سه شنبه ۱۷ دي ۱۳۸۱ - ۳ ذيقعده ۱۴۲۳
Tue, Jan 7, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۵۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
تأملاتي در اسلام و زندگي مدرن (بخش دوم)
انسان مدرن گرفتار در گرداب تلاطم و حيرت
106266.jpg
دومين صفت مشخصه مدرنيزم، كه با منش انسان مدارانه (anthropomorphism) قرابت تنگاتنگ دارد ، نبود اصول (lack of Principles) است كه شاخص جهان مدرن شمرده مي شود. طبيعت انسان آنقدر بي تعادل، متغير ومتلاطم ا ست كه نمي توان آن را «اصل» و اساس چيزي انگاشت . به همين علت است كه طرزتفكري كه قادر نيست از مرتبه انساني گامي فراتر نهد وهمواره انسان وار است ، نمي تواند مبنايي جز «عاري از مبنابودن» داشته باشد. اين «بي مبنايي» را مي توان در زمينه هاي گوناگون زندگي دائماً در تحرك انسان ـ از وادي اخلاق تا عرصه هاي سياست واقتصاد ـ حس كرد. اما شايد معترض شوند كه : علوم، مسلماً داراي اصول ومباني (Principles) هستند. دراينجا نيز بايد متذكر شويم «تجربه گرايي » (empiricism) ، «اعتبار وتأييدات استدلالي» هيچ يك در وادي ماوراءالطبيعه به عنوان اصول ومباني (Principles) موردپذيرش نيست . البته همه اينها وهمچنين علومي كه از آنها نشأت گرفته در مرتبه خويش معتبرند ، اما نكته اين است كه همه اينها و علوم مدرني كه از آنها ناشي شده وحتي موجب بروز اكتشافات واختراعاتي در مرتبه خاصي از واقعيت گشته اند، به واسطه جدايي از آن اصول تغييرناپذير هستي (اصول متافيزيكي ) ، نوعي نداشتن توازن را به ارمغان آورده اند. درميان علوم مدرن ، تنها رياضيات است كه تاحدي واجد آن اصول ماوراءالطبيعي است ؛ آن هم به اين علت است كه رياضيات هنوز از علوم افلاطوني به شمار مي آيد وقوانين آن كه توسط ذهن بشري كشف مي شود ، كماكان منعكس كننده اصول ماوراءالطبيعي است . اساساً منطق حاكم بررياضيات ، چيزي نيست مگر انعكاس تار و خفيفي از آن شعور مطلق. اما علوم ديگر چون منطبق بروجوهي از سرشت واقعيت (nature of reality) هستند معاني نمادين و ماوراءالطبيعي دارند، ولي اين بدان معنا نيست كه اين علوم به اصول ماوراءطبيعي متصل بوده وبه مرتبه متكامل تري از معرفت ارتقا يافته اند. البته امكان چنين ارتقا وتكاملي وجود دارد، اما اين امكان محقق نشده است . لذا علوم مدرن وتوابع آن همانند ديگر ثمرات اين شيوه از تفكر و عمل ـ كه ما با مدرنيزم مرتبط نموديم ـ مبتلا به پديده «نداشتن اصول » است . اين ابتلا كه از صفات وخصايل جهان مدرن است، در منظرگاه تاريخ و با گذشت زمان ، بيش از پيش آشكار مي شود.
ممكن است پرسيده شود چه سنخ معارفي نزد تمدن هاي پيش از دوره مدرن شناخته شده بود. پاسخ اين سؤال نزد مسلماناني كه با حيات معنوي اسلام آشنايي دارند، كاملاً و به وضوح در واژه هاي «وحي»، «كشف» و «شهود» متجلي است . مسلمان انديشمند، وحي را نه تنها منشأ فراگيري اصول اخلاقي مي دانسته ، بلكه آن را اصلي ترين منبع معرفت (بطور عام ) به شمار مي آورده است . او براين واقعيت نيز آگاه بوده كه انسان قادر است با پالايش خويش، «چشم دل » خود را كه در مركز وجودش قرار دارد، بگشايد وبا آن به رؤيت مستقيم حقايق علوي نايل شود. البته او به اهميت تعقل (reason) براي كسب دانش پي برده بود ولي اين تعقل از يك سو همواره ريشه در وحي داشت واز سوي ديگر برنيروي كشف وشهود متكي بود. ناگفته نماند در جهان اسلام هم معدودافرادي بودند كه اين رشته اتصال را گسستند واستقلال عقل را از وحي وشهود ، اعلام كردند اما اين حركت همواره بطور فرعي حضور داشت وهيچ گاه در جريان اصلي تفكر اسلامي موردپذيرش قرار نگرفت . در دوره پساميانه غرب، داستان كاملاً معكوسي در جريان بود؛ بدين معني كه آن كساني كه به اتصال وتكيه عقل بروحي وشعور الهي معتقد بودند، در حاشيه قرار گرفتند وسيراصلي تفكر مدرن غربي، وحي و شهود را به عنوان عوامل معرفت ، مورد انكار قرار داد.
در عصر مدرن ، حتي فيلسوفان دين ودانشمندان علم الاديان هم بندرت از كتاب مقدس ، به عنوان منبع حكمي دانش ، ومكمل علوم (به شيوه St.Bonaventure) دفاع مي كنند . آن عده نيز كه در جست وجوي هدايت عقلي، انجيل را مي كاوند، ديدگاهي تنگ و كم ژرفا دارند. برداشت اينان از كتاب مقدس ، به تفاسير لفظي و سطحي از متن خلاصه مي شود ولاجرم، حاصل مساعي آنها در مواجهه با علوم مدرن، پيروزي جناح استدلال (تعقل منفك از ريشه وحي ) را در بردارد.
وقتي به اين موضوعات مي انديشيم ودر جلوه هاي برجسته مدرنيزم دقيق مي شويم ، به ضرورت نيل به دركي جامع از مفهوم انسان ـ كه سنگ زيربناي اين نگرش نو به شمار مي رود ـ پي مي بريم . بايد دريابيم كه انسان مدرن ، چه دركي از خود واهميت خود دارد واينكه ديدگاه او نسبت به رابطه متقابل انسان با خداو جهان چيست. همچنين لازم است مباني ذهني افرادي را كه تفكر آنها شكل دهنده دنياي مدرن بوده وهست درك كنيم چرا كه اگر افرادي چون «غزالي » و «رومي » ، «اريگنا» (Erigena) يا «اكهارت» (Eckhardt) برمسند كرسي هاي فلسفه دانشگاههاي معتبر غرب مي نشستند، قطعاً تفكر متفاوتي دراين بخش از جهان نضج مي گرفت.
انسان براساس آنچه هست، مي انديشد. يا به قول «ارسطو»، كيفيت دانش بستگي به روش و مرتبه داننده آن دارد. «انسان » در مفهوم مدرن خود با صفاتي از قبيل : آزاد از بندهاي آسمان (عالم الهي)، حاكم مطلق برسرنوشت خويش، زميني اما حاكم برزمين ، غافل از حقايق آخرت ( چه اين واقعيت ها در ديدگاه نوين با مراتب كمال مادي در سيرزمان تاريخي جايگزين گشته اند) ، بي تفاوت يا مخالف با عالم روح ومقتضيات آن ، وفاقد حس قدسي توصيف شده است .
با عنايت به اين توصيفات مي توان به بي حاصلي تلاشهاي آن دسته از مسلمانان مدرن پي برد كه كوشيده ومي كوشند تا ميان اسلام ومدرنيزم سازگاري والفت برقرار كنند.
حتي با نگاهي شتابزده به مفهوم انسان دراسلام، مي توان به احتمال همسونبودن اين ديدگاه با نگرش انسان در مفهوم مدرن آن پي برد.
انسان اسلامي ، بنده خدا (عبدالله ) وجانشين او در زمين (خليفة الله في الارض) است . او حيواني سخنگو نيست بلكه روح و روان او آفريده خداوند است . انسان اسلامي ، اشرف مخلوقات است وطبايع گياهي و حيواني را در درون خود دارد ، نه اينكه خود او متحول شده نوع پست تري از حيات باشد. انسان ، هميشه انسان بوده است . انسان در نگاه اسلامي ، موجودي است كه بركره خاك زندگي مي كند ونيازهاي زميني دارد اما چون وجود او صرفاً زميني نيست ، نيازهاي او نيز به عالم خاك منحصر نمي شود . او برزمين حكم مي راند ليكن نه از مسند خويش بلكه به عنوان نماينده وجانشين خداوند در نزد مخلوقات. لذا انسان بار مسؤوليت نظام آفرينش را در پيشگاه آفريدگار به دوش مي كشد وهم او مجراي بروز الطاف الهي نزد مخلوقات است . انسان اسلامي واجد قوه عقل ، تميز و تحليل است ولي قواي دماغي اومنحصر به استدلال نيست. او به قوه خودآگاهي (شناخت خويش ) مجهز شده كه مطابق حديث نبوي ( من عرف نفسه فقد عرف ربه ) مقدمه شناخت خداوند است . او براين حقيقت وقوف دارد كه منشأ آگاهي ، «خارجي » و «مادي» نيست بلكه ا ين معرفت ژرف، سرچشمه الهي دارد وحوادثي چون مرگ نمي تواند درآن خللي وارد آورد. به همين علت است كه «انسان اسلامي » همواره برحقايق واپسين وقوف دارد وبراين واقعيت آگاه است كه گرچه برروي زمين به سر مي برد ولي دراين وادي، چون مسافري است كه از اقامتگاه اصلي خود بسيار دور افتاده. او مي داند كه راهنماي او دراين سفر، پيام هايي است كه از سراي اصلي او به صورت وحي صادر مي شود واين پيام ها، براي او نه تنها در مرتبه تجلي قوانين زيست (شريعت) راهگشاست بلكه درمرتبه معرفت ودانش (حقيقت ) نيز دليل راه به شمار مي آيد. او براين امر نيز واقف است كه تواناييهايش محدود به حواس پنجگانه ونيروي عقل نيست و اگر بتواند به تماميت وجودي خود دست يابد وامكاناتي را كه پروردگار در وجود او به وديعت نهاده به فعليت برساند، ذهن وعقل او به نور جهاني معنوي و ذيشعور كه درقرآن از آن با عنوان «عالم الغيب » ياد شده، منور خواهد شد.
واضح است كه اين مفهوم از انسان ، عميقاً با مفهوم مدرن، كه در آن انسان خويش را كاملاً خاكي وزميني و فرمانرواي طبيعت مي داند وخود را درمقابل هيچ كس به غير خود، مسؤول نمي پندارد، مغاير است و نمي توان ميان اين دو مفهوم با ادله سطحي آشتي برقرار كرد. تفكر اسلامي ، امكان طغيان پرومته اي را عليه خدا از ميان برمي دارد ونقش خداوند را در كوچكترين وجوه زندگي بشري تبيين مي كند. حاصل اين مفاهيم ، شكل گيري يك تمدن، يك هنر، يك فلسفه ويك شيوه تفكر ونگاه كاملاً غيرانسان مأبانه (non- anthropomorphic) بلكه خدامحورانه است كه درمقابل انسان محوري ـ كه از ويژگي هاي برجسته مدرنيزم به شمار مي آيد ـ موضع مخالف دارد. هيچ چيز به اندازه هنرهاي «ديني » عظيم الجثه وپرومته اي رنسانس متأخر و باروك كه در تباين با هنر كاملاً غيرانسان مدار اسلامي قرار دارد، براي روح حساس يك مسلمان واقعي تكان دهنده نيست.
انسان اسلامي ، انديشمند است ونقش خود را در عالم به عنوان «بنده خدا»، نه مخلوقي طاغي عليه ملكوت، ايفا مي كند. عملكرد او نه در راستاي تكريم خويش كه در جهت حمد خداوند است . والاترين غايت او نيل به فناست، چرا كه او دراين مرتبه مي تواند به آينه منعكس كننده تجليات نام وصفات او در جهان بدل شود.
البته ويژگي هاي انسان در نگرش اسلامي ، اشتراكات عميقي با مفهوم انسان در سنن ديگر، ازجمله مسيحيت دارد وما قصد انكار اين امر را نداريم. اما مدرنيزم را نبايد مسيحيت يا هرسنت ديگري انگاشت. دراينجا قصد ما طرح تقابل ميان اسلام وتفكر مدرن است ، نه قياس آن با مسيحيت . والا شباهت بسياري ميان تعاليم اسلام ـ كه انسان را «طالب ا لكمال» و غايت او را گذشتن از خود ، نيل به زيبايي معنوي رشد فكري وروحي دانسته ـ با اين سخن معروف اسكولاستيك كه : «براي نيل به درجه انسان واقعي ، انسان بايد فوق انسان شود» (Homo non prorie humanus sed superhumanus est) وجود دارد.
خصايلي كه درباب تفكر مدرن برشمرديم ، شامل انسان مداري و طبيعت غيرمعنوي ، فقدان اصول در شاخه هاي مختلف تفكر مدرن ونظريه ريداكشنيزم (تقليل گرايي) (۲) وابسته به آن كه در وادي علوم بسيار آشكار است، در تقابل كامل با معتقدات مذهبي ا سلام هستند. تعريف انسان در نگرش مدرن نيز ـ كه منشأ اين تفكرات است ، در تضاد با تلقي اسلام از انسان قرار دارد . طرح همين تضاد اصلي و واضح براي بحث ماكفايت مي كند ونياز به تبيين بيشتر آن نيست.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |