در سفر چند روزه به يونان، تجربه هاي جذابي كسب شد، سفر اوديسه وار،پرشور و عاشقانه، با پرواز برفراز شهرهاي آفتابي و گرم يونان در شب يلدا به پايان رسيد. در هر لحظه از اين ديدار با فرهنگهاي متنوع، اسطوره ها و تاريخ ، روبرو بودم. ضمن اين كه ملت بزرگ يونان ابايي نداشت مرا با مصائب زيست محيطي ، مهاجرت، بيكاري، اقليت آزاري هاي موجود در جامعه خود روبروسازد و برخلاف خيلي از ملل ديگر، پنهان كاري و بزك نمي كرد. متوجه شدم با مردماني خونگرم و صادق روبرو هستم كه گرچه از طريق پست مدرنيسم، به تأثيرات مخرب عقل در ايجاد فجايع زيست محيطي اشاره مي كند، ليكن براي مسائل مدني و شهروندي خويش، به مدارا و تساهل و عشق وعقل مي انديشد. آنچه را مي خوانيد حاصل سفري است به يونان از مسير سلولوئيد ونوار ويديو.
اسمت چيه؟
پس از گفت وگوي تمدن ها ورؤياي يك جامعه متكثر اسمت چيه؟عينيت گفت وگوي تمدن ها و چشم اندازهاي پس از گفت وگو و پرسشي دايمي از هويت آدمي است. آدمياني كه در گروههاي فرهنگي وقومي بزرگ در استان متراس يونان زندگي مي كنند. دوربين جست وجوگرـ همه جا سرك مي كشد: از محله اي به محله ديگر و از مسجدي به كليسايي ولي محور فيلم را مصاحبه تشكيل مي دهد، در آغاز به افرادي از قوميت هاي مختلف، خود را معرفي مي كنند و در سراسر فيلم ،دائم به آنها رجوع مي شود. اين افراد متعقل به لايه هاي متنوع اجتماعي و قومي هستند كه مسير از پيش تعيين شده اي را مي پيمايند.
فيلم، به شيوه توصيفي ساخته شده، ليكن از جست وجوي بصري، غافل نيست و در نهايت، تمركز دائمي به موضوع ، آنرا به صورت يك مستند اجتماعي ـ سياسي از آب درآورده است. تراس، شهر خاطره هاي ناخوشايند ، كار وبيكاري وتضادهاي بي منطق قومي است. مردماني كه بي وقفه از ما وديگران سخن مي گويند و براي حفظ هويت خويش، به ديوار متوسل مي شوند. فيلم، در لحظه هايي افشاگرانه، از چهره عوامل ايجاد فضاي ارعاب بين اقليت ها به نقاب برمي دارد و عشق را جايگزين نفرت مي سازد، عشق به معناي باور داشتن به كثرت است. عشق يعني پذيرش تراس به عنوان عرصه تفاوتها و احترام به اقليت هاي قومي است.
اسمت چيه؟ بحث مي آفريند ومي دانيم كه سينماي مستند، با دامن زدن به بحث و اعتقاد به چند صدايي بودن نيز معنا مي شود. از اين نظر اسمت چيه؟ كاري جذاب است. در عصر گفت وگوي تمدن ها، يك اتفاق ناخوشايند است ونشان مي دهد كه گفت وگو در يك جامعه متكثر، آغاز راه است. فيلم با آرزو پروري و تلاش مجدانه نسل جديد از همه ملت هاي يوناني تراس، براي آينده احترام آميز، در سرزميني زيبا وغني ، به پايان مي رسد.
هركول، اكلوس، مادربزرگم وتقابل هاي دوگانه
فيلم با پاراگرافي از نمايش زنان تراخيس نوشته سوفكل ، آغاز مي شود ودر تقابلي دوگانه با متن انشاء مدرسه اي، قرار مي گيرد و تماماً به روش ساختگرايي ، قابل تحليل است.
|
|
|
در نمايش زنان تراخيس به زني به نام داني يرا، از تنهايي ومصائب خود بويژه، دشواري هايي كه در كنار رودخانه اكلوس بر او گذشته، به دايه اش ، شكوه مي كند. رودخانه، ايزدي زشت روي به نام اكلوس داشته كه هر دم به صورتي در مي آمده هركول و اكلوس ـ هر دو دلداده داني يرا بودند و اين رقابت ، آنها را به جنگ، وا مي دارد. دو هزار و پانصدسال بعد كارگرداني به همراه گروهش ، دوربين روي دست ـ براي ديدار از مادربزرگ ، به كنار همان رودخانه باستاني پرماجرا، آمده است. گروه فيلمبرداري در مواجهه با قهرمانان اثر يعني مادربزرگ، رودخانه، اسطوره وتاريخ، در سايه قرار مي گيرند و مادربزرگ ، ضمن يادآوري زيبايي هاي منطقه كوهستاني آرماتاليكو (سرباز مسلح) ، از مصائبي كه زندگي در كنار رودخانه بر او و مردمان منطقه، تحميل كرده، مي گويد ودر هر حال با تقابل هاي دوگانه روبرو هستيم. مادربزرگ خودش را جزو همان قوم باستاني هر لويي مي داند كه در جوار رودخانه اكلوس مي زيستند واسطوره هاي خدايان و نيمه خدايان ـ پريان رودخانه و جنگلها را آفريدند اما در زبان يوناني هلوت ـ برده وپايين ترين طبقه اجتماعي است. آيا مادربزرگ از اين طبقه سخن به ميان مي آورد؟ مادربزرگ از فجايع آلماني در جريان جنگ و تفريح تابستاني آنها در اين روزها، حرف مي زند. دوباره بين هركول (شركت سدسازي هركول) و رودخانه، جنگ برقرار شده ورودخانه، عصبي است. مادربزرگ ، با رنج ها وشاديهايش ـ به تدريج به صورت نام ميهن در مي آيد. مي گويد: آنها ـ مهاجمين ـ مثل مهاجراني بودند كه مي آمدند و مي رفتند، ويران مي كردند. باز ما بوديم كه مي بايست خرابه هاي بجاي مانده را مي ساختيم. به عبارت ديگر فيلم دايم از يك عدم تعادل به يك تعادل مي رسد وباز به عدم تعادل مي افتد. در ابتدا و انتهاي فيلم، مقاله اي شنيده مي شود كه درباره فرورفتن خورشيد در خانه مادرش و سؤال مادر از اوست كه خورشيدكم، چرا اينقدر دير از خواب بر مي خيزي؟ خورشيد يك نشانه است. در انتهاي فيلم، مادربزرگ كه موجودي طبيعي است ، بادائم ها وگربه اش حرف مي زند ودرد دل مي كند، شمعي در كليسا بر مي افروزد. بين شمع وخورشيد ، پيوندي است. رودخانه بادستاني، جريان دارد. اما در خشم است. بار ديگر هركول به مبارزه با رودخانه برخاسته، البته برق توليد مي شود، خانه مادربزرگ هم زير آب مي رود. در نتيجه ، خاطرات محو مي شود. ليكن اميد به تفسير وجود دارد.
جنگ اسطوره ها، تاريخ وزندگي ادامه دارد و مادربزرگ به عنوان مام ميهن، به تنهايي اش ادامه مي دهد، تأكيد به اين دو جمله: مادر پرسيد و مادر مي پرسد وطلوع خورشيد، اشاره اي به آرزو براي تغييرات بنيادين است.اين تغييرات چيست؟
خانه قابيل
آسيب شناسي انسان عصبي و مصائب ناشي ازخشم و پيامدهاي رواني اش، در هفت آدم معمولي ـ خميرمايه خانه قابيل است. فيلمي اجتماعي كه با آزادي عمل و همكاري خوبي، در زندان هاي زنان و مردان آتن، ساخته شده است.
صدا، اصلي ترين عنصر فيلم را تشكيل مي دهد كه از همان ابتدا روي تصاوير زندان شنيده مي شود.
ـ شما، چه چيزي رادر زندگيتان بيش از هر چيز دوست داريد؟
ـ حقيقت را.
فيلم در حركت هاي خودش به درون سلول ها، راهروها ، آشپزخانه ، به محدوده هاي روان آدم گرفتار، رسوخ مي كند. بعد از انگشت نگاري ، ورود به زندان و بسته شدن درها مي شنويم: نمي خواهم به ياد بياورم. نمي خواهم تصوير ذهني از آنچه اتفاق افتاد، داشته باشم.
بحث اصلي فيلم و مشغله ذهني قابيليان ـ همين تصوير ذهني است. فيلمساز ، شبها وروزهايي را در زندان گذرانده ـ تا از طريق دوربين مستقيم و بي شك زمينه چيني هاي قبلي، به همين تصوير ذهني، عذاب آور نزديك مي شود.
خانه قابيل، اثري فوق العاده قوي بر جاي مي گذارد و هشدار دهنده است.
گلهاي شب
وقتي برخورد با روشندلان ، بر اين پايه نظري استوار گردد كه ترحم نوعي تبعيض است، آنها به ترحم، نيازي ندارند. بنابراين راههاي عقلي رفتار با نابينايان و شيوه هاي استقلال عمل براي آنها را آزموده و آموخته مي شود. گل هاي شب ، بخشي از اين تجربه در محيط مدرسه و خانواده را نمايش مي دهد واز جنبه آموزشي ، اثر جالبي است.
هر چند كارگردان در نهايت نمي داند آيا به اين سؤال كه چگونه مي توان از افراد نابينا، فيلمبرداري كرد، پاسخي يافته است يا نه.
پسر بچه اي دوازده ساله، محور ماجراست كه در ميان دوستان بينا ونابيناي خود درس مي خواند و مسائل عاطفي ، تحصيلي و رفتاري اش ، بررسي مي شود. مهمترين لحظات فيلم، آموزش و يا شناخت زندگي و مسائل نابينايان، توسط والدين است كه با بستن چشمهايشان و كاركردن در محيط زندگي فرزندان خود را تجربه مي كنند.
مدرسه
گفت وگوي بين فرهنگها، خمير مايه مدرسه است. يك فرهنگ اسلامي ـ ترك به درون فرهنگ يوناني مهاجرت كرده، اين دو فرهنگ عليرغم كشمكشهاي تاريخي ، اينك چه نسبتي با يكديگر دارند. مدرسه ـ محل آزمون چنين گفتماني است.
فيلم، برمبناي تحقيق مفصل و با دوربين مستقيم ساخته شده، عشق، گفت وگو، جذب واحترام متقابل را تبليغ مي كند و به جاي جدايي و تفرقه، شناخت و حقوق مساوي، پيشنهاد مي شود، هرچند، از طريق انتخاب سينديكا (دختر ترك كه مي خواهد ترك تحصيل كند) مي گويد دختران مسلمان، عليرغم لباس و پوشش غربي شان، همچنان پاي بند سنت اند ولي فيلمساز نمي تواند اين اعتقاد يا پاي بندي به سنت را در رابطه با آن ظاهر ، توضيح بدهد . آيا واقعاً مسأله ، فقط تجربه رختشويي است؟
از روزگار خوش ... تا كشيك شب
فيلم، داراي شيوه هاي ساختار تركيبي است و فيلمساز در توصيف فاجعه زيست محيطي، شهرها لاسترا ـ در غرب تسالونيكي را برگزيده، و از روش سينما ـ حقيقت ـ توصيف پسا مدرن و بازسازي، در تشريح مسأله، بهره مي گيرد.
آدمها در برابر دوربين از زندگي، به كار و حقايق زيستگاه خود سخن مي گويند ودر ساير موارد ، فيلمساز، از طريق تدوين برخورداري از تصاوير تلويزيوني ، مصاحبه هاي مسؤولين بلندپايه كشاورزي و بهداشت همچنين تصاوير مغشوش، سريع، كوتاه و گذرا از محيط زيست ـ كه به شيوه آثار پست مدرن ، از بي نظمي ، حكايت دارد ـ شرايط زيست محيطي اين بندر ودرياي آن را توصيف مي كند.
فيلم، سراسر يك بازسازي است: از لحظه اي كه دختر، انشاء خودش را براي دوربين مي خواند كه زندگي ام بسيار زيباست تا لحظه اي كه پدر ـ ماهيگير و نقاش ـ به دليل آلودگي دريا ـ شغل اش را عوض مي كند. يعني هالا سترا و خانواده مرد ماهيگير همه در وضعيت انتهاي فيلم به سر مي برند. چنين حدسي رااز تصوير ابتداي فيلم كه نقاشي هاي آخر را روي آب، ديزالو مي كند، مي توان دريافت. در هر صورت، اثر اجتماعي مؤثري است كه تدوين شجاعانه اي دارد كه مناسب بيان فيلم است.
گذر از نقاشي هاي طبيعت گرا، به نقش هاي مهيب از شرايط زندگي در شهر هالاسترا ـ فاجعه زيست محيطي را از دريچه ذهن يك هنرمند ـ ماهيگير ، فرياد مي زند. نقاشي كه از نظر فيلمساز شايد با كار دشوار شبانه ـ ديگر هيچگاه فرصت خلاقيت وبيان فردي اش را نيابد.
اما مگر فروغ ـ نوك انگشتانش را بر پوسته نازك شب نمي كشيد؟
98 سال
فيلم مطابق با روزهاي قبل از عيد پاك ، به فصلهايي تقسيم شده و از عنوان بندي مشخص است كه با اثر طنز آميزي روبرو هستيم. مردي ۹۸ ساله در آرزوي صدسالگي با ياري خدمتكارش، زندگي با نشاطي را مي گذراند. هيچ بيماري اي ندارد و تنها مشكلش پيري است.
كارگردان، نوه پيرمرد است و روز يكشنبه برگ خرما (Palmsumday) او را سوار بر ماشين به ديدار شهر مي برد. پدربزرگ خوش بين است و برايش همه چيز زيباست اما براي نوه اش ، شهرآلوده و انباشته از آت وآشغال است، همان محله اي كه معبد زئوس در آن بود و در روزي مقدس كه مسيح با سرفرازي پاي به اورشليم نهاد و با شاخه و برگهاي نخل كه بر سرراهش مي گستردند، استقبال شد. گرچه، كنايه اي در اين كار، مشهود است اما كارگردان از همين حد ، جلوتر نمي رود.
فيلم،داراي لحظه هاي زيبايي از زندگي ورفتار پدربزرگ است:
آدمي كه گاهي دچار فراموشي مي شود و در همين لحظات مثل يك كودك يا يك بومي عقب مانده تلويزيون را كشف مي كند و شادي آفرين مي شود. ۹۸ سال، نشان مي دهد، زندگي با افراد مسن، جذابيت هاي واقعي، كم ندارد.