|
عروسكهاي زينب به خانه برمي گردند
|
|
|
كنار يك فروشگاه بزرگ اسباب بازي ايستاده بود. حواسش جمع كارش بود و نبود. گاهي به دور دست خيره مي شد و بعد انگار كه از خوابي عميق بيدار شده باشد، به آدمهايي كه از روبرويش مي گذشتند چشم مي دوخت تا نگاههايي را كه به دستش خيره مي شدند، تعقيب كند. اكثراً عبور مي كردند و بعضي لحظه اي مكث، و بعد مي رفتند. عده كمي قيمت را مي پرسيدند و او از صبح فقط يك مشتري داشت كه از او خريد كرده باشد. نايلكس جلوي پايش را با پا جابه جا كرد و با دست آزادش روسري اش را جابه جا كرد سوزسردي مي آمد و براي او در اين سن و سال ايستادن در هواي سرد غروب خيابان سخت بود | زينب با سه دختر و يك پسرش در انتهاي يكي از كوچه هاي بن بست خيابان پيروزي زندگي مي كند. دختر بزرگش بيست و چهارساله است و دانشجوي ترم آخر دانشگاه آزاد. چقدر خوشحال شده بود وقتي روزنامه اي كه اسمش را در آن نوشته بودند به خانه آورده بود، اما مريم ناراحت بود و چند روز با او كلنجار رفته بودند كه برود و ثبت نام كند. او مي دانست كه شرايطش براي تحصيل چقدر مشكل است و پدر گفته بود كه بيشتر كار مي كند و اينكه آرزويش برآورده مي شود. گفته بود و رفته بود. ستاره امسال ديپلم مي گيرد و خودش مي داند شرايطش عوض شده است. ليلا دوم راهنمايي است و محمدرضا هنوز تازه امسال به مدرسه رفته است و از پدر فقط لحظه اي را به ياد مي آورد كه روي زانوانش مي نشست و با موهايش كه خيلي زودتر از موعد سفيد شده بود، بازي مي كرد. مريم به حرفهاي پدر فكر مي كند كه گفته بود بيشتر كار مي كند تا خرج دانشگاهش را بدهد و نتوانسته بود. گفته بود و رفته بود. غروب يك روز كه خانه گرم خيال آمدن پدر بود، خبرمرگش آمده بود و خانه همنشين سرمايي هميشگي شد. | پدر مسافركشي مي كرد و شاخ به شاخ با يك كاميون تصادف كرده بود خودش جابه جا مرده بود و ماشين له و لورده شده بود. پيكان قراضه اي كه با قرص و قوله تهيه كرده بود و كلي قرض روي دست خانواده اش گذاشت. خانه شان را عوض كردند و به يك زيرزمين در خيابان پيروزي نقل مكان كردند. مريم هر طوري بود درسش را ادامه داد. خودش هم كار مي كرد. مخارج سنگين زندگي را به هر صورت بود تهيه مي كردند. زينب در طي اين چهارسال به اندازه يك عمر پيرشده بود. | ـ خانم اين عروسك سياهه چنده؟ صداي زني رشته افكارش را پاره مي كند. زني به همراه شوهر و دختركي جلويش ايستاده اند. با دست پاچگي قيمت را مي گويد. حواس دخترك اما به عروسكهاي پشت ويترين مغازه است. زن عروسك را برمي گرداند و به همراه دخترك وارد مغازه مي شود. زندگي شان مي گذشت. مريم منشي يك شركت شده بود و كمك خرج خانواده بود. زن از صبح تا غروب پاي چرخ خياطي مي نشست الگوها را به دقت مي بريد با كمك مدلهايي كه تهيه كرده بود، عروسك درست مي كرد. بعد از چند روزكه تعداد عروسكها زياد مي شد، گوشه اي از ميدان انقلاب مي ايستاد و عروسكها را مي فروخت. سعي مي كرد كارهايش را طوري تنظيم كند كه ساعات نزديك غروب روزهاي آخرهفته آنقدر عروسك داشته باشد كه لنگ نماند. اوايل عروسكهايش خوب از آب درنمي آمد اما كم كم يادگرفته بود و بعضي وقتها هم ابتكاراتي به خرج مي داد. ستاره وليلا هم كمكش مي كردند. محمدرضا اما در خانه اي كه بي مرد مانده بود مي خواست نقش مرد را بازي كند و چقدر شبيه پدر بود. | هرچه مي گذشت شرايط سخت تر مي شد. اما نه آنقدر كه نتوانند تحمل كنند. تحمل آنها وقتي تمام شد كه يك روز مريم سرخ شده بود و با خجالت گفته بود كه خواهر يكي از همكلاسي هايش او را به برادرش معرفي كرده است و قرار است خانواده اش براي خواستگاري بيايند. مادر با وجودي كه به مريم اطمينان داشت كلي او را سؤال پيچ كرده بود و بعد كه مطمئن شده بود مريم واقعاً به دوستش اطمينان دارد و برادرش هيچ عيب و ايرادي ندارد، به يادش آمده بود كه تا به حال اصلاً به فكر جهيزيه نبوده است. از شرم سرخ شده بود و رو از مريم برگردانده بود. هزاران فكر به جانش افتاده بود. فكر اينكه اصلاً پس اندازي ندارد. فكر اينكه اگر همه درآمدش را كه از راه عروسك فروشي عايدش مي شود به خريد جهيزيه اختصاص دهد بازهم نمي تواند تا دوسال ديگر يك جهيزيه اندك براي دختر بزرگش فراهم كند. فكر اينكه ديگر جايي براي قرض كردن باقي نگذاشته است. فكر اينكه دختري را كه به هر ترتيبي كه بود تا به حال با آبرو بزرگ كرده بود، الآن مثل گلي نوشكفته توي دستش پرپر مي شد. ستاره را مي ديد كه مي بالد و بزرگ مي شود و بعد از مريم نوبت اوست و بعد هم لابد ليلا كه پرنده كوچك بي بال و پرش بود. الگوها را مي بريد و عروسكهايش جان مي گرفتند. | هوا سردتر شده است. زينب به عبور آدمهايي نگاه مي كند كه با عجله مي گذرند و از ازدحامشان كم شده است. فروشنده اسباب بازي فروشي پشت دخل نشسته و حسابهاي آن روزش را مي بندد. آخرين اتوبوس در ايستگاه ايستاده است و عنقريب حركت مي كند. باعجله وسايلش را جمع مي كند و به سمت آن مي دود. | عروسكهاي درون نايلكس ساكت مانده اند با شرم به خانه اي بازمي گردد كه سرما در آن ريشه كرده است. عروسك كلاه قرمزي، عروسك مجيد درازدست، عروسك پاندا، عروسك… | حوالي عصر بود كه سارا با مادرش از ماشين اپل قرمز رنگي پياده شدند و براي خريد اسباب بازي به سمت مغازه كنار ميدان حركت كردند. هنگام گذشتن از كنار زني كه مانتوو روسري سياه پوشيده بود لحظه اي ايستاد و با دست عروسك كوچكي را نشان داد كه در دست زن خودنمايي مي كرد. عروسك دختركي سياه كه چندتار مو وسط سرش درآمده بود و لپ هايش قرمز بود. مادر سارا آن عروسك را از زن عروسك فروش كنار فروشگاه خريد و حالا كه در تختش دراز كشيده و عروسك را كنارش خوابانده است با تعجب به اشكهايي نگاه مي كند كه از چشم عروسكش روي بالش مي ريزد. اين اشكهاي عروسكي رؤياي كودكي است. بزرگترها چه مي فهمند از اشك عروسك. همانطور كه از رنگ بخت نوعروس بي جهيزيه چيزي نمي دانند يا از غم هاي يك مادر درمانده؟
آرش نصيري
شبنم كهن چي
|