شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۱ - ۱۶ شوال ۱۴۲۳
Sat, Dec 21, 2002
هزارويك شهر
شماره ۲۳۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
فرهنگ و انديشه
هزارويك شهر
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
يك جشن عروسي كنار سراب ياوري
نغمه هاي رو به فراموشي
103536.jpg
«سراب ياوري» همان سراب ياوري بود. گيرم حالا دور و اطرافش را سنگ چين هم كرده باشند. چه توفيري به حال قورباغه ها و نيلوفرها و مرغابي هايش مي كرد؟
حالا هم همان نيلوفرهاي زردرنگ غيرقابل دسترسش را پهن مي كند وسط آبي كه سايه ابرهاي سترگ كبود و خاكستري، سكوتي سنگين را به آن داده ست و حالا هم همان نيزارهاي آن دست جاده اش را به رخ هر مسافر مي كشاند. از گردنه «قازانچي» تا سراب ياوري قريب پنجاه كيلومتري راهست و سراب را كه ردكني تا «روانسر» هم قريب پنج كيلومتر .اگر بخواهي از كرمانشاه به سمت «پاوه» بروي، مجبوري از «پاسگاه قازانچي» گذركني. پاسگاه درست اول گردنه «قازانچي» به سمت غرب قرار دارد. رسم جالبي كه مأمورين اين پاسگاه دارند اين است كه اگر داخل اتومبيل ات زني، يا زن و بچه اي سوار باشند، ديگر نمي پرسند كي هستي و چه كاره اي. كاري به كارت ندارند. اما اگر مجرد باشي و يا دو سه نفر داخل خودرو باشند، حتماً مأمورين بي نام و نشانش، كه هيچ آرمي به سينه و شانه ندارند يعني حتي درجه نظامي شان هم معلوم نيست اشاره مي كنند كه بزن كنار اين رسم شامل حال كاميون دارها نمي شود. آنها را بلا استثناء نگه مي دارند. قازانچي برخلاف اسمش خيلي هم ساده و بي تكلف مي نمايد. سرپرست مأمورين مرد ميانسال ورزيده و رشيدي است كه ترجيح مي دهد او را «حاجي» صدا كني. او كه تمام موهاي سرش سفيد و يكدست ا ست و ريش هاي سفيدش در كنتراست هماهنگي با عينك آفتابي تاريكش، هيبتش را تكميل مي كند، حاضر نيست كه از او عكس بگيري. با اين وجود خوش اخلاق است و مهربان. مي گويد «خودم هم راضي نيستم كه نامم را به تو نمي گويم. اما مجبورم بنا به وظيفه» و با او بخاطر همين بنابه وظيفه اش دوست مي شوي.
از پاسگاه قازانچي جاده پيش رويت دو راهه مي شود. جاده اي كم عرض و شلوغ كه يكسرش به كامياران مي رود و بعد هم سنندج و يكسر ديگرش هم به همين سراب ياوري مي رسد كه حالا تمام آسمانش را بيغوله ابرهاي ماتم گرفته تار كرده اند و از روانسر هم به «پاوه» و از پاوه هم به «نوسود». البته براي رفتن به «جوانرود» بايد بعد از «روانسر» قريب ۲۳ كيلومتري آن، راهت را به سمت چپ كج كني. از «جوانرود» هم جاده ادامه پيدا مي كند تا «شيخ سله» و بعد هم مرزاست و عراق.از همين «شيخ سله» است كه كاميون كاميون موز و سيگار و لوازم صوتي و تصويري مي آورند «جوانرود».
… تا ماشين داماد را تزيين كنند و از «روانسر» بياورند به سراب ياوري، كل آسمان ابري شد و ابرهاي كلافه و غران سايه شان را دادند به زمين و تمام زمين هاي اطراف سراب را تار كردند و سياه. چاره اي نبود. قرار عروسي را كه نمي شود به همين راحتي به هم زد. حالا آسمان مي خواهد ببارد… خب ببارد. بركت به رحمتش. باران كه نحسي ندارد. اتفاقاً خيلي هم شگون دارد. گيرم به جاي اسب و استر، مركب عروس و داماد چهار چرخه تكنولوژي باشد. پيكاني باشد سفيد رنگ كه سرو روش را با گل هاي سرخ و سبزي آذين بسته باشند كه مصنوعي است و بي بو و خاصيت، گل هايي كه جان به جانشان كني، حوصله يك لبخند را هم ندارند، چه رسد به اينكه شادماني كنند و به دل باد كرده و آبستن از باران آسمان بخندند…
… آسمان ابر بود و ابر، بوي باران را قورباغه هاي سراب زودتر شنيده بودند. سرهمين زيربرگهاي پهن و سبز نيلوفرهاكه يله به آب داده بودند پناه گرفته بودند آب سراب را جويي سيماني و كوچك به طرف زمينهاي كشاورزي مي كشاند و تا خط افق دو طرف جوي چمن سبز بود و درختان تنه درشت بيد. سمت چپ سراب، روستاي حسن آباد بود و سمت راستش درختها و ساختمان نيمه كاره رستوراني دردست ساخت خودنمايي مي كرد. ساختماني آجري كه ازنداشتن دروپنجره، جلوي روي ميهمانان دعوت شده به عروسي شرم مي كرد. نه فقط شرم كه ماتم بي برقي و بي بساطي اش را مي كشيد. زن ها، بيرون از اين تالار بي تكلف روي صندلي هاي سفيدرنگ و فايبرگلاس تمدن عصر پالايش و پتروشيمي نشسته بودند و مشغول خنده و غيبت وتفريح، اكثرشان لباس محلي به تن داشتند. مردها هم داخل رستوران نيمه كاره بودند و البته اين طرف و آن طرف «سراب» پخش و پلا. هنوز باران نگرفته بود…
… زينت خاتون مي گويد: «لباس زنان اين اطراف از يازده تكه است. جفتي كفش، شلوار، زيرپيراهن، پيراهن، جليقه، قبا، يل، دستمال سه گوش زينتي،و دستاره، روسري يا سربند و كفش هاشان…»
«زينت خاتون» دلش نمي خواست از او عكس بياندازي. چه مي گفت: «شوهر خدا بيامرزم نيست كه بداند و راضي باشد…» اما با اين همه، مهربان بود و صميمي سرهمين عكس نينداختن هم صحبت ات مي شود و تو را مثل ديگر ميهمانان مي داند و تا غذا نخوري باهات حرفي نمي زند. نزديك به چهل يا شايد هم پنجاه زمستان را ديده است و حالا كه پاييز است، پسرش را داماد مي كند. خدا را شكر! بالاخره «حبيب» سروسامان گرفت. «حبيب» تنها پسرش نيست اما بزرگترين شان است. كشاورز است و اهل «دولت آباد».
ـ كفششان از تيماج الوان است كه از چرم خام مي سازندش و طرحي ساده و نوك پنجه اي اندك برگشته دارد و رويه كفش را معمولاً با نخهاي الوان ابريشمي نقش بندي و گلدورزي مي كنند…»
103533.jpg
«زينت خاتون» مي گويد. او علاوه بر كشاورزي براي درآمد بيشتر خياطي هم مي كند. خياط خوبي هم هست. اين را ديگر زنها مي گويند «زينت خاتون» ادامه مي دهد:
ـ شلوارشان هم دوتا ساق (ساقه) دارد و يك ميان ساق پهن چهارگوش و كمر شلوار ليفه است و دمپاي ساقه هم از ليفه است كه بندي قدمچ پا آن را جمع مي كند. از ليفه كمر به پايين هم قد بيست تا بيست و پنج سانت، پارچه اي به شلوار دوخته مي شود كه معمولاً سفيد است و بقيه ساق و ميان ساق از پارچه هاي «ساتن» و گاهي گلدار دوخته مي شود…»
از كرمانشاه هرچه به سمت غرب بيايي، پوشش و منش مردم، سنتي تر است. انگار مردم اين نواحي «كرد» ترند. اين وقتي عجيب تر به نظرت جلوه مي كند كه هرچه به غرب بيايي در واقع به مرز نزديكتر مي شود. و درايران جالب تر نكته اين است كه اهالي نواحي مرزي كه علي القاعده بايد بيشتر درگير عبور و گذر تغييرات جهاني باشند، سنتي تر و پايبندتر به گذشته شان هستند… .
***
بخش «روانسر» از توابع شهرستان «جوانرود» محسوب مي شود كه داراي سه دهستان «بدر»، «حسن آباد» و «دولت آباد» است ودر ۲۲ كيلومتري جنوب شرقي «جوانرود» و در مسير جاده كرمانشاه ـ پاوه قرار دارد. رودخانه هاي روانسر و «گراب» از جنوب و جنوب غربي اين ناحيه عبور مي كنند. كوه هاي هول آور و هراس انگيز «ماه زرد» يا همان «شاهكوه» در ۳ كيلومتري جنوب شرقي روانسر قرار دارد.
رودخانه ها، سرابها، كوه ها، پوشش گياهي درختان بادام كوهي، پسته كوهي، انجير كوهي، گلابي جنگلي، زالزالك» بلوط، كيكم و زبان گنجشگ كه خاصيت هاي دارويي و صنعتي هم دارد، همينطور، گونه هاي مختلف شيرين بيان، ريواس، پونه، گل ختمي، گل گاوزبان و كتيرا كه در نواحي مختلف آن مي رويد و بالاخره حيات وحش متنوع از جمله عناصر طبيعي جالب توجه اين ناحيه هستند.(۱)
روانسر شهر كوچك اما زيبا و منظمي است. تمام كوچه هاي شمالي شهر پله اي هستند. بلااستثناء پله هايي كه از سنگ سفيد ساخته شده اند و باسيمان درزهايشان پوشيده شده است. همان اول شهر «سراب» بزرگي هم هست كه آبش از دل كوه مي جوشد. اهالي مي گويند اين سراب منبع رودقراسوي كرمانشاه است. البته حالا دورتادور آن را كه به درياچه اي مي ماند مثل پارك درست كرده اند و پلي كوچك مابين آن و خيابان حايل است كه نقش پياده رو را بازي مي كند كه دو طرفش را نرده زده اند. زيرپل، به فاصله هرچند سانت، لوله هاي سيماني كار گذاشته اند كه تعدادشان به بيست تا سي مي رسد كه در واقع نقش مقسم آب را بازي مي كند. اهالي برسر هر كدام از اين لوله ها كه آب را به صورت آبشار به جوي مي ريزد لباس و سبزي و غيره مي شويند. حتي اگر باران ببارد…
پيراهن زنان اين مناطق تمام قدوبلند است و از زيربغل مخروطي شكل به سمت پايين پهن مي شود. قسمت جلوي آن از حدود زيرسينه به پايين تا به انتهاي دامن به پهناي سينه، مزين به پولكهاي آرايشي گردفلزي است و جلو و پايين دامن از پهلويي تا پهلوي ديگر نيز پولك دارد و از همين نوع پولك برروي سينه پيراهن نقش بندي مي كنند و پيرامون آن را نيز با يراق ها مي دوزند و يقه پيراهن گرد است و آستين پيراهن شكل خاصي دارد.كه آن را «آستين سنبوسه اي» مي گويند و معمولاً به دور مچ دست و روي دم آستين قبا يا كت اين سنبوسه مي پيچند. البته در مواقع رقص و پايكوبي و جشن ـ مثل همين جشن عروسي حبيب ـ آن را باز مي كنند مثل دستمالي بلند در حركات رقص تكان مي دهند و دوره لبه اين سنبوسه بلند نيز پولك دورزي مي شود و انتخاب رنگ پيراهن اصولاً بستگي به سليقه پوشنده آن دارد و جنس پيراهن ابريشمي آماده است كه معمولاً از بازار تهيه مي كنند…
***
تا باران نيامد مجلس عروسي گرم بود. خواننده مي خواند و مردها پايكوبي مي كردند. تجهيزات خواننده درست مطابق امروز بود و خبري از ساز و دهل نبود. دو بلندگوي بزرگ «آمپلي فاير، ميكروفن» «سينتي سايزر» و بالاخره خواننده اي جوان و اهل دل، تمام آلات موسيقي مجلس بود.
حالا ديگر خبري از دف و ناي و سرنا و كمانچه و چنگ نيست. حالا موسيقي و نواي «سينتي سايزر» است كه قورباغه ها را به تعجب واداشته و سكوت خمارآلود «سراب ياوري» را پاره كرده است. هنوز باران نگرفته اما آسمان ابرهاي زمخت و گردن كشيده اش را فشرده تر و خشمناك تر مي كند. هنوز باران نگرفته است و مردها مي رقصند و خواننده مي خواند:
ـ ئاوه كه ي زه لم ئه رژيته سيروان
(آب رودخانه «زلم به سيروان مي ريزد)
نه حلت له و كه سه كچ نادابه شوان
(لعنت به آن كس كه دختر به چوپان نمي دهد)
بنووسن له سه رليكي مه زارم
(برسنگ مزارم بنويسيد)
شرهيدي عشقم مدده ن ئازارم
( شهيد عشقم و مرا آزار ندهيد)
ئاوه كه ي زه لم ئه رژيته سيروان
(آب رودخانه زلم به سيروان مي ريزد)
نه حله ت له و باوكه كچ نادابه شوان
(نفرين بر پدري كه دخترش را به چوپان نمي دهد)
103524.jpg
كردها از طوايف و قبايل مختلفي تشكيل شده اند. به احتمال فراوان كردهاي اين مناطق روانسر و پاوه و جوانرود و… از طايفه «لولو» هستند. اين طايفه يكي از طوايف كرد آرارات اند كه در قرن ۳۷ قبل از ميلاد، يعني زمان پيش از تشكيل دولت جمشيدي در اين مناطق مابين كرمانشاه و بغداد ساكن بوده اند. البته درآن زمان آنها را «لولوبوم» (يعني مسكن لولو) مي گفته اند. «آيت الله مردوخ» معتقد است كه «اين طايفه درسال ۳۷۰۰ ق. م با نارامسين پسر سارگون اول، پادشاه اكاد جنگيده اند و شكست خورده اند. پادشاه ايشان در جنگ، «شاتون» (ساتون) نام داشته و در زمان سارگون پدر نارامسين لاسيراب پادشان لولو بوده است. غير از اين طايفه، طوايف ديگري از كردها كه عمدتاً «كاسي» ها و «گوتي»ها هستند دراين نواحي زندگي مي كنند. فارق از نوع نژاد و طايفه آنها مراسم و سنن و آداب اين نواحي تقريباً مشابه با يكديگر است…(۲)
… باران كه شروع شد، بساط عروسي رفته رفته جمع مي شد. زن ها با همان لباسهايشان خود را به داخل رستوران نيمه كاره رساندند و مردها هم هركه ماشين داشت سوار برآن شد و قوم و خويشش را هم سوار كرد و ديگران به زير آلاچيقي حصيري خزيدند. دارودسته نوازندگان و خواننده هم آمپلي فايرشان را گذاشتند روي كولشان و رفتند زيرهمان آلاچيق. بارش باران، هوا را سردتر مي كرد.
زير آلاچيقي ها مي گفتند:
ـ سوار ناگامي له پياده نيه (سواره از پياده خبر ندارد)
منظورشان آنها بود كه خزيده بودند به ماشين. آنها هم كه زير آلاچيق بودند، بيكار ننشستند. يكي شان دبه اي برداشت و شروع كرد به خواندن و پايكوبي، ديگران هم دست دردست يكديگر با او هم نوا شدند.
«سراب ياوري» خوشحال تر به نظر مي رسيد. هرچه قطرات باران تندتر و درشت تر مي شد، شادي او هم بيشتر مي شد. با آنكه باران تمام نيلوفرهاي زردرنگش را متلاشي مي كرد. اما لااقل سراب را به ياد روزگاري خوش تر مي انداخت روزگاري كه عروسي ها، عروسي تر بودند تا حالا. روزگاري را كه پسرها تا هجده ساله شان مي شد مادرانشان به خواستگاري دخترها مي رفتند. دخترهايي كه تازه شانزده ساله شده بودند و يا حتي كمتر، سيزده، دوازده… گاه مي شد عروس و دامادي را به همين سراب مي آوردند كه درهمان اوان كودكي در گهواره براي يكديگر نامزد مي شدند. و مادرانشان به علامت نامزدي دستمالي را برسر دختر گره مي زدند به آن چند سكه طلا مي دوختند و از آن لحظه تا رسيدن به سن ازدواج خانواده پسر مي بايست هرسال در روز جشن يك گوسفند يا يك قواره پارچه براي نامزد پسرشان بفرستند و وقت عقد عروس، پدر پسر مبلغي به عنوان شيربها و چند خلعت گرانبها به پدر و مادر عروس مي داد و پدر دختر هم جهازي براي دخترش تهيه مي كرد. جهازي كه عبارت بود از فرش و لحاف و تشك و آفتابه مسي و مجمعه و دويغدان و وسايل آرايش و…
103521.jpg
ضرب المثلي ميان اهالي اين صفحات هست كه مي گويد: «تا كيويك نه روخي كه نده لاينك پرنابيتدوه» يعني تا كوهي خراب نشود، چاله اي پرنمي شود. و حالا كوه سنت رفته رفته دراين جا و درميان اين قوم فرو مي ريزد تا چاله مدرنيته و مدرن بودن پرشود اگر اين سراب زبان داشت و يا لااقل الآن زيرهمين باران زبان به سخن مي گشود برايت از عروسي هايي مي گفت كه درآن سنن و رسوم زيبا هنوز زنده بود و پابرجا. برايت از روزهايي مي گفت كه براي خواستگاري مادر داماد چندنفر از ريش سفيدان و بزرگان ده را جمع مي كرد و به خانه عروس مي برد و مادر عروس كه مي فهميد براي خواستگاري دخترش آمده اند، دخترش را ندا مي داد كه براي ميهمانان چاي بياورد و وقتي دختر چاي مي آورد مادر داماد دختر را مي بوسيد و به بهانه بوسيدن او را بو مي كرد تا بفهمد كه دهانش بومي دهد يا نه.
آن روزها بعد از تعيين مقدار و ميزان شيربها و مهريه و روز عقد، داماد و خانواده اش يك آينه و يك انگشتر و لباس سرعقد و يك جفت كفش و گردنبدي طلا و دو جفت كفش براي مادر خواهر عروس و چند خوانچه شيريني و چند كله قند و يك كيسه حنا و چند بسته چاي وچند قالب صابون براي خانواده عروس مي فرستاد و آنها هم يك قواره فاستوني براي داماد و يك قواره پيراهن براي مادر داماد به خانه داماد مي فرستادند اين سنت هنوز هم دراين مناطق رايج است…
باران بندآمده و هنوز عروس از آرايشگاه نيامده . ناهار را كه خوردند، داماد به اتفاق قوم و خويش ها براي آوردن عرو س به «روانسر» بازگشت.
ـ پيش ترها صبح روز عروسي چند نفر از اقوام داماد با يك تشت حنا و چند قالب صابون و شيريني به خانه عروس مي رفت و عروس را با مادر داماد و چند نفر از خويشانش به حمام مي بردند و پس از آمدن به خانه به دست و پاي عروس حنا مي بستند و رسم بود كه عروس امتناع كند و مادر به او طلايي (يك گوشواره) هديه كند تا عروس به حنا بستن راضي شود…
اينها را «زينت خاتون» برايت مي گويد. فردا كه ديگر پاتختي هم تمام شده است. لباس داماد هنوز لباس همان روزگار گذشته است. هرچند كه «حبيب» عرق چين كردي نقشه دار به سر نكرده اما لباس او عبارت بود از: پيراهن، كت، پستك، شلوار، جوراب، كفش، يك جفت پاتاوه نقشه دار، شال و كمر، شلوارش بسيار گشاد بود. البته در مچ پا تنگ مي شود. شال او به چند متر مي رسد و چون داماد است جنسش از ابريشم است.
عموماً لباس مردان اين مناطق همين است. آنها به گيوه هايشان «كلاش»مي گويند. البته در روانسر كمتر مردي مي بيني كه عرق چين و كلاه و سربند به سرداشته باشد.
103518.jpg
اينجا رسم است كه قبل از بردن جهاز صورت جهيزيه را در دو نسخه تهيه كنند و داماد آن را امضاء كند. يك نسخه را براي خود برمي دارد و نسخه ديگر را به پدر عروس مي دهند. مثل هرجاي ديگر با ورود داماد به خانه بخت گوسفندي را پيش پايش ذبح مي كنند و اسپندي را دود. البته ديگر خبري از سوارشدن داماد به اتفاق ساقدوش هايش براسب نيست.
تيري هم شليك نمي كنند و پدر و برادران عروس هم ديگر باورود او به خانه دستش را نمي گيرند تا دور تنور برقصند و بگردند. از سرنا و كمانچه و دايره هم خبري نيست. پيش از اين دراين مراسم، زني از طرف خانواده داماد و زني هم از طرف خانواده عروس به نام «پاخسو» ياينگه در معيت عروس وارد خانه داماد مي شدند و پس از سه روز ديگر با دريافت هدايايي به خانه خود بازمي گشتند.
ـ اگر دختر و پسري همديگر را مي خواستند اما پدر و مادرشان مخالف بودند، جايي را در بيرون از ده يا شهر معين مي كردند و به آنجا فرار مي كردند و درآنجا با هم عروسي مي كردند. اين را در كردي اين حوالي «راتو» مي گويند…
اين را هم زينت خاتون فرداي عروسي پسرش گفت.
عروس دراين مناطق لباس ساده اما زيبايي دارد. تور عروس شبيه «مقنعه» است. عروس پيراهن تور بلندي به تن مي كند كه معمولاً سفيد يا صورتي است كه روي آن از نقوش برجسته اي از گل و گلبرگ پوشانده. و روي آن قبايي رنگي كه آن هم گل گلي است و مثل پيراهنش تمام قد است و تا پشت پا مي رسد و درمحل اتصال يقه، دكمه و قيطاني دوخته اند كه يقه را به هم متصل مي كند و جز آن دگمه اي ديگر ندارد و در طرفين پايين دامن چاك دارد.
تمام زنها و حتي دخترهاي خردسالي كه به مراسم عروسي آمده اند جليقه پوشيده بودند. جليقه هايي كه از مخمل هاي رنگارنگ عمدتاً مشكي دوخته مي شود و داراي يراقهاي پهن و نوارها و پولك هاي فراوان زيوري است و معمولاً دو حاشيه جلوي جليقه از سرشانه تا به پايين و پهلوهاي آن پراز سكه ها و زيورهاي طلايي و نقره اي است.
برخي از زنها هم دستار به سربودند. دستار آنان از دو قسمت عمده تشكيل مي شد. يكي كلاهي كوتاه بود كه كلگي مسطح و پولك دوزي شده اي داشت و ديگري مقداري پارچه مشكي لوله شده كه لفاف را لوله كرده و در داخل آن مي گذارند و آنها بر دوره يا بدنه كلاه برروي هم انباشته مي كنند و با سنجاق هاي بلند ته گرد به هم مي پيوندند و دنباله اي از پارچه را درپشت آن سرآن مي آويزند.
كاروان عروس كه از روانسر رسيد، دوباره باران گرفت. باراني سخت، يكريز و بي وقفه، ديگر خبري از اسب و استر نبود. نه تفنگي. نه هلهله اي نه دايره اي و نه كف زدني. ماشين ها كه عمدتاً پيكان بودند، پشت سرماشين عروس قافله هاي از چارچرخه هاي تكنولوژي درست كرده بودند و عوض شليك گلوله، بوقهايشان را نثار آسمان مي كردند و لامپهايشان را روشن و خاموش. صداي راديوپخشها بلند بود و هر خودرو نواري جدا گذاشته بود. سرنشينان بي ريا دستهايشان را از پنجره ها بيرون گرفته بودند و دستمال تكان مي دادند. باران نگذاشت عروس و داماد كنار سراب ياوري چرخي بزنند و از آنها فيلمي بگيرند. جماعت مجبور شدند به داخل ساختمان نيمه كاره رستوران پناه ببرند و در تاريكي بي برقي آن بكوبند و بخوانند و برقصد…
… سراب ياوري همان سراب ياوري بود. گيرم رسم و رسومات به كلي عوض شده باشند و تصنع موريانه وار تمام آداب و رسومات اين حوالي را تسخير كند سراب ياوري همان سراب ياوري بود.
پي نوشت:
۱- حسن زنده دل، استان كرمانشاه
۲- آيت الله مردوخ، تاريخ مردوخ


|   شناسنامه   |   آرشيو   |