شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۱ - ۹ شوال ۱۴۲۳
Sat, Dec 14, 2002
خوانندگان
شماره ۲۳۲۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نامه به خودمان
شاكي خصوصي
نامه به خودمان
جوانم مسافركشي مي كنم چون خلاف بلد نيستم
102231.jpg
سلام. خوانندگان عزيز! آيا به نظر شما اشكالي دارد كه مسؤول صفحه خوانندگان براي اين صفحه نامه بنويسد؟ مبادا به اين كار او بخنديد؟
هرچه باشد ماهم درهمين شهر زندگي مي كنيم و چيزهايي مي بينيم كه مناسب چاپ مي دانيم. آن هم وقتي خود را درمقام يك خواننده روزنامه مي بينيم. پس نامه مرا به صفحه خوانندگان بخوانيد: فقط من هم مثل خوانندگان ديگر اميدوارم نامه ام بدون كم و كاست و فوري چاپ شود:
«يك روز پيكان سفيد، در چارتاق باز و جواني كه سربرزانو گذاشته و شانه هاي لرزانش گريه او را نشان مي داد، توجهم را جلب كرد. با خود فكر كردم لابد معتادي است كه موادش دير رسيده. قدري نگاه كردم. شانه هاي پهن و مردانه، صورت گل انداخته نيمه پنهان درميان بازوها و بازوان ورزيده كه از زير آستين بلوز چرك مرده كاموايي ورقلمبيده بود نشان داد عجولانه قضاوت كرده ام.
به معتاد نمي آمد. يعني چه شده؟ لحظاتي به فكر فرو رفتم. چه مي شود ما را كه وسط خيابان شهرمان جواني چنين رعنا نشسته وزار مي گريد و كسي هم به او توجه نمي كند؟ سرم درد گرفت. خدايا كاش ديوانه اي بودم كه هيچ نمي دانستم. اما طوري نيست. از اين صحنه ها فراوان است. مگر من كيستم كه بخواهم درمقابل هركدام از اين صحنه ها بايستم، غصه بخورم و احياناً دستي بالا بزنم؟ مگر من چه كاره هستم؟ مگر از من كاري تر دراين مملكت كسي نيست؟ تمام زورم را كه بزنم و مطلبي عليه كسي يا فرقه اي بنويسم حاصلش يك جوابيه است كه حتي قدرت ندارم آن را كناري بيندازم. قهرمان شدن هم كه عرضه مي خواهد. و صدالبته انگيزه، تازه، براي چه، براي كه، با كدام نتيجه؟ نتيجه هم كه بگيري ثانيه اي بعد ناموس خلقت نيروهاي ضدآن را فرامي خواند و…
روبرگرداندم. رفتم. به سمت آن سوي خيابان. شروع كردم به خواندن تابلوي مغازه ها كه فراموشش كنم. سركوچه رسيدم. پيچ كوچه را پيچيدم و رفتم. چرا فراموشش نمي كنم. لعنت برتو، چرا از جلوي چشمم كنار نمي روي؟ حالم از زار زدنت بهم مي خورد. مثلاً جواني، بلند شو بازوهايت را به كار بينداز. زندگي سخت است اما نه اينكه وسط خيابان زار بزني. حيف نان، حيف هوا… نه، نتوانستم با اين حرفها فراموشش كنم و حتي خود را قانع. كه وسط آن خيابان موجودي هست كه زارزدنش به من مربوط نيست.
اما حتماً تا الآن كس ديگري سراغش آمده و همدمش شده، الهي شكر. پس به من نيازي نيست. لعنت برتو اي پاهاي من. مگر از من فرمان نمي گيريد؟ پس چرا داريد برمي گرديد. با تو هستم لعنتي .گفتم به جهنم كه جوان است. به جهنم كه در پيكانش باز است. به جهنم كه گريه مي كند. كجا مي روي؟ تو پاي مني. مرا به جايي ببر كه من مي خواهم. آه. دست مرا ببينيد. روي شانه او است. لعنت برتو. من هستم يا نيستم. اين ديگر كيست. من كه تا وسط كوچه رسيده بودم. برگشته و دست مرا نگاه مي كند. ديگر كار از كار گذشته .اين هم تجربه اي است. حتي اگر وظيفه نباشد. تسليم شدم. تسليم تسليم. ديگر لج نمي كنم. هرچه تو بگويي. زبان من به كمكم بيا. مغز من! از اينجا ديگر نوبت تو است. هنوز به دستم كه روي شانه اش بود نگاه مي كرد. زبان باز كرد:
ـ اگه كاري داري بگو. اگه نه، برو.
ـ كار دارم. مي ذاري كنارت بنشينم؟
سررا دوباره ميان بازوها گذاشت. خدايا چشمانش. خيسي اشك چه نجابتي به چشمانش داده. چه جوان دلنشيني. احساس مي كنم صدسال است با او آشنايم. كنارش نشستم. چند دقيقه سكوت و بعد:
ـ شك داري؟ كاري داري بگو.
در دل گفتم:
ـ شك كه دارم. اما نه به تو، به خودم. چون نمي دانم چرا مي خواهم
از دليل گريه ات سردر بياورم. چون هيچ كاره ام. كاش مي توانستم كاري بكنم.
دوباره سربلند كرد و با چشمان پراز غم، درشت و نجيبش پرسشگرانه نگاه كرد. قلبم ريخت. پرسيدم:
ـ ماشين مال شما است؟
ـ آره.
ـ اينجا، چه مي كني؟ البته اگر دوست نداري مزاحم نميشم.
ـ ديگه هيچي برام مهم نيست.نه مزاحم مي فهمم، نه چيز ديگه.
ـ ولي تو داشتي گريه مي كردي. يه چيزي ناراحتت كرده. كسي رو داري خبر كنم؟ الآن حالت خوبه؟ در ماشينت چرا بازه.
در دل به سؤالات پي در پي خود خنديدم و به خودگفتم:
ـ مرده شورت با اين تكنيك مصاحبه ات.
ـ اين زندگي چقدر مي ارزه؟ (جوان پرسيد)
دستپاچه شدم. عمري از همه سؤال كردم، با يك سؤال ماندم. مثل تابلوي رانندگي خشكم زد. هر چه به ذهنم فشار آوردم كه حالت مصاحبه اي را تداعي كنم و چيزي ببافم نتوانستم. موذيانه گفتم:
ـ دوست دارم تو خودت جواب اين سؤال را بدهي و بعد تعريف كني مشكل چيه.
مشتي حواله آسفالت خيابان كرد و فرياد كشيد:
ـ نمي ارزه، به خدا نمي ارزه، چرا اينقدر پست و رذل شدن
مشت خونينش را در ميان پنجه هايم گرفتم. سعي كردم آرامش كنم. با دستمالي كه داشتم خونهاي مشتش را پاك كردم. دستي به بازويش زدم و:
ـ پاشو، بيا سوار ماشينت بشيم. دلم داره مي تركه يه كم حرف بزن. سربلند كرد :
ـ تو كي هستي؟ چرا نمي ري دنبال كارت؟
ـ بلند شو دل منم از اين روزگار گرفته، يه كم حرف بزنيم شايد تونستيم به همديگه كمكي بكنيم. همينطوري كه نمي شه وسط خيابون نشست و گريه كرد و به مردم گفت به توچه؟
فرياد كشيد:
ـ پس چرا همينطوري تو روز روشن مي تونن مردمو تيغ بزنن و بيچاره كنن؟
ـ حالا شد. بگو ببينم.
مقاومتي نكرد و سوار ماشينش شديم. از من خواست رانندگي كنم. در راه، وقتي نوشابه اي سر كشيد كمي سر حال آمد. بعد من پرسيدم و او داستانش را گفت:
ـ من دانشجوي مهندسي هستم. اين ماشينو قسطي خريده ام تا مسافركشي كنم. ماهي ۲۴۰هزارتومن قسط مي دم. خودت حسابشو بكن چه پدري ازم درمي آد تا قسطامو بدم، سر كلاس برم و درس هم بخونم.
ـ خيلي مشكله. كسي رو نداري بهت كمك كنه؟
ـ پدر و مادرم فوت كردن. كسي هم ندارم. هفته پيش به بهانه اي واهي ماشينمو بستن به جرثقيل و بردن. پنج روز تموم از كار افتادم و ۵۰هزارتومن كه براي قسطم كنار گذاشته بودم خرج كردم تا بالاخره ماشينمو درآوردم. امروز همون جا كه نشسته بودم ـ روبروي ميني سيتي ـ مسافر پياده كردم و خواستم برم كه از داخل جرثقيل آبي سربازي بيرون اومد و منو توقيف كرد. او گفت مسافركشي ممنوعه. چرا با ماشين شخصي مسافر مي زني. به او گفتم دويست هزارنفر از اين راه نون مي خورن، منم بيكارم، پس چيكار كنم. به من گفت من هم اگر راضي بشم جناب سروان راضي نمي شه و سروان ايستاده در آن سوي چهارراه را نشانم داد و...
جوان دوباره به گريه افتاد. پرسيدم:
ـ بخاطر اين شش هزار تومن كه گريه نمي كني؟
ـ نه براي اين است كه مستأصلم. با اين شش هزاري كه دادم هيچ پولي ندارم. آدمي نيستم كه از هر راهي پول در بياورم. دوست دارم سالم زندگي كنم. من دانشجوي مهندسي هستم. آيا خيال مي كنيد از اين شغل خوشم مياد؟ وقتي آن سرباز و سروانو از سرباز كردم از غصه اينكه شايد نتونم به زندگي سالم ادامه بدم نشستم به گريه. صحبتهاي جوان مستأصل كه به اينجا رسيد من هم گريه كردم. هر دوبا هم گريه كرديم و آرزو كرديم كاش ديوانه اي بوديم و با هر نوع احساس و انديشه اي بيگانه. دقايقي بعد جوان رعنا را با چشمان خيس و پيكانش ـ تنها اميدش ـ تنها گذاشتم و چشمان خيسم را برداشتم و رفتم.»
شاكي خصوصي
پاسخگوي وعده هاي كيش خودرو كيست؟
102234.jpg
شاكي خصوصي اين هفته خانمها سارا و سيما ابراهيمي هستند از شيراز. اين دو خواننده عزيز روزنامه ، در نامه خود و با ذكر مقدمه اي از اعلام ورشكستگي شركت خودرو سازي كيش در چندماه پيش وتكذيب آن در روزي ديگر از سوي بانك صنعت و معدن نوشته اند : «اينجانبان در ارديبهشت سال ۸۰ پس از باوركردن تبليغات زياد شركت مزبور در جرايد و صدا وسيما، براي خريد دو دستگاه اتومبيل سيناد ثبت نام وهركدام ۵‎/۵ميليون تومان به حساب مربوط واريز كرديم با اين وعده كه در ديماه ۸۰ اتومبيل خود را تحويل بگيريم » در ادامه نامه خانواده ابراهيمي آمده است : « در دي ۸۰ قسط دوم اتومبيل را هركدام به مبلغ ۳ميليون تومان پرداختيم با اين وعده كه ۴۵روز بعد يعني اوايل اسفند ماشين را تحويل بگيريم . از شما پنهان نباشد تاحال (آذر ماه ۸۱) هنوز اتومبيلي تحويل نگرفته ايم و با وجود درخواست ما براي بازگرداندن پول مان كسي به اين خواسته ما توجهي نكرده است. از قرار معلوم ، مسؤولان اين شركت به خارج از كشور رفته اند وساختمانهاي آن نيز در تهران تعطيل شده است. با پيگيريهايي كه از طريق وزارت صنايع و ديگر سازمانهاي مربوط كرده ايم نيز چيزي جز وعده نصيب مان نشده است. در شرايطي كه همين اتومبيلها در شيخ نشين هاي جنوب خليج فارس به نصف قيمت فروخته مي شود، پول گرفتن واتومبيل ندادن ظلمي مضاعف است ».
درپايان اين نامه سؤال شده است: « پاسخگوي كيش خودرو كيست وما چه بايد بكنيم؟»
۳۵ سال گذشت، زمين مرا بدهيد!
ابراهيم محمدبيگي عضو رسمي تعاوني مسكن افسران ناجا ۷۵ ساله شكايتي جالب دارد. او در نامه اش چنين حكايت كرده است: «حدود ۳۵ سال پيش برابر دستور مبلغ ۱۱ هزارتومان به بانك داده ام تا ژاندارمري سابق پس از خريد زمين هاي شهرك ژاندارمري قطعه اي هم به من بدهد. زمين هاي شهرك ژاندارمري با پول من و ديگر اعضاي تعاوني خريده شد اما در بحبوحه انقلاب اعلام كردند ديگر به كسي زمين داده نخواهد شد. پس از تثبيت جمهوري اسلامي از حدود ۳۴۰۰ نفر افسراني كه پول داده بودند ۷۳۴ نفر را مستثني كردند و بالاجبار پول بقيه را پس دادند و زمين را هم تقسيم كردند.»
اودر ادامه نامه اش آورده: «به دادگاه حقوقي آن زمان شكايت كردم كه رأي قطعي دادگاه مبني بر تحويل ۳۰۰ مترمربع زمين از سوي سازمان زمين شهري و مسكن به من صادر شد اما هنوز زمين مرا نداده اند. از مسؤولان محترم تقاضا دارم لااقل اگر نمي خواهند حق مرا ايفا كنند به رأي دادگاه احترام بگذارند و يك قطعه زمين به من بدهند تا در آخر عمري سرپناهي براي خانواده ام فراهم كنم.»نامه ابراهيم محمدبيگي با كپي برگ اجرائيه دادگاه كه شركت تعاوني مسكن افسران ژاندارمري را موظف به تحويل يك قطعه زمين به وي كرده، ضميمه شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |