جمعه ۱۳ دي ۱۳۸۱ - ۲۹ شوال ۱۴۲۳
Fri, Jan 3, 2003
كتاب و كتابخواني
شماره ۲۳۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
كارنامه چهل ساله
105636.jpg
گزيده نوشته ها در زمينه اجتماع و فرهنگ
از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۷۷
بخش نخست: گفتيم، نگفتيم، بخش دوم قطره باران
نويسنده: محمدعلي اسلامي ندوشن
انتشارات يزدان، چاپ اول ۱۳۸۰ ، ۳۰۰۰ نسخه، ۳۶۰ صفحه
۱۸۰۰ تومان
•••
كتاب حاضر مجموعه گزيده يا به قول خود استاد بريده نوشته هاي حلول چهل سال در زمينه فرهنگ و اجتماعات. دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن نامي آشنا براي اهالي فرهنگ و بي نياز از معرفي است. آثار او نيز به نوبه خود چنين اند. راقم اين سطو ر كه سالها است تا از راه دور و از طريق نوشته هاي استاد و چند سالي است از نزديك ليكن مع الاسف گاه به گاه افتخار شاگردي ايشان را يافته و همچنان از نعمت حضور در حضور ايشان و لطف و توجه شان بهره مند است ارادتي بسيار به ايشان دارد. اين نه فقط برخاسته از حرمتي است كه شاگرد براي استاد قائل است بلكه بيشتر از آن روست كه در مجموع نوشته هاي استاد اثري از نوعي روشن بيني حكيمانه كه محصولي كم ياب است و چنان نيست كه در هر صاحب اطلاعي يا اطلاعاتي صورت بندد و بدست آيد، به چشم مي خورد.
و اما مجموعه حاضر شامل دو بخش است يكي گزيده نوشته هايي كه در فاصله سالهاي ۱۳۳۷ تا بهمن ۱۳۵۷ برقلم آمده اند و چاپ نخست آن چندين سال پيش انتشار يافته، اين بخش «گفتيم، نگفتيم» نام گرفته بدين سبب كه گفته شده و نشنيده اند و لاجرم نتيجه اش را هم ديدند.
بخش دوم بريده هايي است از نوشته هاي بيست سال اخير از ۱۳۵۷ تا .۱۳۷۷ كه مجموعه شان از يازده عنوان كتاب برگرفته شده اند. همگي اين كتابها طي اين چهل سال انتشار يافته اند. و به قول استاد «آنچه در آنها آمده حاصل يك عمر ناظر و نگران است كه دريك دوران بسيار حساس كشور زندگي مي كرده و كوشش داشته است كه در آنچه مي نويسد، خلوص و خضوع را ازدست ندهد». دكتر اسلامي مي نويسد: «درگيرودار زير و بم ها، من اين موهبت را داشته ام كه همواره اميد به ايران را در خود زنده نگاه دارم. پيش آمدهاي دلسردكننده اي بوده است كه ناشكيبايان را تنگ حوصله كند. كه شايد هم حق داشتند. زيرا هيچ كس دوبار به دنيا نمي آيد، اما وقتي مجموع را درنظر بگيريم، يعني جغرافيا، تاريخ، همسايگان و اتفاق ها… انصاف خواهيم داد كه هر ملت ديگري هم بود بهتر از ايراني نمي توانست از عهده برآيد. اكنون كه به قرن بيست و يكم ورود مي كنيم و هزاره اي را پشت سرمي نهيم، جا دارد كه قدري خود را واببينيم: كه هستيم و چه هستيم؟ «مگر بهره اي گيرم از پند خويش».
تاريخ پر از حكمت و عبرت است و مأموريت ايراني به پايان نرسيده… ما ملتي هستيم كه پير شده است، ولي نه از آن پيرها كه حافظ مي گفت«از ميكده بيرون شو» اين كشور چون درخت كهني است كه مي تواند شاخسار تازه بياورد. رفت و بازگشت در تاريخ ايران كم نبوده است. و خطي پايين تر از بخت خود شكرگزاري كرده اند كه: «دراين كشور به دنيا آمده ام و زبانم فارسي است. ما دراين دوران به مثابه آن است كه چكيده اي از كل تاريخ را زيسته ايم. نيز سرمايه ادبي ما به گونه اي است كه مي شود گفت همه طپش هاي قلب بشريت را درخود ثبت كرده است و اين با همه سخت و سستش به ما امكان مي دهد كه سرشار زندگي كنيم. و درباره محتواي بخش دوم هم نوشته اند: حرف خاصي ندارم، اما نمي توانم خشنودي خاطر خود را پنهان دارم از آنچه در طي چهل سال گفتم و واگفتم، اكنون دراين دوساله پژواكش را در ابراز اراده مردم، در بعضي از گفتارهاي رسمي و در قلم هاي چالاك بازمي يابم و از اين رو اين بخش را از اين بيت حافظ وام گرفتم:
گريه شام و سحر شكر كه ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يكدانه شد
و سرآخر آنچه نوشته اند را نيازكرده اند به «آستان اين كشور بزرگ در ازاي لطف هايي كه ارزاني داشته؛ هرچند تلخكامي هايي هم با آن همراه بوده است. تلخكامي هايش را به طاق ابروي خوبي هايش ببخشم.» راقع اين سطور همه آنچه در معرفي كتاب از قول دكتر اسلامي اينجا آورد، عيناً از مقدمه نقل كرده و چه چيزي مي توانست فرامنظر خوانندگان خود بگذارد تروتازه وجاندارتر از حرفهاي خود استاد.
بخش اول يعني «گفتيم، نگفتيم» از آنجا كه به قول دكتر هيچ موضوعي اصلي آن سالها نبوده كه انگشت روي آن گذارده نشده باشد مي تواند تا اندازه اي موجبات و سيراحتضار نظام پيشين را كه خود بيش از هركس عامل زوالش بود بازگو كند.
تكيه نوشته ها برچند موضوع اصلي بوده: يكي فرهنگ البته به مفهوم گسترده نه مصطلح آن يعني مجموع اعتقادها، دين، دانشها و دلبستگي ها، اين فرهنگ كه پلي است ميان فرد فرد مردم و دنياي برون كه زندگي را به زندگي كردنش «مي ارزاند». و موضوعات ديگر نيز تا اندازه اي به فرهنگ ربط مي يابند، يا علت آن هستند يا معلول آن از آن جمله جوانان دانشگاه، پيشرفتگي، عقب ماندگي، اخلاق اجتماعي چگونگي برخورد با تجدد و…
جامعه شناسي خودكامگي
105648.jpg
تحليل جامعه شناسي ضحاك ماردوش
مؤلف: علي رضاقلي
انتشارات نشر ني، چاپ نهم ،۱۳۸۱ ۱۱۰۰ نسخه
۲۴۴ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
كتاب حاضر چاپ نهم خود را پشت سر مي گذارد و با پشتوانه و شهرت اولين كتاب علي رضا قلي «جامعه شناسي نخبه كشي» شايد چندان به معرفي نيازي نداشته باشد. رضا قلي اين كتاب را تقديم كرده است به «معلم عشق، آگاهي و آزادي كه همچون فرزانه توس با جادوپرست در خاك جادوستان درآويخت.»
علي رضا قلي در پيشگفتار كتاب خود با مقدمه اي در باب فردوسي و ضحاك و فريدون و درباره تكرار همان روال گذشته و به قول نويسنده تنها ماندن و منزوي شدن فردوسي پرسشهايي را پيش روي مي گذارد كه همه متن تلاش مؤلف براي پاسخ دادن به آنهاست يا بهتر بگوييم پاسخ مؤلف به همان پرسشهاي مطرح شده است. رضا قلي مي نويسد: «چگونه است كه در بعضي جوامع، سلطان محمود غزنوي، سلطان مسعود، تيمور، نادرشاه، آقامحمدخان و ناصرالدين شاه پي در پي مي آيند و پيامدهاي سياسي ـ اجتماعي اين نظام تكرار مي شود و چگونه است كه زمينه رشد اجتماعي اين افراد وجود دارد و به طور مكرر رشد اين نظام سياسي را تضمين مي كند. چرا در مرز و بوم فردوسي انحطاط سياسي ـ اجتماعي به اوج خود مي رسد؟ آيا اين تصادفي است؟ پاسخ اين است كه «تصادف بر جهان حكمفرما نيست... در هر نظام سلطنتي علتهايي، خواه اخلاقي و خواه مادي در كار است كه نظام مزبور را به اعتلا مي رساند، برقرار مي دارد يا به سوي پرتگاه نابودي سوق مي دهد... روندي اصلي است كه موجب همه پيشامدهاي جزئي مي شود... پيشامدهاي تصادفي به آساني جبران مي شوند، اما در برابر آن پيشامدهايي كه دائماً از طبيعت چيزها ناشي مي شوند، نمي توان مصون ماند.»
