• قهرمانان واقعي/ افسانه اي فيلم «سيندرلا» نه آن قدر واقعي هستند كه مثل آدم هاي دوروبرمان رنـج و ناكامي شان را باور كنيم و غم غريبي و بينوايي شان دلمان را بسوزاند و نه چندان افسانه وار كه با افسون زيستن در جهان افسانه ما را بفريبند و ساعتي همراهشان از ملال روزمرگي بياساييم
• واقعيت اين است كه صنعت سينما در ايران، توان و قابليت و ابزار و امكانات به تصوير كشيدن قصه هاي فانتزي از نوع «سيندرلا» را ندارد و بي ترديد بخش مهمي از نارسايي هاي فيلم پيامد همسوشدن با محدوديت هايي است كه شرايط فيلمسازي بر همه فيلمسازان تحميل مي كند
مشخصات فيلم:
كارگردان و نويسنده فيلمنامه: مسعود رسام، بيژن بيرنگ، مدير فيلمبرداري: عليرضا زرين دست، موسيقي متن: علي بيرنگ، تدوين: حسن حسندوست، طراح صحنه و لباس: ايرج رامين فر، طراح چهره پردازي: عبدالله اسكندري، صدابردار صحنه: بهمن حيدري، تهيه كننده: بيژن بيرنگ، مسعودرسام بازيگران: رامبد جوان، پوپك گلدره، رضا عطاران، فرهاد آئيش، فرخ نعمتي، زهره حميدي، فرهاد بشارتي، جواد يحيوي، اليزابت اميني، مهرداد فلاحتگر، محسن پناهي و …
•••
سينما، محل امكان وقوع هر ناممكني است. فقط بايد فيلمساز بتواند آنچه را بر پرده نمايش بازمي تاباند، از حس زندگي سرشار كند و هر حادثه غريب و افسانه واري را باور پذير جلوه دهد تا تصوير خيال پيش چشم تماشاگر رنگ واقعيت بگيرد و او را همراه خود به سرزمين هاي ناشناخته معاني ببرد.
«سيندرلا» با ماجرايي غيرواقعي و در شكل يك كمدي فانتزي، مي كوشد به واقعيت هاي اجتماعي نزديك شود و همچون اثري متفاوت راوي «قصه همه خاكسترنشينان و داستان اميد، عشق، آرزو، ناكامي و سرشكستگي» باشد اما در همان قدم اول يعني طرح صورت مسأله فرومي ماند و هرگز از مرحله خيال خام به پختگي و كمال مطلوب نمي رسد و در نهايت شاهد فيلمي پرمدعا و بي جاذبه با آدم هايي سراپا ادا و حوادثي ساختگي و حرفهاي دهن پركن هستيم كه جز ملال و كسالت حاصلي ندارد.
قهرمانان فيلم؛ سيندرلا گلي (پوپك گلدره) و شاهزاده رضي (رامبد جوان) چنانچه از نامشان برمي آيد، قرار است، هويت دوگانه اي را بازتاب دهند و آميزه اي از موجودات افسانه اي و آدم هاي واقعي باشند و براساس روند داستان، ما را در رهگذر واقعيت و افسانه به معناي حقيقت زندگي برسانند اما اين نكته، چندان كه حال و هواي قصه مي طلبد ثمربخش نيست. شخصيت هايي چنين پيچيده و دشوار، در ازدحام حوادث جوراجور و پيچ وخم ماجراهاي بي منطق، ناشناخته و دست نيافتني باقي مي مانند و فيلم دريچه اي به دنياي پررمزورازشان نمي گشايد. گلي و رضي يا سيندرلا و شاهزاده در جهان واقعيت يا قلمرو افسانه، وقتي مي توانند تماشاگر را با خود همراه كنند كه حس همدلي در او برانگيزند و تا لايه هاي پنهان عواطف انساني شان مجال بروز نداشته باشد، همدلي برانگيز نخواهند بود. قهرمانان واقعي / افسانه اي فيلم «سيندرلا» نه آن قدر واقعي هستند كه مثل آدم هاي دوروبرمان رنج و ناكامي شان را باور كنيم و غم غريبي و بينوايي شان دلمان را بسوزاند و نه چندان افسانه وار كه با افسون زيستن در جهان افسانه ما را بفريبند و ساعتي همراهشان از ملال روزمرگي بياساييم. به هر حال هويت نامأنوس و پا درهواي اين دو شخصيت اصلي، در قدم اول بر فضاي حسي فيلم آسيب جدي مي رساند و خيلي زود، حاصل كار به خاطر ضعف شخصيت پردازي، از باور تماشاگر دورمي افتد و انگيزه اي براي دنبال كردن سرنوشت قهرمانان داستان باقي نمي ماند.
|
|
|
سازندگان «سيندرلا» بسيار كوشيده اند، اثر خود را با جاذبه طنز بيارايند تا پيام تلخ و هشداردهنده فيلم، در باب كجروي ها و كاستي ها و نارسايي هاي زمانه، به مدد شوخ طبعي و مزاح و متلك، خوش بر دلها بنشيند و خاطر حزيني را نيازارد و از بركت نشاط و خنده، هم مردم خوش باور فيض ببرند و هم گيشه كساد سينما رونق بگيرد، اما چون غلظت طنز فيلم خيلي بالا مي رود، ذائقه خاص و عام قادر به هضم آن نيست و نه تنها نمي خنداند بلكه گاه مايه حيرت و تعجب مي شود. حيرت و تعجب از اينكه چرا مسعود رسام و بيژن بيرنگ در مجموعه هاي طنز تلويزيوني «همسران» و «خانه سبز» ـ چنان طناز و با نمك بودند و كلي اسباب مسرت «عزيزان بيننده» را فراهم مي ساختند و حالا روي پرده سينما، اداهاي عجيب و غريب درمي آورندو به شيوه «خودگويي و خودخندي» پناه برده اند و با اشاراتي خنك طنز پراكني مي كنند و لابد انتظار دارند تالار نمايش فيلم از شدت خنده بتركد! يا اهل ذوق و خرد به ژرفاي دست نيافتني طنزشان صدآفرين بگويد! از نخستين تصوير فيلم كه پرواز خيالي قهرمانان قصه را نشان مي دهد و بعد در نماي دور (لانگ شات) موقعيت واقعي آنها (شاهزاده رضي و سيندرلا گلي، ايستاده بر بالاي ماشين ژيان و ژيان روي كاميون) را مي بينيم و معناي تضاد واقعيت و خيال را مي فهميم تا… شوخي با لنگه كفش پاره سيندرلا و … شستن ماشين و خيس آب شدن استاد مجسمه ساز و … طناب دور گردن تنديس انسان انديشمند و … بستني آوردن شاهزاده رضي براي سيندرلا گلي از وسط خيابان پرترافيك و … رقص و پايكوبي كارگران ساختمان گرداگرد ژيان شاهزاده رضي و … «لنگ در هوا» رفتن ژيان سحرآميز و … خبررساني خيلي فوري راديو پيام و … بسياري طنازي هاي ديگر، اگر نشانه تلاش بي ثمر سازندگان «سيندرلا» در طنز پردازي نباشد پس دليل بي ذوقي من تماشاگر در فهم ظرافت هاي طنزآميز فيلم خواهند بود.
طرح كلي فيلم به نكته تأمل برانگيزي اشاره دارد؛ زوج جواني با منش كودكانه و خلق و خوي سودايي، ناخواسته در شرايط غيرعادي قرارمي گيرند و موقعيت شان كم كم معناي اعتراض پيدا مي كند و واكنش هاي ضدونقيضي برمي انگيزد. سازندگان «سيندرلا» بر شالوده اين دستمايه كنايه آميز داستاني پرداخته اند كه يك ورش به افسانه و اسطوره و عالم وهم و خيال و رؤيا پهلو مي زند و يك سويش با واقعيت و جامعه و سياست، سروكار دارد و در هر حال، حاصل كار آشفته و پرحرف و ناباورانه است. از آغاز تا پايان ماجرا، مدام تصاويري پراكنده و ناهمگون مي بينيم و گفت وگوهايي مطنطن درباب عشق و اميد و خوشبختي و آرزو و فرهنگ و هنر و سياست مي شنويم و آخر كار جز سردرگمي و پريشاني ذهن، نصيبي نمي بريم. آدم هايي مثل مجسمه ساز و گزارشگر تلويزيون و جناب سروان اداره راهنمايي و رانندگي و رهگذران بنز سوار و پاترول سوار و پياده رو همچنين صداي مرموز بالاي داربست و گوينده راديو و … بيش از آنچه روند ماجرا نياز داشته باشد، اظهار وجود مي كنند و عجبا كه همه فلسفه باف و فضل فروش و سياستمدار و جامعه نگرهستند و هر كس جلوي دوربين فيلمبرداري مي رسد، به فراخور حال شمه اي سخن نغز مي پراند و مي گذرد. شايد فيلمسازان خواسته اند، روحيه اجتماعي ما را هجو و هزل كنند كه از سالها پيش همه صاحبنظر و منتقد و مدعي شده ايم و بدمان نمي آيد براي هر پرسشي، في المجلس، پاسخي دندان شكن داشته باشيم اما با شيوه اي كه فيلم پيش گرفته است اين هجو و هزل جا نمي افتد و در هياهوي مزه پرانهاي پياپي، بي اثر مي ماند. در گيرودار بي حد و مرز انواع شوخي هاي «سمعي و بصري» برخي اشاره هاي جدي هم تأثير خود را از دست مي دهند. مثل صحنه هجوم چماق دارهاي موتورسوار به شاهزاده رضي كه بدون زمينه سازي لازم، ناگهان ما را از فضاي فانتزي به حال و هوايي خشونت بار و تأثربرانگيز مي برد و اين بار لحظه اي مردد و غافلگير شده و از خود مي پرسيم: «آيا اين اتفاق هم محض خنده است؟!»
|
|
|
در پايان فيلم ، سيندرلا گلي با چشم اشك آلود و صدايي بغض گرفته مي گويد: «اون بيرون، حقيقت هاي زيادي هست. من نمي خوام اون دختر كوچولوي خاكسترنشين تو قصه باشم» خب از پيام و معناي اين عبارت بايد نتيجه بگيريم كه سيندرلا به تحول شخصيت رسيده است و ديگر آن آدم ساده دل اول قصه نيست اما كدام نيروي برانگيزاننده اي اين تحول را به وجود مي آورد؟ در دنياي نيمه واقعي، نيمه افسانه اي سيندرلاي ما چه اتفاق دگرگون كننده اي مي افتد كه سرانجام او به پوچي و بيهودگي دنياي قصه پي مي برد؟ «دختر كوچولوي خاكسترنشين» قصه، چه فضيلتي در دنياي واقعيت مي بيند كه ديگر نمي خواهد به سرزمين افسانه ها برگردد؟ و بالاخره نقطه تحول قهرمانان ماجرا كجاست؟
در صحنه اي از فيلم شاهزاده رضي مي گويد: «خاك بر سر من كه نمي تونم حرفم رو درست بزنم. نمي تونم بگم چي تو دلمه…» شايد اين حرف، اعتراف صادقانه سازندگان «سيندرلا» هم باشد.
واقعيت اين است كه صنعت سينما در ايران، توان و قابليت و ابزار و امكانات به تصوير كشيدن قصه هاي فانتزي از نوع «سيندرلا» را ندارد و بي ترديد بخش مهمي از نارسايي هاي فيلم پيامد همسو شدن و كنار آمدن با محدوديت هايي است كه شرايط فيلمسازي بر همه فيلمسازان تحميل مي كند و اگر گاهي دربرخي فيلم ها، تكنيك درخشاني ديده شود. بايد آن را حاصل كوشش كساني بدانيم كه براي غلبه بر مشكلات از دل و جان مايه مي گذارند.