مشخصات فيلم:
كارگردان ونويسنده فيلمنامه : محمدرضا هنرمند.
مدير فيلمبرداري : محمدآلادپوش.
موسيقي متن: سعيد انصاري . تدوين: محمدرضا موئيني .
طراح صحنه : ايرج رامين فر . طراح چهره پردازي و لباس : علي عابديني .
صدا بردار صحنه : محمود سماك باشي.
تهيه كننده: سيدكمال طباطبايي.
بازيگران: پرويز پرستويي ، فاطمه معتمدآريا ، محمدكاسبي ، سپهر آزادي ، فرهاد آئيش، مهدي فتحي، ماني نوري، زهر مجابي و...
«عزيزم من كوك نيستم» ، برخلاف آنچه از نامش بر مي آيد، يك كمدي تمام عيار نيست و به ملودرام هاي احساس برانگيز اجتماعي پهلو مي زند، هر چند مي توان رگه هاي كم رنگ كمدي سياه و طنز تلخ را نيز در آن ديد و اين ويژگي بيشتر در طرز بازي پرويز پرستويي جلوه گر مي شود و كمي حال وهواي آميخته به شوخي و خنده ايجاد مي كند. درمجموع حس كلي فيلم بر «اندوه ناشي از قرباني شدن معصوميت» تكيه دارد و لحظه هاي خنده آور نمي توانند، زهر حوادث ناگوار قصه را بگيرند. با اين توصيف بايد نام فيلم را وصف حال فيلمساز بدانيم كه گويا پس از دو كمدي شاد و ديوانه وار «مرد عوضي» و «موميايي ۳» حالا ديگر دل ودماغ خنداندن تماشاگران را از دست داده و ترجيح مي دهد، براي پرداختن به برخي مسائل حساس اجتماعي، لحن جدي تري داشته باشد و واقعيت ها رادر لفافه لودگي و شوخي وهجو و هزل نپوشاند.
سرگذشت عبرت آموز آدم هايي كه از سرناچاري يا هوي و هوس تن به تقدير حوادث مي سپارند و ماجراجويي و قانون شكني مي كنند، در سينما موضوع تازه اي نيست اما به رغم مكرر بودنش، همچنان جذاب و ديدني و شنيدني است، چون هم زمينه هيجان پروري دارد و هم جايي براي گريز زدن به دشواري ها وكاستي ها ونابهنجاري هاي اجتماعي ... اين دو ويژگي با اندكي چاشني خنده «عزيزم من كوك نيستم» را در جلب رضايت تماشاگرانش موفق مي نماياند والبته از وراي جاذبه هاي ظاهري آن مي توان راهي، به سوي معنا گشود و بر نكته هاي پنهان در پس برخي لحظه ها انگشت نهاد.
لحن ساده و بيان سرراست و داستاني با اوج و فرود دراماتيك وشخصيت ها و تيپ هاي ملموس وسير منطقي حوادث وديگر نشانه هاي ساختاري فيلم، زمينه اي فراهم مي آورند تا آنچه روي پرده سينما اتفاق مي افتد، واقعيتي باور كردني جلوه كند و در نهايت، دستاورد تخيل جاي واقعيت را در ذهن ما بگيرد، حتي اگر گاه، نشاني از منطق و واقعيت نداشته باشد و با پايان خوش رؤيايي،بر همه تلخي ها و تباهي هاي واقعيت پشت پا بزند.
فيلم با پيش درآمدي موجز ومختصر آغاز مي شود و ضمن معرفي خلق و خو و روحيه شخصيت محوري ماجرا، از موقعيت تناقض آميز او خبر مي دهد. حميد افشار (پرويز پرستويي ) ، كارمند قوه قضائيه و منشي دادگاه از بي عدالتي اجتماعي رنج مي برد. اين آدم ساده لوح و بي دست وپا كه به نظر مي رسد، جسارت و جربزه خطر كردن ندارد و كوچك ترين عمل خلاف او را به وحشت مي اندازد، سرانجام زير فشار فقر و فلاكت و زندگي مشقت بار و در بطن مناسبات منحط اداري ورشوه خواري ها و بده بستان هاي نامشروع، وسوسه تبهكاري به جانش مي افتد و ... بالاخره، دست بلند حادثه تقديري شوم برايش رقم مي زند و بدين ترتيب ، همراه قهرمان داستان، به قلمرويي قدم مي گذاريم كه در آن اصل هر كس و هر چيز در پس پرده فريب پنهان است و همه با چهره مجازي واقعيت سروكار دارند. هيچ يك از آدم ها آن واقعيتي نيستند كه وانمود مي كنند اصغر سارق (محمد كاسبي) ، تبهكار سابقه دار و رؤيا (فاطمه معتمد آريا) ، پرستار مسؤول بيمارستان، در اصل مأموران پليس هستند. ماجراي آدم ربايي وپيامدهاي آن بر شالوده فريب شكل مي گيرد. آدم ها نه تنها ديگران بلكه خود را هم فريب مي دهند. اوج اين خود فريبي را در رفتار رامين (پسر حميد افشار) مي توان ديد. نوجوان آرزومندي كه در عالم خيال يك كامپيوتر مقوايي را عين اصل آن مي پندارد و با واقعيت ساخته و پرداخته ذهن، به نياز خود (داشتن كامپيوتر) جامه عمل مي پوشاند. وقتي او را نخستين بار كنار كامپيوتر ساختگي اش مي بينيم، شيوه نمابندي و نورپردازي و آرايش صحنه، ما را به اشتباه مي اندازد و در دورنماي (لانگ شات) اول فريب مي خوريم و كامپيوتر مقوايي به نظرمان واقعي مي آيد. شكستن مرز واقعيت و توهم در اين صحنه، بسيار مرعوب كننده است؛ چون باعث مي شود به نگاه خود شك كنيم. انگار، در دنياي روي پرده سينما، هيچ واقعيتي اصالت ندارد ومي توان هر واقعيتي را فريب دانست و هر فريبي را واقعيت؛ آيا معادله اي چنين سردرگم راه حل معقولي خواهد داشت؟ به راستي با كدام محك و معيار بايد ارزش ها را سنجيد؟ با آنچه مي بينيم يا آنچه هست واز چشم ما پنهان مي ماند؟
|
|
|
داوري قانون و كارگزارانش درباره حميد افشار، براساس واقعيت دروغيني است كه او براي فريب همدست دروغين اش (اصغر سارق) از خود مي سازد و مي گويد: «من رئيس يك باند مافيايي هستم!» اما اين مجرم به ظاهر خطرناك،مثل آن كامپيوتر مقوايي، اصل ديگري دارد. براي كشف واقعيت پنهانش بايد زاويه ديد را تغيير داد واز نماي دور به نماي نزديك رسيد. آن وقت، شور و شوق و خوش بيني و ساده دلي كودكانه اش آشكار خواهد شد. اين روحيه در فصل «شهربازي» ، جايي كه حميد افشارو رؤيا، سوار بر «ترن هوايي»، تفريح كنان و خندان، درباره عشق وازدواج و...حرف مي زنند، به خوبي توصيف مي شود.
عناصر تشكيل دهنده صحنه، مانند مكان ويژه بازي بچه ها، نماهاي پرتحرك، قطع هاي سريع، نوع و طنين و نوسان صداها، شفافيت و رنگ تند تصاوير وديگر جلوه هاي نمايشي سينما، فضايي فانتزي و هيجاني شادي بخشي به وجود مي آورند كه همه تأكيدي بر خصلت كودكانه آدم هاست.
واقعيتي اصيل اما پنهان در پس چهره مجازي واقعيت هاي فريبنده روزمره...
«عزيزم من كوك نيستم» ، از نظر سبك و سياق سينمايي ، حس و حال دوگانه اي دارد؛ در سطح ، كمدي مي نمايد و در عمق تراژدي.
اين دو گانگي با موقعيت و رفتار شخصيت هاي ماجرا و مضمون كلي فيلم، يعني دو چهره بودن واقعيت، بي تناسب نيست. به همان نسبت كه ما تماشاگران، از آغاز تا پايان داستان، بين چهره اصلي و مجازي واقعيت ها، سردرگم هستيم. لحن فيلم نيز كم كم از حالي به حال ديگر مي گرايد و هر چه از سطح ماجرا به عمق آن نزديك تر مي شويم، قضيه، حس غمبارتري به خود مي گيرد. البته ناگفته نماند؛ فيلمساز در برانگيختن احساس اندوه بسيار موفق تر از خلق لحظه هاي خنده آور عمل مي كند. شايد دليل اين نقصان در سرشت تلخ موضوع فيلم باشد كه مجال خنديدن و خنداندن باقي نمي گذارد بيشتر باب طبع سينماي اشك انگيز است تا خنده آور... به همين علت اگر بخواهيم لحظه به ياد ماندني اي مثال بزنيم، ناخواسته، صحنه اي غم انگيز را به يادمي آوريم؛ كه از آن جمله است صحنه اي كه رؤيا، در اتاق محقر رامين ـ با ديدن كامپيوتر مقوايي او، چهره بي ترحم واقعيت ها را مي شناسد و دردمندانه براي دل حسرت زده اين نابغه فقير و آرزومند اشك مي ريزد وصداي بغض آلودش در فضا طنين مي اندازد وزمزمه وار مي خواند:
در دل من چيزي است
مثل يك بيشه نور
مثل خواب دم صبح...
همزمان حركت رو به بالاي دوربين، زاويه نگاهمان را تغيير مي دهد تا از پشت تور آبي پنجره، تاريكي دلگير كوچه را ببينيم.
آخر كار ماجراجويي كه به گفته يكي از مأموران پليس ؛ «امنيت جامعه را به خطر مي اندازد» از همان اول قصه، پيداست. بالاخره آدم قانون شكن يك جايي بايد در تنگناي قانون گرفتار شود و سزاي اعمال ناشايست خود را ببيند اما فيلمساز به اين پيش بيني آسان، بدل مي زند و فيلم را با تحقق آرزويي محال تمام مي كند.
قهرمان به ته خط رسيده ما، در آخرين ديدار با رؤيا كه حالا ديگر رؤيا نيست و خانم مختاري صدايش مي زنند، از او مي شنود: «هيچ راه فراري نداري مگر اينكه پرنده بشي»، چه فكر خوبي! وقتي فريب مي تواند جاي واقعيت را بگيرد، چرا اين موجود بي پناه، با فريبي شاعرانه، به آزادي و رهايي نرسد؟!
حميد افشار در فضايي وهم انگيز از مهلكه قانون مي گريزد، فرارش را آشكارا نمي بينيم، حركت دوربين به سوي روزنه كوچك اتاق وتأكيد روي تكه اي پارچه ـ مثل پرـ به جا مانده از پيراهن او، معناي پرواز را مي ترساند اما فيلم همين جا به آخر نمي رسد. براي شير فهم كردن ما، در صحنه اي ديگر حميد افشار، وسط بيابان، بال بال زنان دور مي شود، حركت آهسته (اسلوموشن) ، اوج گرفتن ملايم دوربين و... همه جزئيات نشان مي دهد كه پرنده از قفس پريد!