اما علي رضا قلي مي پرسد: اين چيزهاي طبيعي در جامعه ايران كدامند؟ و چگونه از طبيعت آنها نظام خودكامگي مي تراود؟
رضاقلي در اين كتاب با رويكردي جامعه شناختي به داستان ضحاك ماردوش فردوسي و زمانه او به شكلي نظام مند كه آن را تحت سه اصل در مقدمه كتاب بيان كرده در پي پاسخگويي به سؤالات فوق برآمده است. رضاقلي مي نويسد: براي درك بهتر داستان ضحاك ماردوش كه تصويري از زندگي سياسي جامعه ايراني است، داشتن الگويي تحليلي و منطقي مبتني بر واقعيت حداقل براي كساني كه اينگونه نوشته هاي تاريخي را تفسير مي كند و به فهم مسائل اجتماعي علاقه دارند و جزو قشرهاي مسؤول و صاحب قلم اند، ضروري به نظر مي رسد. در آن صورت هم حق استاد فرزانه توس بهتر شناخته خواهد شد و هم جماعتي كه چون فردوسي بارها در جنگ فرسايشي عليه مفاسد اجتماعي، سياسي و اقتصادي درگير شده و كمتر نيز موفق بوده اند، مي توانند تجربيات عقلاني خود را براي نسلهاي بعدي به يادگار بگذارند. از سويي اگر بهره مندي منطقي از آثار گذشتگان را داشتيم، آثار عظيمي چون احياء العلوم و تاريخ بيهقي و امثال اينها نكات آموزنده بسياري را براي ما داشتند و از همه مهمتر قهرمانان تحليلهاي عميق فردوسي از فرهنگ اجتماعي ـ سياسي مجبور نبودند اسير دست كساني باشند كه قلمهاي اديبانه خود را براي ارتزاق و ظاهراً مبارزه تجهيز كرده اند و از سويي ديگر باور نمي داشتيم كه اينها آثار «تاريخي» اند يعني مربوط به گذشته و ديگر غيركارآمد.
و در توضيح روش تحليل خود نوشته: در تلاش براي فهم مكانيسم حيات جمعي و استفاده از الگوهاي تحليلي براي بيان روابط واقعيات اجتماعي، يادگار دوران بعد از رنسانس است. در اين ديدگاه سعي مي شود جامعه را در مجموعه اي از الگوهاي رفتاري با كاركردي متقابل و نظم اجزا در مقابل هم ببينند و اين چيزي نيست جز راهبري به سوي كشف رموز ناپايداري حيات جامعه و دسترسي به اهرمهاي حاكم بر فعاليت اجتماعي انسان در اين نوع تحليل، نگرش معطوف است بر كل مجموعه و كاركرد آن و همچنين نظر دارد به اجزاي تشكيل دهنده كل و روابط متقابل عناصر آن با يكديگر. شرط اصلي تحليل منطقي از واقعيت اجتماعي اين است كه: واقعيت اجتماعي داراي ويژگي يك نظام است يعني: ۱ـ واقعيت متشكل از عناصري است كه با يكديگر ارتباط متقابل دارند.
۲ـ كليت متشكل از مجموعه عناصر قابل تبديل به اجزاي عناصر نيست.
۳ـ ارتباط متقابل عناصر و كليتي كه از آن منتج مي شود، تحت قوانين و ضوابطي جريان دارد كه با تعابير منطقي بيان مي شود.
با اين فرض، واقعيت هاي اجتماعي جز در يك شكل نظام يافته، قابل تحليل نيستند و بدين ترتيب واضح است كه رضاقلي نمي تواند با آن دسته از روشنفكران ايراني كه نظام سياسي را جدا از نظام اجتماعي مورد نظر و مداقه قرار مي دهند ودر نظام سياسي هم فارغ از ديد تحليلي، نظر خود را بر يك عنصر از عناصر نظام معطوف مي كنند و مشكل و رفع آن را در همان يك عنصر ارزيابي مي كنند، موافق و همسخن باشد.
بنابراين به زعم مؤلف كتاب حاضر مكانيسم خودكامگي در نظام سياسي حاكم در جامعه ايراني را درك كرد، مگر اينكه با يك دستگاه تحليلي، جريان سياسي ـ اجتماعي را در مجموعه اي از عوامل كه در روابط متقابل هستند، ببينيم، به نحوي كه در اين مجموعه پيوسته، تغيير ايجاد شده در يك عنصر موجب تغيير در عناصر ديگر مي شود.»
علي رضاقلي با چنين ديدگاهي و با رويكردي تحليلي و تصوير فردوسي از نظام سياسي حاكم در جامعه ايراني يعني داستان ضحاك ماردوش را در مركز توجه قرار مي دهد تا تصويري حتي الامكان و به زعم خود همه جانبه و روشن و عميق از جريان خودكامگي و بازتوليد آن در زمينه اجتماعي جامعه ايرانيان به دست دهد.
داستان دگرديسي
105645.jpg
روند دگرگونيهاي شعر نيما يوشيج
مؤلف : سعيد حميديان
انتشارات نيلوفر، چاپ اول ۱۳۸۱ ، ۲۲۰۰نسخه
۴۰۸ صفحه، ۲۸۰۰تومان
كتاب حاضر نقد وتحليل و بررسي سير تحولي اشعار «نيما يوشيج» است. حميديان در توضيح روش كار خود در اين كتاب در پيشگفتار كتاب نوشته: «سير تحولي نيما را در چند خط يا خصيصه كلي، از آغاز تا پايان هر كدام دنبال كرده ام. ابتدا به عنوان تقسيم بندي اوليه، گرايش مكتبي سه گانه يعني رمانتيسم، رئاليسم و سمبوليسم را با همه محاسن و معايبش بهترين يافتم. رمانتيسم مربوط به نخستين دوره شاعري يعني جوانسالي اوست. ليكن رئاليسم و سمبوليسم را چندان نمي توان مشمول تقدم و تأخر زماني دانست. هرچند من رئاليسم را جلو انداخته ام. به هر حال بيشتر شعرهاي ايام تكامل او تا پايان عمر سمبوليك است، در حالي كه اوج رئاليسم او در «كار شب پا» است و پس از آن به ندرت شعري از اين دست دارد. آنگاه در درون هر مكتب، اشعار مورد بحث را براساس تاريخ سرايش هر شعر آورده ام تا ديد زماني و تاريخي در هرگونه دگرگوني شعر او ملحوظ باشد. چون اگرچه براي اينجانب نفس تحول مهمترين چيز و نقطه تأكيد است ليكن مسلما ً هرگونه تحولي در ظرف زمان و ضرورتهاي زمانه واقع مي شود. همچنين از بيان تأثير رويدادهاي تاريخي، سياسي و اجتماعي بر شعر او هرگز غفلت نكرده ام.» و درباره روش نقد و تحليل هاي خود در اين دفتر چنين توضيح داده: «نقد و تحليلهاي اين دفتر به طور كلي آميزه اي از ديدگاه يا روش approach زيبايي شناسي و نقد بيوگرافيك (زندگينامه اي) است و جنبه اخير به اعتبار بيان تأثيرات مهم همين رويدادها و احوال.»
اما ميزان و مبنا در انتخاب اشعار چه بوده؟ گزينش اشعار طبعاً بر مبناي ويژگي يا ويژگيهاي خاصي بوده كه در بررسي سير منظم و مستمر تحول اشعار حائز اهميت بوده اگرچه به قول مؤلف محترم هر شعر ممكن است چند ويژگي يا جنبه گوناگون در خود داشته باشد. نويسنده هم چنين براي توضيح و تبيين نكته اي كه در نقد آثار نيما سعي در رعايت آن نموده، به مهمترين مشكل نقد ادبي اشاره مي كند. به اعتقاد آقاي حميديان در مهمترين مشكل نقد ادبي و تحليل ادبي و به عبارت ديگر ايراد يا بهانه عمده مخالفان نقد اين بوده كه مي گويند منتقد، اثر ادبي را تكه تكه يا مثله مي كند تا به بحث درباره هر تكه بپردازد ليكن اثر ادبي يك كليت متشكل و جدايي ناپذير از تمامي عناصر مربوطه است و جمع اجزا در آن برابر با كل نيست. دليل اصلي ستيزه ميان شاعر و نويسنده با منتقد در هر كجاي جهان از سويي و علت ناكامي بسياري از نقدها از سوي ديگر همين امر است. در حالي كه نگارنده قصد داشته براي نخستين بار در مورد يك شعر واحد به طور همزمان و همبسته درباره تمامي جهات و جوانب آن از عناصر محتوايي تا كليه عناصر مهم شكلي سخن بگويد بي آنكه آنها را طبق معمول از هم تفكيك كند. به گمان راقم اين سطور كه در حد شاگرد مؤلف كتاب حاضر كه به قول خود ايشان نزديك به سه دهه در كار تدريس و تأمل در شعر نيما و تعليم و تحليل متون كهن ادب پارسي بوده، نيز نمي تواند به چشم آيد و ادعايي هم ندارد. تجزيه وتحليل يك متن (اعم از شعر و نثر و...) و نهايتا ً به دست آوردن فهمي از كليت اثر لزوما ً به معناي تكه تكه كردن اثر نيست واين خود امري چندان مبهم نمي نمايد و حرف آخر اينكه قضاوت درباره توفيق نگارنده كتاب حاضر در آنچه از تحليل اشعار نيما و روشن ساختن سير تحولي شعر وي كرده اند به عهده خوانندگاني كه همه كتاب را به دقت مطالعه خواهند كرد. فقط مانده بيان يكي دو ويژگي ديگر كتاب. اين كتاب چنان كه مؤلف خود بر آن انگشت تأكيد نهاده، از بحثهاي نظري و انتزاعي كه به زعم مؤلف خود مستلزم تقسيم شعر به عناصر مختلف و آنگاه بحث درباره هر كدام است پرهيز كرده است. كار نگارنده به طور عمده مبتني بر نقد عملي يا كاربردي و نظريه عيني objective theory استوار شده است و به عبارت روشن تر همه بحثهاي اين كتاب بر روي نمونه هاي شعري و انطباق اصول نظري و موازين نقد ادبي با آنهاست. و اما در بخش پيوست آخر كتاب سه مبحث هست كه هر كدام حاوي مواردي كلي و سراسري است: ساختار، زبان و صنعت. حتي اين سه مبحث نيز حاوي مباحث نظري نيست (به قول مؤلف) بلكه همگي براساس نمونه هاي عيني و اخذ نتايج نظري نيز نتيجه بررسي همين نمونه ها.
نقش ۷۹
105654.jpg
داستانهاي برگزيده داوران دوره اول جايزه هوشنگ گلشيري
انتشارات نيلوفر، چاپ اول،۱۳۸۱ ۲۲۰۰نسخه ، ۲۰۸صفحه ، ۱۴۵۰تومان
مجموعه حاضر، حاصل داوري داوران جايزه بنياد هوشنگ گلشيري است كه هرساله به برترين هاي ادبيات داستاني همان سال اهدا مي شود؛ «جايزه اي كه نطفه اش در آخرين زمستاني كه هوشنگ گلشيري هنوز بود شكل گرفت ، وقتي باز بار ديگر در جايزه كتاب سال جاي ادبيات داستاني معاصر فارسي را خالي ديد». درمقدمه كتاب حاضر كه گويا به قلم خانم فرزانه طاهري همسر مرحوم هوشنگ گلشيري است . بقيه داستان و فلسفه جايزه وبنياد هوشنگ گلشيري چنين روايت شده است: « ضرورتي كه [هوشنگ گلشيري ] براي فعال شدن نهاد غيردولتي احساس مي كرد و دغدغه وفعاليت ديگرش در تمام عمر كه همانا تشويق و ترويج ادبيات داستاني جدي بود وآن بي قراري كه هميشه مي كشاندش تاطرحي نو در اندازد ـ نشريه اي ، كارگاهي ، كلاسي ، جلسه اي ـ باز او را روانه كرد تا به سراغ اين و آن برود، صحبت كند. بالاخره هم همراهاني يافت كه بخشي از وجه مالي جايزه را تأمين كنند و داوراني يافت تا در دور اول به دليل تنگي مجال ، از ميان كتابهاي رسيده به مرحله نهايي كتاب سال ۱۳۷۸ ـ كه هيچ يك شايسته دريافت جايزه شناخته نشده بودند ـ بهترين را برگزينند. در پي نامي براي جايزه هم بود : شهرزاد يا هدايت. اما نشد كه اين فكر را خود به ثمر برساند. از نخستين هفته دومين ماه بهار با مرگي كه نابهنگام و نابحق چنگ و دندان نشان داده بود، جنگيد تا ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ ، كه خسته تن داد. هفت روز از رفتن رفته بود كه برسرمزارش گفتيم بنيادي پي خواهيم افكند تا جايزه اي را كه او مي خواست هرسال بدهيم وجايزه اي را به نام خود او ناميديم ، كه حق همين بود. تدارك مقدمات ثبت بنياد را همپاي انتخاب داوران و فراخوان ارسال كتابهاي منتشرشده در سال ۱۳۷۹ آغاز كرديم».
اين تكه را از مقدمه خانم طاهري آوردم تا هم خوانندگان عيناً چند وچون جايزه و بنياد گلشيري را از زبان مركزي ترين متولي بنياد شنيده باشند وهم يادي از مرحوم هوشنگ گلشيري كرده باشم كه به حق شايسته ياد است. از آنجا كه مجموعه حاضر شامل داستانهاي برگزيده برگزيدگان جايزه گلشيري است كه متعددند وهمگي نيز مجموعه هايي اختصاصي پيش ازاين داشته اند، شايد چندان راجع به كليت كتاب نتوان سخني راند. و وجه مشترك همه داستانهاي اين مجموعه شايد تنها اين بوده باشد كه همگي منتخبين داوران اولين دوره جايزه هوشنگ گلشيري هستند. بررسي تك به تك داستانها هم به علل مختلفه ناميسور است . اول ناتواني راقم اين سطور دراين امر كه اظهرمن الشمس است . دوم مجال تنگ وتعدد نويسندگان وآثار حاضر دراين مجموعه وشايد سومين اش بتواند اين بوده باشد كه بررسي يك يا دو داستان از يك نويسنده بي ارجاع به گذشته و آثار قلمي پيشين وپسين ديگر او چندان چيزي به دست ندهد يا هم مقدور و صلاح نباشد. به هرطريق راقم اين سطور دراين مجال تنگ تصميم گرفت يكي از كوچكترين وكوتاه ترين اين داستانها را اينجا براي نمونه بياورد. كه ياد دوست ديرين وديرنديده اش آورد كه از قضا دراين مجموعه حاضر است و دو داستان ازو نيز.
خواست تا به رسم وعهد مألوف و رايج «پارتي بازي» يكي از داستانهاي وي را اينجا بياورد تا حق دوستي ـ ولو اندك و ناچيز ـ گذاشته باشد و روزي عذر قصور خويش كند اما با اندوه ديد كه داستانهاي كوتاه اين دوست طولاني تر از آن است كه درمجال اندك او دراين سطور بگنجد. ازو چشم پوشيد وخواست تا اولين داستان كوتاه مجموعه را كه به ترتيب حروف الفبا از حضرت قباد آذرآيين است بياورد كه يادش از مرحوم بيژن نجدي آمد وداستانهاي «يك سرخپوست در آستارا» ، «دوباره از همان خيابانها» و «مرثيه اي براي چمن» كه از او دراين مجموعه آمده . تصميم گرفت كه يكي از اين سه داستان را بياورد وشروع كرد . از آنجايي كه هرنويسنده اتوبيوگرافي مختصري از خودش نوشته واين نوشته هاي كوتاه و بلند پيش از داستان آمده تا خواننده بداند قلم چه جور آدمي و چه كسي را دارد دنبال مي كند. نجدي هم چيزي نوشته كه به نظرم ـ كه نظر چندان صائبي هم نيست ـ به يك داستان كوتاه كوتاه مي ماند وهست : «من به شكل غم انگيزي بيژن نجدي هستم. متولد خاش. گيله مرد هم هستم. ۱۳۲۰ (سالي كه جنگ جهاني دوم تمام شد) تحصيلات ليسانسيه رياضي . يك دختر و يك پسر دارم اسم همسرم پروانه است.» او مي گويد: او دستم را مي گيرد ومن مي نويسم.»
تمام شد. هم داستان كوتاه كوتاه زندگي بيژن نجدي ، هم زندگي اش وهم مجال محدود خجالت آور راقم اين سطور ومن شرمنده بيژن نجدي شدم . خدايش بيامرزد.
نمايشنامه
105651.jpg
«روزنكرانتز» و «گيلد نسترن»
مرده اند!
نويسنده : تام استاپارد
مترجم: مصطفي اسلاميه
انتشارات نيلوفر، چاپ اول ،۱۳۸۱ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۴۴ صفحه، ۱۱۰۰ تومانكتاب

حاضر نمايشنامه اي است از تام استاپارد كه شخصيت هاي آن، دو شخصيت فرعي نمايشنامه هملت شكسپيرند. «روزنكرانتز» و «گيلدنسترن» دو دوست و همكلاسي هملت در دانشگاه ويتنبرگ هستند كه براي ديدن هملت به السينور مي آيند و به رغم خواست فردي شان در راهي مي افتند كه به مرگشان مي انجامد. استاپارد اين دو شخصيت فرعي نمايشنامه «شكسپير» را محور نمايشنامه جديدي قرار مي دهد كه عنوان اش اعلام خبر مرگ آنهاست. حكايت «هملت» حكايت دانشجوي جوان و فرهيخته اي است كه از پس مرگ پدر ـ كه ناگهاني رخ مي دهد ـ درس و تحصيل خود را در نيمه رها مي كند و به خانه برمي گردد. در خانه در حالي كه ازمرگ پدر اندوهگين است خبردار مي شود كه شبحي شبيه روح سرگردان پدر، شبها در اطراف قصر السينور پرسه مي زند. او كه نمي تواند به چيزي به عنوان روح سرگردان باور بياورد، با كمك بازيگران دوره گرد به بازسازي واقعه اي كه وضعش را شنيده، دست مي زند تا با ديدن واكنش «كلاديوس» خود حقيقت را دريابد. اما حقيقتي كه او به آن دست مي يابد بسيار فراتر از واقعيت يك قتل وغصب تاج و تخت است. «حقيقت تلخي كه او را وامي دارد با اندوه فراوان بگويد: «در سراسر دانمارك هيچ نابكاري پيدا نمي شود كه رذل تمام عيار نباشد» نابكاراني همه چاپلوس و خوشامدگو و مجذوب قدرت كه اغلب طي زنجيره وقايع بعدي به سرانجام مرگ آلود خود مي رسند.»
مصطفي اسلاميه درباره اين دو شخصيت در نمايشنامه تام استاپارد نوشته: «روزنكرانتز وگيلدنسترن در نمايشنامه تام استاپارد شخصي
مصطفي اسلاميه درباره اين دو شخصيت در نمايشنامه تام استاپارد نوشته: «روزنكرانتز وگيلدنسترن در نمايشنامه تام استاپارد شخصيت هايي متعلق به نمايشنامه اي ديگر هستند و سرنوشت شان از پيش نوشته شده است و همچون شش شخصيت در جست وجوي نويسنده» اثر پيراندللو ناگزيرند در همان مسيري پيش بروند كه نويسنده (شكسپير) برايشان در نظر گرفته است. از سوي ديگر آن دو با اطلاعات اندك، ناقص و دروغيني كه به آنان داده شده است، در راه غير قابل توجيهي قدم بر مي دارند كه نه آرزويش را دارند و نه اراده شان مي تواند سهمي در آن داشته باشد. از اين رو در نمايشنامه استاپارد بسياري از تفكرات فلسفي روزنكرانتز و گليدنسترن سربه هوايي و وقت گذراني شان به بازي شير يا خط، تلاششان براي غلبه بر واهمه هاي ناشناخته، شباهت زيادي به كارهاي مثلاً شخصيت هاي در انتظار گودوي بكت پيدا مي كند. اين دو نيز مانند ديگر شخصيت هاي تئاتر پوچي در يك وضعيت گريزناپذير گيرافتاده اند، غم بي معنايي هستي خود را دارند و راه نجاتي جز مرگ در پيش رو ندارند.»
«روزنكرانتز و گيلدنسترن در اثر شكسپير و در نمايشنامه استاپارد در دنيايي به سر مي برند كه بوي گند تباهي و توطئه، جنايت و دروغ، همه جا را پر كرده و در سرنوشت آنان هر واقعه نمايانگر احساس نگراني و دلهره از پوچي وضعيت انساني است. آن دو در شرايطي به سر مي برند كه تلاش هاشان بي ثمر و پرسش هاشان بي پاسخ مي ماند، در شرايطي كه معناي خودسرانه خود را دارد و آن دو را مثل هزاران هزار قرباني جنگ ها، كشتارها و ندانم كاري ها به سوي سرنوشتي مي برد كه هرگز نمي توانند در تغيير آن تأثير داشته باشند. قدرت بي حد و مرز امثال كلاديوس راه هرگونه رويكرد عقلاني توسل به تدبيرها و انديشه هاي منطقي را برآنان و ديگران بسته است. در چنين دنيايي همه چيز به خواست و اراده صاحب قدرتاني بستگي دارد كه كمترين اعتنايي به خواست هاي فردي و زندگي انسانهاي ديگر ندارند.»
اينها حرفهاي مترجم كتاب بود. اما به نظر راقم اين سطور مفهوم مرگ كساني چون روزنكرانتز وگيلدنسترن فراتر از آن است كه بتوان آن را به خواست و قدرت ـ حتي ـ بي حد و مرز امثال كلاديوس وابسته پنداشت. به گمان من حتي اسم اينها چيزي از نوع مرگ و سرنوشت اين شخصيت ها را درخود انعكاس مي دهد. نام اينها در نظر اول به گمان اين بنده كمترين كوبه خبر مرگ آنها را بكاست و كم كرد. چرا؟ درست است كه نام و عنوان كتاب توجه به مرگ دو شخصيت فرعي نمايش هملت را جار مي زند و به آن توجه مي دهد و هم از پس آن در متن نمايش، اين دو شخصيت فرعي، محور نمايشند اگر چه سرنوشت شان همان است كه شكسپير برايشان در هملت رقم زده است. به نظر من اين سخن گيل (نام گيلدنسترن در طول نمايشنامه) در انتهاي نمايشنامه و در حقيقت پيش از مرگ، سخن خود استاپارد در واشكافي شخصيت هايي از نوع اين دواست. آنجا كه مي گويد: «اسم هاي ما را در يك سپيده دم فرياد زدند... يك پيام ... يك احضار... بايد لحظه اي بوده باشد، در آغاز جايي كه ما مي توانستيم بگوييم ـ نه . اما به هر حال اين فرصت را از دست داديم. به نظر راقم اين سطور، امثال روزنكرانتز و گيل بيش از آنكه قرباني دسيسه اين يا آن بوده باشند، قرباني همان چيزي هستند كه در اين جملات از زبان گيل جاري مي شود.
پيش خودم تصور مي كنم كه اگر شكسپير نام شخصيت اول نمايش اش را به جاي هملت يكي از اين دو آن هم فرعي مي گذاشت ـ حتي با حفظ همان خصوصيات هملتي ـ باز شخصيت اول رمان او همچون هملت عمل مي كرد و مي مرد؟ نام ها هم مهم اند. اما بيش و پيش از آن بر كيفيتي از وجود ـ حداقل در اين ستون ـ دلالت دارند كه خود كيفيت حيات و مرگشان را نيز رقم مي زند. در حقيقت روزنكرانتزها و گيلدنسترن ها كشته جهل و انفعال خويش اند. بنابراين مي توان هملت را در تغيير نام خود به نام آنها در نامه مرگي كه آن دو حاملانش هستند، تبرئه كرد. چرا كه اين آدم ها، خيلي زودتر از آنكه مرگشان فرا رسد، مرده بوده اند. شايد به همين دليل باشد كه خبرمرگشان نيز موجي در ما برنمي انگيزد. اما وقتي فكر مي كنم كه اين نوع اين آدم ها وفور دارند، احساس ترحم درمن بيدار مي شود و اين غير از احساس دردي است كه از خبرمرگ في نفسه برمي خيزد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |