جمعه ۱۳ دي ۱۳۸۱ - ۲۹ شوال ۱۴۲۳
Fri, Jan 3, 2003
اجتماعي
شماره ۲۳۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
لحظه هايي از زندگي در كوير
نگاههاي دور
انار بخشنده
دوستم يك درخت انار است؛ توي باغچه كوچك حياط ما زندگي مي كند هر روز مي بينم كه چقدر زحمت مي كشد تا يك درخت انار باشد.
همه فكر و ذكرش درخت انار بودن است. مدام درگير است؛ درگير جوانه زدن، درگير گل دادن، درگير ميوه شدن. او درد مي كشد تا وجب وجب توي خاك ريشه كند و نتيجه دردهايش هرسال، چند تا انار كوچك سرخ است.
درخت انار ما هيچ وقت نمي پرسد چه كسي انارش را مي خورد. چرا مي خورد و كجا مي خورد؟ او در بند اين حرفها نيست. او فقط ميوه انار مي دهد. چون خدا از او خواسته است. او به وظيفه اش عمل مي كند؛ به وظيفه درخت انار بودنش. درخت انار سايه اش را، برگ هايش را و انارهايش را معامله نمي كند؛ نمي فروشد، قايم نمي كند، او فقط مي بخشد. همه چيزش را مي بخشد؛ و هر كس كه بخواهد، مي تواند دانه هاي سرخ دل او را بخورد. يك گنجشك يا يك آدم فرقي نمي كند؛ او دوست دارد خدا را خوشحال كند.
درخت انار ما از همه فصل ها راضي است، هم از بهار و هم از پاييز و وقتي كه پاييز مي رسد، درخت انار ما نمي پرسد، چرا بايد بميرم؟ او خودش را به دست پاييز مي سپارد و آرام آرام مي ميرد؟ چون خدا از او خواسته است.
***
زير درخت انار كه مي نشينم ديگر چراهايم تمام مي شود. گنجشكي مي آيد و آوازش را مي خواند و مي رود و نمي پرسد چرا؟ خورشيد مي آيد و نورش را مي پاشد و نمي پرسد چرا؟ نسيم مي آيد و مي وزد و نمي پرسد چرا؟ آنها فقط به تعهدشان عمل مي كنند؛ به قولي كه به خدا داده اند و با بودنشان توقع خدا را برآورده مي كنند. آنها هستند. زيرا خدا مي خواهد.
***
زير درخت انار مي نشينم. درخت انار يادم مي دهد كه من هم قولي به خدا داده ام؛ من هم مأموريتي دارم. شايد اسم مأموريت من، انسان شدن است.
پرستار جمعه هاي اضطراري
بخواهيم يا نخواهيم، جمعه هايمان جورواجور مي گذرد. هر ايراني، جمعه اش را جوري مي گذراند. فقط خود اوست كه مي داند چگونه مي گذرد. مثل مخاطبان «ايران جمعه» كه مي توانند به ما بگويند جمعه هايشان چگونه مي گذرد.
•••
خونابه بعد از عمل، توي مخروطي بزرگ و تمام استيل، حره كشيد و پايين رفت. زن كه پرستار اتاق عمل است، صورت بند سبز را برداشت و نفس عميقي كشيد.
گفتم: خسته ايد، الآن همان ساعت ۱۲است كه گفته بوديد با هم حرف مي زنيم.
گفت: خستگي هم جزئي از كار من است. اما الآن مي بينيد كه عجله دارم. اتاق عمل آماده است. باشد براي بعد!
او رفت و دو لنگه در شيشه اي مات پشت سرش تكان خورد و من تا ساعتها او را نديدم.
جمعه است و ساعت ۹شب. «سيما پژوهان » پرستار بخش ۶بيمارستان قلب تهران، در اتاق پرستاري روبروي من نشسته است. سومين فنجان است كه براي خودش ريخته و هنوز سرد نشده ، مي نوشد. يك ساعت از آخرين عمل گذشته و بيمار را به بخش آورده اند. تا به حال سه بار او را خواسته اند، سه بار هم تلفن زنگ زده. يك بار مادرش و دو بار هم دختر كوچكش. هر سه بار هم گفته: «باشه براي بعد. همه جمعه ها مثل هم است، جمعه بعد مي گيريم، چه فرقي دارد.» او نمي داند كه جمعه بعد كي از راه مي رسد و دختركش نيز نمي داند جمعه موردنظر كي مي رسد.
مي خندد. امروز روز تولدش است، دو دخترش مي خواسته اند برايش جشن بگيرند. به همراهي پدر، اما ديروقت شب است و او هنوز در بيمارستان كار مي كند. يك بار وضعيت بيمارش اضطراري اعلام شد و او صحبتش را با تلفن نيمه كاره رها كرد و رفت، دفعه دوم كه دخترش زنگ زد. بيمار تخت كناري مريضي كه عمل شده و تازه به هوش آمده بود، از صداي ناله هاي او ترسيده بود و صدا مي كرد و او رفت.
|حتماً خيلي خسته ايد. از اين نوع عمل ها زياد داريد؟
* بستگي دارد، نمي شود آمار دقيقي برايش داد. اما به هر حال، كار و عمل خبر نمي كند.
| شما پرستار هميشگي اتاق عمل هستيد؟
* من پرستار جمعه ها هستم. سالهاست كه اين چنين مي گذرد.
| كمتر پزشكي براي روز جمعه نوبت عمل مي دهد.
* در موارد اضطراري چرا، عمل هم داريم. من ۲۰سال است كه كشيك روز جمعه اتاق عمل هستم. پرستار جمعه هاي اضطراري . البته خودم خواستم اين جوري كار كنم.
پژوهان فارغ التحصيل رشته پرستاري از دانشگاه تهران است. اهل كاشان است و روزگارش بد نيست. مي گويد: «اوائل كارم همان وقت كه دانشجو بودم چون در روزهاي هفته بيشتر كلاس داشتم، جمعه هايم بيشتر در بيمارستان مي گذشت، آن موقع تنها زندگي مي كردم، همخانه اي داشتم كه بيشتر مواقع خانه نبود، كم كم آمدن سركار در جمعه ها برايم عادت شد. وقتي خانه مي ماندم حوصله ام سر مي رفت، مخصوصاً اگر غروب شده بود و من هنوز در خانه بودم. شايد فرار از دلگيري وتنهايي جمعه ها بود كه مرا به بيمارستان كشاند.
| بعد از ازدواج چه؟ فكر نكرديد كه ديگر كافي است؟
* خير، مي دانيد چه شده بود، عادت كرده بودم، الآن كه فكر مي كنم مي بينم روزهاي جمعه اصلاً هواي ديگري دارد، كار در بيمارستان يك شكل ديگري است. با بقيه روزها فرق دارد، نمي دانم بهتر است يا بدتر، اما مثل اينكه مهربان تر، حتي سختي هايش هم متفاوت است.
|هيچ وقت فكر نكرديد كه جمعه را بايد در كنار خانواده تان باشيد يا...
* اوائل اعتراضات در مورد نبودن من در خانه آن هم روزهاي جمعه زياد بود. اهل خانه شكايت مي كردند، اما بعد آنها هم مثل من عادت كردند، ياشايد مجبور شدند عادت كنند. بچه ها كه ديگر الآن كمي بزرگتر شده اند، عادت كرده اند بيشتر جمعه ها را با پدرشان بگذرانند. همسر من پزشك است وامشب و امروز هم به اتفاق او عمل جراحي داشتيم.
اين زخم هاي پنهان و كهنه
105699.jpg
آنها كه جامعه را در چارچوب معادلات رياضي خشك و خشن، مجموعه اي متشكل از واحدهاي مختلف اجتماعي مي بينند، عموماً در مقابل تركيب كليشه اي و تكراري «آسيب اجتماعي» راهكارهايي تكراري تر ارائه مي كنند و با استنتاج معادله گونه خود، بسياري از اين آسيبها را «حل شدني» مي خوانند. اما آنسوي اين معادلات به ظاهر منطقي ، انسانهايي زندگي مي كنند كه صرف يدك كشيدن عنوان «انسان»، كافي است تا پيچيدگي غريبي گريبان برنامه ريزان و صاحب نظران را بگيرد وسردرگمي تاريخي تئوريسين ها، بسياري از مشكلات را غير قابل حل، تصوير كند.
درباره «آسيب اجتماعي»، ابعاد و مضرات آن، مطالب بسياري در اين سالها منتشر شده، به حدي كه به نظر مي رسد، گفتن سخن تازه اي در اين باره بسيار سخت است. اما نگاهي كوتاه به آمار وارقام تكان دهنده انواع شايع «آسيبها» نشان مي دهد هيچ گاه نمي توان از كنار اين چالشها، بي تفاوت گذشت.
اين گزارش سعي مي كند با بررسي آماري آسيب اجتماعي طلاق، كودكان خياباني و زنان ويژه درد و زخم كهنه را يادآوري كند... گاه لازم است زخمي فراموش شده بار ديگر گشوده شود تا زواياي پنهان عفونت ابدي آن آشكار شود.
درمان اين عفونتها را به پزشكان مسؤولان مي سپاريم، اما هيچ گاه فراموش نمي كنيم...
* دردسر خداحافظي
«طلاق» در بررسي هاي آكادميك اجتماعي، يك چالش آسيب زاست كه همواره مي تواند نقطه شروع مشكلات بسياري باشد. اين ناهنجاري اجتماعي، در نخستين گام ، اشخاص و مرحله بعد، كليت جامعه را با خطر روبه رو مي كند. در سال ۱۳۷۵ در مقابل هر يك طلاق ۱۲‎/۶۷ ازدواج رخ مي داد، اما اين نسبت با سرعتي باور نكردني در حال تغيير است. رشد طلاق در پنج سال به شكلي بود كه در آمارهاي ثبت شده سال ۱۳۸۰ ، در مقابل هر يك طلاق، ۱۰‎/۵۶ ازدواج ديده مي شود. شايد باور آن سخت باشد ، اما با كمي بدبيني ، براحتي مي توان پيش بيني كرد ظرف دو دهه آينده، تعداد آمار طلاق و ازدواج در ايران به برابري عددي برسد. فراموش نكنيم كه هم اكنون ۹۰‎/۲ درصد از طلاقهاي ثبت شده در مناطق شهري و تنها ۹‎/۸ درصد از اين طلاقها در مناطق روستايي رخ مي دهد. رشد چشمگير و محسوس شهرنشيني در ايران، از سويي ديگر، زنگ خطر آسيب«طلاق» را در جامعه ايراني به صدا در مي آورد. خطري كه مدتهاست برنامه ريزان، آن را بويژه كشورهاي غربي مي دانند، اما با نگاهي به اين آمار مي توان فهميد كه ابعاد جدي آن، تهديد بزرگي براي ايرانيان محسوب مي شود.
دكتر «مهدي كي نيا» ، استاد دانشگاه تهران، در كتاب «پژوهشي در عوامل اجتماعي طلاق» ۱۳ مورد مختلف را از عوامل طلاق در ايران دانسته است. «محل سكونت»؛مسكن،ناهماهنگي طبقاتي، مذهبي ، قومي و سياسي، دخالت بي دليل اطرافيان ، خيانت؛،ازدواجهاي اجباري ،تعدد زوجات، اعتياد موادمخدرو مشروبات الكلي ، تغيير ناگهاني شرايط اقتصادي، فقرو بيكاري، افراط در فعاليتهاي كاري و حرفه اي، محكوميت هاي دراز مدت و طرح مسأله طلاق در رسانه هاي گروهي به عنوان يك «اتفاق ساده» ، دلايلي هستند كه اين استاد دانشگاه با عنوان «عوامل طلاق» از آنها نام برده است. دقت در وضعيت عيني اين عوامل در جامعه امروز ايران، ابعاد بحران گونه اين آسيب را به خوبي نشان مي دهد.
* آوارگي ابدي
از ديگر آسيبهاي ا جتماعي كه جنبه آسيب زايي بالايي دارد پديده تلخ «كودكان خياباني» است. عدم كنترل والدين و دورماندن از آموزش، مهمترين عوامل آسيب زايي اين پديده است. جمله كليشه اي «كودكان خياباني امروز، مجرمين و زندانيان فردا…» جنبه آسيب زايي اين پديده را به روشني نشان مي دهد. درواقع اين كودكان، مواد اوليه شكل گيري قانون شكناني هستند كه درآينده با خارج شدن از چارچوبهاي قانوني مي توانند خود علت اصلي آسيب ديدگي بسياري از شهروندان باشند.
صرف نظر از مناقشاتي كه هميشه درباره تعداد اين كودكان وجود داشته، نوعي سياست كهنه و نخ نما شده كه برمبناي آن، بخشي ازاين آمار «محرمانه» تلقي مي شوند. امكان دسترسي به آمار دقيق اين كودكان، هم اكنون وجود ندارد. اما مشاهدات عيني در مواجهه با اين پديده براي نگران شدن كافي به نظر مي رسد. براساس مطالعات سال ۷۹ ، ۸۸درصد كودكان خياباني ايران پسر و ۱۲درصد آنان دختر هستند وميانگين سني كودكان خياباني درايران ۱۱سال و هفت ماه است و دراين ميان ۸درصد از كودكان ، زير ۶سال سن دارند! ۴۷درصد، ۶تا ۱۲ساله ها و ۴۵درصد نيز ۱۵ تا ۱۸ساله هايي هستند كه در خيابانهاي شهرهاي كوچك و بزرگ آماده اند و عموماً براي كسب درآمد حاضرند، هركاري بكنند. آماري چون غيربومي بودن ۱۳درصد از كودكان خياباني ومهاجربودن ۳۳درصد از آنان، تأثير چنداني براين نگراني نمي گذارد. اين داستان از جايي تلخ مي شود كه يادآوري كنيم، ۴۰درصد كودكان خياباني ايران با والدين خود زندگي مي كنند و۸۴درصد آنان ، امكان برقراري رابطه با خانواده خود را دارند! فراموش نكنيد كه پيوند خانوادگي در جامعه نيمه سنتي ايران، موضوع بي اهميتي نيست. به همين دليل تصوير خانواده اي كه علي رغم حفظ پايه هاي اوليه و بنيادين مفهوم خانواده ، كودك خود را در خيابان رها مي كنند، تصويري عجيب، دردناك و تكان دهنده است …
در ابعاد بهداشتي ، ۱۳درصد كودكان خياباني ايران، به انواع بيماريها مبتلا هستند كه شايع ترين اين بيماريها بيماري پوستي وانگلي است. در بررسيهاي انجام شده، عمده ترين علل گسترش پديده كودكان خياباني عبارتند از كمبود محبت، تنبيه فيزيكي ، سوءاستفاده جنسي ، تبعيض بين فرزندان ، عدم درك حساسيتهاي دوران بلوغ ونوجواني ، ترس از مدرسه ، ضعف درس و ناباوري كودك نسبت به ازدواج مجدد يكي از والدين …
* سقوط تلخ
يكي ديگر از آسيبهاي اجتماعي درايران، معضلي ا ست كه از فرط لاپوشاني ، حتي نام ثابتي نيز نمي توان برآن گذاشت. زنان ويژه خياباني ، بدكاره و… همه تركيبهاي ساخته ذهن روزنامه نگاراني است كه سعي مي كردند به هرشكل ، تحليلي از اين معضل ارائه كنند. از سويي ديگر كاملاً قابل پيش بيني است كه دراين شرايط، آمار دقيقي نيز دراين باره وجود نداشته باشد. نگاهي به آمار مجرمين زن زنداني طي سالهاي ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۶ نشان مي دهد كه از كل مجرمين دستگيرشده، ۱۲‎/۳درصد آنان را زناني تشكيل مي دهند كه به دليل ارتكاب به اعمال منافي عفت دستگير شده اند. يادآوري اين نكته كه برخي قوانين مذهبي خاص دراين باره هميشه مانع اصلي ، اعتراف مجرمين به آسيب ديدگي خود است، تناقضات موجود درآمار نشان مي دهد كه اعتماد به آمار كار ساده اي نيست؛ به عنوان مثال ميانگين سني افراد تحت پوشش در يكي از مراكز نگهداري اين زنان ۳۲‎/۵سال و در مركزي ديگر ۱۸سال بوده است . اما آمار اين مراكز نشان مي دهد كه اكثريت نسبي اين زنان بي سواد هستند.
۵۶درصد آنان، يا بي سواد هستند و يا درحد خواندن و نوشتن سواد دارند!
نكته قابل تأمل آمار موجود اين است كه تعداد معتادين به موادمخدر درميان اين زنان بسيار زياد است، به شكلي كه در يكي از مراكز ۵۲‎/۷درصد معتاد بوده اند و ۱۲‎/۷درصد نيز احتمالاً مواد مخدر مصرف مي كرده اند.
۶۵درصد از پدران اين زنان بيكار بوده و ۳۲درصد نيز در دوره هاي شغلي كارمندي درآمد كسب مي كرده اند. نكته قابل پيش بيني اين آمار اين است كه ۷۰درصد پدران اين زنان بي سواد هستند و ۵۵‎/۴درصد از اين پدران از همسر خود جدا شده اند.
