جمعه ۶ دي ۱۳۸۱ - ۲۲ شوال ۱۴۲۳
Fri, Dec 27, 2002
حوادث
شماره ۲۳۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نقشه چوپان دختر براي گوسفندان
104508.jpg
از پشت كوههاي بلند مشرف به شهرضا پايين آمد. پايش را در نخستين شهر كه گذاشت، سراغ تهران را گرفت. وقتي به تهران رسيد يك جوال و ۱۶۰هزارتومان پول داشت. دستمزد سالهاي چوپاني اش. سواد نداشت. هيچ شهري را نديده بود. از اول كودكي تا آن زمان درست ۲۷سال در ميان كوه و صحرا دنبال گوسفند دويده بود.
شايد از همان اولين بهاري كه پس از يك سال چوپاني بره اي به عنوان دستمزد گرفت در فكر اين روز بود كه وقتي به تهران رسيد، تمام پولهايي را كه از فروش بره هايش در تمام سالهاي چوپاني گرفته بود، به بانك بسپارد.
رقيه در اولين شعبه بانك متوجه مي شودكه شهر چه جايي است و تمام دارايي هاي يك انسان شهري تنها پولهاش نيست. او نياز به يك شناسنامه دارد تا بتواند حاصل ۱۸سال چوپاني اش را در بانك بگذارد.
هراس او از شهر و نيازي كه به امنيت دارد، باعث مي شود به پليس مراجعه كند. رقيه در مورد درد غربت خود مي گويد: از وقتي چشم باز كردم در يك خانواده عشيره اي كلفتي مي كردم. ۱۴ساله بودم كه خانواده سرپرست من كار چوپاني و نگهداري از گله شان را به من سپردند.
تا اينكه چندماه پدر آن خانواده عمرش را به شما داد و به فرزندانش وصيت كرد مراقب من باشند ولي آنان به فكر خودشان بودند. من كه از آن گونه زندگي كردن خسته شده بودم، به فكر كوچ كردن افتادم.
\ خانواده خودت كجا هستند؟
ـ من كسي راندارم. اصلاً نمي دانم چطور شد مرا به خانواده ديگري سپردند.
\ اين پولها به چه كسي تعلق دارد؟
ـ حاصل سالها كار كردن و زجر كشيدن من است. صاحب گله هر سال يك گوسفند به من دستمزد مي داد.
\ از كي به شهر آمدي؟
ـ يك هفته قبل بودكه از كوه راه افتادم و به طرف تهران آمدم.
\ اولين جايي كه رسيدي كجا بود؟
ـ شهر ضا بود. از مردم پرسيدم چطور مي شه تهران رفت، گفتند با اتوبوس. رفتم بليت خريدم و سوار اتوبوس شدم و به طرف تهران راه افتادم.
\ تهران را از كجا مي شناختي؟
ـ هر بچه هشت ساله عشايري تهران را مي شناسد و در مورد چيزهاي عجيبي كه در اين شهر است چيزهاي زيادي مي شنود.
\ چرا تهران آمدي؟
ـ آمدم تهران كه زندگي كنم. در راه تهران توي اتوبوس با يك خانواده آشنا شدم كه مي گفتند اهل اصفهان هستند. گفتند تهران رسيدي پولهايت را در بانك بگذار. من هم مي خواستم اين كار را بكنم و بعد هم كاري براي خودم پيدا كنم ولي به من گفتند بايد شناسنامه داشته باشي.
\ كسي را در تهران مي شناسي؟
ـ من در تمام دنيا هيچ كس را ندارم.
\ تهران كه آمدي كجا رفتي؟
ـ همين طوري رفتم و در يك خانه را زدم. پيرزني آمد. او را به حضرت عباس قسم دادم كه چند روز مرا نگه دارد، او هم سه روز مرا نگه داشت. كارهاي خانه اش را هم مي كردم.
\ فهميد چقدر پول داري؟
ـ آره، گفت مواظب پولهايت باش. روزي كه از خانه اش بيرون آمدم و با او خداحافظي كردم كمي پول داد تا كرايه ماشين بدهم. گفت از پولهايت خرج نكن.
\ بعد چه كردي؟
ـ ديدم با اين سر و وضع نمي شود در تهران گشت. يك ساك خريدم و چيزهايم را در آن گذاشتم.
\ خانه پيرزن را بلدي؟
ـ نه به خدا. هيچ جا را نمي شناسم.
\ دستت چرا سوخته؟
ـ جاي سوختگي زمان بچگي است. آستين لباسم آتش گرفت و من سوختم.
