|
گفت وگو با فريدون گُله، سناريست و كارگردان سينما
آنها لومپن نيستند
بخش اول
|
|
|
زماني كه «ماه و همهمه» به كارگرداني فريدون گله در آمريكا متوقف شد و او فيلمسازي را براي مدتي كنار گذاشت، كسي گمان نمي كرد سكوت گله ۲۵ سال ادامه بيابد. او مدتي بعد از سپري شدن روزهاي پر تب و تاب انقلاب و در فصل جنگ به ايران بازگشت. اما آمدن او خبر تازه اي براي سينماي ايران نبود و به اين ترتيب گله در انزوا فرو رفت. در اين اثنا داستان سرايي در اطراف غريبه سينماي ايران آغاز شد و عده اي در بي خبري محض او را مبتلا به جنون خواندند؛ تا اينكه در زمستاني سوزناك خبر سلامت فيلمساز را از فريماه فرجامي شنيدم.در مورد گله، تناقض هاي بسياري وجود دارد. بعضي از او چهره اي مثبت و بعضي منفي ترسيم مي كنند، شنيده شد گله مي خواهد فيلمي درباره يازده سپتامبر بسازد، اما هنوز اين فيلم ساخته نشده است.اما كارگرداني سه گانه«زيرپوست شب»، «مهرگيا»ه و «كندو» از او چهره اي قابل قبول براي سينماي ايران ترسيم كرده است. گرچه كارگرداني «كافر» و «دشنه» هدايتگر او در اين مسير بوده اند. گله معتقد است فيلم هايش براساس گرايش به «ايسم» خاصي ساخته نشده اند و قهرمانان آثار او ما به ازاي بيروني دارند. «مهدي كافر»پرسوناژ اصلي فيلم كافر در ديالوگي، شرايط پديداري اين قهرمانان را به خوبي روشن مي كند: «همه با همديگرند و هيچ كس با هيچ كس نيست». گله را در طبقه «هفتم» ساختماني مجلل كه با تعداد فيلم هايش برابر است و در بلندي هاي تهران ملاقات كردم و با او درباره محور فيلم هايش به گفت وگو نشستم. ••• | به اعتقاد بسياري از منتقدان سينماي «گله» ملهم از نگرش هاي نهيليستي و آموزه هاي ماركسيستي است. در فيلم هاي شما آگاهي و تضاد طبقاتي به گونه اي مطرح مي شود كه جز اعتراض و عصيان راهي پيش روي قهرمان داستان باقي نمي ماند و از طرفي قهرمانان فيلم هايتان پايان روشني ندارند. آيا اين تعبير از آثار شما صحيح است؟ * اين نظريه پيش از انقلاب هم مطرح شد و عده اي گفتند «گله» گرايش هاي ماركسيستي دارد؛ حال آنكه اينطور نيست. مثلاً در «فيلم» زيرپوست شب «تقسيم عادلانه» به عنوان آرمان جامعه معرفي نمي شود. شما در «زيرپوست شب» دو آدم را مي بينيد، كه با هم تفاهم دارند ولي هر دو گرفتار ماترياليسم و گرفتار جامعه شب هستند. آنها هر جا رجوع مي كنند «معنايي» نمي يابند، چون همه چيز «مفهوم» است. | يعني داده هايي كه بايد «معنا» را شكل بدهند در جامعه وجود ندارند؟ * «مفهومي» كه در اين جامعه استخراج شده، از «معنايي» سرچشمه گرفته كه خودش در حبس است. مثلاً كاپيتاليسم آمريكا« مفهوم» است و «معنا» يش آپيكاليسم است. آمريكايي ها جاي Aو C را عوض كرده اند. آپيكاليسم يعني خرج از سرمايه همراه با رشد انسان. بنابراين هر آپيكاليستي كه سرمايه كلاني دارد و همواره بايد يك آپيكال بسازد و به طبقات ديگر اجازه حضور بدهد تا معاشرت نفساني انسان به خاطر سرمايه قطع نشود. اما در آمريكا عكس اين موضوع صادق است در آنجا هر چه قدر پول داريد همان قدر زور داريد. | در «زيرپوست شب» ميان قاسم سياه (مرتضي عقيلي ) و آن زن فرنگي (سوزان گيلبر) يك نوع تفاهم به وجود مي آيد و آن ها هدفي را جست وجو مي كنند، گرچه اين هدف اروتيك است اما باز هم داستان به پوچي ختم مي شود! * بايد ديد آنها كجا با هم آشنا شدند. اين دو در سرگرداني يكديگر را پيدا كردند. زن نمي داند در ۲۴ ساعت آينده چه مي خواهد بكند و قاسم سياه هم برنامه اي براي زندگيش ندارد. نطفه آشنايي آنها در سرگرداني بسته مي شود ولي مي خواهد از اين «مفهوم» به «معنا» برسد. يعني سفر به اصل است كه البته اتفاق نمي افتد. چون مفهوم، گرفتار شدايد محيط اطراف است. ملكوتي ترين فصل وجود آدم، فصل سرمايه گذاري عاطفي است.وقتي اين فصل محكوميت پيدا مي كند فرقي ندارد كه آدمي مال كجا باشد. اين محكوميت عاطفي آغاز فروپاشي آدم است، يعني همان برنامه اي كه غربي ها داشتند ولي مي خواستند حضور عاطفي خانواده را منحل كنند و تنها قدرت باروري آن رانگه دارند، به اين ترتيب كه بچه متولد شود، اما پدرومادرش را نشناسد. | پس وقتي تحويل معنايي صورت نمي گيرد انسان ها به فروپاشي مي رسند و اين نهيليسم آشكار برخاسته از چنين موضوعي است؟ * انسان در مدار غرايز خود دوست دارد به فروپاشي برسد، مگر آنكه متمتع شود. بيشتر اوقات گرايش به مواد مخدر از فروپاشي دروني نشأت مي گيرد. معتاد با ضربه زدن به خودش به طور ناخودآگاه از جامعه انتقام مي گيرد. چون تنها وسيله اي كه برايش باقي مانده كائنات وجود خويش است. وقتي هسته انعقاد آدم كه حاوي ارزش ها، اخلاق، متانت و جبر عبور از مصايب زندگي است فرو مي پاشد او شروع به انتقام گيري مي كند و اگر دقت كنيد مي خواهد همه را معتاد كند، يعني اين خود آزاري و فروپاشي را تعارف مي كند. | قهرمان هاي داستان هاي شما از اجتماع و اطرافيانشان سرخورده هستند وشايد فروپاشي براي آن ها آخرين راه است، آن ها بعداز فروپاشي چه مي شوند؟ * آنها در فرهنگ فروپاشيده خودشان اسطوره مي شوند. با پاهاي كثيف لخ ولخ راه مي روند، ژوليده هستند، اهميتي به ارزش هاي تو نمي دهند و يك گوشه مي نشينند و تزريق مي كنند. اين ها نمي خواهند اين وضعيت را از دست بدهند، مگر آنكه از نو ساخته شوند. ولي اگر بي شخصيتي همراهشان باشد تا لحظه مرگ فروپاشي را ترجيح مي دهند. | اين تنهايي و نبرد قهرمانانتان تا چه اندازه برگرفته از تأثيري است كه به صورت عيني از زندگي خودتان گرفته ايد؟ * من چهار راه حسن آباد به دنيا آمدم و در دو سالگي خانواده ام به شميران نقل مكان كرد. تا آنجا كه به خاطر دارم هيچ گاه در زندگي تنها نبوده ام. ما خانواده بزرگي داشتيم و هميشه همه با هم بوديم. در خانواده ما حسن نيت فراواني وجود داشت. من با موسيقي و شعر بزرگ شدم، چهارساله بودم كه هنگام خواب بابا برايم اسكندرنامه مي خواند. ما هيچ وقت از جامعه جدا نبوديم، جدايي از مردم يك فصل بي فرهنگي است. | جالب است شما در فيلم هايتان به جرياني توجه مي كنيد و جايگاهي تقديرآميز براي آن قايل مي شويد كه از سوي اجتماع با مهر «لومپن» طرد شده است و زندگي خودتان با آن جريان فرسنگ ها فاصله دارد! * مشكل اين است كه هنوز تعريف لومپن را نمي دانيم. لومپن به زوايد بيماري زاي يك جامعه مي گويند كه معمولاً تبعيد مي شوند. قهرمان هاي من كجايشان لومپن بود؟ «ابي» در كندو قهرمان كشتي بود. هر كسي كه زندان رفت لومپن نمي شود. آغاز تمام اختلافات ما قبل از انقلاب همين بود. عده اي به زور مي خواستند قشر سوم جامعه ايراني را لومپن نشان دهند. اما خيلي بايد ساده لوح بود كه به جماعتي به اين بزرگي به خاطر چند نمونه خراب انگ لومپن زد. آن زمان به زور مي خواستند بگويند اين جامعه لومپني است. ولي اين جامعه بيماري زا نبود، جامعه اي بود كه اجازه حضور به آن نمي دادند. | يعني مهدي كافر، قاسم سياه و ابي هيچ كدام حق حضور نداشتند؟ * آن ها در جاي خودشان نبودند. چون فواصلي وجود داشت كه پيمودني نبود و مي گفتند هر كسي اين فواصل را نپيمايد لومپن است. خب اينكه نمي شود بايد تناسب وجود داشته باشد در غير اين صورت فرد يا مشمول ديكتاتوري حكومت مي شود و يا به خشونت فردي روي مي آورد. اوبايد اين راه را با استفاده از قدرت هاي مالي و انساني كه حكومت برايش فراهم كرده بپيمايد. در اينجا قدرت هاي انساني «معنا» ست و «مفهوم» ، ارزش هايي است كه حكومت براي او در جامعه قايل است. حالا اگر مفهوم را طوري ساختند كه اين راه طي نشود او ديگر لومپن نيست. حكومت اشتباه كرده و مي خواهد به اين ترتيب او را از بين ببرد. تصور كنيد در رويدادهايي مثل جنگ همين به اصطلاح لومپن ها، جزو نخستين داوطلب ها هستند.يا در قحطي و گرسنگي آنها هستند كه بايد رنج بكشند، ولي به مجرد اينكه نوبت تقسيم منافع مي شود اين افراد اصلاً موجوديتي ندارند. | انقلابي كه در شخصيتهاي شما روي مي دهد ارتباطي به كمونيسم ، نهيليسم و حتي امپرياليسم پيدا نمي كند، حال آنكه شخصيتهاي شما در اين كريدور حركت مي كنند؟ * اتفاقاً اين انقلاب را در كندو مي توان ديد. ابي صندلي اش را بر مي دارد. يعني او كه به نادرست لومپن معرفي مي شود، صندلي اش را بر مي دارد و بعد از اين مملكت هم دفاع مي كند واين كاري است كه تاريخ نظيرش را نديده... | در كندو اين صندلي ديگر بار رها مي شود وباز هم آن هايي كه عصيان مي كنند منافع شان پادرهواست. * شما بايد چارچوب صندلي را بشناسيد تا بتوانيد آن را درست برزمين بگذاريد و رويش بنشينيد.درسال ۱۹۸۷ در آمريكا با يكي از استادان دانشگاه صحبت مي كردم، به او گفتم: من در ايران يادگرفته ام كه ايراني ۹ تا ۱۱ صبح پان ايرانيست است، ۱۱ تا ۲ بعدازظهر سومكا مي شود، ۲ تا ۴ انترناسيوناليست است، ۴ تا ۶ شعار مي دهد و سوسياليست مي شود و ۶ تا ۸ بعدازظهر كمونيست است، اما شب كه مي خواهد به خانه برود همه را پشت در مي گذارد و پاي سفره ايراني مي نشيند، حالا چقدر سرمايه بايدگذاشت تا اين روحيه عوض شود. | در تريلوژي شما يعني «زيرپوست شب» ، «مهرگياه» و «كندو» سه سفر اتفاق مي افتد، سفر جسم ،سفر جان و سفر جبر .چرا سفر جبر آخرين سفر است؟ * سفر اول موجوديت است بعد فطرت و در پايان سفر جبر. جبر، دفاع از اين موجوديت و فطرت است. در «زيرپوست شب» سفر جسم باغرايزش در دل شبهاي تهران آغاز مي شود. در «مهرگياه» سفرجان را با تمام عواطفش مي بينيم؛ علي ، زني را در ذهنش مي سازد كه اين زن هم زمين است، هم زن، هم مالكيت ، هم خانه، هم مادر و هم معشوقه. در «كندو» سفر جبر است و ابي براي دفاع از حيثيت مي رود. حالا اين حيثيت حكمي است كه بايد خوانده شود؛ يعني قانوني بين خودشان است. جامعه اي كه قانون داشته باشد لومپن نمي شود. پيرمردان مي گويند حكم خواندني نيست و بايد در محدوده قهوه خانه باشد. يك نسل دارد عوض مي شود و انقلاب پيش مي آيد، اين انقلاب را در وجود ابي مي بينيم. او متحول مي شود ولو به قيمت جانش. | فكر مي كنم آنچه باعث شده فيلم «ماه عسل» مهجور بماند فاصله گرفتن اين فيلم از سينماي منتقد و نزديكي به سينماي عاميانه است. * اين فيلم بايد به دلايلي ساخته مي شد. اين كه مي خواستيم به يك مابه التفاوت اشاره كنيم خب بايد مي ديديم اين اشاره از زبان چه كسي مطرح شود بهتر است، اگر مي خواستيم از ديد آن بالايي ها مطرح كنيم همان افاده بود و قصه ستارگان و از ما بهتران از ديد اين طرفي ها هم همه مسائل گفته نمي شد. پس بايد در اين حد وسط فيلمي ساخته مي شد كه در بطنش مسائل را ادا مي كرد و مي گفت اين جامعه چگونه خودش را از بين مي برد. ادامه دارد
|