جمعه ۲۰ دي ۱۳۸۱ - ۶ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 10, 2003
اجتماعي
شماره ۲۳۵۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاههاي دور
گذرگاههاي شب هاي تهران ـ۱
• هزاران نفر كارمي كنند، چرخ مي كنند، زيگزاگ مي زنند، برش مي زنند و جاهايي دورتر شايد هزاران نفر ديگر نگهباني مي دهند و هستند بسياري كه شب تا صبح، فرقي نمي كند باران باشد يا برف، هوا صاف باشد و پر از ستاره يا كه ابري، دكه هايشان، مغازه هايشان باز است تا زندگي را تا صبح هم براي ديگران ادامه دهند.
نگاههاي دور
بايد پنجره اي ساخت
مگر آنها چند سالشان بود؟ براي رفتن بايد چند سال داشت؟ براي خوب نگاه كردن، براي نترسيدن،براي عاشق شدن، عاشق پرواز،عاشق كبوتر،عاشق آفتاب. عاشق هرچيز كه مثل كوه بزرگ و مثل آسمان آبي است؛ راستي چندسال بايد داشت؟!
اصلاً مگر ،سن وسال آدم را عاشق مي كند و نترس! اينها همه اش حرف است،بايد بزرگ شد.
اما ورق هاي كهنه وپوسيده تقويم كه سن آدم ها را رقم مي زنند، هميشه هم درست حساب نمي كنند. تازه،همه شناسنامه ها هم راستگو نيستند. خيلي ها هستند كه وقتي نگاهشان مي كني،خيال مي كني خيلي بزرگ هستند، اما...اما پشت آن همه ظاهر بزرگ، آنقدر كوچك هستند كه حاضرند تمام عمر بترسند،حرف نزنند وتا ابد كوچك باقي بمانند.
اگر مي شد توي دل آدم ها رفت،حتماً معلوم مي شد چه كسي واقعاً بزرگ است و چه كسي كوچك. مطمئن هستم آنهايي كه رفتند، بزرگ بودند، آنقدر كه در دلشان سخاوت جاي مي گرفت و در تب وتاب ايثار،قلبشان مي تپيد.وقتي كه رفتند براي آسمان خوني شهرشان،پيام آبي يكدلي آوردند. دست هايشان را به هم گره زدند ومثل دعاي عاشق ترين پرستو، بالا رفتند، تا آسمان تاخدا. پشت ديوار ، دلها مي پوسد، اگر پنجره اي نيست، بايد پنجره ساخت.
حصار پشت حصار، دلهاي بزرگشان را زده بود. براي وسعت روحشان اين سرزمين كبود، با آن همه شيشه هاي سياه ظلم، كوچك بود وتنگ. بلند شدند وتمام خواستنشان را در گام هايشان خلاصه كردند وبه سمت ستاره دنباله داري رفتند كه در وراي آزادي بود.در منظومه رهايي، حتماً نور به عدالت تقسيم مي شد. آنها اما رفتند مثل جويبار ووقتي به هم رسيدندمثل دريا موج برداشتند و تاريخ باورشان كرد.
سكوت، زنگ حنجره هاست. گفتني را بايد گفت دهانه آتشفشان را نمي شود با حصارهاي كاغذي بست. نمي شود موج را از دريا گرفت.خاصيت طوفان رفتن است.
و جدانهاي پاك مريد نوردند، هميشه، تيرگي است كه مي بازد. حتي اگر چند صباحي هم در آسمان حكومت كند.
نور مثل حقيقت، سينه به سينه منتشر خواهد شد و يك روز در انفجار سينه ها حقيقت فوران خواهد كرد. آن وقت كوچه به كوچه مي رود و شب را با همه سياه اش عقب مي زند.
***
آنها كه رفتند...
اگر آب باشي حتي ته زمين هم، زير آن همه سنگ وسياهي باز هم آب هستي. اگر هم بالا روي، بالاي بالا وابرشوي، توي آسمان، باز هم آب هستي. باز خوبي و دوست داشتني.
هرگز نگو كه شكستي، نگو كه همه چيز تمام شد. حالا به آن لحظه كه مي خواهند تو را بشكنند، بگو كه مي خواهي آب باشي وبالا دست!
***
تا حالا چند فردا را پشت سرگذاشته ايم؟ فكرش را كرده ايم؟ چند تاي ديگر مانده است؟ مي دانيد؟ شايد براي امروزمان ديگر فردايي نباشد!
همه آنهايي كه رفتند همين فكر را مي كردند.
***
پدر، داستان پيكري بود كه تا مرز شكستن رفته بود.
ديري بود پاييز در چشمانش موج مي زد. نگاهش حكايت زردي را خوب مي فهميد. اما هنوز هم مثل يك ابر بزرگ، سايه اش بر سر تمام لحظه هاي ما بود. وقتي عبور مي كرد از بارش مهرباني اش، دست هاي خشك زندگي، تر مي شد.
عمر كوتاه
ماه عسل دانشجويان
106758.jpg
سه ماه اول، همه چيز در هاله اي از نور سفيد ـ آبي غرق است. اصلاً نمي داني دنيا چه خبر است و وقتي در يك پياده روي شلوغ قدم مي زني، احساس مي كني همه يك جور خاصي نگاهت مي كنند. انگار كه همه خبر دارند تو كنكور قبول شده اي. وقتي مي خواهي پول كرايه تاكسي را بدهي، كارت دانشجويي از جيبت مي افتد و با شرمندگي توأمان با غرور، آن را از روي زمين بر مي داري و فكر مي كني همه به كارت دانشجويي ات خيره شده اند. اما بعداز پايان سه ماه زندگي دانشجويي، رنگ همه چيز عوض مي شود. هاله آبي، گم مي شود زير دست و پاي استادهاي عصباني كه مدام غيبتت را به رخت مي كشند و احساس سينمايي تحقيق و پژوهشت، روي دست كتابدار دانشگاه مي ماسد. او با تعجب نگاهت مي كند و مي گويد: «اين چه كتابهايي است كه مي خوانيد؟ اين قدر به فكر كتاب غير درسي نباشيد..» حالا دوره تازه اي شروع مي شود؛ دوره زندگي دانشجويي، حقيقتي كه مثل چرخ دنده هاي يك ماشين بزرگ جز خرد كردن و از بين بردن كار ديگري ندارد، دوره ما تم گرفتن و به زمين و زمان لعنت فرستادن. حالا بايد خيلي مرد باشي كه نسوزي... در اين بازي خيلي ها مي سوزند... خيلي ها...
خوابكده يا خوابگاه؟!
يك ساختمان بزرگ با اتاق هاي كوچك و تخت هاي چند طبقه فلزي كه شبها موقع خواب سروصداي بسيار به پا مي كنند. اين تصوير، نقطه آغاز زندگي تازه است. بعد از ۱۸ سال كه يك خانه، با تمامي ويژگي هايش آرامش بي انتهايي را به وجود مي آورد، يك ساختمان بزرگ، جاي همه چيز را مي گيرد و نوع تازه زندگي آغاز مي شود. تعداد زيادي از دانشجوياني كه در طول زندگي دانشجويي خود با مشكلات عجيب و تازه روبرو مي شوند، در نخستين مواجهه خود با خوابگاه، نمي توانند احساسات دوگانه خود را نسبت به محيط جديد زندگي شان كنترل كنند. احساساتي كه در گيرو دار دو فضاي كاملاً متفاوت گير مي كند و فرد را به سردر گمي مي كشاند. از سويي يادآوري محيط خانه و آسايش آن و از سوي ديگر حس خوب استقلال و آزادي هاي يك خوابگاه، شرايط روحي عجيبي را براي دانشجويان تازه وارد به وجود مي آورد. اما اين ابتداي راه است. بعد از مدتي كوتاه، مشكلات يكي بعد از ديگري از راه مي رسند. هم اتاقي هايي كه گاه هيچ نقطه اشتراكي با هم ندارند، يك سنگ بزرگ بر سر راه زندگي دانشجويي هستند. ضمن اين كه استقلال زندگي جديد يك دانشجو در خوابگاهش، هزينه هاي خاصي را نيز به دنبال دارد. لباس هايي كه بايد زود به زود شسته شوند يا غذا درست كردن در ظهر خسته كننده جمعه هاي عذاب آور سرشار از تنهايي، در ابتدا موضوعات ساده اي هستند كه بيشتر جنبه سرگرمي دارندو اما همين اتفاقات در گرماگرم يك تنهايي دانشجويي حكم بيل زدن را پيدا مي كنند!
«تنهايي» خوابگاه همان قدر كه مي تواند براي يك جوان امروزي مفيد و جالب باشد، عذاب آور و ناراحت كننده هم هست.
دكتر «محمد دلدار»، جامعه شناس و مدرس دانشگاه تهران در اين باره مي گويد: «فضاي «تنهايي» يك دانشجو در خوابگاه زماني مخرب است كه شخص به دليل نوع خاص تربيت دوران نوجواني و شرايط خاص اجتماعي، دچار نوعي انزوا طلبي باشد.» به گفته اين جامعه شناس چنين شرايطي، خيلي زود، «خوابگاه» را به جهنمي سخت بدل مي كند؛ جهنمي كه در آن «دانشجو» تمامي آرزوهاي خود را بر باد رفته مي بيند و ترجيح مي دهد به جاي شركت كردن در فعاليتهاي دانشجويي و اجتماعي ، گوشه انزوا را برگزيند. اما همين جامعه شناس تأكيد مي كند چنين مشكلي هم اكنون در خوابگاههاي كشور كمتر به چشم مي خورد. تحليل او از مشكلات دانشجويان درون خوابگاهها اين است كه امكانات اندك و ناكافي، خوابگاهها را به محيط هايي غيرقابل تحمل تبديل كرده اند. دلدار در اين باره مي گويد: «جواني را مي شناسم كه هنگام امتحانات، از خوابگاه خارج مي شود و به خانه يكي از اقوامش مي رود. در حالي كه به نظر مي رسد خوابگاه بايد محيطي آرام و ساكت براي رشد و تحصيل دانشجويان باشد. هم اكنون و بي اغراق بسياري از خوابگاههاي ايران به محيطهايي پر سروصدا و غير قابل تحمل بدل شده اند.
سعيدي پور، دانشجوي ۲۴ ساله دانشگاه خواجه نصير الدين طوسي، در اين باره به جمعيت دانشجويان ساكن يك اتاق اشاره مي كند و مي گويد: «هشت نفر در يك اتاق كوچك، يعني هشت جوان پر انرژي و پر سروصدا در يك محيط دربسته و محدود. مطمئن باشيد اينها اگر بخواهند باهم درددل هم بكنند، همهمه غريبي اتاق را پر مي كند.» اين موضوع از سوي بسياري از مسؤولان آموزش عالي در ايران نيز تأييد شده و آنها معتقدند تعداد زياد دانشجويان يك اتاق، مشكلات بسياري براي آنها به ارمغان مي آورد.
محيط نامناسب زندگي نخستين ضربه بر پيكر روح جواني است كه با آرزوهاي بسيار به دنبال به دست آوردن رتبه هاي عالي علمي است.
سماجت بي دليل
زماني كه بعد از يك همايش كوچك درباره افسردگي جوانان، يكي از روانپزشكان درباره شيوع اين بيماري روحي در ميان دانشجويان سخن گفت، «مخالفت دانشجويان با مسؤولان دانشگاه» را يكي از علل عدم مراجعه آنان به مراكز مشاوره دانشجويي دانست. دكتر «سپهر» كه در استان گلستان سخن مي گفت، از علل اين ضديت حرفي به ميان نياورد، اما دكتر دلدار در اين باره مدعي شد «وضعيت نظام آموزش عالي در ايران به گونه اي است كه دانشجويان، رخدادها و تصميمات دانشگاهي را عامل اصلي مشكلات خود مي دانند و به همين دليل هيچ گاه به آنان مراجعه نمي كنند.»
دكتر «مصطفي مرتضوي»، روانپزشك ديگري كه در اين باره اظهار نظر كرد، نخستين مشكل نظام آموزشي در ايران را نوع و نحوه برخورد بعضي از اساتيد با دانشجويان دانست. او از نگاه خاص صحبت كرد كه براي دانشجويان «تحقيرآميز» و «سرشار از توهين» به نظر مي رسد. «مهشيد شمس الدين» يكي از فارغ التحصيلان دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران در اين باره به مثال هاي خاصي اشاره مي كند و مي گويد: استادي داشتيم كه در نخستين جلسه كلاس خطاب به همه دانشجويان گفت اكثراً به اشتباه اين رشته تحصيلي را انتخاب كرده اند.
او ضمن اظهار تعجب از چنين برخوردي، گفت كه اين استاد با توضيح هاي دانشجويان قانع نشد و تا پايان ترم معتقد بود هيچ كدام از دانشجويان كلاس، استعداد كافي براي رشد در رشته نقاشي را ندارند.
اما موضوع فقط به چنين برخوردهايي خلاصه نمي شود. «كرامتي» كارشناس آموزش وزارت علوم نيز «كاربردي نبودن اطلاعات بسياري از رشته ها» در كنار اطلاعي بعضي از اساتيد» و «نبود بار علمي لازم در كلاس درس» را از علل سرخوردگي دانشجويان از بعضي دانشگاهها دانست و گفت: «با احترام به تمامي اساتيد فرهيخته اي كه تعداد بسيار زيادي از اساتيد دانشگاههاي ايران را شامل مي شوند و با تأسف بايد گفت برخي اساتيد با بي توجهي به اطلاعات به روز رشته خود، بار علمي كلاس هاي خود را تنزل مي دهند و دانشجويان را نسبت به دانشگاه بدبين مي كنند.»
بر اين موضوع يكي از دانشجويان رشته علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي نيز صحه مي گذارد و ماجراي مشكلات دانشجويان با اساتيدي را تعريف مي كند كه حتي بلد نيستند با اينترنت كاركنند، چه رسد به اين كه بخواهند اطلاعات رشته تحصيلي خود را با تحولات علمي رشته شان به روز كنند. چنين اساتيدي معمولاً كمتر به اشتباهات خود اعتراف مي كنند و در مقابل نسبت به غيبت دانشجويان از كلاس هاي خود نيز واكنش نشان مي دهند. اين در حالي است كه بعضي از اساتيد در عين حالي كه هيچ گاه برگه «حضورو غياب» را پر نمي كنند، كلاس هايي شلوغ از دانشجويان مشتاق دارند.
«محمدي» دانشجويي كه از سطح علمي بعضي از اساتيد خود عصباني است، در اين باره مي گويد: «آنها شانتاژ مي كنند و مي گويند دانشجويان به درسشان اهميت نمي دهند. اگر اين گونه است، پس چرا در كلاس درس بعضي از اساتيد جاي نشستن پيدا نمي شود؟ همان دانشجوياني كه به بهانه هاي مختلف از سركلاس اساتيد بي حال و حوصله خود فرار مي كنند، سركلاس استادي ديگربه عنوان مستمع آزاد شركت مي كنند.»
گفته مي شود عاقبت كلنجار رفتن دانشجويان با چنين اساتيدي شايد كسب نمرات پايين و مشروط شدن هاي متوالي است. در سال ۷۷ زماني كه يكي از دانشجويان دانشگاه خواجه نصير به علت اخراج شدن از دانشگاه و در زمان گذراندن خدمت سربازي خودكشي كرد، دانشجويان كاريكاتور استادي را كه چوبه دار را به آن دانشجو نشان مي داد، بر ديوار هاي دانشكده نصب كردند.
باز هم اشتغال
اما از سوي ديگر برخي اساتيد دانشگاه نيز در شمردن علل بي انگيزگي دانشجويان براي ادامه تحصيل و پايين آمدن كيفيت آموزش عالي در ايران، دلايل جالبي دارند. دكتر «قاسم زاده»، از اساتيد يك دانشگاه صنعتي، در اين باره «ترس از آينده» و «گره كور اشتغال» را بر مي شمارد. او مي گويد: «وقتي دانشجو مطمئن است بعد از فارغ التحصيلي هيچ شغلي نخواهد داشت، چگونه انتظار داريد. با علاقه سركلاس ها حاضر شود و به كار تحقيق و پژوهش بپردازد؟»
دكتر «مينو كاشاني» كه از مهندسان رشته عمران است نيز در اين باره مي گويد كه شرايط محيط كار و موقعيت هاي شغلي امروز، با گذشته تفاوت هاي بسياري پيدا كرده و همين خود دليلي براي بي انگيزه شدن دانشجويان و به تبع آن پايين آمدن كيفيت آموزش در ايران شده است. به گفته وي اكثر دانشجويان از نخستين سال آغاز به تحصيل خود، با دغدغه جدي كار و منبع درآمد در آينده دست و پنجه نرم مي كنند. زماني كه هيچ تضميني براي ورود به شغل متناسب با مدرك تحصيلي وجود نداشته باشد، اين انتظار كه اكثر دانشجويان با نمرات خوب و معلومات سطح بالاي علمي از دانشگاه فارغ التحصيل شوند كمي نامعقول است.
«آمار بيكاران» و انتشار اين آمار در ميان دانشجويان نيز يكي از علل «شيوع افسردگي» در بين دانشجويان است و وقتي دانشجويي از ابتداي تحصيل خود احساس كند، كاري عبث را پي گرفته، خيلي زود از دانشگاه زده مي شود و در دور باطل «تنهايي» و «نگراني» خود غوطه مي خورد.
گذرگاههاي شب هاي تهران ـ۱
شيطنت هاي بچه هاي كار؛
بيمه بماند براي بعد
• هزاران نفر كارمي كنند، چرخ مي كنند، زيگزاگ مي زنند، برش مي زنند و جاهايي دورتر شايد هزاران نفر ديگر نگهباني مي دهند و هستند بسياري كه شب تا صبح، فرقي نمي كند باران باشد يا برف، هوا صاف باشد و پر از ستاره يا كه ابري، دكه هايشان، مغازه هايشان باز است تا زندگي را تا صبح هم براي ديگران ادامه دهند.
106755.jpg
پسربچه ها شيطنت مي كردند، بچگي مي كردند تا شايد خستگي را از جان و روح بيرون كنند. پله ها را سه تا يكي مي دويدند، مي پريدند. پيرزن سرايدار، اين همسايه لحظه هاي شب و نيمه شب، اما صبح اول وقت نفرين را كشيد سربچه ها، روي تن هاي خسته و گفت: «اي پدر…ها، شب تا صبح كه كروكر چرخكاريتان، خواب و آرام را از ما گرفته، لااقل صبح ها كپه مرگتان را بذاريد و بيفتيد.»
او كه خستگي بچه ها را نمي فهميد، چيزهاي ديگري هم زيرلب ريخت بيرون و با هزار اخم و تخم دور شد. بچه هاي شب هاي خستگي، كار و بي خوابي اما، چه مي دانستند كه پيرزن چه مي گويد، از زندگي تا اين سن و سال فقط توي پستو خفته بودند و صداي كروكر چرخ هاي خياطي، برايشان لالايي مي خواند تا شايد لحظه هايي از شب و نيمه شب، بخوابند.
همه آدم هايي كه توي شهرهاي بزرگ همسايه همديگرند، شب ها خواب نيستند. هزاران نفر كارمي كنند، چرخ مي كنند، زيگزاگ مي زنند، برش مي زنند و جاهايي دورتر شايد هزاران نفر ديگر نگهباني مي دهند و هستند بسياري كه شب تا صبح، فرقي نمي كند باران باشد يا برف، هوا صاف باشد و پر از ستاره يا كه ابري، دكه هايشان، مغازه هايشان باز است تا زندگي را تا صبح هم براي ديگران ادامه دهند.
ساختمان آلومينيوم، ديروقت شب
خورشيد كه مي رود، آسمان اگر صاف باشد و كهربايي، ماه و ستاره ها طلوع مي كنند. آن وقت صدها كودك و نوجوان و دهها مرد بزرگسال توي ساختماني كه هميشه خدا، چراغ هايش روشن است كار مي كنند، برش مي زنند بردل پارچه هايي كه بايد آدم هايي مثل من، مثل تو برتن كنند.
اين ساختمان ۱۵طبقه حدوداً ۲۰۰ يا ۳۰۰واحد توليدي را درخود جا داده است. شبانه روز شايد ۴هزار نفر مي آيند و مي مانند. كار مي كنند، چرخكاري، پادويي، راسته دوزي، زيگزاگ دوزي و هرآنچه كه استادكاران سفارش دهند.
ورود به غول آهني خيابان جمهوري از اواخر شب، ممنوع است. نگهبانان اگرچه مجهز به چوب هاي بلند و سنگين هستند ولي با خبرنگاران راه مي آيند.
***
به اولين طبقه و اولين واحد توليدي كه مي رسي شلوغي ازدحام شب، توي چشم مي زند. كارگاهي با ۷۰مترمربع زيربنا و ده چرخ و سه پادوي كوچك، چهار استادكار و پنج شاگرد لباس دوز نيمه ماهر، سراز كار برنمي دارند. سلامت را در غوغاي چرخكاري، كسي پاسخ مي دهد. او «عباس اميركلايي» است، نوجوان شب هاي خستگي و پادويي. ۱۲سال دارد و درس و مشق را رها كرده تا اندك اندك پس انداز كند.
نگهبان همراه كه از ما جدا مي شود، گوشه اي از كارگاه مي نشينيم به گفت و گو.
ـ تا كلاس اول راهنمايي درس خواندم و به خاطر كمك خرج خانواده، نتوانستم درس را ادامه دهم و آمدم اينجا تا كار كنم.
\ چقدر حقوق مي گيري؟
ـ حقوق پادوي نوجواني مثل من، فكر مي كنيد چقدر است. هفته اي چهارهزار تومان مي گيرم، اگر انعام هاي كار را هم حساب كنيد حدوداً مي شودهفته اي پنج هزار تومان.
\ چرا شب كاري را انتخاب كردي؟
ـ شب تا صبح كار مي كنم و روزي سه تا چهار ساعت در روز مي خوابم. بيدار شده و نشده بايد بپرم بروم سرتيمچه تا برگه هاي خريد و انبار را بگيرم و اگر صاحب كار سفارشي داشته باشد، بروم بازار و…
حرف هايش به اينجا كه مي رسد، صداي استاد كارش بلند مي شود كه: عباس! عباس! بدو بيا ببينم. آمدي؟
\ مي خواهي اين كارت را ادامه دهي؟
ـ استادكارم مي گويد كه استعداد كار يادگرفتن دارم و اگر بازيگوشي نكنم، تا چندسال آينده وقتي بزرگتر شدم، مي توانم چرخ كار نيمه ماهر شوم و همينجوري پيشرفت كنم. اما دوست داشتم معلم بشوم و همه چيزهايي كه يادگرفته ام را به دانش آموزان، آموزش دهم، ولي خب، مي بينيد كه فعلاً اينجوري است.
استاد كار عباس، حالا رسيده بالاي سرمان و گويي كه دزد گرفته باشد، با اخم و غرولندهاي بسيار مي پرسد: از كي تا حالا، مأموران مالياتي، درددل هم مي شنوند. اينجا آقاجان ما كلاً ده دوازده نفريم و هم ماليات مي دهيم و هم عوارض. تا دلت هم بخواهد بدهكاريم.
***
تركه اي و خوش برخورد است با صورتي استخواني كه بيخوابي را فرياد مي زند. پدرش مرده و مادرش شوهر كرده است. جايي براي او نمانده تا در كنار خانواده اش زندگي كند، اين است كه زده بيرون از شهر و ديارش. آمده اينجا توي لانه يك غول آهني تا ديگران كه پارچه مي برند و برش مي دهند، او چرخكاري كند. برادرش در واحد بغلي، كارگر طلاسازي است.
اهل شمال كشورند و اينجا تنهايند. «محمد ابراهيم زاده» اهل پرحرفي نيست. شمرده و آرام مي گويد كه تهران محل وقت گذراني نيست، بايد تا الاي صبح كار كني تا بتواني فقط شكمي سير شود و بازوان توان بگيرند. او مي گويد با ۲۵سال سن، هنوز گرد و خاك كارگاههاي توليدي دوخت مانتو و لباس بچگانه را مي خورد و شانس به او رو نكرده تا استاد كاري ماهر شود.
مي گويد: خيلي تلاش مي كنم تا استاد كارم از من راضي باشد. بقيه بچه ها هم همينطور خيلي فعالند اما چه فايده فقط تا حدودي مي تواني خودت را پيش بقيه همكاران مهم بداني ولي از پول و درآمدهاي كلان خبري نيست.
\ چندسال است كه كار مي كني؟
ـ از ۱۵سالگي توي اين كارم. هميشه هم يا صبح كار يا شب كار بوده ام و هميشه هم نگران بيمه بيكاري و تأمين اجتماعي هستم.
\مگر صاحب كار حق بيمه نمي دهد؟
ـ خب چون بخش خصوصي است، خيلي حساب و كتاب ندارد. به قول بچه ها همينطور فله اي كار مي كنيم. دست آخر ماهي ۷۰هزارتومان دستمزد مي گيرم و خدارا شكر مي كنم. اما از بيمه و حق بيكاري و عيدي و پاداش خبري نيست.
حرف هايمان كه گل مي اندازد، «جعفر» هم گفتني دارد و مي گويد: هر مانتويي كه من برش مي زنم ۳۰۰تومان مي گيرم و هر برش كه محمد بدوزد، ۷۵۰تومان. صاحب كار از كارگران ارزان قيمت استفاده مي كند تا هزينه هايش بالا نرود و طبيعتاً سودبيشتري براي خودش داشته باشد.
به نظر مي رسدبيشتر كارگران ساختمان پلاسكو بيمه نيستند و در همين حال به دليل بيكار نماندن مجبور مي شوند تن به شب كاريهاي مستمر بدهند تا پولي دستشان را بگيرد.
مي پرسم: چرا براي بيمه شدن، پيگيري نمي كنيد؟ كه محمد مي گويد: اگر بخواهي از حق و حقوقت دفاع كني صاحب كار، عذرت را مي خواهد و بايد بيكار شوي. اكثر بچه ها چه آنها كه تازه كارند و چه آنها كه سالهاست مشغول كارند، چنين وضعيتي دارند. مگر اينكه صاحب كار دوست داشته باشد و چند نفر استادكارش را استخدام كرده باشد.
«جعفر» هم كه حالا كوله باري از خستگي را درهم پيچيده و جلوي ميز برش تلنبار كرده اضافه مي كند: اگر فقط اين موضوع باشد كه قابل تحمل است ولي بعضي وقت ها كه مثلاً به خاطر بيماري سركار نمي آيي، بايد تنت بلرزد كه مبادا كارگر ديگري جايت را گرفته باشد و تو درمانده بماني.
شب هاي تهران و شايد شهرهاي ديگر چه فرقي مي كند كجا باشد، آنقدر گفتني دارد كه مثل پيرزن، هستند كساني كه صبح اول وقت نفرين را نثار تن هاي خسته كنند. خستگي كارگران شب را چگونه مي توان درك كرد؟ از كجا بايد تا انتهاي شب سفركرد و اين همه گفتني را نشنيد و برايش حتي اندكي آه نكشيد.
***
شب هاي خستگي و كار تنها روايت لحظه هايي از ادامه زندگي است با گونه هايي ديگر و متفاوت باشد تا هفته بعد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |