ميترا الياتي [متولد ۱۳۲۹] با مجموعه داستان «مادموازل كتي» توانست جايزه «نخستين مجموعه» بنياد گلشيري را در سال ۸۱ به همراه مرجان شيرمحمدي به خود اختصاص دهد. «مادموازل كتي» نقد و نظرات متفاوتي را به سوي خود جلب كرده كه اغلب تأييدآميز بوده اند. گفت وگوي حاضر، آميزه اي است از گفت وگو درباره «فرامتن» ها، همچنين جدلي است در حوزه «متن».
\ در ابتدا شايد بهتر باشد از تقدس «مخاطب نخستين» آغاز كنيم كه «نخستين اثر» را مورد تأييد قرارداده است. مي توان گفت كه به نوعي اين «مخاطب نخستين» مالك نوشتن، سبك و سياق نوشتن، شگردها و شكلهاي نوشتاري مؤلف شده است. ارائه اثر بعدي در اين «اتفاق فرامتني» مشكل است بسيار مشكل؛ شما با اين مشكل چطور كنار آمده ايد؟
* به نظر من هر اثري داراي حياتي مستقل است. اين حيات مستقل، جدا از مؤلف شكل مي گيرد: ممكن است كه اثر قبلي با اثر فعلي داراي خويشاوندي باشد اما اين خويشاوندي نمي تواند تملك يا تفوق پدرسالارانه اي را موجب شود…
\ به هر حال آن كه اين دو اثر را شكل و سازمان مي دهد يك نفر است و آن يك نفر هم «انسان» است داراي مشكلات يا محسنات عديده است. اين انسان به روايت «ميلر»، درگير «شهرت» است و به گواهي «كوندرا»، آرزومند جاودانگي؛ مؤلفي كه مورد تحسين «مخاطب نخستين» قرارگرفته درگير «شهرت» هم شده و كمابيش همچون «رهرو راه حقي» كه پس از سالها «زهد»، «علو درجه» يافته اكنون بايد آن را حفظ كند؛ او «آرزومند جاودانگي» است و اين… هراس چاره ناپذير اوست.
* بله! همه اين چيزها هست. دريافت جايزه گلشيري برايم مهم بود. بعدها هم مي تواند مهم باشد. مي تواند بعضي انگيزه ها را واضح يا محو كند؛ اما آنچه مهم است نگاه مؤلفي است كه قلم مي زند يا به قول شما، همان رهرو راه حقي كه آرزومند جاودانگي است. اگر در پي جاودانگي هستيم بايد جايي، در نقطه اي، «دچار» انتخاب شويم. آنجاست كه اثر بعدي، شكل و راه خود را انتخاب مي كند. به نظرم اصلاً مهم نيست كه اين اثر دوم بدتر است يا بهتر، مهم اين است كه ما ادامه مي دهيم. ادامه دادن هم، نوعي حركت به سوي جاودانگي است.
\ به گمانم بخشي از جاودانگي، تاريخ است؛ يعني نقطه اي كه اين دو به هم متصل مي شوند. پس مي توان نتيجه گرفت مؤلفاني كه آثارشان بازتاب زمانه شان نيست از جاودانگي دور و دورتر مي شوند. اكنون در ايران، اين نوع نگرش ـ دورزدن تاريخ ـ بدل به «ارثيه فاميلي» شده؛ مميزي فرهنگي به همراه مميزي ديوانسالارانه، نويسندگان و شاعران ما را به نقطه اي رسانده كه كمتر مي توان بازتاب هاي زمانه را در آثارشان جست وجو كرد. اين «روند» در ادبيات هيچ كشوري ـ كه داراي ادبيات ماندگاري باشد ـ قابل رديابي نيست…
* چه بايد كرد؟ بايد زندگي خانوادگي و اجتماعي مان را فداي پيوستن به تاريخ كنيم؟ بالاخره اين نويسنده بايد در شرايط روحي و عاطفي و اجتماعي مطلوبي باشد كه اثرش را خلق كند. مگر چقدر مي شود فشارها را تحمل كرد…
\ مي شود راهش را پيدا كرد. «هارپرلي» در «كشتن مرغ مقلد» راهش را پيدا كرده، «نظرگاه» را به يك «دختربچه» بخشيده؛ فكر نمي كنم مشكلات «هارپرلي» در جنوب آمريكا و آن فرهنگ سنتي، كمتر از نويسندگان فعلي ما بوده باشد…
* دانشور هم در «سووشون» همين كار را كرده؛ رواني پور هم در آثار اقليمي اش همين كار را كرده؛ پيرزاد هم همينطور…
\ من درباره يك روند صحبت مي كنم نه درباره استثنائات؛ ببينيد! موقعي كه از اتصال ميان شهرت و جاودانگي حرف زديم به دنبال ردگيري اين روند بودم؛ مي خواستم به اين نقطه برسم كه نويسندگان ما، تاريخ را فداي شهرت مي كنند. مي خواهم بدانم شما به عنوان نويسنده اي ايراني، اگر قرار باشد ميان سرنوشت بولگاكف ـ كه «مرشد و مارگريتا» يش ده سال پس از مرگش منتشر شد و بدل به اثر «نمره يك» ادبيات معاصر شد ـ و همعصرانش در كانون نويسندگان اتحاد جماهير شوروي ـ كه مشهور مردند و گمنام ماندند ـ يكي را انتخاب كنيد كدام را انتخاب مي كنيد؟
* شايد اگر يك مرد بودم بي ترديد به دنبال سرنوشت بولگاكف مي رفتم اما من يك زنم؛ فقط عنصر شهرت مطرح نيست، من دردل يك «فرهنگ موروثي» مورد ارزيابي قرارمي گيرم، ممكن است خيلي از داستان هاي من درگير مميزي ديوان سالارانه نشود اما اسير مميزي فرهنگي باشد. من شخصاً به دنبا ل جسارت هستم خودم را تمرين مي دهم كه به دنبال جسارت باشم، خودم را تمرين مي دهم كه آنچه را درست مي دانم عملي كنم. با اين همه چطور مي توانم مقابل يك «فرهنگ» بايستم؟ چه كسي تضمين مي دهد كه ده سال پس از مرگم، آن فرهنگ چند هزارساله، اثرم را به پانصدسال بعد يا دوهزار سال بعد تبعيد نكند. آن فرهنگي كه بولگاكف را پس از ده سال بازيابي مي كند در حال «تحولي مستمر» است كه پيش فرض هاي سابق را دائم مورد بازنگري قرارمي دهد. آن فرهنگ آنقدر سريع به پيش مي رود كه جوانان امروزش، به سختي مي توانند «زبان» آثار پوشكين را فهم كنند. در اينجا زبان، از فردوسي به اين طرف راكد مانده است. ركود زبان ناشي از ركود فرهنگ است. اين كه مي بينيد فلان اثر تنها اثر مورد توجه فلان نويسنده است به دليل «تك ساحتي» بودن فرهنگي است كه نويسندگان «تك ساحتي» به بار مي آورد…
\ به همين دليل در داستان «مادموازل كتي» راوي را مرد انتخاب مي كنيد و جغرافيا به ايتاليا مي كشانيد؟
* همان موقع كه از جاودانگي و تاريخ صحبت كرديد مي دانستم كه مي خواهيد به همين نقطه برسيد البته من ارتباط اين دو مبحث را به صراحت نمي پذيرم. انتخاب راوي حق نويسنده است؛ مگر زن هاي نويسنده بايد حتماً از نقطه نظر يك زن بنويسند؟ مگر حتماً نويسندگان بايد در چارچوب جغرافيايي خود بنويسند؟ اگر اين طور بو دكه آثار گراهام گرين را بايد از گردونه ادبيات معاصر، بيرون مي رانديم؟
مرد داستان «مادموازل كتي» درواقع راوي رويدادي است كه بر زن يا زنان داستان تحميل شده يا مي شود. «ايتاليا» محملي است براي گريز از سلطه پدرسالارانه اي كه زندگي مرد داستان را تحت شعاع خود دارد. نوعي «فرار به سوي آزادي» است كه در انتهاي داستان مي بينيم كه اين «سلطه» درآنجا هم تكرار مي شود.درواقع راه گريزي نيست نه در عشق نه در جغرافياي اين سو يا آن سوي اين كره خاكي. اين مفاهيم كلي داستان است. مفاهيم كلي در خدمت فضاي داستانند. من به دنبال دورزدن تاريخ نيستم.
\ به گمانم مشكل از آنجا آغاز مي شود كه ديالوگ هاي مرد، مثلاً در صحنه همراهي اش با «زرينه»، چندان «واقع نما» نيست. [نمي گويم «واقعي»، چون كار نويسنده گزارش واقعيات نيست «واقع نمايي» رويدادهاي ذهني است.] ديالوگ هاي مرد در اين صحنه مثل ديالوگ هاي دخترهاي نوجوان است.
* مرد در اين صحنه ، خود نوجوان است؛ نوجواني كه تحت سلطه پدر، هميشه از حمايت مادر برخوردار بوده؛ او درواقع زني را هم در خود پنهان دارد او تا پايان داستان به دنبال يك «همسر» يا «معشوقه» نيست بيشتر به دنبال يك «همصحبت» است، يك «حامي». به نظرم اگر هم چنين اتفاقي افتاده باشد در خدمت خود داستان است.
\ بله! او به دنبال يك «حامي» است. حتي موقعي كه توسط آن كافه دار مورد تحقير قرارمي گيرد جا مي زند با اين همه آن ديالوگ ها قابل قبول نيست چرا كه راوي، در سنين بالا به گذشته نقب مي زند و در اين سنين نيز، اثري از آن گونه ديالوگ نمي بينيم به نظرم ضعف تأليف است…
* البته اين نظر كمي سليقه اي است!
\ بگذريم! مي خواهم درباره خرده رواياتي كه دردل اين داستان رقم خورده حرف بزنيم. روايت آن كافه داري كه زنش با يك شيخ عرب گريخته است يا آن عاشق پيشه اي كه مي خواهد پول پس انداز كند كه با نامزدش عروسي كند اما هر شب پول ها را در قمار مي بازد، يا حتي روايت عاشقانه خود مادموازل كتي؛ اين خرده روايات بسيار جذاب اند، اما در متن شناورند، يعني با متن چفت نمي شوند و در دل ساخت معنا نمي يابند، اينها وجود دارند تا راوي به كمك آنها، داستان را به پيش ببرد. «موجبيت» حضورشان مشخص نيست.
* بالعكس من فكر مي كنم كه كاملاً در ارتباط تنگاتنگ با اثرند. همه ي اين ها به نوعي روايتي ديگر از زندگي راوي هستند. راوي در برخورد با آنها گذشته و حال خود را جست وجو و حتي حس مي كند. نمي دانم ديگر چطور بايد اين شخصيت ها در خدمت اثر قرارمي گرفتند؟
\ به نظرم اگر اين شخصيت ها، جدا از ارتباطي كه با راوي داشتند با شخصيت هاي ديگر و مخصوصاً با «مكان» متصل مي شدند مشكل حل بود. «پرسپكتيو توصيفي» در اين داستان بسيار كمرنگ است…
* به نظرم كه حال و هوا و فضا درآمده است…
\ حال و هوا درآمده چرا كه به روايت برمي گردد و راوي اول شخص، حس اش را به خواننده منتقل مي كند اما ما مكان را نمي بينيم ميزي را كه راوي و مادموازل كتي پشت آن مي نشيند را نمي بينيم حتي خواننده اي را كه در كافه مي خواند نمي بينيم چون «وجه تشخص» ندارد تا از ديگران متمايزش كنيم…
* چه وجه تشخصي بايد مي داشت؟
\ چيزي كه در ذهن ما ماندگارش كند مثل چسب روي بيني «نيكلسون» در «محله چيني ها» يا زخم روي صورت «موني» در «صورت زخمي» يا حتي نوع راه رفتن «پاچينو» در «پدرخوانده»…
* واقعاً لازم است؟ اين همه جزئيات به چه درد مي خورد؟
\ به درد ماندگاري در ذهن مخاطب؛ همين چيزهاست كه اسلوب نوشتن را شكل مي دهد و ساختار را بنا مي كند. همين چيزهاست كه كافه هاي بورخس را با كافه هاي همينگوي متفاوت مي كند. در طول هشتاد و اندي سال داستان نويسي ايراني، هيچ فرقي ميان قهوه خانه ها و كافه هاي اكثر نويسندگان ايراني نيست…
* فكر مي كنم اينها بيشتر كليات است. ممكن است كه خيلي از اين كليات درست هم باشد كه درست هم هست اما بايد ديد كه به درد داستان من مي خورد يا نه؟ من حق انتخاب دارم … و انتخاب مي كنم. انتخاب من... اين است. نسخه حاضر، بيستمين نسخه اين داستان است. مي خواهم بگويم در پذيرفتن نظر ديگران مسامحه كار نيستم اما… خب! چرا كه نه! بگذاريد جاودانگي و تاريخ راه خودشان را بروند و ما هم داستان خودمان را بنويسيم. اين طور بهتر نيست؟
\ نه!