سؤال «ادبيات پست مدرنيستي چيست؟» پرسشي نيست كه اهل كتاب و روزنامه با آن بيگانه باشد. صفحه ادبيات و هنر روزنامه ايران در حد امكانات خود سعي مي كند ادبيات پست مدرنيستي را معرفي كند. اين معرفي در اساس، جمع بندي كتاب ها ومقاله هايي است كه به همت تلاش و زحمت جمعي از صاحب نظران و مترجمان پديد آمده اند.
هستي شناسي به مثابه بنيان فلسفي ادبيات پست مدرنيستي
درباره هستي شناسي چند صد كتاب ومقاله ترجمه شده است، ولي هدف ما چيز ديگري است: شالوده بودنش در ادبيات پست مدرنيستي. بحث هستي شناسان اين است كه آن چه در مورد وجود انساني چشمگير است، وجود داشتن، بودن، وحاضر بودن است. خودآگاهي ما هم چيزهاي دنيا راباز مي تاباند و هم از طريق همان ماهيت وجود در جهان، تحت تبعيت جهان قرار دارد. ما خود را به جهاني و زمان و مكاني «پرتاب شده» مي يابيم كه خود آن را برنگزيده ايم. در ضمن، اين جهان تا آن جا كه خود آگاهي ما آن را باز مي تاباند، دنياي ماست.
ادبيات هستي شناسانه پرسش هاي خود رابه اين صور مطرح مي كند و از خواننده مي پرسد يا به او مي گويد كه : «جهان چيست؟» و «چند جهان وجود دارد؟» و «تفاوت هاي اين جهان هاكدامند؟» به عبارت ديگر،هستي شناسي مي خواهد بگويد كه : «چرابه جاي آن كه هيچ موجودي نباشد، موجوداتي هستند؟» و يا «چرا به جاي آن كه هيچ چيز نباشد، چيزي هست؟»
تعبيرهاي مختلف داستان پست مدرن: داستان پست مدرنيستي از نظر ديويد لاج داراي اين مشخصات است: الف) تناقض ب) عدم انسجام ج) فقدان قاعده (وجود تصادف ) د) افراط گرايي و زياده روي ح) اتصال كوتاه (پرش از امري به امري ديگر، تقاطع موضوع با موضوعي )
داستان پست مدرنيستي از ديدگاه پروفسور ايهاب حسن به اين شرح است: الف) اعتياد به زندگي شهري ب) ناگزيري استفاده از آخرين تكنولوژي ها ج) حذف انسان به عنوان عنصرمركزي داستان د) عشق به بدويت ح) اروتيسم ط) اخلاق ستيزي و معيارشكني ي) تجربي بودن حيات.
ژان بودريار براي تعريف ادبيات پست مدرنيستي، كل ادبيات را به اين شرح ترازبندي مي كند: الف)تصوير بازتابي از واقعيت ابتدايي است. ب) تصوير واقعيت را مي پوشاند و تحريف مي كند. ج) تصوير غياب و نبود واقعيت را مي پوشاند د) تصوير هيچ گونه مناسبتي با هيچ واقعيتي ندارد؛ تصوير وانموده اي ناب از خودش است. اين تصوير به نظام جلوه ها تعلق ندارد بلكه به نظام وانمودن متعلق است.
مرحله اول همان رئاليسم ابتدايي است كه در آثار بالزاك، استاندل، داستايوفسكي ديده مي شود. مرحله دوم همان سوررئاليسم است كه دغدعه اش «بيان» است،اما نه بيان واقع، بلكه بيان آن واقعيتي كه خود مي خواهد. مرحله سوم ادبيات نو يعني روب گري يه، كلودسيمون و ناتالي ساروت است كه مي خواهند بگويند جهان نه با معناست نه بي معنا، فقط وجود دارد. اين متن ها در صدد بودند كه غياب خود جهان واقعي را بپوشانند. مرحله چهارم، وانمايي ادبيات در خودش است كه بايد آن را مشخصه دوران پست مدرنيسم در ادبيات دانست. حركت از دال به دال، ادبيات را به خود ارجاع مي دهد و متني مي سازد كه مناسبتي با واقعيت ندارد و از اينرو مي تواند از تقسيم بندي جهان هاي متفاوت (وجوب، امكان وامتناع) بگذرد. بودريار عصر پسامدرن رابا ناپديدي مرجع و عصر وانمودن يكي مي داند و معتقد است نشانه ها بر مدلول ها غلبه كرده اند و ما تماس مان را با واقعيت از دست داده ايم و در يك «حادـ واقعيت» به سر مي بريم. (انكار شناخت و تغيير) پس پسامدرنيسم معتقد است واقعيتي وجود ندارد، و نمي توان شكلي براي دگرگوني آن ابداع كرد، از اين رو تنها چيزي كه مي ماند، بازي با شكل هاي پيشين است. متن پسامدرن از تكنيك واقع نمايي استفاده مي كند تا صرفاً بازي جديدي ترتيب دهد. شخصيت ها مدام بر اين موضوع بازي تأكيد دارند كه بازيگراني هستند متشكل از كلمات كه در سطرهاي متن جاي دارند. متن هيچ نسبتي با واقعيت ندارد و قصد هم ندارد كه با بيان زندگي آدم هايي نظير خود ما، حقيقتي را در مورد زندگي و جهان بگويد.
چند صدايي بودن داستان پست مدرنيستي : چند صدايي (پلي فونيك) به طور ساده و خلاصه يعني داستان هيچ «حقي» براي يك صدا قائل نيست كه بخواهد آن را به اين صدا ـ مثلاً صداي يك عارف، يا ماجراجو و يا زياده خواه يا مظلوم ـ بسپارد. چند صدايي چيزي غير از معناي ساده شده و عاميانه آن يعني تعدد صداهاست. چند صدايي منعكس كننده صداهايي است كه خفه شده اند يا به حاشيه رانده شده اند و يا به صورت زمزمه درآمده اند. در داستان پست مدرن، صداي آدم ها از چهره هاي آنها مهم تر است و جايي براي صداهاي مسلط و محدود كننده وجود ندارد. اين نكته با موضوع دراماتيزه كردن يك رخداد، فرق مي كند. بايد توجه داشت كه در بعضي از آثار پست مدرنيستي ، چند صدايي به معناي تناقض متن با خود است. وجود جهان هاي متنوع، به خودي خود، كاربرد انواع زبان ها، گويش ها، حاشيه نويسي ها و شكل هاي ادبي را مطرح مي كند. به عبارت دقيق تر، ساختارهاي گوناگون در جهاني از گفتمان ها، با يكديگر تركيب مي شوند. براي مثال، زبان فرهيخته، زبان كوچه و بازار ، زبان ژورناليستي، زبان مستهجن وزبان مردم متوسط.
عدم قطعيت: همه قطعيت ها و محمل هاي اخلاقي، ذهني، ادبي و روانشناختي مورد حمله قرار مي گيرند. بنابراين هر كلمه، مفهوم و نقشي، در جايي ازداستان، با ضد خود همراه مي شود. در ابهام، خواننده تصور مي كند كه حقيقت واحدي وجود دارد كه مي تواند به اتكاء قرائت خود از متن ـ و نيز دانش و ابزار علمي ـ آن را كشف كند. اما عدم اعتقاد به حقيقت واحد، سبب عدم قطعيت مي شود.
عدم قطعيت داستان پست مدرن تابع منطق است. بهتر است گفته شود كه به دليل برخورداري ساختار داستان پست مدرن از يك منطق دروني ، عدم قطعيت حاصله نيز از منطق پيروي مي كند. اما اين منطق يك باره در متن پايان نمي پذيرد. توضيح بيشتر آن كه ته رنگي از روايت وجود دارد كه شايد بتوان آن را روايت پديده در پديده ناميد. همين ته رنگ تداوم منطقي داستان را حفظ مي كند؛ هرچند كه پراكندگي بسيار وجود دارد (مثلاً به علت فقدان كلماتي كه نقش دستوري دارند) توضيح اين كه در داستان پست مدرن شكل دستوري و شكل منطقي نمي تواند يك شكل خاص باشد؛ چون منطق ودستور خطي وايستا، به منطق و دستور جمعي و بطني تبديل شده است.
قطعه قطعه شدگي : قطعه قطعه شدگي اساس ادبيات پست مدرنيسم است. هر قطعه به طرف قطعه بعدي كه عملكرد ديگري در زمان است، حركت مي كند و مكان نيز قطعه قبلي را كاملاً نفي مي كند، در نتيجه ما استمرار عادي روايي نداريم. اما ممكن است تكرار داشته باشيم. انگاره ها دوقلو وهمزاد يكديگرند اما عين هم نيستند؛ و اگر عمل نوشتن قوي باشد، طبيعي است كه به رغم وجود تكرار، هر صفحه به اندازه كل كتاب خواننده لذت مي دهد ـ مثل گفته ها و نوشته هاي اشخاص اسكيزوفرنيك كه مكالمات شان كوتاه است؛ چون شخصيت شان تكه تكه شده است و نمي توانند موضوعي را از اول تا آخر دنبال كنند.
شروع نامتعارف: رمان پست مدرن از وسط شروع مي شود نه از آغاز. يك سلسله حال هاي ناب و بي ربط در زمان مي توانند چنين شروعي باشند. زمان حال قطعه قطعه است و اتفاقات يكديگر را دنبال نمي كنند؛ هر چند كه ممكن است خواننده در ذهن خود ساختاري را به آن نسبت دهد. اما قطعه قطعه بودن و آن حال را درك كردن،اساس كار است.
مكان اصلي در داستان پست مدرن: رمان پست مدرن با زندگي شهري سر وكار دارد، به دنبال تغييراتي است كه از نظر تكنولوژيكي در دنيا اتفاق افتاده است و در عين حال به علت كثرت ابزارهاي توليد اثر بدوي گرا هم هست.
زبان در داستان پست مدرن: در داستان پست مدرنيستي، غير منطقي كردن عمدي زبان (به دليل تفاوت روايت پست مدرن با روايت هاي قبلي) و نيز فوريت حوادث است جزو ابزار اوليه هنر است؛ به ويژه از آن رو كه در لحظه وقوع حادثه به آن وقوف دارد.
شخصيت در ادبيات پست مدرن: ۱) شخصيت ها، سيال لغزنده، غيرقابل اعتماد، با هويت هاي تخيلي هستند و وجودشان در برگيرنده افكار، اعمال و گفتار واقعي و غيرواقعي، رؤيا گونه و كابوس وار است كه گاهي درصدد گسستن از همه چيز است؛ مثلاً شخصيت مي تواند هم فاشيست باشد و هم پيرو آئين و هم يك كمونيست افراطي. ۲) روال معمولي در شخصيت سازي و حادثه پردازي به هم مي ريزد و تابع هيچ قاعده اي نمي شود. براي مثال، شخصيت مي تواند مورد اصابت چندصدگلوله اسلحه قرار گيرد، اما به نيروي ذهن زنده بماند و يا بي هيچ دليلي (و البته گاهي با توجيهات كامل علمي) مبدل به مورچه يا آهو شود. ۳) شخصيت هاي داستان ها با بي ثباتي و كثرت گرايي هستي شناسانه مشخص مي شوند واساساً شكننده و دچار بحران هويت اند؛ هويت نه به معناي «چارچوب انساني» ، بلكه حتي هويت بين اين جهاني بودن و آن جهاني بودن ـ مثلاً نوسان بين جهان انساني و جهان حيواني، بين هويت انسان و فرا انسان (موجود خيالي). اين «بي هويتي جهان واره» ، هرچند در ظاهر مبتني بر هيچ زمينه تاريخي و پيشينه منطقي ـ عقلاني نيست، اما آن قدرها هم غيرمنطقي نيست. شخصيت در ادبيات پست مدرن دچار «من پريشي» است. اين «من» پريشان شده يا «من پريش» نظامي متشكل از سه وجه است: واقعي يا آن چيزي كه تجربه مي شود، تخيلي يا بازنمايي آن چيزي كه تجربه شده است، و بالاخره نمادين يا بازنمايي پيچيده تر و سامان يافته به شكل «صورت خيال» معنا پيدا مي كند. بنابراين «خود» يك ساختار زباني مي شود و «زبان» در واقع «ظرف رواني» انسان براي بازنمايي «خودي» كه «خويشتن» او رامي سازد. اين توانايي، انسان رابه دو« خويشتن» يا «من» تقسيم مي كند؛ «من» تجربه كننده و «مني» كه آن چه را تجربه كرده، بازنمايي مي كند. نتيجه اين بحث به اين جا مي رسد كه شخصيت در داستان پست مدرن، چند «پاره» است. اين شخصيت ها، خصوصاً راوي ها ـ بي ثبات و غيرقابل اعتمادند و اساساً درگير بحران هويت انساني و فراانساني (به مدد همان نماد و صورت خيال ) هستند.
۴) امكان دارد از زمان هايي كه خواننده به شخصيت نگاه مي كند، شاهد زندگي او در گذشته باشد؛ ضمن اين كه چارچوب زماني [گذشته] زندگي شخصيت هم چندان روشن و مشخص نيست. ۵) شخصيت ها به لحاظ روانشناختي، اسكيزوفرنيك هستند. پس: كم حرف مي زنند، حرف هاي شان بي ربط است، در گفتارشان، تكه هاي نامربوط را با فاصله يا بدون آن، كنار هم مي گذارند.
پارودي: بازيافت مبتكرانه [و طعنه آميز] چيزهاي قبلاً گفته شده (يا بازيافت طعنه آميز تصاوير نخ نما ونظام هاي دلالت سنتي)
۱) باز توليد يا بازيافت بر توليد اصيل تفوق دارد؛ مثلاً نويسنده مي تواند كل داستان «اميرارسلان» يا «شاهنامه» يا «داش آكل» را به شكلي نو و ابتكاري، بازنويسي كند؛ اما به گونه اي كه به رغم مشابهت داستاني، «تأثير» متفاوت داشته باشد.
۲) در داستان هاي پست مدرن، نويسنده، شخصيت ها يا رخدادهاي متن هاي ديگر (حال و گذشته) را در ساختار متن خود مي گنجاند و به اين ترتيب امكاني خلق مي كند تا شخصيت ها ورخدادها از يك دنياي تخيلي به دنياي تازه اي انتقال پيدا كنند. اين انتقال، به دليل ماهيت آن،كنايي، طنزآميز، بازيگوشانه و انتقادي مي باشد و بيشتر خصلت بازي دارد تا خصوصيت يك ادبيات مدرن. مثلاً نويسنده مي تواند داستان كاملاً جديدي بنويسد ولي شخصيت هاي «علاء الدين» ، «سيندرلا» و رخدادهاي داستان هاي «كارمن» را هم در آن بگنجاند. ۳) پارودي ، به معناي غلط انديشي يا نقيضه گويي رسميت يافته نيز در ادبيات پست مدرنيستي كاربرد وسيعي دارد.
رخداد در ادبيات پست مدرن: رويداد به صورت كولاژها(سرهم بندي) از تكه هاي جابه جا شده اند و پيوند آشكاري ميان واقعه و گفت وگو (چه در گذشت و چه در حال) وجود ندارد. در كنار رويدادهاي واقعي، رويدادهاي غيرواقعي هم وجود دارند، و چه بسا وزن و حجم آنها بيشتر باشد، خصوصاً در داستان هاي علمي ـ تخيلي پست مدرنيزه شده ويا داستان هاي پست مدرنيستي علمي ـ تخيلي شده. رويدادهاي واقعي و غيرواقعي در صحنه هايي قرارداده مي شوند كه بيشتر به هذيان و رؤيا شباهت دارند. اين نوع صحنه ها ، بيانگر آرزوها و دهشت هاي شخصيت مي باشند و ممكن است حتي خط سير داستاني را تعيين كند. براي مثال، شخصيت خواب مي بيند كه فلان فرد رابا چاقويي دسته خردلي، باتيغه اي به طول هشت سانتي متر كشته است و فردا مي شنود كه همان فرد با چنين چاقويي كشته شده است [چه بسا زمان مرگ او درست طي نيم ساعتي بوده باشد كه او در خواب راه رفته است]
رويدادها به صورت «احتمال» در مي آيند، تغيير جا مي دهند و گاهي درست در تناقض و تعارض با هم قرار مي گيرند. بنابراين اگر يكي از شخصيت ها راوي باشد، در اين لحظه، اين زاويه ديد را دارد، وچند لحظه بعد زاويه ديدي ديگر.