جمعه ۲۷ دي ۱۳۸۱ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 17, 2003
حوادث
شماره ۲۳۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
يك لحظه غفلت
107787.jpg
قسمت اول
زن جواني كه قدبلندي داشت و به نظر مي رسيد خانم خانه باشد لباسهاي دخترك را عوض كرد. موهاي بلند او را شانه كرد. مو تا روي شانه ها آويزان بود. گل سر سرخ رنگ او را به موهايش زد. دست دخترك را گرفت وسط ميهمانان آورد و نشاند. همه انگار منتظر اين لحظه بودند. صداي شادي و هلهله بلند شد.
ـ شيوا جون تولدت مبارك
شيوا دختر ۸ ساله اي بود با موهايي طلايي و چشماني آبي، لباس نو براندام او مي درخشيد هرچند ميهمانان از جشن تولد او خوشحال بودند. هرچند دخترك شاد بود ولي انگار درانتظار ورود كسي بود. چند بار ازميان جمع دور شده بود، به طرف پنجره رفته بود، پرده را كنار زده بود چشم به كوچه دوخته بود. و بعد از چند لحظه اي سكوت با نگاه اعتراض آميز مادر ناچار بازگشته بود:
ـ مامان مي بيني بابا چه كارايي مي كنه. مگر امشب شب تولد من نيست اصلاً معلومه كجاس وداره چكار مي كنه.
مادر هم درست مثل شيوا نگران بود. لبخندي زد و گفت:
مي آد عزيزم، الان پيداش مي شه. بيخود خودت رو نگران نكن.
يك ساعت گذشت. ميهمانان به جوش و خروش افتاده بودند. همه خسته شده بودند دراين موقع كيك و شمع ها رو آوردند. هشت شمع كوچك با رنگهاي مختلف در اطراف كيك گذاشتند. ميهماني دوباره شوروحال ديگري گرفت. شيوا جلوي كيك و روبروي شمع ها نشست. پرتو شمع هاي كوچك روي صورت شيوا مي لرزيد. دخترك هنوز شمع ها را فوت نكرده بود كه صداي زنگ تلفن بلند شد. مادر شيوا به سرعت خودش را به تلفن رساند و گوشي را برداشت و داد زد:
ـ حتماً باباته شيوا، باباته …
پشت خط صداي ناشناس يك مرد به گوش زن رسيد.
ـ الو، منزل آقاي ايمان…؟
ـ بله. بفرمائيد.
ـ شما چه نسبتي با آقا ايمان دارين؟
ـ من همسرشون هستم. اگر كاري دارين بفرمائيد.
ـ خبر بدي براتون دارم.
ـ بله؟
صداي به هم ريخته و چهره نگران زن جوان باعث حيرت ميهمانان شد. ميهماني كاملاً آرام و ساكت شده بود.
ـ آقا ايمان حالشون به هم خورده. من رسوندمشون بيمارستان…
ـ كدوم بيمارستان آقا؟ كي؟
ـ بيمارستان … .
و بعد گوشي را گذاشت و تلفن قطع شد. شيوا كنار شمع ها مانده بود. زن كنار تلفن آرام قطره هاي اشك اش را پاك مي كرد. همه ساكت به زن نگاه مي كردند.…
107787.jpg
وقتي همه در جريان آنچه كه اتفاق افتاده بود قرار گرفتند مادربزرگ شيوا جلو آمد:
ـ بابا چيزي نشده. حالش به هم خورده و حتماً كسالتي پيدا كرده. شما شام بكشين و ميل كنين تا ما يه سر به بيمارستان بزنيم و برگرديم.
چند لحظه بعد زن جوان و مادرش راهي بيمارستان شدند. ميهمانان سرگردان درخانه ماندند. هرلحظه مي گشت بر نگراني ها افزوده مي شد.
اورژانس بيمارستان شلوغ بود. چند بيمار سرپايي گوشه و كنار اورژانس بودند. زن جوان ازميان جمعيت گذشت و خودش را به مسؤول بخش رساند.
مرد عصبي و بي حوصله بود. فقط حرف خودش را مي زد. زن جوان بعد از چند دقيقه كلنجار رفتن با مرد بالاخره توانست با او وارد صحبت شود.
ـ آقا به من تلفن زدن كه حال شوهرم به هم خورده و آوردنش اينجا.
ـ اسمش چيه؟ چند سالشه؟
ـ ايمان درحدود ۳۵ سال دارد.
ـ همون مرد جواني كه لباس سبز پوشيده بود.
ـ بله، خودشه
ـ تصادف كرده خانم. بردنش بخش مراقبتهاي ويژه…
ـ چه وضعي داره؟
ـ نمي دونم دوساعتي هست كه آوردنش اينجا برو از اون بخش بپرس.
زن جوان ديگر نمي دانست براو چه مي گذرد. نفهميد چطور خودش را به آنجا رساند. دربسته بود. هيچكس اجازه ورود نداشت چند لحظه اي سكوت را تحمل كرد. و بعد در زد چند لحظه بعد زني در را باز كرد و گفت:
ـ ساكت خانم. چه خبره. اينجا مريض هاي بدحال داريم.
ـ خانم شما رو به خدا شوهرم روآوردن اينجا بذار براي يك لحظه اونو ببينم.
ـ اسمش چيه؟ مشكلش چي بوده؟
ـ ايمان. مي گن تصادف كرده.
پرستار آرام شده بود. دست زن را گرفت او را به داخل راهرو برد. از چند اتاق گذشتند. كنار يك در توقف كردند. زن پرستار با انگشت داخل اتاق را به زن جوان نشان داد:
ـ اونجاس. وضعش تعريفي نداره. فقط براي چند لحظه. قول دادي. زن جوان شوكه شده بود. اطاعت كرد. آرام به طرف اتاق رفت. از ديدن شوهرش خشك شد. ايمان مرد سرحال و سرزنده زندگي او روي تخت بود. زير چادر اكسيژن چشمان او به زن نگاه مي كردند ولي ا نگار با او بيگانه بودند. زن از پشت شيشه با دست به او اشاره كرد. ولي انگار ايمان او را نمي ديد. زن روي زمين نشست. كف اتاق دست هايش را روي صورتش گرفت وبي صدا در برابر سيلاب بهاره كه از چشمانش مي ريخت، ذره ذره نابود مي شد. نفهميد چقدر طول كشيد، تا كسي او را بلند كرد و آرام به او گفت:
ـ با من بيا. بايد چند فرم براي تهيه دارو پركني. پول به حساب بريزيد. بيمار شما درحالت عادي نيست. به او ضربه مغزي وارد شده. استخوانهاي سينه اش شكسته است و…
وقتي زن به بخش مراقبت هاي ويژه هدايت شد تا مشخصات شوهرش را بنويسد به او يادداشتي دادند كه روي آن نوشته شده بود:
ـ از بستگان آقاي ايمان درخواست مي شود به كلانتري … مراجعه كنند.
شيوا چه لحظاتي را مي گذراند. روز و شب هاي زيادي در انتظار رسيدن روز تولدش بود. مرد و زن جوان چقدر زحمت كشيده بودند تا هيچ كم و كسري درميهماني نباشد. زن جوان به تمام خاطرات اين سالها برگشته بود و آنها را در ذهنش مرور مي كرد. به كلانتري رسيد شب از نيمه گذشته بود.
به اتاق افسر نگهبان رسيد:
107787.jpg
ـ سلام، من همسرهمون كسي هستم كه امشب تصادف كرده…
ـ بفرمايين بنشينيد.
ـ قضيه چي بوده. شوهر من عصر سالم و سرحال از خانه بيرون رفت وحالا به من اين خبر ناگوار را دادن.
ـ مگر از قضيه خبرندارين؟
ـ نه شب مردناشناسي به خانه ما تلفن زد و خواست كه به بيمارستان بريم.
ـ امشب ساعت ۸ شب. همسر شما كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده بوده كه خودرويي كه از مسير منحرف شده بود و سرعتش بيش از حدمجاز بود با او تصادف و او را به پياده رو پرتاب كرده است سروصورت شوهر شما به ديوار خورده و بي هوش شده است.
ـ راننده كجاس؟
ـ ماشين رو رها كرده و از صحنه فرار كرده است. البته با پيدا كردن شماره اتومبيل پيدا كردن راننده كار سختي نيست.
ـ اگر با من امري ندارين به بيمارستان بروم.
ـ فرم شكايت را پر كنين.زن قدرت نوشتن نداشت. قلم در دستش مي لرزيد. چند كلمه ناخوانا روي كاغذ نوشته بود بعد از آن كاغذ را مچاله كرد و اشك صورتش را پركرد. افسر نگهبان به دلداري او پرداخت.
ـ خانم نيازي نيست بنويسيد من خودم فرم را به جاي شما تكميل كردم. شما او رو فقط امضا كنين. زن زير ورقه را امضا كرد. بسته اي را به او دادند و گفتند:
ـ اين لوازم را كنار همسرتان پيدا كرده ايم. تحويل شما باشه. ممكنه چيزي باشه كه ازبين بره.
زن بسته را تحويل گرفت و از كلانتري خارج شد. وقتي به خانه رسيد ميهمانان اكثراً رفته بودند. شيوا كنار كيك تولدش به خواب رفته بود. بسته را كنار دستش گذاشت. كادويي كه پدر براي تولد تنها دخترش خريده بود. هديه جشن تولد همان چيزي كه شيوا آرزوي داشتن آن را داشت
ـ عروسك سخنگو… عروسكي كه گريه كند، بخنددو…
وضع ايمان هرلحظه در بيمارستان بحراني تر مي شد. نياز شديدي به خون و سرم و دارو داشت زن جوان، زني نبود كه چيزي را از شوهرش دريغ كند. روزهاي سختي را داشت. روزهايي كه زن تنها مانده بود. و غم برتمام وجودش مستولي شده بود.
زن وضع و حال خوبي نداشت. مخارج بيمارستان هم سرسام آور بود. نمي دانست به چه كسي رو بزند ناچار طلاهايي را كه شوهرش روز اول ازدواج شان خريده بود فروخت تا هزينه بيمارستان را پرداخت كند. وضع شوهرش هر روز بدتر مي شد. انگار وضع غريقي را داشت كه نه غرق مي شد و نه نجات مي يافت. چند روزي گذشت. روزهايي كه براي زن جوان هركدام به اندازه يك قرن طول مي كشيد.
پزشكان مي خواستند عمل سخت و دشواري را روي او انجام دهند و او را با روش خاصي جراحي كنند. شايد اگر خدا لطف مي كرد مرد نجات مي يافت. ولي هزينه عمل را چگونه زن بايد پرداخت مي كرد.
زن جوان دراين ميانه دست و پا مي زد. دوندگي مي كرد. شايد خدا لطفي مي كرد و گره اين مشكل باز مي شد. صداي زنگ تلفن بلند شد. پشت تلفن افسر نگهبان بود.
ـ الو… سلام.
ـ سلام بفرمايين.
از كلانتري تلفن مي زنم. مي خواستم اطلاع بدم كه…
ادامه دارد
دزد شش انگشتي
107757.jpg
كارآگاهان پنج سال در تعقيب عامل ناشناخته يك سري از سرقت هاي مشابه در چند شهر بودند هربار كه كارآگاهان به سارق احتمالي نزديك مي شدند درمي يافتند لحظاتي دير رسيده اند تا اينكه سرقتي در زمستان سرنخ اصلي را به آنان داد. آنان با اين سرنخ دزد را شناختند و در يك تعميرگاه او را گرفتار كردند.
پرويز ۳۵ ساله عامل تمام سرقت هايي بود كه از چهارسال قبل با شگردهاي مشخص و تغييرناپذير در كرج، تهران، شهريار، اصفهان و بروجرد روي داده بود.
كارآگاهان گرچه در اين سرقت ها عامل سرقت را نمي شناختند اما مطمئن بودند تمام اين سرقت ها كار يك نفر است.
| دزد شش انگشتي
نخستين سرقت پنج سال پيش از يك خانه انجام مي گيرد. قالي ها در يك اتومبيل است كه هنگام عبور از برابر يك پاسگاه شك مأموران را بر مي انگيزد. سارق هنگامي كه مأموران مشغول بازرسي اتومبيل هستند، موفق به فرار مي شود. مأموران به ياد دارند كه دست چپ سارق شش انگشت داشته است.
بررسي آثار به جا مانده از اين سرقت هيچ سرنخي براي كارآگاهان ندارد. آنها تنها مي دانند سارق شش انگشت در دست چپ دارد.
چندماه بعد چند سرقت ديگر در كرج و شهريار رخ مي دهد. تمام اين سرقت ها مشابه هم است و در هيچ يك از خانه هايي كه مورد سرقت قرار گرفته، اشياي عتيقه از دستبرد در امان نمي ماند. كارآگاهان با تعقيب سرنخ ها به اين نتيجه مي رسند كه سرقت ها بايد كار يك نفر باشد.
مقايسه آنچه در چند سرقت به نظر كارآگاهان رسيده اين حدس را تقويت مي كند كه تعقيب و گريز سارق در برابر پاسگاه سرنخ اصلي ماجراست ودزد شش انگشتي گريخته است و احتمالاً بايد عامل تمام اين سرقت هاي مشابه هم او باشد.
جز اين حدس كارآگاهان هيچ نشانه اي از سارق ندارند.
افسر پرونده مي گويد: با مشاهده آثار مشابه در سرقت هاي متعدد كرج و شهريار ترجيح داديم تحقيقات اصلي خود را از اولين خانه اي كه مورد دستبرد قرار گرفته، آغاز كنيم.
كارآگاهان اضافه مي كنند: در تحقيقات محلي از اطراف اولين خانه مورد سرقت تنها يك مورد مشكوك يافتيم و آن غيبت ناگهاني مردي بود كه با يك دستگاه جوشكاري به طور سيار در بيابانهاي شهريار آهنگري مي كرد اما بعد از سرقت خانه ديگر هيچ اثري از او برجاي نمانده بود.
تحقيقات بعدي از اهل محل حاكي از آن بود كه اين فرد ازاهالي يكي از شهرهاي جنوب بوده است.
كارآگاهان در تعقيب همين سرنخ به اين شهر مي روند. در تحقيقات اوليه مشخصات اوليه با چند مظنون تطبيق داده مي شود و آنان در مي يابند احتمالاً پرويز همان آهنگر ناشناس است و يكي از دستانش نيز شش انگشت دارد.
وقتي كارآگاهان به اتفاق مأموران محلي با لباس مبدل به سراغ پرويز مي روند او را با بچه اي در بغل در كوچه پيدا مي كنند.
پرويز مأموران محلي را حتي در لباس مبدل هم مي شناسد. تا مأموران را مي بيند مي گويد:
ـ اجازه بدهيد بچه را به خانه ببرم. بعد همراه شما مي آيم. او منتظر جواب مأموران نمي شود و به سرعت به داخل خانه مي رود. بچه را به زمين مي گذارد و خود فراري مي شود.
كارآگاهان مي گويند:
ـ در مسافتي دورتر با او درگير شديم و پس از دستگيري اورا روانه بازداشتگاه كرديم. اما در شب دستگيري متهم موفق به فرار مي شود.
كارآگاهان در پي فرار متهم ردپايش را تا چند شهر آن طرف تر دنبال مي كنند با همكاري كارآگاهان محلي اعضاي يك باند سرقت به هنگام دستبرد به خانه اي در محل سرقت دستگير مي شوند اما يكنفر اعضاي باند موفق به فرار مي شود. اين يك نفر كسي نيست جز پرويز.
پرويز آخرين بار نيز يك سال پيش پس از دستگيري بخاطر خونريزي معده به بيمارستان منتقل مي شود ولي در آنجا هم فرار مي كند آخرين سرقت در زمستان صورت مي گيرد. مأموران ردپاي اورا در چند شهر تعقيب مي كنند آخرين شهري كه در آن كارآگاهان ردپاي سارق را مي يابند در اطراف تهران است. آنان خبر دار مي شوند كه سارق در تعميرگاهي مخفي شده است. بلافاصله اكيپي از مأموران براي دستگيري سارق روانه تعميرگاه مي شوند. يك گروه از آنان تعميرگاه را به محاصره خوددرآورده و بقيه داخل تعميرگاه مي شوند. سارق كه متوجه ورود مأموران به تعميرگاه شده خود را در لابه لاي اتومبيل ها پنهان مي كند. مأموران در وهله اول دزد را نيافته اما با ادامه جست وجو در تعميرگاه موفق به يافتنش در پشت يك اتومبيل مي شوند.
سارق در آخرين لحظه وقتي درمي يابد به دام افتاده است، مي كوشد از تعميرگاه فرار كند او خبر ندارد تعميرگاه به محاصره مأموران درآمده است.
افسر پرونده كه اولين مراحل بازجويي از پرويز شش انگشتي را مي گذراند، مي گويد: پرويز هنوز به نحوه فرارهاي خود اعتراف نكرده و در غالب فرارهايش در راه انتقال به بازداشتگاه يا هنگام دستگيري همدستانش موفق به فرار شده است.
از پرويز يك انبار جنس مسروقه به ارزش ۱۰ ميليون تومان به همراه دو دستگاه خودرو مسروقه به دست آمده است. در بين اين اجناس يك پيانو نيز با لباسهاي مسروقه به چشم مي خورد.
گفت وگو با پرويز شش انگشتي
\ پرويز چند بچه داري؟
*پنج بچه دارم ـ ششمي هم در راه است.
\ اولين بار كجا دزدي كردي؟
* در رودهن.
\ پيش از آن كه دزدي كني چه كار مي كردي؟
ـ با اتومبيل پدرزنم مسافركشي مي كردم بعد از آن آهنگري كردم. اما آهنگري كار سختي بود. يك سال هم رفتم و براي عمويم كه معتاد بود بنايي كردم. بعد از آن تصميم گرفتم كشاورزي كنم تا اينكه در جريان اين كارها با كسي آشنا شدم كه دزد حرفه اي بود و مرا براي همدستي در سرقت هايش در نظر گرفت.
\ پدر داري؟
ـ نه ۴۰ روزه بودم كه پدرم را در جريان يك اختلاف كشتند.
\ چرا؟
ـ پدرم شكارچي بوده. يك روز براي شكار رفته بوده است. در كوهستان او رابا تير از پشت مي زنند. بالاخره هم معلوم نشد چه كسي پدرم را كشت. مادرم يك سال بعد از مرگ پدرم با وجود داشتن من كه يك ساله بودم شوهر كرد. از آن به بعد من دست فاميل ها بزرگ شدم. يك روز دايي بالاي سرم بود. يك روز عمو خلاصه نه تنها سرپرست مشخصي نداشتم بلكه هر كدام به يك روش با من برخورد مي كردند.
\ اولين بار كه دزدي كردي چند ساله بودي؟
ـ يادم نيست. فكر كنم ۲۰ ساله بودم.
\ چقدر درس خوانده اي؟
ـ درس نخواندم. من اصلاً مدرسه نرفتم.
\ مادرت كجاست؟
ـ نمي دانم.
\ كي زن گرفتي؟
ـ ۲۵ ساله بودم كه فاميل براي اينكه ديگر بچه هايشان بزرگ شده بودند و من هم جوان بودم دختري را از روستا برايم گرفتند.
\ با زنت اختلاف نداشتي و نداري؟
ـ نه او سرش به بزرگ كردن بچه هاست و اگر شكمشان را سير كنم كاري به كار من ندارد.
\ زنت خبر دارد كه تو دزدي مي كني؟
ـ اوايل نمي دانست ولي حالا ديگر كم و بيش فهميده است.
\ چرا شش انگشت داري؟
ـ دايي ام مي گفت ارثي است و پدرت هم همين طور بوده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |