قسمت اول
زن جواني كه قدبلندي داشت و به نظر مي رسيد خانم خانه باشد لباسهاي دخترك را عوض كرد. موهاي بلند او را شانه كرد. مو تا روي شانه ها آويزان بود. گل سر سرخ رنگ او را به موهايش زد. دست دخترك را گرفت وسط ميهمانان آورد و نشاند. همه انگار منتظر اين لحظه بودند. صداي شادي و هلهله بلند شد.
ـ شيوا جون تولدت مبارك
شيوا دختر ۸ ساله اي بود با موهايي طلايي و چشماني آبي، لباس نو براندام او مي درخشيد هرچند ميهمانان از جشن تولد او خوشحال بودند. هرچند دخترك شاد بود ولي انگار درانتظار ورود كسي بود. چند بار ازميان جمع دور شده بود، به طرف پنجره رفته بود، پرده را كنار زده بود چشم به كوچه دوخته بود. و بعد از چند لحظه اي سكوت با نگاه اعتراض آميز مادر ناچار بازگشته بود:
ـ مامان مي بيني بابا چه كارايي مي كنه. مگر امشب شب تولد من نيست اصلاً معلومه كجاس وداره چكار مي كنه.
مادر هم درست مثل شيوا نگران بود. لبخندي زد و گفت:
مي آد عزيزم، الان پيداش مي شه. بيخود خودت رو نگران نكن.
يك ساعت گذشت. ميهمانان به جوش و خروش افتاده بودند. همه خسته شده بودند دراين موقع كيك و شمع ها رو آوردند. هشت شمع كوچك با رنگهاي مختلف در اطراف كيك گذاشتند. ميهماني دوباره شوروحال ديگري گرفت. شيوا جلوي كيك و روبروي شمع ها نشست. پرتو شمع هاي كوچك روي صورت شيوا مي لرزيد. دخترك هنوز شمع ها را فوت نكرده بود كه صداي زنگ تلفن بلند شد. مادر شيوا به سرعت خودش را به تلفن رساند و گوشي را برداشت و داد زد:
ـ حتماً باباته شيوا، باباته …
پشت خط صداي ناشناس يك مرد به گوش زن رسيد.
ـ الو، منزل آقاي ايمان…؟
ـ بله. بفرمائيد.
ـ شما چه نسبتي با آقا ايمان دارين؟
ـ من همسرشون هستم. اگر كاري دارين بفرمائيد.
ـ خبر بدي براتون دارم.
ـ بله؟
صداي به هم ريخته و چهره نگران زن جوان باعث حيرت ميهمانان شد. ميهماني كاملاً آرام و ساكت شده بود.
ـ آقا ايمان حالشون به هم خورده. من رسوندمشون بيمارستان…
ـ كدوم بيمارستان آقا؟ كي؟
ـ بيمارستان … .
و بعد گوشي را گذاشت و تلفن قطع شد. شيوا كنار شمع ها مانده بود. زن كنار تلفن آرام قطره هاي اشك اش را پاك مي كرد. همه ساكت به زن نگاه مي كردند.…
وقتي همه در جريان آنچه كه اتفاق افتاده بود قرار گرفتند مادربزرگ شيوا جلو آمد:
ـ بابا چيزي نشده. حالش به هم خورده و حتماً كسالتي پيدا كرده. شما شام بكشين و ميل كنين تا ما يه سر به بيمارستان بزنيم و برگرديم.
چند لحظه بعد زن جوان و مادرش راهي بيمارستان شدند. ميهمانان سرگردان درخانه ماندند. هرلحظه مي گشت بر نگراني ها افزوده مي شد.
اورژانس بيمارستان شلوغ بود. چند بيمار سرپايي گوشه و كنار اورژانس بودند. زن جوان ازميان جمعيت گذشت و خودش را به مسؤول بخش رساند.
مرد عصبي و بي حوصله بود. فقط حرف خودش را مي زد. زن جوان بعد از چند دقيقه كلنجار رفتن با مرد بالاخره توانست با او وارد صحبت شود.
ـ آقا به من تلفن زدن كه حال شوهرم به هم خورده و آوردنش اينجا.
ـ اسمش چيه؟ چند سالشه؟
ـ ايمان درحدود ۳۵ سال دارد.
ـ همون مرد جواني كه لباس سبز پوشيده بود.
ـ بله، خودشه
ـ تصادف كرده خانم. بردنش بخش مراقبتهاي ويژه…
ـ چه وضعي داره؟
ـ نمي دونم دوساعتي هست كه آوردنش اينجا برو از اون بخش بپرس.
زن جوان ديگر نمي دانست براو چه مي گذرد. نفهميد چطور خودش را به آنجا رساند. دربسته بود. هيچكس اجازه ورود نداشت چند لحظه اي سكوت را تحمل كرد. و بعد در زد چند لحظه بعد زني در را باز كرد و گفت:
ـ ساكت خانم. چه خبره. اينجا مريض هاي بدحال داريم.
ـ خانم شما رو به خدا شوهرم روآوردن اينجا بذار براي يك لحظه اونو ببينم.
ـ اسمش چيه؟ مشكلش چي بوده؟
ـ ايمان. مي گن تصادف كرده.
پرستار آرام شده بود. دست زن را گرفت او را به داخل راهرو برد. از چند اتاق گذشتند. كنار يك در توقف كردند. زن پرستار با انگشت داخل اتاق را به زن جوان نشان داد:
ـ اونجاس. وضعش تعريفي نداره. فقط براي چند لحظه. قول دادي. زن جوان شوكه شده بود. اطاعت كرد. آرام به طرف اتاق رفت. از ديدن شوهرش خشك شد. ايمان مرد سرحال و سرزنده زندگي او روي تخت بود. زير چادر اكسيژن چشمان او به زن نگاه مي كردند ولي ا نگار با او بيگانه بودند. زن از پشت شيشه با دست به او اشاره كرد. ولي انگار ايمان او را نمي ديد. زن روي زمين نشست. كف اتاق دست هايش را روي صورتش گرفت وبي صدا در برابر سيلاب بهاره كه از چشمانش مي ريخت، ذره ذره نابود مي شد. نفهميد چقدر طول كشيد، تا كسي او را بلند كرد و آرام به او گفت:
ـ با من بيا. بايد چند فرم براي تهيه دارو پركني. پول به حساب بريزيد. بيمار شما درحالت عادي نيست. به او ضربه مغزي وارد شده. استخوانهاي سينه اش شكسته است و…
وقتي زن به بخش مراقبت هاي ويژه هدايت شد تا مشخصات شوهرش را بنويسد به او يادداشتي دادند كه روي آن نوشته شده بود:
ـ از بستگان آقاي ايمان درخواست مي شود به كلانتري … مراجعه كنند.
شيوا چه لحظاتي را مي گذراند. روز و شب هاي زيادي در انتظار رسيدن روز تولدش بود. مرد و زن جوان چقدر زحمت كشيده بودند تا هيچ كم و كسري درميهماني نباشد. زن جوان به تمام خاطرات اين سالها برگشته بود و آنها را در ذهنش مرور مي كرد. به كلانتري رسيد شب از نيمه گذشته بود.
به اتاق افسر نگهبان رسيد:
ـ سلام، من همسرهمون كسي هستم كه امشب تصادف كرده…
ـ بفرمايين بنشينيد.
ـ قضيه چي بوده. شوهر من عصر سالم و سرحال از خانه بيرون رفت وحالا به من اين خبر ناگوار را دادن.
ـ مگر از قضيه خبرندارين؟
ـ نه شب مردناشناسي به خانه ما تلفن زد و خواست كه به بيمارستان بريم.
ـ امشب ساعت ۸ شب. همسر شما كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده بوده كه خودرويي كه از مسير منحرف شده بود و سرعتش بيش از حدمجاز بود با او تصادف و او را به پياده رو پرتاب كرده است سروصورت شوهر شما به ديوار خورده و بي هوش شده است.
ـ راننده كجاس؟
ـ ماشين رو رها كرده و از صحنه فرار كرده است. البته با پيدا كردن شماره اتومبيل پيدا كردن راننده كار سختي نيست.
ـ اگر با من امري ندارين به بيمارستان بروم.
ـ فرم شكايت را پر كنين.زن قدرت نوشتن نداشت. قلم در دستش مي لرزيد. چند كلمه ناخوانا روي كاغذ نوشته بود بعد از آن كاغذ را مچاله كرد و اشك صورتش را پركرد. افسر نگهبان به دلداري او پرداخت.
ـ خانم نيازي نيست بنويسيد من خودم فرم را به جاي شما تكميل كردم. شما او رو فقط امضا كنين. زن زير ورقه را امضا كرد. بسته اي را به او دادند و گفتند:
ـ اين لوازم را كنار همسرتان پيدا كرده ايم. تحويل شما باشه. ممكنه چيزي باشه كه ازبين بره.
زن بسته را تحويل گرفت و از كلانتري خارج شد. وقتي به خانه رسيد ميهمانان اكثراً رفته بودند. شيوا كنار كيك تولدش به خواب رفته بود. بسته را كنار دستش گذاشت. كادويي كه پدر براي تولد تنها دخترش خريده بود. هديه جشن تولد همان چيزي كه شيوا آرزوي داشتن آن را داشت
ـ عروسك سخنگو… عروسكي كه گريه كند، بخنددو…
وضع ايمان هرلحظه در بيمارستان بحراني تر مي شد. نياز شديدي به خون و سرم و دارو داشت زن جوان، زني نبود كه چيزي را از شوهرش دريغ كند. روزهاي سختي را داشت. روزهايي كه زن تنها مانده بود. و غم برتمام وجودش مستولي شده بود.
زن وضع و حال خوبي نداشت. مخارج بيمارستان هم سرسام آور بود. نمي دانست به چه كسي رو بزند ناچار طلاهايي را كه شوهرش روز اول ازدواج شان خريده بود فروخت تا هزينه بيمارستان را پرداخت كند. وضع شوهرش هر روز بدتر مي شد. انگار وضع غريقي را داشت كه نه غرق مي شد و نه نجات مي يافت. چند روزي گذشت. روزهايي كه براي زن جوان هركدام به اندازه يك قرن طول مي كشيد.
پزشكان مي خواستند عمل سخت و دشواري را روي او انجام دهند و او را با روش خاصي جراحي كنند. شايد اگر خدا لطف مي كرد مرد نجات مي يافت. ولي هزينه عمل را چگونه زن بايد پرداخت مي كرد.
زن جوان دراين ميانه دست و پا مي زد. دوندگي مي كرد. شايد خدا لطفي مي كرد و گره اين مشكل باز مي شد. صداي زنگ تلفن بلند شد. پشت تلفن افسر نگهبان بود.
ـ الو… سلام.
ـ سلام بفرمايين.
از كلانتري تلفن مي زنم. مي خواستم اطلاع بدم كه…
ادامه دارد