاي رواني يك انسان نزديك مي شود (يعني حالتي دارد كه نشان از قريب الوقوع بودن يك توهين يا فشار و اجبار به فرد ديگر دارد)، روان انسان فاصله را مي سنجد و پيغام هاي «ايست، جلونيا» به او مي دهد (مثلاً اخم مي كند، از بي اعتنايي يا كلمات نهي كردن استفاده مي كند). اگر فرد پيغام فرد مقابل را گرفت و از كار خود كه در واقع هجوم به مرزهاي رواني فرد مقابل بود، دست برداشت، واكنش در فرد مقابل تمام مي شود. اما اگر فرد دست برنداشت و جلوتر آمد وقتي به مرزهاي فرد ديگر مماس مي شود مي خواهد به درون مرز بيايد، فرد مورد حمله قرار گرفته با پرخاشگري از خودش دفاع مي كند. پرخاشگري درحدي كه ديگري از مرز او فاصله بگيرد، يعني احساس تهديد و ناامني باعث شده كه فرد موردحمله قرار گرفته به وسيله پرخاشگري از خودش دفاع كند تا آنجا كه فرد حمله كننده را از مرز خودش دور كند. اين پرخاشگري واكنشي نام دارد. دراينجا فرد موردحمله قرار گرفته تا آنجا پرخاشگري مي كند كه فرد حمله كننده را از مرزهاي خودش دور مي كند. يعني احساس تهديد و ناامني خيلي زياد نيست. حال اگر اين احساس تهديد و ناامني بيشتر باشد يعني فرد مورد حمله قرار گرفته فكر كند ديگري داخل مرزهاي او شده است، دراينجا پرخاشگري ديگر فقط محدود به بيرون كردن او از مرزهاي خودش نمي شود بلكه اينجا به مقابله به مثل مي پردازد يعني نه تنها او را از مرزهاي خودش بيرون مي كند بلكه حالا او به مرزهاي ديگري تجاوز مي كند. اين را پرخاشگري انتقام جويانه مي گويند. ساده ترين مثال آن، اين است كه اگر فردي يك سيلي به من زد من جلوي او را بگيرم كه ديگر كتك نزند يا اينكه علاوه بر اين كار خودم او را كتك بزنم. اين دو نوع واكنش را ميزان تهديدي كه فرد احساس مي كند، تعيين مي كند. هرچه روان شكننده تر باشد و بيشتر احساس ناامني و تهديد كند، از پرخاشگري انتقام جويانه بيشتر استفاده مي كند. علت ديگر پرخاشگري، ديدن و حس كردن پرخاشگري است. زماني برخي از روانشناسان آمريكايي براين باور بودند كه ديدن فيلم هاي خشن و پرخاشگرانه، باعث تخليه حس پرخاشگري در كودكان و بزرگسالان مي شود. براساس اين نظريه، كارتون هاي پرخشونت و فيلمهاي پرخاشگرانه زيادي ساخته شد، اما در عمل نتيجه معكوس ديده شد، يعني حس خشونت و پرخاشگري اگر ازيك حدي زيادتر شود، درست برعكس اين نظريه توليد پرخاشگري و خشونت در انسان مي كند. يكي ديگر از علل توليد پرخاشگري، تبديل برانگيختگي جنسي (Sexual arousal) به پرخاشگري است. روانشناسان دريافته اند كه فيلم هاي سكسي آشكار و بي مرز باعث توليد خشونت چه جنسي و چه غيرجنسي درانسان مي گردد. درحالي كه فيلمهايي كه برانگيختگي جنسي در آنها وجود دارد اما ملايم و با عاطفه همراه است، توليد پرخاشگري را كاهش مي دهد. مسأله مهم ديگر در توليد پرخاشگري، عدم وجود ياضعف مهارت هاي اجتماعي (Social skills) در فرد است. مهارتهاي اجتماعي ازقبيل توانايي ارتباط اجتماعي و عاطفي برقرار كردن، تحت تأثير قرار دادن ديگري، حرف خود را مطرح كردن، مهارتهاي استفاده از طنز (humor) دربيان واقعيت ها، توانايي در والايش دادن احساس هاي تكانه اي و غريزي خود و امثالهم مي باشد. درتحقيقات متعدد ديده اند افرادي كه توانايي هاي تحت عنوان مهارتهاي اجتماعي را ندارند بسيار مستعد استفاده از ابزار خشونت و پرخاشگري هستند. درمان پرخاشگري، در موارد شديد مي تواند دارويي باشد. استفاده از دارو نبايد در افراد تداعي بيماري رواني و ديوانگي را داشته باشد. اين از تظاهرات مطلق عقب ماندگي فرهنگي جامعه است. فرد بايد فكر كند از هرچيزي كه مي تواند به او كمك كند. روشهاي فردي ديگر استفاده از روان درماني با رويكردهاي مختلف است. روان درماني و دارو تلفيق بسيار ارزشمندي است كه در اغلب موارد پاسخ مثبت مي دهد. انواع خانواده درماني و زوج درماني مي تواند در كم كردن يا از بين بردن خشونت در خانواده مؤثر باشد. درمان هاي گروهي كه دولت مي تواند از آنها استفاده كند، درمان هاي اجتماعي و فرهنگي از طريق وسايل ارتباط جمعي است. راديو، تلويزيون، مطبوعات و… اين ابزارهاي بسيار مفيد مي توانند در پيشگيري و درمان خشونت بسيار مؤثر باشند. سياست هاي دولت و حكومت نقش تعيين كننده دارند. كاهش ناكامي هاي مردم از طريق ازبين بردن فقر و احساس فقر و بي عدالتي در مردم، دادن آزادي هاي فردي و اجتماعي به افراد و افزودن هر نوع تجربه شادكننده و كام آور كه به جاي پرخاشگري توليد انرژي مثبت رواني جنسي يا ليبيدو مي كند. آذردخت مفيدي روانپزشك و روانكاو
|
|
|
|
|