\ چطور شد اينجا آمدي؟
ـ مي خواستم پولهايم را در بانك بگذارم اما شناسنامه نداشتم. به آقايي كه توي بانك بود گفتم شناسنامه ندارم چه كنم. گفت برو از پليس كمك بگير.
\ پول شمردن بلدي؟
ـ (سكوت)
\ شوهر نكردي؟
ـ كسي را نداشتم كه شوهرم بدهد.
\ يعني كسي كه سرپرست ندارد، نبايد شوهر كند؟
ـ معلومه كه نه!
\ راديو شنيدي؟
ـ آره اون خانواده كه پيش آنها بودم، راديو داشتند.
\ تلويزيون ديدي؟
ـ نه!
\ دكتر رفتي؟
ـ بعضي وقت ها دكتر را ديدم ولي من پيش او نرفتم.
\ مي خواهي چه كار كني؟
ـ يه شناسنامه گيرمي آرم و شروع به كار مي كنم.
\ چطور گوسفندانت را فروختي؟
ـ آنان را به وارثان خانواده دادم و پولش را گرفتم. چندتكه طلا داشتم كه پدر خدابيا مرز آن خانواده هر عيد به من داده بود آنها را هم فروختم.
\ سرپرست تو نگفت خانواده ات كيست؟
ـ نه مي گفت همه شان مرده اند.
\مدرسه رفته اي؟
ـ هيچ وقت.
سرنوشت شوم
104505.jpg
در قسمت هاي گذشته خوانديد دختري به نام قدسي در حالي كه مشغول مرور كردن خاطراتش بود و به تصور اينكه كي از خانه پرتشنج و تحت فشار پدر رها مي شود و پدرومادر دست از سر او بر مي دارند از مادرش شنيد براي اوخواستگار آمده است.
او خيلي زود متوجه شد پدرش اين پسر جوان رابراي ازدواج با اودر نظر گرفته است و به هر حال هيچ راهي جز ازدواج با او ندارد. مخالفت هاي اودر تصميم گيري پدر و مادرش هيچ تأثيري نگذاشت واو ناچار شد تا در مراسم خواستگاري حاضر شود.
قدسي وقتي با سيني چاي وارد اتاق شد در يك لحظه تعادل خود را از دست داد و اين باعث شد تا سيني چاي و استكانها از روي آن به زمين واژگون شود در حالي كه همه به او مي خنديدند، شنيد صداي مرد جواني به حمايت از او بلند شده است. وقتي به چهره آن مرد نگاه كرد متوجه شد اوداريوش پسر جواني است كه به خواستگاري او آماده است. از آن لحظه به بعد محبت پسرجوان در دل قدسي افتاد. ولي كم كم زمزمه ها بلند شد. هر كسي حرفي مي زد تا اينكه يكي از دوستان پدرش با او تماس گرفت و به او گفت داريوش سابقه دزدي و زندان دارد. پدر قدسي در حاليكه به شدت ناراحت و عصبي بود به خانه رفت. اين قضيه را با زنش در ميان گذاشت و سپس تمام وسايل داريوش را پس فرستاد.
داريوش براي دادن توضيح به خانه آنان رفت ولي پدر قدسي هرچه دلش خواست به او گفت و او را با حالتي بد از خانه اش راند واينك ادامه ماجرا
آن شب همه براي خواب آماده بودند. چراغ ها را تازه خاموش كرده بودند و در سكوت ذهن هر كسي به دنبال فكري بود كه زنگ تلفن به صدا درآمد.
پشت خط دوست پدرقدسي بود همان كسي كه ذهن او را پر از سابقه هاي داريوش كرده بود.
ـ سلام حالت خوبه؟
ـ مرسي . شما خوبي؟
ـ خيلي ممنون. مثل اينكه خيلي بد موقع مزاحم شدم. مي خواستم بپرسم ببينم قضيه قدسي خانم به كجا كشيد.
ـ هيچي تموم شد. نامزدي رو به هم زدم. خدا عمرت بده كه بجا و به موقع لب باز كردي.
ـ بسيار خوب. پس اگر اجازه بدين فردا عصر، يه تك پا مزاحمتون بشيم.
ـ خونه ما به شما تعلق داره. شما كه خيرخواه هستيد و خبرهاي تازه هم دارين ما هم استفاده مي كنيم راستش حاجي تو مثل برادر بزرگ مني.
روز بعد شريف و زنش رباب خانم به خانه پدرقدسي رفتند. پدر قدسي از آنان استقبال كرد.
چند دقيقه اي از نشستن آنان در اتاق پذيرايي نگذشته بود كه رباب خانم به مادر قدسي گفت:
ـ خيلي ببخشيد . غرض ما از مزاحمت اين بود كه قدسي جون رو براي ساسان پسرم خواستگاري كنيم. درسش تموم شده و با كمك پدرش هيچ مشكل مالي هم نداره.
104505.jpg
پدر قدسي براي چند لحظه در فكر فرو رفت. باورش نمي شد شريف و زنش به فكر وصلت با او باشند اين پيشنهاد چه معنايي داشت؟ پس شايد در مطرح كردن مسأله داريوش غرض داشته است. اين حرفها را زده بود كه روابط داخلي آنان را به هم بريزد و بعد با خيال راحت از آب گل آلود ماهي بگيرد.
مرد به چهره زنش نگاه كرد. صورت مادر قدسي گل انداخته بود و عرق از آن سرازير شده بود. مثل اينكه او هم فهميده بود قضيه چيست.
آنان حرفي نزدند و جواب را به چند روز بعد موكول كردند.
عصر زن و مرد شروع به مشورت كردند. پدر قدسي تصميم گرفت هر طور شده در مورد داريوش بيشتر تحقيق كند. او مصمم شده بود حقيقت را بفهمد. به سراغ هر كسي كه داريوش را مي شناخت رفت. به خيلي ها التماس كرد تا حقيقت را بگويند.
داريوش ۲۶ ساله است. درست از پنجسال پيش دنبال اين كارها نرفته است نه با دوستان ناباب مي چرخد و نه دوروبر مواد است. شايد در طول عمرش به خاطر جواني اش اشتباه كرده باشد ولي هر چه بود از اين خطاها ديگر مرتكب نشده است در اين پنج سال هيچ كس نتوانسته از او حتي يك ايراد كوچك بگيرد.
پدر قدسي به شدت عصبي شده بود گوشي تلفن را برداشت و به دوستش شريف تلفن زد.
ـ قضيه نامزدي قدسي و داريوش تموم نشده. خيلي از وسايل ما پيش اوناس قضيه تموم نشده شايدم ما با اصرار سروته قضيه رو هم بياريم ولي دو تا دل رو كه نمي تونيم ازهم جدا كنيم.
قدسي ديگر آن دختر شاد و سرزنده نبود. مثل يك آدم مصنوعي شده بود. با همه انگار غريبه بود. معلوم نبود در چه عالمي سير مي كند ديگر هيچ چيز برايش اهميتي نداشت. فكر مي كرد مثل يك عروسك خيمه شب بازي در دست والدينش شده است و آنان هرطور بخواهند او را مي چرخانند. هر لحظه برايش تصميمي مي گيرند و بعد پشيمان مي شوند. مثل بچه هايي شده بود كه در ساحل كنار دريا صدبار خانه شني مي سازند و بعد خراب مي كنند تا خانه ديگري بسازند. چرا سرنوشت او به اندازه يك سر سوزن براي والدينش ارزش نداشت؟
قدسي روزهاي زيادي را در رنج و فكر و غم سپري مي كرد. آنچه را خواسته بود، ديگر رفته بود. روزهاي شاد گذشته و خاطرات، يك خيال، سراب و يك حباب روي آب بيشتر نبودند. گاهي فكر مي كرد مسأله جدي نيست. كسي نمي تواند آنان را از هم جدا كند و بعد وقتي به آنچه كه اتفاق افتاده بود فكر مي كرد، لايه اي از رنج و غم روي تمام خيالات خوش گذشته اش را مي پوشانيد.
يك روز صبح در آغاز يكي از روزهاي سنگين و پر از تنهايي كه خانه شان ساكت بود و اهل خانه فكر مي كردند اگر سكوت كنند راحت تر هستند، صداي زنگ بلند شد. كسي دلش نمي خواست در را باز كند. قدسي فكر مي كرد داريوش است. نه حالا چند ماهي بود كه هركسي زنگ در حياط را مي زد يا به خانه شان تلفن مي زد، اميدوار بود كه داريوش باشد.
پاهايش ياراي راه رفتن نداشت. كسي بلند نشد.كسي به طرف در نرفت. ناچار او رفت و در را باز كرد. باورش نمي شد. داريوش بود. تنها. با سروصورتي پريشان. معلوم بود هفته هاست خودش را رها كرده است. بسته اي دستش بود. قدسي سلامي به او كرد ولي داريوش حتي جوابش را نداد. سرش را برگرداند و بدون اينكه لحظه اي صبر كند، داخل خانه شد. قدسي هم پشت سرش راه افتاد با عجله خودش را به اتاق رساند. سلامي كرد. نشست و بدون اينكه حرفي بزند سرش را بلند كرد.
104505.jpg
مادر قدسي كه داريوش را دوست داشت، فوري يك ليوان شربت درست كرد و جلوي او گذاشت.
ـ بفرماييد دهانتون رو شيرين كنين. چيزي كه نشده. آسمون كه به زمين نيامده.
ـ چرا آمده. ديگه چيزي ندارم. آبروي من جلوي همه رفت. ديگر نمي توانم سرم را پيش كسي بلند كنم. آب رفته كه به جوي برنمي گردد.
ـ نه پسرم اينطور نگو. خوددار باش. براي هر چيزي بالاخره حرفي و توضيحي هست.
ـ چه حرفي مي زنين. غرور منو شكستين. خرد و خاكشيرم كردين. سالم بودم گفتين به دردتان نمي خورم حالا به چه دردي مي خورم.
پدر قدسي شروع به حرف زدن كرد:
ـ پسرم گذشته ها گذشته. كامت رو شيرين كن. يه جوري هر كاري را مي شه درست كرد.
داريوش با چشماني پرخشم به پدر قدسي نگاه كرد.
ـ نه آقا من همون آدم همه فن حريفم. دزد سابقه دار. يعني اگر كسي يه روزي خطا كرد حتي اگر به راه درست برگشت نبايد راهي داشته باشد. اين چه فكري بود كه كردين. چرا منو هل دادين توي دامن دزد و جنايتكارا. مگر من حق نداشتم درست بشم.
زن به چهره مضطرب و پر از غم داريوش نگاه كرد. خنده اي مصنوعي كرد وگفت:
ـ ما اشتباه كرديم. قبول داريم خطا از ما بود. ما رو ببخش داريوش خان. هرطوري كه شما بخوايي حاضريم جبران كنيم.
داريوش آرام گفت:
ـ من نيومدم كه برگردم سر خونه اول. وسايلتون رو آوردم كه تقديم كنم. حلقه، ساعت و چيزايي كه برام خريدين. هر چي هم خسارت بهتون وارد شده بفرماييد تا بدم.ولي اي كاش مي فهميدين كه من از اون قماش نيستم و حاضر نيستم وقتي غرورم خرد شد دوباره برگردم و توي چشماي طرف نگاه كنم.
وقتي بلند شد تا بي خداحافظي خانه را ترك كند. قدسي جلوي در ايستاده بود. مراقب و منتظر بود. با چشماني پر از اشك. درست مثل كبوتري كه بالش شكسته و زخمي است. داريوش لحظه اي به او خيره شد. انگار در قلب و روحش زلزله اي برپا شده بود. بسته اي را برداشت از قدسي خواست تادر اتاق طبقه بالا لوازم را تحويل بگيرد.
پدر و مادر قدسي جرأت نكردند دنبال آنان از پله ها بالا بروند. فقط صداي او را شنيدند.
ـ تو كه خبر نداري وقتي وسايل ما رو پس دادين و پيغام دادين دختر به آدم دزد و سابقه دار نمي دين همون شب عده اي مهمون خونه ما بودند و در مورد اجاره كردن خانه و مراسم عروسي حرف بود. كاش مرده بودم و اون لحظه ها را نمي ديدم. پدرت غرور منو شكست...
از جا بلند شد. پدر و مادر صداي قدسي را شنيدند.
ـ تو رو به خدا نرو. به خاطر من...
ـ به خاطر تو؟! تو چه خاطري داري؟ مگه شما به آبروي من فكر كردين؟
ـ نرو. نرو.
ـ ولم كن. دست از سرم بردار. بذار برم.
صداي زدوخورد كمي بلند شد. مثل زدن يك سيلي و بعد صداي پاي عجولانه داريوش كه پله ها را پايين آمد و در را به هم زد و بدون اينكه پشت سرش را نگاه كند رفت.
پدر قدسي بي حوصله شده بود. لباس پوشيد. حال و حوصله شنيدن گريه نداشت. كفش پوشيده سيگاري روشن كرد و به طرف مغازه اش راه افتاد.
هنوز يك ساعت نبود كه در مغازه بود كه صداي زنگ تلفن بلند شد.
ـ الو مرد! پاشو بيا. بيا كه بدبخت شديم.
ـ براي چي؟...
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |