در كتاب «جهان افسار گسيخته» (راتلج، ۲۰۰۰)، آنتوني گيدنز اين ايده را مي پذيرد كه جهاني شدن به طور عميق روش ز ندگي ما را تغيير مي دهد.
اما او بحث را اينگونه ادامه مي دهد كه جهاني شدن بيشتر از اقتصاد و ريسك بر جنبه هاي زيادي از زندگي، از جمله سياست، تكنولوژي و فرهنگ تأثير مي گذارد.
گيدنز هرگز سعي نمي كند عمق و گستره ي جهاني شدن را توصيف كند بلكه به جاي آن با بررسي كردن تغييرات ايده ها و تصورات و كاركردهاي خطركردن (ريسك كردن) خانواده و دموكراسي، نشان مي دهد كه چطور جهاني شدن در زندگي ما تأثير مي گذارد. گيدنز، در كوششي براي رساندن و انتقال پيچيدگي جهاني شدن براي خواننده، بحث را با تمايز بخشيدن بر دو گروه مجزا از مردم تنظيم مي كند:
نخست، كساني كه وي آنها را «شكاكان» مي نامد، آنها احساس مي كنند فريب و نيرنگي پشت جهاني شدن وجود دارد؛ جهاني شدن كه از نظر آنها «حرفي» بيش نيست.
دومين گروه راديكالها هستند كه استدلال مي كنند نه تنها جهاني شدن واقعي است؛ بلكه تأثيرات آن فراگير است. نويسنده بيان مي كند كه شكاكان نشان مي دهند، كانون چپ سياسي احساس مي كند كه جهاني شدن يك ايدئولوژي پيش برنده توسط بازار آزاد است براي پياده كردن دولت رفاه و كاهش هزينه هاي دولت. برعكس اين قضيه، راديكالها، بازرگانان آزاد و فرصت طلباني را نشان مي دهند كه در هر موقعيتي فقط «پول سازي» را مي بينند.
گيدنز ابراز مي كند كه هر دو گروه براي ديدن تأثيرات كامل جهاني شدن ناتوانند. چون هر دو گروه بر روي جايگاه اقتصادي تمركز و تأكيد مي كنند. نويسنده به وسيله بازبيني ايده هاي خطر (ريسك)، نزديك شدن به پذيرش جهاني شدن را آغاز مي كند. او مي گويد مفهوم خطر (ريسك)، تنها پيوستن با فرهنگهايي است كه نظري به آينده دارد و مثالهايي به كار مي برند. همانند: ازدياد شركت هاي بيمه در بيشتر جوامع پيشرفته براي روشن ساختن اثر آن.
در سعي براي فهميدن جهاني شدن ما بايد دو نوع خطر (ريسك) را روشن كنيم: ۱ـ ريسك بيروني، ريسكي است كه با چيزهاي بيرون از كنترل ما پيوستگي دارد كه از محيط طبيعي ناشي شده است. ۲ـ به عبارتي ديگر، ريسك هاي توليدشده، اعمال و دانش ما هستند و آنها نتايج اعمال ماست كه ريسك هاي صنعتي يا توليدي را خلق مي كند و ما بايد آنها را بفهميم و معتدل كنيم قبل از آنكه كاملاً بتوانيم پديده جهاني شدن را كاملاً بفهميم. براي مثال، بيشتر از آنكه ما پيامدهايي مثل گرم شدن زمين و تكثير هسته اي را بفهميم، خطرها و نتايج اعمالي را مي فهميم كه منجر به وضعيت جاري مي شود.
براي فهميدن اينكه چطور جهاني شدن برفرهنگ و جوامع تأثير مي گذارد، هر كس مجبور است نگاهي داشته باشد به اينكه چطور سنتهاي مختلف تغيير كرده اند، همانگونه كه ارتباطات و تجارت رشد كرده است. جهاني شدن برجوامع و سنت ها به وسيله گشودن آنها به ايده هاي جديد تأثير مي گذارد و تغيير روشهايي كه به طور معمول انجام داده اند.
گيدنز، به اين چنين هسته اي كه جامعه جهاني يكپارچه از آن بيرون مي آيد، رجوع مي كند. جايي كه در مقابل سنت هاي رايج زمانها، سنت هاي ملي و محلي در درجه دوم قرارمي گيرند. چنين سنتهايي (محلي و ملي) و هويت ما ته نشين مي شوند و همچنين ايده هايي در باره خودمان كه تغيير را آغاز كرده اند. نويسنده استدلال مي كند كه رشد بنيادگرايي در چند منطقه جهان، پاسخي است به دست كم گرفتن سنت و بازگشت بااراده اي است براي روش جامعه اي كه به طور معمول به كار مي برد.
در توسعه اين ايده كه جهاني شدن نه تنها چيزي بيشتر از اقتصادها و بازارهاي آزاد و جريانهاي رايج است. گيدنز سعي مي كند نشان دهد كه چگونه جهاني شدن بر زندگي شخصي ما تأثير مي گذارد.
تقريباً در بيشتر كشورهايي كه در اثر جهاني شدن تحت فشار قرارگرفته اند، آينده خانواده، برابري جنسي، و جنسيت موضوع چالش بوده است.
امروزه تمركز روي خانواده اي است كه از يك رابطه اقتصادي كه زنان و بچه ها براي چيزي كه آنها مي توانند از نظر اقتصادي جمع كنند به يك رابطه اي كه بيشتر براساس عشق و محروميت ساخته شده تغيير كرده است.
در گذشته بچه ها مي توانستند به صورت يك شبكه امن اقتصادي براي والدين باشند، در صورتي كه امروزه آنها به منزله يارمالي مهمي جلوه گر مي شوند كه به عنوان يك زوج اختيار دارند و مي توانند بهتر انتخاب كنند خانواده داشتن يا نداشتن را.
از سوي ديگر، توانايي تصميم براي داشتن يا نداشتن يك خانواده، به مردم اجازه مي دهد كه جنسيت را پيگيري كنند و هويت جنسي را براي خودشان توسعه دهند.
سرانجام، گيدنز بررسي مي كند كه جهاني شدن چطور در صحنه سياسي بين الملل تأثير گذاشته است.
دموكراسي در نيمه دوم قرن بيستم بيش از هر زماني در تاريخ رشد كرده است. چرا در اين برهه از تاريخ كه دموكراسي در منتها درجه شهرت و بلوغ كامل است مانند ايالات متحده فرآيند دموكراسي مردم را ناراضي كرده است؟
پاسخ در ايده هايي است كه مردم اظهار مي دارند، ايده هاي جديد و روشهاي زندگي كه از فرآيند سياسي كه در حال تجربه كردن آن هستند، بسيار سريع تر است.
و همچنين مردم مي فهمند كه حكومت هاي خودكامه از مسير و روش جديدي كه آنها مي خواهند زندگي شان را زنده كنند بيرون است. براي آشتي دادن ساختار كهنه و نو دموكراسي، نويسنده به منظور درست كردن نهاد دموكراسي علاوه بر نقش مناسب تر دولت، سراغ دموكراتيزه كردن دموكراسي مي رود. به منظور دموكراتيزه كردن دولت بايد:
| قدرت را، به نقطه اي دورتر از دولت مركزي منتقل كنند
| بررسي ميزان فساد در تمام سطوح
| ترويج و تشويق اصلاح اساسي آنجا كه مورد نياز است
| پافشاري بر شفافيت بيشتر در فرآيند سياسي
و
| ترويج فرهنگ مدني پايدار