• زناني كه طي ماجراهاي فيلم قرباني رفتار مستبدانه مردان مي شوند هر يك نمودار كنشمندي و قابليت هاي سازنده اجتماعي هستند و به رغم شرايط نامساعد زندگي و محدوديت امكانات و محروميت از حضور در عرصه جامعه مي كوشند، موجوداتي متعالي باشند
مشخصات فيلم:
كارگردان: داريوش مهرجويي،
نويسندگان فيلمنامه: داريوش مهرجويي، وحيده محمدي فر
مدير فيلمبرداري: بهرام بدخشاني.
موسيقي متن: محمدرضا درويشي.
تدوين: داريوش مهرجويي، آتوسا قلمفرسايي.
صدابردار صحنه: اصغر شاهوردي.
طراح چهره پردازي: مهين نويدي.
طراح صحنه و لباس: داريوش مهرجويي.
تهيه كنندگان: محمد نيك بين، تهمينه ميلاني، داريوش مهرجويي.
بازيگران: معصومه بخشي، شادي حيدري، ندا آقايي، حبيب رضايي، بيوك ميرزايي و...
•••
فيلم پايان مي گيرد. چراغ ها روشن مي شوند. تماشاگران، ساكت و مبهوت و پريشان حال و بي حوصله، تالار نمايش را ترك مي كنند. هر كسي سر به سوي خودش دارد. نه خنده اي، نه حرفي، نه بحثي، انگار همه عزا گرفته اند يا از اتفاق ناخوشايندي دلخور هستند. اين آشكار ترين تأثير فيلم «بماني» بر ذهن و روان تماشاگرانش است. احساسي مرعوب كننده و دل آزار كه نمي دانم تا كي دوام خواهد آورد. شايد چندساعت بعد جاي خود را به حال ديگري بدهد و همه نگراني ها و تشويش ها و پريشان حالي ها، در هياهوي روزمرگي از ياد بروند و سرنوشت تلخ وغمبار «بماني» و هم نسلانش، زير سايه سنگين «عادتها» رنگ ببازد و غبار فراموشي بر آن بنشيند. با اين همه، ارزش و اعتبار «بماني» به عنوان يك دستاورد تأثيرگذار سينمايي پايدار خواهد ماند. چون تصوير تأمل برانگيز واقعيت است و از ستمي حرف مي زند كه ريشه هايش را بايد در شرايط زيست، آداب اجتماعي، باورهاي اخلاقي و سنت هاي تاريخي جست، هر چند فيلم در پي ريشه يابي و كشف و اثبات علتها نيست و نمي خواهد، چرايي واقعيت را بكاود بلكه فقط مي كوشد، نمايشگر وضع موجود جامعه اي نيمه عشيره اي باشد و حديث مكرر رنج و ناكامي زن را در چنبره مناسبات بدوي، به زباني ديگر بازگويد.
«بماني» در قياس با آثار پيشين داريوش مهرجويي، تجربه اي متفاوت به نظر مي رسد. شكل و ساختاري گزارش گونه دارد و بيشتر بر قواعد سينماي مستند شانه مي سايد، ماجراهايش الهامي از واقعيتند. عمده نقش آفرينانش چهره هاي بومي ومحلي هستند. لحن و شيوه روايت بر قراردادهاي آشنا و كليشه اي سينماي قصه گو، پشت پا مي زند، حوادث در پيچ وخم روندي ضدقصه، هرازگاه، ناگهان مثل خبري تكاندهنده، عواطفمان را به آشوب مي كشند وتا خبر بهت آور حادثه اي ديگر، تشويش و دلهره راحت مان نمي گذارد.
با چنين حس وحالي، اضطراب حاكم بر فضاي زندگي وخلجان هاي رواني مردمي اسير فقرو جهل وتعصب در يك جامعه بسته به تماشاگر نيز منتقل مي شود. نشانه هاي اين حس تهديدآميز اجتماعي را در رفتار وحشت آلود دختراني مي بينيم كه از خبر سربريده شدن زني به دست برادران شكاك و متعصب سراسيمه هياهو مي كنند و همچون موجودات كابوس زده، گريز گاهي امن مي جويند. نگاه ناظر دوربين فيلمبرداري به چهره هاي هراسان دختران و كاربرد تمهيداتي مانند حركت روي دست دوربين، انتخاب زوايايي هم سطح قد و قواره آدمها، ضرباهنگ (ريتم) شتابان تصاوير و كيفيت نور و رنگ و تركيب بندي نماها، حال وهواي گزارشي مستند را به وجود مي آورند و بدين ترتيب تماشاگر با قرار گرفتن در كانون تنش ها، همدل و همراه جمعيت كنجكاو، براي تماشاي سربريده مي شتابد و... سرانجام به نقطه اوج حادثه مي رسد. جايي كه مي توان چهره تباه واقعيت را آشكارا ديد؛ سربريده مدينه صابري، زني زحمتكش و پاك دامن كه در آغاز فيلم او را شناخته ايم و از راز عشقش خبر داريم، حالا روي ميز رئيس كلانتري، پايمال شدن آرزويي ساده در پاي سنت هاي جاهلانه است.
|
|
|
هر جا تهديد مرگ مردم را به تكاپو مي اندازد. لحن مستندگونه فيلم نيز جلوه چشمگيرتري دارد. واقع نمايي صحنه هاي مربوط به خودسوزي «نسيم پويان» و «بماني»، دونمونه ديگر از كوشش موفق داريوش مهرجويي براي درگير كردن تماشاگران با فضاي عصبي جامعه است. نمايش واكنش هاي هراس آلود اهالي محل بويژه زنان ودختران، هنگام رويارويي باچنين حوادث مرگباري، در واقع گوشه اي از آسيب رواني جامعه را هشدار مي دهد و بر نكته اي انگشت مي گذارد كه تكرار و تداوم آن مي تواند روحيه اجتماعي را به ويراني بكشد و زمينه ساز ناهنجاري رواني نسل هاي آينده باشد.
زناني كه طي ماجراهاي فيلم قرباني رفتار مستبدانه مردان مي شوند هر يك نمودار كنشمندي و قابليت هاي سازنده اجتماعي هستند و به رغم شرايط نامساعد زندگي و محدوديت امكانات و محروميت از حضور در عرصه جامعه، مي كوشند موجوداتي متعالي باشند. مدينه صابري بانيروي سرانگشتان هنرمندش، زيبايي خلق مي كند؛ فرشهاي خوش نقش و نگار مي بافد. نسيم پويان؛ اهل درس و كتاب وعلم و آگاهي است ومي خواهد در مقام پزشك، راه خدمت به مردم را پيش بگيرد و بماني، مسؤوليت رتق و فتق امور خانواده اي تنگدست را بر عهده دارد و او را دائم در حال شست و شوي و رفت وروب مي بينيم. به قول مهرجويي: «انگار مي خواهد، نيروهاي منفي و غبار روح اطرافيانش را پاك كند.» و با رنج وتلاش خود، براي ديگران محل امن آسايش بسازد اما اين فضيلت ها از چشم مردان خودكامه و كج انديش پنهان مي مانند و زنان جز ناكامي و حسرت و شكست، چيزي نصيب نمي برند.
عيب كار اينجاست كه سازندگان فيلم همه دقت و ظرافت و نكته سنجي ها را براي شناساندن زير و بم موقعيت و شخصيت زنان به كار مي برند و هرگز مجالي فراهم نمي آورند تا با زواياي پنهان موجوديت مردان ماجرا نيز آشنا شويم و انگيزه هاي فردي واجتماعي رفتار نابهنجارشان را بشناسيم و راز آن خودكامگي ها و كج انديشي ها را بدانيم . بنابراين تصوير مردان همه جا، تك بعدي و بي تعمق به چشم مي آيد و بيشتر خوي پليد و منش حيواني شان را به رخ مي كشد و گاه چنان مبالغه آميز مي نمايد كه باور كردنش آسان نيست. خب در سينما، بي اعتنايي به اصل سببيت، حاصلي جزابهام و ناباوري نخواهد داشت. به هرحال، هر كنش و واكنشي بايد علت روشني داشته باشد و مهرجويي در «بماني»، خواسته يا ناخواسته از تحليل وتوجيه انگيزه خشم و خشونت مردان طفره مي رود و هيچ روزنه اي براي راه يافتن به دغدغه هاي دروني شان بازنمي گذارد و درنهايت شمايلي كه از مردان مي بينيم. احساسي جز نفرت و بدبيني برنمي انگيزد. از وراي اين نگاه بدبين و نفرت پرور، برادران شكاك مدينه، پدر قلدر نسيم و پدر ابلهه بماني را مي شناسيم و دست آخر به شخصيت بدخيمي چون خالو (شوهر پير بماني) برمي خوريم؛ پيرمردي بدقواره، ترياكي، پول پرست، شكمباره، عقب مانده، هوسران و... سراپا عيب و ايراد كه دختر نازنيني مثل بماني، ناگزير بايد زيردست و پايش لهيده شود و سرانجام از فرط رنج ودرد و حسرت خود را در آتش اعتراض بسوزاند! گرچه مصداق واقعي موجوداتي هم سنخ مردان فيلم «بماني» را در هر جامعه اي مي توان يافت اما آيا پليدي ها يكسر از سرشت مرد سربرمي زند وزن ها همه فرشته اند؟! آيا سياه و سفيد ديدن آدمها با اصول واقعگرايي مغايرت ندارد؟
نخستين نماي فيلم تصوير طبيعت را در حصار سيم خاردار نشان مي دهد اشاره نماديني كه بر اسارت يك اقليم كنايه مي زند و با اين تمهيد به نظر مي رسد، مهرجويي مي خواهد، سرنوشت انسان را در شرايط جبرآميز سرزميني بدوي و جدا افتاده بكاود و بار ديگر خاطره فيلم «گاو» (۱۳۴۸) را زنده كند اما هر چه پيش تر مي رويم از معناي آن اشاره نمادين دورتر مي افتيم و شرح محدوديت ها و محروميت هاي اقليمي به چند يادآوري مختصر ختم مي شود. مثلاً جايي پدر بماني از دشواريهاي زندگي مي نالد و مي گويد: «زمان جنگ هشت سال زير بمباران بوديم... كي به داد ما مي رسد؟» و جايي ديگر مرده شوي چشمه كبود (حبيب رضايي)، خاطره كشته شدن دوستان را توسط جت هاي ارتش عراق شرح مي دهد و... يادآوري نقش ويرانگر جنگ به عنوان حادثه اي جبرآميز و بازدارنده رشد اجتماعي با همين اشاره هاي گذرا خاتمه مي گيرد.
|
|
|
بالاخره با پرسشي بي پاسخ درباره تقدير شوم يك نسل به پايان ماجرا مي رسيم؛ فصلي در گورستان، جايي كه فرجام تقدير بماني رقم مي خورد. او گريزان از كابوس باورهاي تباهي آور هم ولايتي هايش، آسايش خود را در قلمرو مردگان باز مي يابد و اينجا هم دوباره مي شويد و مي روبد تا غبار مرگ بر چهره زندگي ننشيند.