در قسمت هاي گذشته خوانديد دختري به نام قدسي در حالي كه مشغول مرور كردن خاطراتش بود و به تصور اينكه كي از خانه پرتشنج و تحت فشار پدر رها مي شود و پدرومادر دست از سر او بر مي دارند از مادرش شنيد براي اوخواستگار آمده است.
او خيلي زود متوجه شد پدرش اين پسر جوان رابراي ازدواج با اودر نظر گرفته است و به هر حال هيچ راهي جز ازدواج با او ندارد. مخالفت هاي اودر تصميم گيري پدر و مادرش هيچ تأثيري نگذاشت واو ناچار شد تا در مراسم خواستگاري حاضر شود.
قدسي وقتي با سيني چاي وارد اتاق شد در يك لحظه تعادل خود را از دست داد و اين باعث شد تا سيني چاي و استكانها از روي آن به زمين واژگون شود در حالي كه همه به او مي خنديدند، شنيد صداي مرد جواني به حمايت از او بلند شده است. وقتي به چهره آن مرد نگاه كرد متوجه شد اوداريوش پسر جواني است كه به خواستگاري او آماده است. از آن لحظه به بعد محبت پسرجوان در دل قدسي افتاد. ولي كم كم زمزمه ها بلند شد. هر كسي حرفي مي زد تا اينكه يكي از دوستان پدرش با او تماس گرفت و به او گفت داريوش سابقه دزدي و زندان دارد. پدر قدسي در حاليكه به شدت ناراحت و عصبي بود به خانه رفت. اين قضيه را با زنش در ميان گذاشت و سپس تمام وسايل داريوش را پس فرستاد.
داريوش براي دادن توضيح به خانه آنان رفت ولي پدر قدسي هرچه دلش خواست به او گفت و او را با حالتي بد از خانه اش راندهيچكس نمي دانست چه اتفاقي افتاده است واينك ادامه ماجرا
صدا قطع شد. مرد دست و پايش را گم كرده بود. فوراً به طرف خانه به راه افتاد.
جلوي خانه غوغا بود. همسايه ها همه در خانه شان جمع شده بودند. مرد طاقت حرف زدن با كسي نداشت. به اتاق وارد شد. زنش بيهوش روي زمين افتاده بود. چند نفر از زنان همسايه دورش نشسته بودند و آب به صورتش مي پاشيدند بلكه كم كم چشم هايش را باز كند. مرد هاج و واج مانده بود نمي دانست قضيه چيست و چرا زنش به آن حال و روز افتاده است. از نگاه همسايه ها احساس مي كرد كه حادثه اي اتفاق افتاده است اما نمي دانست چه شده است.
زن كم كم به حال و روز عادي اش برگشت. مرد هم دراين فاصله از حرف هاي همسايه ها فهميده بود كه دخترش قدسي حالش به هم خورده و او را به بيمارستان برده اند. ديگر جاي صبر كردن و ماندن نبودبا ماشين يكي از همسايه ها خودش را به بيمارستان رساند. تمام وجودش مي لرزيد ترس بود يا خشم نمي دانست ولي هرچه بود وجود او را تلخ تلخ كرده بود. جلوي پذيرش توقف كردند، همراه مرد مشخصات قدسي را داد.
چند لحظه بعد مرد با مرد همسايه به طرف اورژانس راه افتاد. در اورژانس هرچه جست و جو كرد اثري از دخترش پيدا نكرد. ناچار از مسؤول بخش سؤال كرد.
پرستار جوان از پشت ميز به مرد نگاه كرد و گفت:
ـ مريض شما رو وقتي كه آوردن تقريباً توي اغما بود. يك ساعت بيشتر طول نكشيد هر كاري كرديم متأسفانه عملي نشد. تمام شد. جسدش را بردن سردخانه بيمارستان.
پاهاي مرد سست شد. روي كف راهرو افتاد و بعد حالت عادي اش را ازدست داد. قدسي، دخترش مرده بود. چرا كسي نمي خواست به او كمك كند چرا دخترش بايد اينطور غم انگيز مي رفت. مرد همسايه پدر قدسي را با حالتي زار به خانه شان برد. مرد و زن كنار هم بستري شدند وضعيت روحي شان به شدت به هم ريخته بود. آنها تا چند روز پيش به فكر عروس كردن دخترشان بودند اما حالا بايد مراسم عزاداري را برگزار مي كردند.
پدر قدسي همين كه حال و روزش بهتر شد شكايتي از داريوش به كلانتري كرد و گفت: صبح وقتي داريوش نامزد دخترم به خانه مان آمد و لوازم و كالاهايي را كه براي مراسم عقدكنان خريده بوديم پس داد. آن دو براي زدن حرف هاي آخرين شان به طبقه بالا رفتند ولي صداي دعوا و نزاع شان به پايين آمد. داريوش دخترم را زد و بعد رفت و عصر شد كه دخترم در بيمارستان جان سپرد.
|
|
|
تحقيقات مقدماتي آغاز شد. پدر قدسي مي گفت: بر اثر غرض ورزي اطرافيان نامزدي دخترم قدسي را با داريوش به هم زدم و خواهش او را براي حل و فصل دوستانه اين قضيه نپذيرفتم تا اينكه داريوش روز مرگ دخترم به خانه ما آمد. حرف هاي زيادي بين من و او رد وبدل شد. بالاخره او با قدسي به طبقه بالا رفتند تا حلقه نامزدي و چيزهايي كه مانده بود را پس بدهد. آن دو حرفشان شد. صداي كتك كاري شان به گوش مان رسيد ولي دخالتي نكرديم. داريوش رفت و من هم به مغازه ام رفتم كه چند دقيقه بعد زنم تلفن زد. به خانه رفتم و ديدم دخترم را همسايه ها به بيمارستان برده اند. حالا هم از داريوش به خاطر قتل دخترم شكايت دارم. اگر نامزدي را به هم زد حرفي نيست ولي از او بپرسيد چرا دخترم را كتك زدي كه باعث مرگ اش شود.…
تقاضا دارم او را به اشد مجازات برسانيد.
تحقيقات نشان مي داد كه داريوش آدم سابقه داري است. پدر قدسي هم براين مسأله تأكيد كرده بود. آقاي قاضي! داريوش آدم سابقه داري است. دزدي و كلاهبرداري و هزاران خلاف ديگر كرده است هيچ بعيد نيست كه دخترم را عمداً به قتل رسانده باشد.
مادر قدسي در بازجويي گفت:
شوهرم كه رفت من مشغول كار شدم. كار مي كردم و اشك مي ريختم و به سرنوشت دخترم فكر مي كردم. بعد از آن قليان درست كردم و نشستم از سردرد تا قليان بكشم. چند لحظه بعد متوجه صداي آه و ناله دخترم قدسي شدم به طبقه بالا رفت. ديدم صورتش كبود شده و هذيان مي گويد حال و روز بدي داشت. يك لحظه ديوانه شدم. هرچه كردم بلكه از زمين بلندش كنم نشد مي افتاد. قدرت راه رفتن نداشت فقط مي گفت: داريوش.
همسايه ها را خبر كردم تا او را به بيمارستان برسانيم بعد هم شوهرم را خبر كردم و بعد بيهوش شدم ديگر نفهميدم چه شد وقتي كه او دخترم را كتك مي زد من و شوهرم شنيديم اما دخالتي نكرديم نمي دانستيم او را طوري مي زند كه چند ساعت بعد روي تخت بيمارستان جان مي دهد.
به دستور قاضي افسر جنايي پرونده مأمور تحقيق از همسايه ها شد. چند تن از همسايه ها آمدن داريوش را صبح آن روز به خانه قدسي تأييد كردند. آنان در اظهاراتشان گفتند: ديديم كه ساعتي بعد با عصبانيت درخانه را به هم زد. سوار اتومبيل اش شد و به سرعت رفت.
ساعت ۱۲ شب جسد از سردخانه بيمارستان به پزشكي قانوني انتقال يافت. داريوش با شكايت خانواده قدسي به اتهام قتل عمد احضار شد و تحقيقات از وي آغاز شد.
\ اسمت چيه، چه كاره اي و چند سالته؟
ـ داريوشم، ۲۶ـ۲۷ سال دارم و توي كارلباس فعاليت دارم.
\ سابقه داري؟
* بله، چند سالي زندان بودم. به اتهامات مختلف سه بار دستگير شده ام.
\ چه جرايمي مرتكب شدي؟
* يك بار از مغازه پدرم جنس بردم و فروختم. يك بار قماربازي كرده بودم. يك بار دعوا كردم و كسي رو زدم ولي اوناهم منو زده بودند… بعد از زنداني شدن بود كه دور اين كارها رو خط كشيدم.
\ قضيه نامزدي ات با قدسي چطوري شروع شد؟
* پدرم با پدر قدسي آشنا بود. گفت خانواده خوب و سالمي هستن. من هم قبول كردم و نامزد شديم.
\ عقد كرديد؟
* عقد رسمي كه نه. صيغه موقت خونديم كه اگر براي خريد عقد رفتيم يا آزمايش، شرعي باشد.
\ چرا نامزدي تان به هم خورد؟
* نمي دانم چطور شد. فقط مي دانم كه يك روز وسايل و هديه هايي رو كه براي عروسي و مراسم عقدكنان خريده بوديم پس دادن و پيغام فرستادن تو خلافكار و سابقه دارهستي به خاطر همين از دادن دختر به تو منصرف شده ايم.
من هم يك جلسه رفتم خانه شان تا قضيه را براشون توضيح بدم و مسأله را جا بيندازم كه اين چيزها مربوط به گذشته است ولي آنها مرا از خانه شان بيرون كردند.
\ بعد چه شد؟
* هيچي بعد از چند روز من هم وسايل اونا رو پس فرستادم.
\ چطور فرستادي؟
* توسط يكي از دوستانم.
\ اسمش چي بود؟
داريوش سكوت مي كند. درحالت شرم است. افسر بازجو به او مي گويد كه همسايه ها شهادت داده اند كه او را ديده اند. داريوش لب به اعتراف باز مي كند.
راستش من هيچ منظوري نداشتم. كار بدي هم نكردم.
\ چه كار؟
* رفتم و وسايل اونارو پس دادم تا براي هميشه ارتباطمون رو قطع كنيم. چون اونا آبروي منو جلوي فاميل برده بودند و غرورم را شكسته بودند.
\ آن روز با قدسي زدو خورد داشتي؟
* نه اصلاً فقط به او گله كردم و لوازمش رو پس دادم.
\ اون چي گفت، اون چي كار كرد؟
* دستم رو گرفت. خواهش مي كرد كه نرم. گفت به حرف مردم توجه نكن. مهم اينه كه من و تو به هم علاقه داريم. مهم من و تو هستيم، صبور باش.
قبول نكردم. مي خواستم برم كه او دوباره دستهاي منو گرفت و گفت نمي ذارم بري. دستم رو كشيدم. آستين كتم رو گرفت. عصبي شده بودم يك سيلي زدم توي گوش اش شروع به گريه كرد اما هيچ حرفي نزد.
\ چند سيلي به او زدي؟
* يك سيلي محكم كه با سر به ديوار خورد.
\ بعد چي شد؟
* من از خانه شان رفتم ديگر هم پشت سرم را نگاه نكردم.
\ اما بعد از ضرباتي كه به او زده اي ديگر از جا بلند نشده و مرده است.
* اين طور نبود. من كه قصدكشتن اونو نداشتم. من براي يك لحظه كنترلم را ازدست دادم و يك سيلي به او زدم. من از ته دل دوستش داشتم. اگر مي دانستم اينطوري مي شه هيچوقت پا به خانه شان نمي گذاشتم.
اشك درچشمانش حلقه زده بود سرش را ميان دو دستش پنهان كرده بود. چند لحظه بعد صداي گريه اش در اتاق بازجويي پيچيد.
با توجه به اظهارات داريوش و اينكه او قدسي را زده بود و چند ساعت بعد هم درحالي كه ناراحت و عصبي بود خانه آنان را ترك كرده بود و قدسي چندساعت بعد روي تخت بيمارستان جان سپرده بود، داريوش بازداشت شد.
ادامه دارد