|
بخش دوم وپاياني خاطرات محمدرضا باستي يكي از بازماندگان واقعه هويزه حماسه مقاومت دانشجويان پيرو خط امام (ره)
|
|
|
|
به ياد شهيد مشايخي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران
|
|
|
|
مروري كوتاه برعمليات كربلاي ۵ از زبان يكي از رزمندگان
|
|
|
|
|
رودرروي تانك حماسه هويزه
بخش دوم وپاياني خاطرات محمدرضا باستي يكي از بازماندگان واقعه هويزه حماسه مقاومت دانشجويان پيرو خط امام (ره)
|
|
|
بچه ها هنوز داشتند از امتداد جاده كه جلو رفته بودند برمي گشتند عده اي دولا دولا و بيشتر سينه خيز مي آمدند. هيچكس نمي دانست چه كار كند. هيچ كاري هم نمي شد انجام داد همگي مرگ را در چند قدمي خود مي ديدند. كشته شدن براي من مهم نبود، ولي اين طور قتل عام شدن بدون اينكه هيچ ضربه اي به دشمن بزنيم و كشته شويم خيلي سخت و دردناك بود. همه آماده بوديم كه تانك هاي عراقي از آن طرف جاده بيايند اين طرف، يا همه را اسير مي كردند، يا به رگبار مي بستند. هيچ جان پناهي نداشتيم. رگبار تانك ها قطع نمي شد. بچه ها يكي يكي داشتند تير مي خوردند، هر كدام يك جايي مان را گرفته بوديم و خودمان را در پناه جاده جلو مي كشيديم. خون از بدن بچه ها سرازير بود ولي هنوز كسي شهيد نشده بود. يكي از برادران به نام «خيرالله موسوي» در يك متري جلوي من بود و داشت به تانك ها تيراندازي مي كرد. ناگهان يك تير خورد به كلاهش و من كه پشت سرش نشسته بودم ديدم كه عقب كلاه سوراخ شد و گلوله بيرون آمد. خون همين طور از سرو صورت موسوي به روي لباسهايش مي ريخت تير پيشانيش را شكافته بود و از عقب سرش درآمده بود. هنوز در پناه جاده خوابيده بوديم و بچه ها سينه خيز جلو مي آمدند. در اين حين مسعود انصاري هم داشت خودش را جلو مي كشيد. از او سراغ حسين علم الهدي و محسن غديريان و جمال را گرفتم، گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند. علي حاتمي كه از دانشجويان پيرو خط امام بود و رفته بود براي بچه ها غذا ببرد داشت مي آمد، نمي دانم فهميده بود كه محاصره شده ايم و چه موقعيتي داريم يا نه. علي در امتداد جاده جلو مي آمد. همين كه به بچه ها رسيد و ديد همه خوابيده اند و تانك عراقي آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را كج كردو به طرف سمت چپ جاده (مخالف هويزه) به راه افتاد و به طور مايل به طرف كرخه كور، سمت جلاليه رفت. احتمالاً نمي دانست كه از كجا سردرمي آورد. در حقيقت هيچ كس نمي دانست و ليكن به علت اين كه سمت ديگر جاده تانك هاي عراقي حضور داشتند و به فاصله دوكيلومتري روبه روي ما هم در امتداد جوفير بقيه تانك هاي عراقي داشتند پيش مي آمدند به ناچار علي در اين سمت آغاز كرد به رفتن. هيچ راه چاره اي به نظر نمي آمد، مرگ ما حتمي بود. ساعت حدود ۵ الي ۵/۵ عصر بود. هوا داشت رو به تاريكي مي رفت شايد نيم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم مي خواست در يك لحظه هوا تاريك مي شد. تا از اين وضعيت بيرون بياييم. ولي غيرممكن بود. بچه ها همگي از راه رسيده و در پشت جاده خوابيده بودند و نمي دانستند چه كار كنند. نزديكترين تانك عراقي فاصله اش با ما حدود سي متر بود. آن طرف دو تانك ديگر ايستاده بود، علي حاتمي كه راه افتاد، من داد زدم بخواب! مي زنند، وضع طوري بود كه اگر از پشت جاده برمي خاستيم هيچگونه پناهگاه ديگري وجود نداشت كه مانع از تيرخوردن شود. با اين حال سه چهار نفر برخاستند و به دنبال علي حاتمي به راه افتادند. چندمتري كه رفتند چند نفر ديگر هم برخاستند و راه افتادند. همه از روي نااميدي بلند مي شدند و راه مي افتادند. وضع طوري بود كه در يك ثانيه چندين صداي گلوله مي آمد. بچه ها كم كم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر همچنان سينه جاده افتاده بوديم و درخواست مي كرديم ما را هم ببريد. خيرالله موسوي كه حدود دو دقيقه قبل تير به سرش خورده بود، هنوز زنده بود همه رفته بودند، آخرين نفري كه رفت محمد فاضل بود. آنهايي كه نرفته بودند زخمي ها بودند. من تير به كتفم خورده بود و مي توانستم راه بروم ولي جرأت نداشتم از سينه جاده بلند شوم. بالاخره من هم اسلحه ام را برداشتم و به سمت بچه ها دويدم. همين كه راه افتادم صداي زخمي ها دومرتبه بلند شد كه مي گفتند: برادر كمكمان كن، ما را هم با خودت ببر. من با آن وضعي كه داشتم هيچگونه كمكي نمي توانستم به هيچكس بكنم. در ثاني هيچكس اميد نداشت حداقل ۵ متر برود و تير نخورد، لذا هيچكس زخمي ها را برنمي داشت. ثالثاً زخمي ها را بردارد كجا ببرد؟ نيروي خودي هم به چشم نمي خورد. همين كه راه افتادم صداي رگبار دشمن بلند شد، من هر بار كه صداي رگبار را مي شنيدم روي زمين دراز مي كشيدم تا قطع مي شد و دوباره به راه مي افتادم. عراقي ها شروع كردند به زدن خمسه خمسه هر ثانيه يكي مي زدند، هر بار كه صداي رگبار يا سوت خمسه خمسه مي آمد خودمان را روي زمين مي انداختيم و صبر مي كرديم صداي تركش ها كه قطع شد، دوباره برمي خاستيم و مي دويديم. حدود صد الي صدوپنجاه متر كه رفتيم يك گلوله خمسه خمسه افتاد وسط بچه ها و يكي از برادران را كه جوان ۲۵ ساله اي بود در خون خود غلتاند. افرادي كه مجروح مي شدند توان حركت نداشتند و همان جا مي ماندند. آنها خطاب به ما تقاضاي كمك داشتند اما ما كاري از دستمان برنمي آمد. ما همچنان جلو مي رفتيم بچه ها همه از من جلوتر بودند. من به علت تيرخوردگي نمي توانستم تند راه بروم. لبانم خشك شده بود و احساس مي كردم مثل آتش داغ شده ام، بدنم خيس عرق شده بود، انگار يك هفته بود كه آب نخورده بودم، احساس مي كردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه كيلو وزن دارند. بالاخره به جان پناهي رسيديم. در آنجا سراغ علي حاتمي را گرفتم. كسي از او خبر نداشت بعدها شنيدم او و محمد فاضل در همان جا شهيد شده اند. به هرحال از آنجا حدود يك ساعت شبانه به سمت كرخه كور حركت كرديم تا به نيروهاي ارتش رسيديم. | به نقل از نگين ايران، فصلنامه مطالعات جنگ ايران و عراق با تلخيص
|
|
|
|
|
تونصيب سيب بودي
به ياد شهيد مشايخي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران
هنوز شصت وشش طلوع ديگر به بهار مانده بود كه غنچه وجودت با شهادت شكفت! وقتي خبر شهادتت را آوردند، همه آنان كه تو را مي شناختند واژه هاي يكساني را تكرا ركردند: « مرد بزرگي بود»، «متواضع و عارف بود» و... امروز هجده سال از آن واقعه مي گذرد، اما ياد و خاطره ات همچنان دست نخورده و واضح برابر چشمانمان است. در بحبوحه جنگ وقتي به عنوان خبرنگار مناطق جنگي به جمعمان پيوستي احساس غرور كرديم و آن هنگام كه در دي ماه ۱۳۶۰ با سفر شهادت ما را ترك كردي احساس بي برادري كرديم. تو همچون پرستوي مهاجري بودي كه فصل كوتاهي را در كنارمان ماندي و خيلي زود به ديار ابد پركشيدي، اما ياد وخاطره جاويدت هميشه با ماست.
|
|
|
|
|
مروري كوتاه برعمليات كربلاي ۵ از زبان يكي از رزمندگان
نسل سوم بخواند
|
|
|
اشاره: زمستان سال ۶۵ يكي از مهمترين عمليات نظامي رزمندگان اسلام تحت عنوان كربلاي ۵ در منطقه اي به وسعت ۱۵۰ كيلومترمربع در جبهه شلمچه وشرق بصره انجام گرفت ويك بار ديگر چشم دنيا به توانمندي بي بديل لشكر اسلام خيره ماند. دراين عمليات كه در چندمرحله وبه مدت ۴۵ روز ادامه يافت قريب يكصد تيپ و لشكر ارتش بعث عراق به ميزان ۲۰تا ۱۰۰درصد منهدم گرديد. در سالروز اين حماسه جاويدان با حميدپارسا يكي از حماسه سازان وفرماندهان اين عمليات سرنوشت ساز در تاريخ دفاع مقدس گفت وگويي انجام داده ايم كه از نظرتان مي گذرد. | عمليات كربلاي پنج داراي چه ويژگي هايي بود؟ * در اين عمليات تمام توان نظامي عراق وارد جنگ شده بود و چون بچه هاي ما به نزديكي شهر بصره رسيده بودند دولت عراق حساسيت زيادي نسبت به اين عمليات پيدا كرده بود و برهمين اساس موانع بسيار زيادي در منطقه ايجاد كرده بود كه مي توان به سيم هاي خاردار، سيمهاي حلقوي و ميادين وسيع مين در داخل آب اشاره كرد همچنين بعد از كانال آب هم دژهاي محكمي به ارتفاع ۲ متر ساخته بودند كه در پشت آنها، سنگرهاي بتوني و سلاحهاي پيشرفته مستقر بود به عبارتي عراقيها از ساختمان بسيار بلند پتروشيمي عراق كه پشت خاكريزهاي نوني شكل قرارداشت به عنوان ديده بان استفاده مي كردند و بر كل دشت شلمچه اشراف داشتند. در اين بين بچه هاي ما نيز براي شروع عمليات درگردانهاي حضرت علي اكبر و زينب كه غواص بودند به آب زدند چرا كه ابتدا بايد آنها خط را مي شكستند تا بقيه حركت مي كردند اما غواص ها هم با توجه به تسلط دشمن بر روي آب امكان حركت به جلو را نداشتند و اصلاً حمله به صورت مستقيم و رودررو منتفي شده بود بالاخره ما به لطف و عنايت خدا توانستيم از تنها خاكريزي كه از عمليات رمضان باقي مانده بود دشمن را دور بزنيم و از پهلو به دشمن حمله كنيم كه همين برنامه باعث شد آنجا را كاملاً پاكسازي كنيم. | نسل سوم انقلاب به صورت ملموس جبهه و جنگ را نديده است و تنها آن را از طريق سينما و تلويزيون مي شناسد و به طور قطع در اين رهگذر آن فرهنگ نابي كه در طول سالهاي دفاع مقدس شكل گرفته به خوبي منتقل نخواهد شد. به نظر شما راهكارهاي موجود براي انتقال درست اين فرهنگ كدام است؟ *جاي تأسف است كه متوليان فرهنگي كاري ريشه اي براي گسترش و ترويج فرهنگ جبهه صورت نداده اند و به همين خاطر به دليل گرفتارشدن در كاركردهاي سطحي در اين حوزه، تعامل مورد انتظار بين نسل جنگ و بعد از جنگ برقرار نشد. اما براساس تجربياتي كه داشته ام برگزاري اردو راهيان نور (بازديد از مناطق جنگي) براي درك و فهم اين فرهنگ بسيار مؤثر خواهد بود البته در اين انتقال فرهنگ نقش رسانه هاي تصويري و نوشتاري، نقشي اساسي و تأثيرگذار است البته اگر به آن اهتمام ورزند و در پايان اين نكته را به جواناني كه در جنگ نبوده اند بگويم كه ما هيچگاه جنگ طلب نبوده و نيستيم و دفاع مقدس درواقع دفاع مشروع از حيثيت و كيان انقلاب اسلامي بود.
|
|
|
|