|
گفت وگو با احمد پورنجاتي ( بخش دوم وپاياني )
رؤياي سه گانه يك رمان باچندلايه
|
|
|
روز گذشته نخستين بخش از گفت وگو با دكتر پورنجاتي درباره رمان «رؤياي سه گانه»را خوانديد نويسنده كتاب در شماره قبل زواياي نوشته اش را مورد كالبدشكافي قرار داد، اينك بخش دوم و پاياني آن در پي مي آيد. \ نقش ادبيات داستاني و شعر را در تحولات فرهنگي جامعه چگونه ارزيابي مي كنيد؟ * به نظر من اين سؤال خيلي كلي و كليشه اي است ـ عذر مي خواهم كه اين تعبير را به كار مي گيرم ـ اين تأثير كاملاً روشن است، متأسفانه در جامعه ما نقش كتاب در تحول فرهنگي بسيار ناچيز است. دودليل هم دارد. يك دليل احساس همه داني و همه فهمي كه متأسفانه منجر به جهل مركب درجامعه شده است، علتش هم اين است كه اطلاعات يك بند انگشتي مردمي كه حاصل از استماع منبر از گذشته و بعد از انقلاب هم به شيوه مدرنش از راديو و تلويزيون است، آنقدر به شكل كاذب مخاطبان را اقناع كرده كه هيچ كس حس نمي كند بايد كتاب بخواند. ما ناچاريم در ارزيابي مان به كميتها رجوع كنيم و اين را شمارگان كتابها نشان مي دهد. البته دربعضي زمينه ها هم مشخص است كه كار خوب خوشبختانه مخاطبان خودش را دارد. من نقش ادبيات را در تحول فرهنگي به طور اصولي بسيار اساسي و مهم مي دانم و واقعاً دگرگون كننده است. اگر به لوازمش پايبند باشيم، اگر نويسنده قابل و مخاطب قابل باشد، واقعاً بايد كتاب تحول ايجاد كند. به اعتقاد من در بزنگاهها و در نقاط عطف تحولات تاريخي كشور تأثير كتاب را مي توانيم ببينيم. اگر پاي امثال بنده به عرصه مبارزه سياسي كشور درقبل از انقلاب باز شد، به خاطر كتابهايي بود كه معلم انشاي من خواندنش را توصيه مي كرد. كتاب غارت جهان سوم، گفتار در باب استعمار امه سزر، كتابهاي آل احمد و كتابهاي ساعدي و… من هنوز كتاب «چوب بدستهاي ورزيل» ساعدي و «چشم در برابر چشم»اش در ذهنم هست. همين آثار بود كه به من سمت و سو مي داد و… \ بخشي از نويسندگان ايراني امروز در غربت مي بالند. اين نويسندگان نسل جواني هستند كه فارغ از ادبيات احزاب و گروههاي سياسي رشد كردند و آثار چند نفرشان هم كه درايران تجديد چاپ شده اغلب جوايز ادبي امسال را درو كرده است. شما به عنوان نويسنده و نماينده مجلس چه پيشنهادي براي بازگشت آنها به كشور و نزديكي شان به نويسندگان داخل كشور داريد؟ من فارغ از شكسته نفسي و با اعتماد عرض مي كنم كه نويسنده نيستم. هيچگاه چنين شبهه اي برايم به وجود نخواهد آمد، نكته دوم اينكه من اين را يك حسن اتفاق و بركت مي دانم كه تعدادي از هموطنان ما كه به دلايل مختلف يا ناگزير شدند و يا با اراده خودشان خواستند كه در نقاط ديگر جهان زندگي كنند، حس و حال و موقعيتي را كه در آنجا و در آن شرايط دارند روي كاغذ مي آورند و در هر قالبي منتشر مي كنند و به نظر من اصلاً نبايد دراين فكر بود كه اينها برگردند يا برنگردند. بگذاريد همان جايي كه فكر مي كنند خوب است باشند. منتها مهم اين است كه اين دو موقعيت با يك انگيزه با يك رويكرد و با يك نقطه آرماني كه عبارت از اعتلاي فرهنگي ايران باشد دركنار يكديگر ببالند. به هيچ وجه من نمي توانستم بدرستي كه الآن درپس نوشته هاي ايرانيان مهاجر مي بينم كه در قالب ادبيات داستاني يا در قالب هاي ديگر و آثارشان را به صورت مكتوب ارائه مي دهند، شرايط و موقعيت و خواسته هايشان را بفهمم. ما در قالب گزارشهاي ژورناليستي يا در قالب گزارش هاي رسمي ممكن است موقعيت آنها را بدانيم ولي به اين شكل و در آثار مكتوب خودشان به صورت شفاف ترين و صادقانه ترين و زلال ترين نوع انعكاس، پي به شرايط و زندگي شان مي بريم. خوشبختانه آثار خوبي هم نوشته شده است. منتها ما به عنوان مسؤولان رسمي كشور بايد فضايي را به وجود بياوريم كه ارتباط بين داخل و خارج برقرار باشد، آن هم به صورت طبيعي اش كه مستمر هم باشد. الآن اين ارتباط وجود ندارد. الآن ممكن است نويسنده اي آثارش را به ناشري بدهد و در داخل كشور هم چاپ بشود. اين ارتباط بايد عادي بشود و رفت و آمد برقرار باشد. بايد بين اين دو پل زد. تاريخ گذشته ايران نشان مي دهد كه تمام مهاجران ايراني در هرجاي دنيا كه مستقرشدند، منشأ اثر بودند. هر اثري حالا فرهنگي، تجاري، اقتصادي، علمي و… من مي گويم اين اتفاق افتاده و عده اي هم به هر دليلي رفته اند. آنها كه در چارچوب رسالت ايراني دلشان براي وطن و فرهنگ اين كشور مي تپد، بايد ارتباطشان را با داخل كشور حفظ كنند و ما هم از آنهااستقبال مي كنيم. بسياري از آثارشان ـ درمورد ادبيات داستاني نمي گويم ـ قابل تعمق است. كتاب «برفراز خليج» را نشر ني به قلم محسن نژادحسيني درمورد مجاهدين خلق چاپ كرده بود كه وقتي آن را خواندم برايم خيلي جالب و آموزنده بود: با اينكه پيش از انقلاب در ارتباط با همين سازمان دستگير شدم و به زندان افتادم. نويسنده با يك قلم جذاب و با مايه هاي دراماتيك بخشي از تاريخ ناگفته مبارزات ايرانيان را درقبل از انقلاب ترسيم كرده بود كه در تاريخ رسمي هيچ نشاني از اين رويدادها و روايت ها نمي بينيم. \ بسياري از آثاري كه در خارج از كشور چاپ مي شوند و به نشاني نويسندگان و منتقدان و روزنامه نگاران داخل كشور پست مي شوند، توسط اداره پست به طور غيرقانوني توقيف مي شوند و اين تبادل فرهنگي عملاً عقيم مي ماند.البته بخشي از اين آثار به عنوان كالاي همراه مسافر وارد كشور مي شود. * اين واقعاً جاي تأسف دارد و اثر بسيار ناگواري هم برجا مي گذارد. سانسور اداره پست غيرقانوني است. نبايد به اين نحو در مورد كالاي فرهنگي عمل كنند. به هر حال خوشبختانه ارتباطات خيلي شفاف و صريح با مديران پست وجود دارد و ما مي توانيم مزاحمت احتمالي پست را به طريقي رفع كنيم. من مي گويم بايد اين ديدگاه اصلاح بشود. ما به عنوان مسؤولان حاكميت بايد اين احساس غلط امكان ايجاد ديوار آهنين فرهنگي را از حافظه مان پاك كنيم. متأسفانه آن نگاه معطوف به قدرت حزبي يا ايدئولوژيك و گزينش گري كه زماني در شرق حاكم بود، به طور ناخواسته در برخي از مسؤولان ما كه داعيه ارزشها را هم دارند وجود دارد وبه تجربه ثابت شده است كه اين نگاه راه به جايي نمي برد. بسياري از چيزها به دليل اينكه من رسما ً و قانونا ًنمي توانم به دست بياورم و بخوانم به شكل راحت و آسان ـ البته اين آثار، بد به معناي خلاف مصالح ملي و خلاف اخلاق نيست ـ از راههاي مختلف در اختيار فرزندانم قرار مي گيرد. واقعاً آيا اين نشان نمي دهد كه ما داريم فقط بر ذهنيات خودمان حكومت مي كنيم و واقعيت چيز ديگري است؟ \ من دريك مورد با نظر شما موافق نيستم. اگر اجازه بدهيد مطرح كنم. اينكه مي فرماييد نويسندگان شرايط خودشان را در خارج از كشور پذيرفته اند، اين طور نيست. نويسنده اي مثل معروفي كه به ناگزير به خروج از كشور شد، در نمايشگاه كتاب فرانكفورت علاقه خودش را براي بازگشت اعلام كرد. شما آيا تمهيدي انديشيده ايد كه اين دسته ازنويسندگان بتوانند بدون مشكل بازگردند؟ * من عضو هيأت منصفه مطبوعات بودم و معروفي در آن زمان مجله گردون را منتشر مي كرد. از نظر تركيب هيأت منصفه آن زمان، تبرئه شد و در دوره بعد محكوم شد. يعني يك فضاي ناپسندي از نظر نوع مواجهه با يك عنصر فرهنگي به وجود آمد كه ناگزير به مهاجرت شد. من قبول دارم و شايد اختلاف نظري در اين مورد نداشته باشيم كه گفتم عده اي رفتند و در آنجا راضي به ماندن شدند. يك ديدگاه اين است كه مي گويد: ايرانياني كه به خارج رفتند اگر آنها را برگردانيم موفق شده ايم. من معتقدم كه بايد ديد كه خودشان به چه راضي اند و در چه شرايطي قرار دارند. بسياري در آنجا موفق و راضي اند، عده اي هم دوست دارند در كشور خودشان باشند. اينكه ما چه كرده ايم، واقعاً دست ما نيست. شما مي بينيد خودمان هم الآن در تنگناي اينگونه برخوردها هستيم. من با فردي در مسؤوليت قضا صحبت كردم كه جنس برخورد شما بايد متفاوت باشد. يك تخلف پزشكي را در نظام پزشكي رسيدگي مي كنند. در حوزه فرهنگ كه بسيار حساس تر است، بايد جنس برخورد با تخلف احتمالي اين اقشار هم متناسب با شأن فرهنگ باشد. ما چه كنيم كه با موقعيتي مواجهيم كه مصداق همان داستان درم داران و كرم داران است و موقعيت اين دو جابه جا شده است. تصميم گيري در اينگونه موارد در اختيار ديگران است؛ در اختيار كساني كه تفاوتي ميان يك عنصر فرهنگي، يك نويسنده، يك استاد دانشگاه و يا يك هنرمند با يك فرد عادي نمي گذارند. لابد اسمش را هم عدالت مي گذارند! ما فقط مي توانيم فرياد بزنيم. فرياد ما هم كه البته به جايي نمي رسد. ما در ميان مدت اين برنامه را داريم كه نظام حمايت صنفي ـ با الگوي نظام پزشكي ـ براي اهل فرهنگ تدوين كنيم كه يك دژ قانوني و حقوقي باشد كه اولاً هركس با شرايطي وارد صنف نويسندگان بشود، يعني حداقل دو اثر منتشر شده داشته باشدبه اين شكل حقوق و تكاليف هردو در آن باشد و هم از آن طرف هر كسي نتواند با صنف نويسندگان برخورد كند به اين معنا كه اگر فلان آقا ازكتابي خوشش نيامد، نويسنده يا محققي را به اين سو و آن سو نكشاند.
|