مشخصات فيلم:
كارگردان و نويسنده فيلمنامه: محمدعلي طالبي،
مدير فيلمبرداري: محمد داوودي،
تدوين: حسن حسندوست،
صدابردار صحنه: يدالله نجفي،
تهيه كننده: محمدعلي طالبي، بنياد سينمايي فارابي.
بازيگران: عبدالرضا اكبري، پريوش نظريه، احسان قاسمي، سياوش لشكري و
•••
مطرح ترين و موفق ترين و پرآوازه ترين محصولات سينماي ايران در جشنواره هاي جهاني فيلمهايي هستند كه سازندگانشان كوشيده اند با تصاويري مقرون به واقعيت از پاره اي كمبودها و نقصان ها و نارسايي هاي جامعه معاصر پرده بردارند و در فضايي واقعگرايانه و مستندنما، كژي ها و كاستي ها را هشدار دهند. ويژگي مشترك آثار مورد نظر را مي توان در چند نكته خلاصه كرد؛ پسزمينه واقعي حوادث، تأكيد بر عناصر مستند مانند مكان ها و آدم ها و موقعيت ها و … لحن بسيار ساده روايت كه گاهي حاصل كار را از هرگونه جاذبه و كشش عامه پسند دور مي كند. اين مختصات از ساليان گذشته تاكنون سرمشق و الگوي كار فيلمسازاني است كه بيشتر خواسته اند، راهي به سوي جشنواره هاي بين المللي پيش بگيرند و چنانچه مي دانيم و مي دانيد، دستاوردهاشان گهگاه با دريافت جوايز معتبر از جشنواره هاي بزرگ، مايه مباهات سينماي ايران بوده اند و ما هم بر اثر موفقيت هاي غرورانگيز چنين فيلمسازاني خوشوقت و خرسند و سرفراز شده ايم و همچنان آرزومند موفقيت هاي روزافزون شان هستيم و خواهيم بود.
«تو آزادي» به استناد نوشته اي بر حاشيه اعلان هاي تبليغاتي اش، فيلمي در خور پسند جشنواره هاست و تاكنون امتيازاتي چون «جايزه پروانه زرين از جشنواره بين المللي فيلم هاي كودكان ونوجوانان اصفهان، دريافت جوايز سيفژ (مركز بين المللي فيلم هاي كودكان و نوجوانان جهان) در جشنواره هاي فرانكفورت، آلمان و اصفهان و امكان حضوردر بخش بهترين فيلم هاي جهان، جشنواره فيلم مونترال و جشنواره فيلم هاي كودكان شيكاگو» را كسب كرده و در شكل ظاهر، همه نشانه هاي يك اثر واقعگراي اجتماعي را دارد. چنانچه از مفهوم متني در آغاز فيلم برمي آيد؛ «براساس زندگي واقعي كودكان و نوجوانان كانون اصلاح و تربيت» ساخته شده است و برخي نقش آفرينانش، چهره هاي واقعي (نابازيگر) هستند و حوادث آن بر بستر مكان هاي واقعي؛ كوچه و بازار و خيابان و بيابان و بيغوله هاي شهر، شكل مي گيرند و … با اين همه حاصل كار از باوراند واقعيت عاجز مي ماند ونمي تواند دستمايه واقعي اش را در فضايي ملموس و با حوادثي باور پذير و شخصيت هايي همدلي برانگيز و روابطي منطقي به سامان برساند. از همان نخستين لحظه اي كه چشم دوربين روبه واقعيت باز مي شود، تصاوير ساختگي (استيليزه شده) روي پرده سينما نقش مي بندند. انگار همه جا را پيشانيش براي فيلمبرداري آب و جارو زده اند و بچه ها را لباس نو پوشانده اند و در و ديوار را صيقل داده اند تا مبادا خللي در امور مربوطه به چشم آيد. خب، ما هم منكر نظم و نسق كار مسؤولان كانون اصلاح و تربيت نيستيم و قبول مي كنيم كه آنجا همه چيز بر وفق مراد پيش مي رود اما آيا فيلم مي خواهد معرف مزيت هاي زندگي كودكان و نوجوانان بزهكار در چنين مراكزي باشد؟ يا هدف آشنا كردن تماشاگران با روحيه آسيب ديده و شخصيت تحقير شده كودكان و نوجواناني است كه از بد حادثه در دام بلاافتاده اند و ميان گرداب ناملايمات مذبوحانه دست و پا مي زنند؟!
شخصيت هاي ماجرا، تك بعدي هستند، از آقاي عابد (عبدالرضا اكبري) مديركانون اصلاح و تربيت و خانم اميني (پريوش نظريه) كارآموز مددكاري و ديگر مسؤولان و كارگزاران امور تا … قهرمانان كودك و نوجوان بزهكار، همه خوب خوبند، بي هيچ عيب و نقصي، انگار آفريده شده اند تاايثار و فداكاري و انسانيت و بزرگواري و همه فضيلت هاي اخلاقي را يك جا به رخ مان بكشند و سرآمد تمام و كمال آدميت باشند. البته در اين جهان بسيار منزه، گاهي هم به تك و توك آدم هاي پست و پليد برمي خوريم مثل صاحب بدعنق چلوكبابي كه بي رحمانه دخترك گل فروش گرسنه را از مغازه اش بيرون مي اندازد يا رفتگران و مأموران شهرداري كه بساط پسرك سيگارفروش را جمع مي كنند و از اين قبيل بدرفتاري ها كه جسته گريخته مي بينيم و فقط در حد رقت انگيز جلوه دادن شرايط زندگي كودكان و نوجوانان خيابانگر كارايي دارد و از ترفندي به قصد برانگيختن حس ترحم تماشاگران فراتر نمي رود و درواقع اين اشاره هاي ضمني نه تنها گرهي از كلاف سردرگم مشكلات اجتماعي بازنمي كنند بلكه با شكستن كاسه، كوزه ها بر سر افراد حاشيه متن و مقصر جلوه دادن آدمهاي معمولي، موضوع را به بيراهه مي كشانند تا آخر كار معلوم نشود علل و عوامل جدي آسيب هاي اجتماعي كدامند و چه خطرهاي هولناكي سرراه كودكان و نوجوانان خيابانگرد كمين كرده اند؟؟
«تو آزادي» چه از نظر طرح موضوع و چه به لحاظ شيوه توصيف و تجسم واقعيت ها، حرف تازه اي درباره كودكان و نوجوانان بي پناه جامعه نمي زند. حتي به اندازه يك گزارش ساده تلويزيوني هم تأثيرگذار و آگاهي دهنده نيست. تصاويرفيلم بسيار نارساتر و بي اثرتر از واقعيت هايي است كه نمونه هاي فراوانش را شبانه روز پيرامون خود آشكارا مي بينيم يا اخبار تكان دهنده آن را در صفحه حوادث روزنامه هاي صبح و عصر مي خوانيم. آنچه فيلم نشانمان مي دهد، بيشتر بازتاب ذهني خيال پرور است تا نگاهي واقع بين… براي مثال به ياد بياوريم صحنه اي را كه پسركي يك ظرف دربسته (قابلمه اي پر از اسكناس!) را مي دزدد و پا به فرار مي گذارد و بين راه بساط اين و آن را به هم مي ريزد و از ديوار راست بالا مي رود و بر بام ها خيز برمي دارد و بالاخره روي بار هندوانه ماشيني در حال عبور شيرجه مي زند و … نماي بعد آزاد و رها، با هندوانه اي غنيمتي، در مكاني مشرف به بناهاي عظيم شهر پيروزمندانه فرياد مي كشد و … فصلي چنين پرهيجان و خيال انگيز اگر در فيلمي حادثه اي و سرگرمي ساز ديده شود، جاي خود دارد. اما در اثري كه داعيه «واقعي بودن» را يدك مي كشد، وصله ناجوري به حساب مي آيد.
ساختمان روايي فيلم را دو بخش نامجزا و در عين حال شبيه هم تشكيل مي دهند.
|
|
|
انگار يك خط ساده داستان را با اندكي تغيير و تحول، دوبار تكرار كنند. در بخش اول، خانم اميني با پسركي به نام سهراب همراه مي شود. كه تازه از كانون اصلاح و تربيت آزاد شده اما جايي براي رفتن ندارد چون پدرومادرش در تصادف مرده اند و او ناچار بايد شب ها توي خيابان بخوابد و … طي معاشرت و گفت گوي اين دو شخصيت وجهي از گذشته سهراب را مرور مي كنيم كه خود داستاني در دل نيمچه داستان بخش اول است و در بخش دوم نيز ماجرايي به همين روال با حضور آقاي عابد و پسركي به نام محسن پيش مي آيد و اين يكي هم سرنوشتي مشابه سهراب را تجربه مي كند با اين تفاوت كه پدر تني و مادر ناتني اش حاضر نيستند او را تحويل بگيرند و باز گريزگاهي به بهانه مرور خاطرات محسن داريم و داستاني را از زبان اين نوجوان تنها مي شنويم و به شكل «فلاش بك» مي بينيم. حاصل چندپاره بودن خط روايت داستان فيلم چيزي جز پراكنده گويي و سردرگمي نمي تواند باشد و در نهايت سررشته موضوع را از ذهن تماشاگر به درمي برد. اگر خط اصلي روايت براساس زندگي و خاطرات يكي از كودكان شكل مي گرفت و پيش مي رفت، بي ترديد فيلم مسير سرراست تري را طي مي كرد و تماشاگر در چم و خم ماجراهاي جوراجور گرفتار نمي شد و تكليف روشن تري با چارچوب و اوج و فرود حوادث و موقعيت شخصيت ها داشت و فيلمساز هم ناچار نبود، برخي آدم هاي قصه را خواسته يا ناخواسته بين راه رها كند و از دنبال كردن سرنوشت شان باز بماند. اتفاقي كه بي هيچ توجيه منطقي براي شخصيت هايي چون خانم اميني و سهراب مي افتد و اين دو در نيمه دوم فيلم از ياد مي روند. بي آنكه به جايي بربخورد يا كمبودي در روند ماجرا احساس شود. زيرا داستان بر شالوده مشخصي قوام نمي گيرد و دائم حال و هوا عوض مي كند و نقطه ثقل موضوع را درست نمي شناسد.
باري، شرح پريشاني كودكان خيابانگرد و حديث آرزومندي هايشان همواره براي سينما، دستمايه شورانگيزي بوده است. نسل تنهايي كه هر روزدر هياهوي شهر از كنارمان مي گذرد و زير پوست شب، رنج زندگي را به اميد فرداي روشن تاب مي آورد. قصه نانموده بسيار دارد و سينما مي تواند با نگاهي نكته سنج و تيزبين راوي بيم واميد اين آسيب ديدگان معصوم بي عدالتي باشد و در جامعه حس همدلي و همدردي برانگيزد اما… «نه هر كه آينه سازد سكندري داند»