لحظه هايي از زندگي در كوير
آوازهايت را باد خواهد ربود
105705.jpg
از كوير و دشت هاي شوره زار حرف هاي بسيار شنيده بوديم. مي گفتند بادهاي نالان سي روزه و صدو بيست روزه ، امان كويرنشينان را بريده است؛ طوفان هاي ريگ و شن وتندبادهاي آسيمگي زندگي را خشك و دل را خشكانده است.
در كوير كه باشي، هر حركتي از شن وريگ، صدايي دارد. سوزي دارد جنبش هر بوته، تكان هر خاك خشك، وحشتي دارد. و آن وقت سوار بر موج بادي دور دست ،آوازت تا دور دست ها هم مي رود. مي ماني كوير يعني چه؟ كويرنشيني يعني چه؟
از كوير گفتني هاي بسيار شنيده بوديم، من و چهل عاشق ديگر.
رفتيم تا دور دست هاي آران و بيدگل. تا قلعه وكاروانسراي «مرنجاب» كه روزگاري عروس شاه عباس بود. مرنجاب را بزك كرده بودند؛ آب و شانه، لختي خاك ثابت. ديواري چون حصار براي دورماندن از ترس حمله و وحشت هاي شبانه. قلعه را رنگ خاك داده بودند، رنگ قصه هايي قديمي كه ديگر نمي توانست از گذشته هاي دور برايمان حكايت كند. مرنجاب، اين كاروانسراي اقامت شبانگاههاي طولاني كاروانيان، اكنون بي رنگ و لعاب، خفته در نزديكي درياچه نمك، روزگار را براي هميشه مدفون شدن دريادها ، مي گذراند.
پيري از دير كويرنشيني مي گفت كه كوير را خسته كرده اند و كوير نشينان را خسته تر. مي گفت كه كوير، رحمت است، كوير نعمت است، اما...
به كوير كه مي رويد، بايد سبك سفر كنيد. كم بار و سبك بال. طوفان شن، اگر آسمان آبي نباشد،بر زمين مي بارد و آن وقت است كه ساربان و كاروان شتر بايد دور هم حلقه بزنند و بنشينند به انتظار پايان مويه ي دشت وكوير. كوير اين است؛ سراب و تشنگي . سراب در آن چه مي بيني و هرگز به آن نخواهي رسيد.
***
«كوير خاطره هاي بسيار دارد. دردهاي بسيار» . اين را مردي مي گفت كه براي خراميدن شترها، ساز مي نواخت و مردمي خوشبخت كه شتر را گاهواره زيستن و تفريح كرده بودند.
او، سارباني را از خانواده اش آموخته بود. چه نيك و چه آسوده با صدايي از انتهاي حلق كه فقط مي توانستي آخر حرف «خ» را از آن بشنوي، با شترها گفت وگو مي كرد. آرام بودند و راهوار.
گوشه اي از خلوت كوير و به دور از چشم كاروانيان خفته در كاروانسرا، برايمان از گذشته ها و خاطرات كوير پيمايي گفت:
ـ همه چيز كوير را نمي توان گفت.
\همه اش را بگو.
ـ شنيدن ، دردهاي كوير، مثل درازاي تحمل تندبادها و توفان شن صبر مي خواهد تجربه مي خواهد.
\ بگو! از شبهاي كوير بگو! از دردهاي كوير و…
نزديك درياچه نمك ، جايي همين اطراف ، عرصه اي است براي استراحت شترها. چندروزي يكبار گاه تا دو هفته يكبار، شايد بيشتر ، مي آيند واز آبي كه شيرين است،مي نوشند. هنوز شكارچياني هستند كه در جست وجوي گوشت وپوست شتر شبانه روز در كويرند. مي گردند، مي چرخند چنان مي كنند كه به خاطره هاي تلخ تبديل شده است.
ساعت هايي را كه كاروان شتر كنار آبي آرام، تشنگي را سيراب مي كنند، به دور از چشم تمام اهالي كوير، شكارچياني هستند كه حمله ور مي شوند وبچه شتري را شكار مي كنند. آنان كوير را خوب مي شناسند. شايد اهل كوير هم باشند كه از فرط تنگدستي ، چنين مي كنند. شتربچه اي را نشان مي كنند كه مادر كنارش نيست. دريك لحظه حمله مي كنند واو را مي دزدند.
\ بقيه شترها چه مي كنند؟
ـ كوير ، سنگدل است وتمام موجودات كوير، چنين تربيت مي شوند. انسان ازاين قاعده مستثني است. بقيه شترها ، چه مي توانند كنند. ناله مي كنند وبچه هاي خود را حلقه مي زنند. بعد، مادر از راه مي رسد. مي آيد و تمام بچه شترها را بو مي كشد. او درمانده است . تمام عرصه را مي گردد و كم كم گله شترها را ترك مي كند.
او دور مي شود . نه توان خراميدن دارد و نه شوق زندگي . غصه خوردن وناله كار شتر مادر است . مدتها و روزها كه مي گذرد، او همچنان تنهاست وبه هرجايي كه مي رسد، اشك مي ريزد تا اينكه مي فهمد، بچه گمشده اش ديگر باز نمي گردد. او همه دلتنگيها را مي فهمد. مدتي بعد به كاروان شترها باز مي گردد ومي فهمد كه بايد زندگي كند.
105702.jpg
كوير، تنهاست و تو تنهايي در بياباني كه هيچ رستني را شرايط زيستن ، آنچنان كه برازنده است ، نيست. كوير تنها تو را مي سازد وقتي كه آسمان شب كوير، نزديك ترين آسمان به توست و مي تواني دست بلند كني وستاره ها را بچيني.
كوير از بس كه تنهاست ، حرفهاي بسيار خود را از ياد برده است . كوير را بايد فرياد بزني ودر ريگ هايش قدم برداري. شايد استقامت ماندن را در تو زنده كند. كوير شوق زيستن را به آدمي مي بخشد، وقتي كه مي فهمد تو عاشق زندگي هستي.
نگاههاي دور
خانه ما فرشته دارد
پنجره بسته بود، اخم كردم و گفتم: خانه ما فرشته ندارد. كوچه ما فرشته ندارد. مادرم گفت: چرا پنجره را مي بندي؟ چرا فرشته ها را راه نمي دهي؟ مادرم نان سنگك و ريحان گذاشت توي سفره و گفت: دعوتشان كن بيايند تو، با هم مي خوريم.
پنجره را محكم بستم، بال فرشته ام لاي پنجره گير كرد. صداي گريه اش را شنيدم. اما گفتم: كوچه ما فرشته ندارد.
***
دست مي زدم به شانه هايم. شانه هايم درد مي كرد، حس مي كردم چيزي زير سر آستينم جوانه مي زند.
خيلي وقت بود كه چيزي زير سر آستينم جوانه زده بود، جوانه اي كه گل نمي كرد.
***
مادرم به گلدان ها آب مي داد. گلدان ها حرف مادرم را مي فهميدند؟ وقتي برايشان شعر مي خواند، گلدان ها بي تاب قصه هاي مادر بودند. گلدان ها بخاطر گل روي او گل مي دادند. گلدان من گل نمي داد. من براي گلدانم قصه نمي گفتم. شعر نمي خواندم. من زبانشان را بلد نبودم.
مادرم هر روز مي گفت: پنجره ها را واكن، پاي گل هايت هم آب بريز. يك روز گفتم: شايد مادر راست مي گويد. شايد گلدانم دلش گرفته، نشستم و نازش كردم. بغضش شكست. بغضش را جمع كردم و پابه پايش گريه كردم. اشكهايش كه تمام شد، گل از گل اش شكفت.
لبخند زديم؛ هم من و هم گلدانم. پنجره را واكردم، بوي ياس آمد. انگار فرشته اي رد شده بود.
***
حالا هر صبح كه پا مي شوم اول پنجره ها را وا مي كنم. مادرم راست گفته بود كه اگر پنجره ها بسته باشند، ديوها توي خانه مي مانند. اين ديوها كارشان كسل كردن آدم هاست.
دستمال مي كشم روي آينه، روي قاب عكس پدر بزرگ، روي برگ سبز گلدانم.
روبروي پنجره مي ايستم، كوچه پر از فرشته است. فرشته هاي سفيد توري، فرشته هاي ناز نقره اي.
فرشته ها مي آيند و مي روند و خانه بوي ياس مي گيرد؛ چيزي زير سر آستينم تكان تكان مي خورد.
لبخند مي زنم و مي دانم كه يك روز ديگر نمي توانم بال هايم را قايم كنم. زير لب مي گويم: خانه ما فرشته دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |