يك سال پيش را يادتان هست! گزارشي كه درباره دختري رقصان روي ديوار مرگ منتشر شد، گزارشي كه تا روزهايي دراز تلفن هاي روزنامه را به صدا درآورد؟ كسي فقر اندوهناك دختر يازده ساله گزارش ما را كه براي گذران زندگي روي ديوار مرگ مي چرخيد، برنتابيده بود… بماند كه تلفن ها در حد حرف و دلسوزي باقي ماند و …
«نگار مدني» هشت ساله است. «زينب تاجيك» دختر گزارش اول ما را هم نمي شناسد. نگار اصلاً با زينب فرق هاي زيادي دارد. نگار لرزنده است. بلبل زباني مي كند و با ميكروفوني كه در دست دارد، خودش براي برنامه اش تبليغ مي كند.
نگاه مردم براي نگار پر از حيرت است. يك شگفتي كه رگه هاي پررنگي از ترحم و دلسوزي داشت. «فاطمه اجاقي» مادر نگار اما دلش اين نگاهها را دوست نداشت، با شوهرش ايستاده بود و روي ديوار مرگ، از مردم بليت مي گرفت و آنها را به بالاي پله ها راهنمايي مي كرد.
فاطمه و نظام، نگار را فقط يك «عشق موتور» معرفي مي كنند. گرچه از كسادي كار مي گويند و اينكه وجود نگار تنوع است و زيادي تماشاگر به همراه داشته اما خوشحال مي شوند اگر روزي نگار، عشق به موتور را ترك كند!
نه نام نگار و نه زينب هيچ كجا، در هيچ كتابي به نام «اولين ها» ثبت نشده است. غربت آدم هاي غريب، هيچگاه پرنام و نشان نيست. شايد نگار و زينب اگر فرزند آدم هاي متمولي بودند، حالا هنرشان ميليون دفعه در بوق و كرنا شده بود. يا شايد اصلاً اگر آنها مثلاً هنرشان ورزشي يا چيزي ديگر بود، باز هم شناخته تر از حالا بودند.
نگار و زينب بزرگ مي شوند. دلخوشيشان هم پا به پايشان مي آيد و گمناميشان هر روز دراز و عميق تر مي شود، چون روزي به درازاي يك قرن!
&&&
به «نظام» شوهرم، گفتم، نه؛ نگار نه نظام. مادرم هم مي گفت نه، همه مي گفتند نه. نظام خوشش مي آمد بچه اش مثل خودش باشد. نگار سه سالش بود كه نشست روي موتور، ترك موتور نه، نشست جلوي موتور، جلوي پدرش…
آمدم پايين چانه ام مي لرزيد. همينطوري افتاده بود. دست مامانم را گرفتم كه يعني ببين چانه ام را.
چانه اش را گرفتم توي دستم. محكم. مي گفتم مامان چيزي نيست … ديگر عادت كرد.
از دور كم شروع كردم، از پايين ديوار… حالا رسيديم بالا، اول كه همين بالاي بالا نبود.
••
بيست وچهارتا خواهر و برادر بوديم از چهار زني كه پدرم داشت. پدربزرگم هم كارش همين بود. كار ما موتور بود ديگر. از دوچرخه تا موتور. ما اصليتمان هندي است. خانمم نه، همين جايي است. اصلاً دعوت شديم كه آمديم ايران.
پدرومادرم، خواهرم هم بود با آنها، همان كه حالا كويت است، «منير» بچه كه بودم مي رفتند آفريقا ديوار مرگ. آفريقا را دور مي زدند، همه شهرهايش مي رفتند و كار مي كردند. ما برادرها هم هند كار مي كرديم.
همه ما را مي شناختند. يك روز همين آقاي مهندس خرم، گذري آمده بود هندوستان كه سرنوشت زد و برنامه ما را ديد. ايران كه برمي گردد، آقا كمال نامي را مي فرستد دنبال ما براي اجراي برنامه.
پدرم با من و شمس الدين و منير و برادر ديگرم آمديم همين پارك ارم كه آن وقت اسمش به نام خود خرم بود. خانه اي هم دادند براي زندگي، دم خود ورودي پارك. كارما گرفته بود. هنوز بوي نويي داشت، تهران، اصلاً خود ايران تا آن موقع از اين چيزها نداشت!
خلاصه مانديم چند ماهي، زد و انقلاب شد. تعطيلي خورد به كارمان، مانديم چه كنيم. گذرنامه من و برادرم و شمس الدين دست آقاي خرم بود. خرم را هم كه اعدام كرده بودند. اما پدر و خواهرم ، نه، گذرنامه شان پيش خودشان بود. ما را گذاشتند و رفتند. بچه سال بودم من، برادرانم هم. من متولد ۱۹۶۴ بودم. آن موقع زياد، چهارده سال داشتم. با شمس الدين و آن يكي برادرم سيار گشتيم بين شهرها اول رفتيم مشهد.
ددي روي كره مرگ مي راند
به من مي گويد ددي، به هندي يعني پدر. برايش تعريف كرده ام. همه چيز را مي داند. برادرم با دوچرخه مي چرخيد. چوب نبود آن وقت ديوارهاي مرگ از همين آجر و گل بود. خب سخت تر بود خيلي، زور مي خواست. قدرت مي خواست. دوچرخه كه موتور نداشت. موتورش آدم بود، برادرم، ركاب زدن برادرم.
تايرش را درمي آورد. يعني با دوچرخه بدون تيوپ، لاستيك را مي انداخت دور طوقه سيمي و مي رفت يا علي مدد.
سيار بوديم. گرمسيري، سردسيري داشتيم. تهران كه سرد مي شد، بساطمان را پهن مي كرديم اهواز و شيراز. گاهي هم اصفهان بوديم و بندر.
•••
نظام دور نيمكره هم گشته. يعني نه نيمكره، خود كره، كره آهني. از چپ و راست تا بالا و پايين. مثل كارتون ها كه كسي زمين را دور مي زند، ولي جاذبه نگهش مي دارد. هيچي نشده تا حالا خدا را شكر.
مادرم اول اول مخالف بود. پدرم، اصلاً همه فاميل. مي گفتند ازدواج با يك خارجي… واي نه اصلاً.
خوشم مي آمد خودم. فكر مي كردم زندگي با يك خارجي چيز متفاوتي است. اخلاق ها، فرهنگ ها، لباس پوشيدن ، حرف زدن. شمس الدين در مشهد يك زن شيرازي گرفته بود. برادر وسطي با يك زن شمالي ازدواج كرده بود؛ همه هم خوش بودند با هم.
زن برادر وسطي اقوام سببي ما مي شد. خواهرشوهر مثلاً دختردايي ام، يك همچنين چيزي. نظام را در بيمارستان ديده بودم، مي آمد ملاقاتي بيماري كه داشتيم. برايم خوشايند بود، شيريني كه مي آورد، اول به تخت هاي ديگر و همراهان آنها تعارف مي كرد، آخر سر مي آمد سر تخت بيمار خودمان و ملاقات كننده ها.
قبول كردم بشوم زن نظام با هزار تا «نه» اي كه بود. متولد ۱۳۳۹ بودم، اسمم فاطمه، فاميلم اجاقي. از روزي كه گفتم بله تا رفتم خانه نظام، شد هفت سال آزگار.
نظام پاسپورت نداشت. هفت سال توپ فوتبال بوديم ميان وزارت كشور و اداره اتباع خارجي و گذرنامه. شدم زن نظام. مادر نگار و كاظم. نظام هم شد ددي كاظم و نگار.
•••
خواهرم «منير مدني» حالا هم كه كويت است، روي ديوار مرگ مي رود. زني است حالا براي خودش. عكسش را ـ ايناها ـ روي همين درخت زده ايم. چند سال پيش رفتيم خانه اش كويت، گفت داداش نگذار نگار آلوده موتور شود، ما شديم و عمرمان تمام شد. گفتم ايناها خودش، خودش دوست دارد.
برادرم هم رفته گرمسيري، مصر بايد باشد حالا. روي يك ديوار مرگ. اما سلامتيم، خوبيم، اين همه سال تا حالا آخ نگفته ايم. هيچيمان نشده. يعني خدا، خدا همراهان است. همين كه مردم مي گويند «خدا نگهدارت»، «دست علي به همراهت»، خب مگر اتفاقي هم مي افتد. سرحاليم. اين شغل ماست.
نامزد كه بوديم منشي و ماشين نويس يك دارالترجمه بوديم. عصرها بعد از كار مي آمدم نگاه نظام. آن وقت پارك بعثت بود، دم ترمينال خزانه. يواش مي رفتم بالا قاطي مردم، واكنش آنها برايم جالب بود. مادر نگار و كاظم كه شدم، بيشتر آمدم. حالا اداري هستم. كارمند قراردادي البته، بيمه هم هستم خب ولي.
مي شنوم مردم، وقتي مي روم بالا قاطيشان مي شوم. نمي شناسند كه مرا مي گويند واي چه دلي دارد مادرش، يا خدا رحم كند به مادرش. دلم مي خواهد بگويم مردم به خدا ما از نگار سوء استفاده نمي كنيم. نه من، نه ددي اش. اما چه بگويم… نگار خودش عشق موتور است. ديوار مرگ شغل ارثي نظام است. همين حالا پسرعمويش لونادا، خودش و بچه هايش روي ديوار مرگ كار مي كنند. تازه ماشين هم مي چرخاند روي ديوار مرگ. كاسبي كساد بود. خواستيم تنوع ايجاد شود. اين هم شغل ماست ديگر. ولي نگار خودش دوست داشت. نگار خودش عاشق موتور است. ولش كني رفته با موتور اوه…
&&&
مي ترسم اگر موتورسواري را ول كنم، ديگر به درد بخور نباشم. دختري كه موتورسواري نداند، به درد نمي خورد كه.
ول مي كنم موتورسواري را، حالا نه؛ سيزده، چهارده سالگي. مي ترسم حالا ول كنم، يادم برود، حيف است، از سه سالگي تا حالا مي رود هوا. بزرگ كه شدم، خانم مي شوم مثل مادرم، مي شوم خانم كارمند، كارمند بايگاني نمي شوم، چون مادرم هم بايگاني دوست ندارد. اما كارمند بودن خوب است.
نگار: تنها تا سه دقيقه ديگر يكي از جذاب ترين و زيباترين برنامه تفريحي اجرا مي شود. دختربچه موتورسوار، روي ديوار مرگ گردش مي كند. عزيزاني كه مايل به شركت در اين برنامه هستند، خواهشمندم هر چه سريعتر، به ديدن اين برنامه بيايند.
موتور روي ديوار مرگ، شغل پدري ام است. موتور كارم است، تفريحم است، ورزشم هم هست. موتور همه چيز ماست. مكانيكي هم بلدم. شعبده بازي هم مي كردم آن قديم ها. مجلس عروسي هم مي رفتم. صدوسي، چهل توماني مي گرفتم و تردستي مي كردم. ولي دوست نداشتم، هنر بود، ولي گول ماليدن سرآدم ها را دوست نداشتم. امام رضا، امام رضا خيلي كمكم كرد. اگر كمك نمي كرد كره آهني را با مخ هزاربار آمده بودم پايين.
نظام روي ديوارمرگ بود. مثل حالا سقف و سرپوش نداشت. باران آمده بود، ديوار خيس خيس شده بود. خطر داشت. گفتم نظام نرو روي ديوار. ديديم نمي شود. جمعه بود. مردم گوش تا گوش بليت خريده بودند اين هوا كه موتورسواري نظام، روي ديوار مرگ ببينند.
نظام يا علي گفت و رفت. ديوار ليز بود. دور آخر، نظام افتاد. يا ابوالفضل ، نظام هيچش نشد. يك دقيقه فقط بي هوش شد. يك هفته هم دچار فراموشي شد. البته مرا مي شناخت. ولي بيشتر خاطره هاي دور را به ياد مي آورد تا زمان حال.
از مرداد پارسال، نظام فرمان را داد دست خودش. بچه ام ديگر جز همان سه سالگي چانه اش نلرزيد. سرش هم گيج نرفت. امشب موتورش خراب است. براي همين با پدرش رفت روي ديوار.
همكارانم مي دانند كه شوهر دخترم روي ديوار مرگ مي روند. گاهي دعوتشان مي كنم يا خودشان مي آيند پارك براي ديدن نظام و نگار. نظام هم كه جيبش هميشه يك بغل عكس دارد از نگار كه چطور سوار موتور است و چطور راست نشسته يا يكوري. اولش تپش قلب داشتم. حالا ديگر…
حالا هم هنوز همينطورم. هر شب كه نمي رسم بيايم پارك. خانه مان انتهاي خيابان جيحون است. هم كار بيرون مي روم، هم خانه. ديگر وقتي نمي شود هر شب بيايم. مادرم فكر مي كند هر شب مي آيم پارك. مي گويد برومادر، نگار را تنها نگذار، فكر مي كند اگر من اينجا باشم مانع مثلاً چه چيزي، چه اتفاقي هستم، هيچ، فقط خدا… كابوس نمي بينم، هيچ وقت، اما دير كه مي آيند مي ميرم. خوابم نمي برد. ممكن است چشمي روي هم بگذارم، اما خواب عميق نمي روم، چون هوشيارم، هوشيار شوهرم نظام، بچه ام نگار.
يك شب دير آمدند. فقط از خودم سؤال مي كردم كه چرا، چطور، كجا هستند حالا، يك دفعه آمدند، هردوشان. باندپيچي شده و زخمي، دلم ريخت زمين. توي راه تصادف كرده بودند. با خودشان. موتورشان فرمان ترمزش بريده بود و بچه ها روي زمين كشيده شده بودند.
كاظم دو سال و دوماه دارد. مثل نگار حرف گوش كن نيست. به اندازه نگار استعداد ندارد. دارد شايد، بازيگوشي اش زياد است. نگار چيز ديگري بود. گوش مي كرد. به دهانم نگاه مي كرد و اجرا مي كرد. به خودش هم گفته ام اول درس، آخر درس. اگر همين حالا بگويد، ازفردا ديگر نمي آيم، به خدا خوشحالم. نمي گويد ديگر، عشق موتور است. مي گويد از دوازده سالگي مي گذارم كنار. حالا…
شب به شب مي گويد حقوقم كو. خانم كوچولو فقط هم عاشق هزاري هاي پشت سبز است. با اولين حقوقش اسم خودش را كلاس شنا نوشته. كاظم بيشتر هندي مي فهمد تا نگار. نگار هم گاهي شعرهايي به هندي مي خواند، مرا هم صدا مي زند ددي. نگار بچه ام فقط ۸ سالش است. از ۲۵۰ تومان بليت، فقط ۵۰ تومانش مال ماست، بقيه مال پارك است. جمعه ها گاهي تا ۹۰۰ نفر هم بازديد كننده داريم. روزهاي ديگر از ۲۰ تا ۳۰ نفر داريم الي… خوشحاليم، همين كه بگويند خدانگهدارت، كافي است، كافي…
&&&
زن: چشم هايم را بستم.
مرد: نه ترسيدم و نه بالا آوردم.
زن پير: نشستم روي زمين، ديگر نتوانستم ببينم.
زن جوان: دوست داشتم بپرسم چطوري اين كارها را ياد گرفته، نمي ترسد.
دختر كوچك: خيلي خوشم آمد.
يك دختر كوچك ديگر: ترسيدم، اگر با موتور مي افتاد چه…
صدايي از پشت: مي مرد
داستان ترديدآور ديوار مرگ … از عشق
تا احتياج…