• بوبن ادبيات رابه نغمه لالايي توصيف مي كند و حتي مي گويد كه اگر ادبيات بتواندبه لطافت نغمه هاي لالايي كه كودكان را به خواب مي برد برسد، كاري بزرگ كرده است
• بوبن ادبيات را به نغمه لالايي توصيف مي كند
و حتي مي گويد كه اگر ادبيات بتواندبه لطافت نغمه هاي لالايي
كه كودكان را به خواب مي برد برسد، كاري بزرگ كرده است
بخش نخست مطلب حاضر توضيحاتي درباره «رفيق اعلي» بود.
مؤلف در آن بخش به شرح دنياي پررمز وراز بوبن، آن گونه كه در كتاب رفيق اعلي تصوير شده است پرداخت. در بخش حاضر ،سيار در ادامه سخن خود به دو كتاب ديگر از بوبن توجه مي كند: «كتاب بيهوده» و «نورجهان» . از لابه لاي اين نوشتار مي توان به نگاه نغز و نافذ بوبن، نويسنده معنويت گرايي معاصر، به خوبي پي برد.
• گروه انديشه
•••
ب ـ كتاب بيهوده
يكي ديگر از نوشته هاي مهم بوبن كه دراينجا مايلم از آن صحبت كنم، كتاب بيهوده است . براي بنده به عنوان مترجم ، كتاب رفيق اعلي بخاطر طرح مسأله عدم خشونت در حوزه دين اهميت داشت ونيت اصلي من در ترجمه اين كتاب همين بود، بدون آنكه حدس بزنم از اين اثر تاچه اندازه استقبال خواهد شد وبه چندچاپ خواهد رسيد وچه زمينه اي در بازار نشر به وجود خواهد آورد. كتاب بيهوده نيز اهميتي اساسي داشت وآن اين بود كه بوبن در اين اثر خود، با همان شيوه اي كه درباره كتاب رفيق اعلي توضيح دادم، از وراي بحث درباره هفت شاعر ونويسنده بزرگ جهان، به جوهره شعر وادبيات مي پردازد، يعني به بهانه صحبت از شاعر يا نويسنده اي بزرگ، به گوهر و نهاد شاعري يا نويسندگي نقب مي زند. اصولاً نويسندگان بزرگ نقب زنان متبحرند و نبوغ نويسندگي چيزي جز نقب زدن از پوسته به هسته نيست.
كتاب بيهوده، با صحبت از پل كلودل آغاز مي شود و پس از او به ترتيب از فرانتس كافكا، شارل فردينان رامو، ساموئل بكت، فرانسيس پونژ، گيوم آپولينر و گوستاو رو سخن به ميان مي آيد. نكته جالب توجه در اين كتاب اين است كه نويسندگاني كه بوبن آنها را انتخاب كرده و كنار هم نهاده است، در ظاهر تفاوتهاي عمده اي با يكديگر دارند، بدين معني كه در ابتدا فكر مي كنيم چگونه مي توان نويسنده اي مانند كلودل را كه اعتقادات مسيحي استوار داشته، در كنار بكت كه از سردمداران مكتب پوچي در تئاتر بوده ويا كافكا قرار داد. اما پس از مطالعه كتاب، حس مي كنيم كه اين نويسندگان به رغم گرايشهاي متفاوتشان، در نقاطي با يكديگر پيوند مي خورند و وجوه اشتراكي پيدامي كنند كه مانند ريسماني، اين دانه هاي جدا از يكديگر را به هم متصل مي سازد.
در فصل مربوط به كافكا، بوبن با ظرافت به كيفيت زايش شعر اشاره مي كند و در اينجا از تجربه اي زيسته سخن مي گويد، تجربه اي كه با آب و گل وجود او آميخته و عجين شده است و نظر يك منتقد ادبيات كه از بيرون به اين قضيه مي نگرد نيست. بوبن در فصل مربوط به كافكا در كتاب بيهوده، اشاره ظريفي به گوهر شعر مي كند و مي گويد تنها شعر وجود دارد و هيچكس به طور طبيعي شاعر نيست، زيرا خصوصيات نهفته در نهاد آدمي چون مانعي در ميانه است. شاعر در آنات نادري از زندگي خود، از خويشتن بركنده مي شود و مبدل به «هيچ كس» مي شود و آنگاه گويي زبان به گفت وگويي دروني با خويش مي گشايد.
در فصل آخر كتاب كه به گوستاو رو اختصاص دارد، يكي از لطيف ترين تعبيرات بوبن درباره نحوه تأثيرپذيري شاعر از دنيا و انتقال اين تأثير به عالم شعر آمده است. بوبن مي گويد كه شاعر، كه در اينجا گوستاو رو است، به عالم هستي مي نگرد و با هر آنچه مي بيند يكي مي شود. جمله حواس او، به هر آنچه مي بيند آلوده مي شود. سپس به اتاق كار خود بازمي گردد و صورتش را با صفحه كاغذ پاك مي كند. در اين لحظه هرآنچه حواس او بدان آلوده شده، به خودي خود بر صفحه سپيد كاغذ نقش مي بندد.
درباره كتاب بيهوده به يك نكته ديگر هم مي خواهم اشاره كنم در ابتداي اين كتاب، بوبن ادبيات را به نغمه لالايي توصيف مي كند و حتي مي گويد كه اگر ادبيات بتواند به لطافت نغمه هاي لالايي كه كودكان را به خواب مي برد برسد، كاري بزرگ كرده است. در جاي ديگر، مي گويد كه شعر كلامي شفابخش است و هر كلامي بايد وسيله ياوري و دستگيري باشد، وگرنه ارزش بر زبان آمدن ندارد و بايد بي درنگ به گلوگاه بازگردانده شود. اين تعبير بوبن از ادبيات داراي جنبه هاي عميق انساني و معنوي است و يكي از همان نقاطي است كه او را با پيشينيان خود همچون پل كلودل و سيمون وي پيوند مي دهد. بوبن در فصل مربوط به بكت در كتاب بيهوده، ادبيات را به كلامي كه دستان خود را براي ياوري به درماندگان دراز كرده توصيف مي كند و تصريح مي كند كه اين روحيه دستگيري، والاتر و برتر از ادبيات بزرگ است.
پ ـ نور جهان
بخش آخر سخن من، معرفي آخرين كتابي است كه از بوبن ترجمه كرده ام و به زودي انتشار پيدا خواهد كرد. اين كتاب كه عنوان آن نور جهان است، در اصل مصاحبه اي طولاني بوده كه يكي از شاعران و نويسندگان سرشناس فرانسه به نام ليدي داتاس با بوبن انجام داده است. بوبن خوشبختانه مصاحبه هاي زيادي دارد و اصولاً كسي است كه كنجكاوي زيادي را درمورد خود و آثارش برانگيخته است. مصاحبه هاي او معمولاً غني و پرمطلب است و شما همان سياق شاعرانه متنهاي مكتوب او را درسخن گفتنش نيز مي بينيد و ملاحظه مي كنيد كه صور بديع خيال و بازيهاي شگفت آور زباني، في البداهه با كلامش آميخته مي شود.
اين كتاب دراصل مصاحبه اي طولاني بوده كه شاعره اي فرانسوي به نام ليدي داتاس با بوبن انجام داده است، اما پس از انجام مصاحبه، پرسشهاي خود را حذف كرده و پاسخهاي بوبن را در هفت فصل دسته بندي كرده است.
بوبن در بحثهاي آغازين اين اثر، به سير روحي خويش مي پردازد و از شروع كار نويسندگيش صحبت مي كند و سپس دريكي از جالب ترين فصول كتاب، درباره شاعران و نويسندگاني كه مورد علاقه اش بوده اند يا به طريقي از زندگي فكري او گذر كرده اند، سخن مي گويد. دراينجا فرصت نيست كه از همه كساني كه بوبن از آنها ياد كرده صحبت كنم و از اين رو به چند تن از مشهورترين آنها اشاره مي كنم. از بودلر آغاز مي كنم. بوبن بي آنكه منكر اهميت بودلر و ذوق سرشار شاعرانه او شود، اذعان مي دارد كه از او دركار ادبي خود كوچك ترين بهره اي نبرده و هيچ تأثيري نپذيرفته و به قول خودش حتي خرده ناني از سفره او برنگرفته است. به اعتقاد بنده اين نكته به روشني محسوس است، زيرا روح آثار اين دو نه تنها با يكديگر نزديكي ندارند، بلكه مي توان گفت كه متنافرند و از هم دور مي شوند. اگر بودلر معروف ترين ديوان خود را «گلهاي بدي» ناميد، نامي كه براي برترين اثر بوبن مي توان برگزيد جز «گلهاي نيكي» نيست.
درعوض، نويسنده اي همچون داستايفسكي را يكي از برجسته ترين چهره هاي ادبيات مي شمارد و به ويژه از كتاب ابله او ياد مي كند و مي گويد كه شاهزاده موشكين يا به قول روسها مويخكين اين داستان، شاهزاده محبت و همدلي است. تصوير اين شاهزاده موشكين به طرزي نازدودني در ذهن بوبن حك شده است. آن بازنده ظاهري كه درحقيقت برنده اصلي بوده است. همين شاهزاده موشكين كه ابله خوانده مي شده، براي نويسنده اي چون نيچه تداعي كننده مسيح بوده است. مي دانيم كه نيچه مسيح را به معنايي كه مراد داستايفسكي بوده، «ابله» خوانده است، البته دراينجا مراد از ابله انسان كم خرد نيست، بلكه كسي است كه مردم آلوده به ناپاكيهاي دنيوي او را ابله مي انگارند. بوبن داستايفسكي را بسيار مهم مي شمارد و او را در نقطه مقابل مارسل پروست قرار مي دهد و افسوس مي خورد كه در دوران جواني، اين دو نويسنده را در عرض هم قرار مي داده است، اما امروزه ديگر چنين تساهلي را روا نمي داند و نمي تواند به يكسان از بيدارگران و گمراه كنندگان سخن بگويد. بوبن بي آنكه نبوغ پروست را انكار كند، تصريح مي كند كه نبوغ شرير نيز وجود دارد كه اگر در خدمت بدي درآيد، به مراتب آسيب رسان تر است چرا كه پروست از كدورت عشقها و حسادتهاي كور بشري سخن مي گويد كه درنهايت به يأس و دلمردگي راه مي برد.
بوبن نفرت پروست را از آفتاب يا انزجار سارتر را از درخت نشانه بارز جامعه اي بيمار مي داند، جامعه اي كه نويسندگان آن از تيره روزي مضموني ادبي مي سازند و به بهانه پرده برگرفتن از چهره بدي، آن را مي گسترند و كاري جز آن نمي كند كه بر هرج و مرج و آشوب دنيا مي افزايند، چرا كه اين نويسندگان براي آنچه مي گويند بهايي نپرداخته اند و در محافل ادبي وهنري پاريس از آتش دوزخ سخن مي گويند.
|
|
|
چون سخن به درازا كشيد، در اينجا با ياد مولانا و ستايش بوبن از او صحبتم را به پايان مي برم. در ساليان اخير، به دليل انتشار ترجمه هاي انگليسي و فرانسه از مثنوي و كليات شمس تبريزي، اين شاعر بزرگ بيش از گذشته در دنيا شناخته شده است و خوشبختانه بوبن جزو نويسندگاني است كه با كلام مولانا انس و الفت پيدا كرده است. در كتاب نور جهان چندصفحه درباره مولانا و اشعار او سخن گفته و شما وقتي اين مطالب او را مي خوانيد، احساس مي كنيد كه در مضامين اشعار مولانا تعمق كرده و صرفاً به نظرات چندخاورشناس اكتفا نكرده است. جالب اينجا است كه بوبن پس از اظهارنظر درباره شمار زيادي ازنويسندگان و شاعران اروپايي و آمريكايي كه گاه با انتقادهاي صريح همراه است، آنگاه كه سخن از مولانا به ميان مي آيد، مي گويد كه او براي من «شاعر شاعران» است، زيرا اشعار او را مي خوانيم بي آنكه لحظه اي به شعر بينديشيم.
در همين بخش از كتاب، تمثيل زيبايي به كار مي برد و اهل عرفان را به زنبورهايي تشبيه مي كند كه در كار تبديل گرده گل به انگبين اند، كندوي زنبوران را با خانه هاي كوچك درون آن چون خانقاه هاي دراويش و حجره هاي آن مي بيند، وز وز زنبورها را به سان نجواي دعاي عارفان مي شنود و رقص زنبورها را گرد كندو همچون وجد و سماع صوفيان مي نگرد. آنگاه مولانا را به مانند زنبوري مي بيند كه به گلشني هزاررنگ رفته و همه عطرها و تمامي شهدها را چشيده است. چنين زنبوري اگرچه ديگر از هر چيز مستغني است، با اين همه احسان و نيكي اوچندان است كه با تني آكنده از گرده گل و شيره نباتي، به كندو بازمي گردد و رقص كنان راه سبزه زار را به زنبورهاي ديگر نشان مي دهد تا آنها هم از اين عطرها و شهدها شيرين كام شوند. بوبن مي گويد در كندوي بزرگ ادبيات جهان، شاعراني كه دوستشان مي دارم د ركار تبديل نور به انگبين اند، اما در اين كندو زنبوري هست كه در كنارش، هر زنبور ديگري در نظرم زار و نزار مي آيد و او مولانا است.
***
به طور كلي فضاي نوشته هاي بوبن بين نظم و نثر، شناور و در نوسان است. اصولاً بوبن نويسنده اي است كه با ساز و كار ذهني يك شاعر مي نويسد و انديشه هايش پيوند تنگاتنگي با صور بديع خيال كه تراوش ذهن خلاق اوست دارد. شايد بتوان گفت كه او از طريق آميزش انديشه و خيال، به فضاهاي ذهني آرماني خويش راه مي برد. اما از لحاظ قالب، نوشته هاي او مرا به ياد پيروان رمان نو مي اندازد. رمان نو فرم و قالب خاصي را در ادبيات جا انداخت ومضامين ويژه اي را نيز مطرح كرد كه گوهر آنها در آن چيزي خلاصه مي شودكه ناتالي ساروت آن را «جست وجوي واقعيت ناپيدا» مي ناميد. اما ميراثي كه از لحاظ قالب و فرم از رمان نو باقي ماند، تثبيت شده تر از سنخ مضامين آن است. بوبن تماماً به مضامين معنوي گرايش دارد و اين بسيار آشكارتر از آن است كه نيازمند توضيح باشد. شيوه كار او از دو آبشخور بيان شاعرانه و نگرش فلسفي مايه مي گيرد و درنوشته هاي وي كه چون سرب حجمي اندك و وزني سنگين دارند، جايي براي توصيفات دراز دامن روايي وجود ندارد. شما در نوشته هاي بوبن توصيفات روايي نمي بينيد و گويي هر تكه از متن او بخشي از يك استنتاج كلي را تشكيل مي دهد.