جمعه ۲۷ دي ۱۳۸۱ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 17, 2003
گفت و گو
شماره ۲۳۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
گفت وگو با خاطره حجازي شاعر و نويسنده
سفر شعر
روزي روزگاري روزنامه هاي
گفت وگو با خاطره حجازي شاعر و نويسنده
رؤياهايم راحفظ خواهم كرد
107736.jpg
خاطره حجازي يكي از شاعران و نويسندگان خوب معاصر است كه با ديگر نويسندگان زن كمي متفاوت مي نمايد. او تمام زندگي اش را در نوشتن خلاصه كرده است. برخي از آثار ايشان عبارتند از: اندوه زن بودن (شعر)، زووو (رمان)، مكاشفه حوا (شعر)، اثر پروانه (داستان بلند)، خانم آب (داستان هاي كوتاه)، مادرانه ها (شعر) و...
•••
| وقتي اسم خاطره حجازي مي آيد، من ياد مي افتم، اسم آخرين كتابتان، در مورد اين كتاب توضيح بدهيد.
* خوبست. خيلي ها وقتي اسم اندوه زن بودن را مي شنوند، به ياد من مي افتند؛ حال آنكه من وجوه ديگري هم دارم. و اما خانم آب را از يكي از شعرهايي كه در اين كتاب به چاپ رسيده است، استخراج كرده ام. اين شخصيت، شخصيتي است كه عليرغم همه تنهايي ها و مشكلات پيراموني رؤياهايش را نگه مي دارد و حفظ مي كند؛ همچنان كه كليد رستگاري زمين را محكم در قلب اش نگه مي دارد. «خانم آب» وضعيتي است كه در قبال هستي گرفته ام. فكرش را بكنيد، اگر خوشبختي عالم در گرو اين باشد كه يك نفر رؤيايي خالص ونقره اي داشته باشد، چه مي شود؟
دلم مي خواهد تقريباً همه چيزهاي خوب براي سياره ام و براي كشورم باشد؛ بنابراين رؤياهايم را حفظ خواهم كرد و خودم را از دست نخواهم داد و مثل «خانم آب از كوچه مي گذرم با سيب رؤيا روان در آغوشش»
| چرا وقتي از همه چيزهاي خوب حرف مي زنيد مي گوييد تقريباً همه چيزهاي خوب؟
* آمديم و به غير از ما سياره زنده ديگري هم بود. مي خواهم زندگي براي آنها هم باشد، و همينطور دوست دارم زندگي، حق حيات و نعمات زندگي براي كشورهاي ديگر هم باشد؛ مخصوصاً كشورهاي توسعه نيافته.
| شما كي هستيد؟
* بنده اي از بندگان خدا، خاطره حجازي هستم. اينكه چه طوري يك آدم فعليت مي يابد و بسط پيدا مي كند سؤال خوب و قشنگي است كه هميشه به آن فكر كرده ام. «من كي ام» و «تو كي هستي؟» سؤال كوچك و كم اهميتي نيست. اساس فلسفه بر اين سؤال و چند سؤال ديگر است. وجوابي كه ما به هر يك از اين سؤال ها مي دهيم، جايگاه ما را در جهان مشخص مي كند. پاسخ به سؤال «چرا زنده ام» من را به طرف شعر وداستان وديگر جلوه هاي هنر رهنمون كرد. وقتي مي گويي زنده ام كه بيافرينم، زنده ام كه خلق كنم و سهمي در ساخت وساز زيبايي داشته باشم، مي روي كه يك هنرمند باشي. وقتي مي گويي مي خواهم با كلام، شگفتي بيافرينم، اهل قلم مي شوي. و آنوقت وقتي معجزه وايجاز را بر مي گزيني و به آن شكلي مي دهي كه انگار بار اول است كه بشر با آن روبه رو شده است، آنوقت شعر مي آفريني و تازه شاعري مي شوي كه بايد عشق را عصاي دست خود كند. اما اين كه من كي ام، بايد به شما بگويم هنوز به ته اين سؤال، و در واقع به پاسخ اين سؤال نرسيده ام. ولي بيكار هم نيستم. هر بار كه اين پرسش را از خودم مي كنم، چيزهاي خوبي نصيبم مي شود. اگر به شما بگويم چنانچه قصد كنيد، مي توانيد دستتان را دراز كنيد و هر چه دلتان مي خواهد، انجام بدهيد، نبايد زياد تعجب كنيد. در پاسخ به سؤال من كي ام رسيده ام به اينجا كه من و ديگر همنوعانم بخشي از آن چيزي هستيم كه بايد باشيم و جا دارد كه باشيم.
من صداي قدرت هاي بشري را مي شنوم. از يك گوشه اي از وجودم صداهايي مي آيد كه به حيرتم وا مي دارد.
مي دانم به عنوان يك انسان صاحب چيزهاي نامكشوفي هستم كه بايد به آنها دست پيدا كنم. من باور دارم كه انسان بتواند اعمالي نظير راه رفتن روي آب را انجام بدهد يا مثلاً بتواند در يك چشم به هم زدن از اين سوي جهان به آن سويش برود. وقتي اين چيزها را مي دانم در يافته ام كه يك همچون آسمان هايي در من انسان وجود دارد ، اگر بقيه ي عمرم را به يافتن پاسخ پرسش من كي ام بگذرانم، كم كرده ام.
| چرا به طرف شعر رفتيد همينطور به طرف داستان؟
* من ادامه ي مادر و پدرم هستم. همچنان كه خيلي از انسان ها ادامه پدران و مادران خويشند.
آنها ـ پدر ومادرم ـ چوبدست جادويي شان را برداشتند و يكي از توان هاي مرا بيدار كردند. پدرومادرم هر دو به ادبيات علاقمند بودند.
مرهون او و پدرم هستم تا ابدالآباد. بعد از تأثيرات پدر و مادرم و بيشتر ماردم، من گير موجودي قوزي با چشمهاي سبز افتادم كه مثل يك «بوم رنگ » حسابي كج شده بود و خميده راه مي رفت. او دايه ام بود وافسانه ها و قصه هايش تمامي نداشت. من كارهايي را كه روي افسانه هاي ايراني انجام مي دهم، همه را با ياد او مي كنم و ياد او قدرت زيادي به من مي دهد. اينكه چرا به طرف داستان و شعر كشيده شدم. اولين علتش اين دو زن بودند. بعد، تشويق هايي كه از اطرافم مي گرفتم و اينكه من قدرتي داشتم كه ديگر همسن و سالهايم نداشتند. تقريباً انشاي همه را مي نوشتم واين ضعفم را در رياضيات تشفي مي داد. احساس بودن در جهان و مؤثر بودن، حس خوبي است كه همه را تشويق مي كند. اينها را بارها گفته ام كه من معلمهاي خوبي هم داشته ام. يادم هست كه معلم كلاس سوم ابتدايي خانم پروين معتمدي، تمام گناهانم را فقط به خاطر اينكه خوب انشا مي نوشتم، مي بخشيد. او راه و رسم تشويق كردن را بلد بود. آقاي جواد عسگري يكي ديگر از معلمهايم بود كه در نوشتن نثر كمكم مي كرد. هنوز هم وقتي مي بينمش مثل همان وقتها نمي توانم جايگاه يك خانم را حفظ كنم و خيلي ترمز مي كنم كه بچه نشوم. طفلك هي رنگ مي گذارد و برمي دارد اما مي دانم از ابراز احساسات من خوشحال مي شود.
نمي دانم، اگر صداي نقاشي يا موسيقي را دروجود من بلند مي كردند، شايدمن نقاش يا موسيقيدان مي شدم. بي اختيار شكل مي گرفتم اما بي اختيار ادامه ندادم. سال۶۴ تصميم خودم را گرفتم و اولين مجموعه شعرم، «بام من» ، را چاپ كردم وآخري اش هم «خانم آب» است كه قضيه اش را مي دانيد. در خانم آب تصميم به خوشبيني و تغيير در اوضاع و احوال پيراموني شعري گرفته ام و مي دانم چنين خواهد شد كه مي خواهم و وقتي جهان ابري مي شود، من ابري نمي شوم.
| شما چه تعريفي از ادبيات داريد؟
* اجازه بدهيد چون اين سؤال يك سؤال اساسي است و وقت كم است بگويم «هنر، دم و بازدم خداوند است در ساقه علفي كه ماييم» و من فكر مي كنم ادبيات هم به عنوان شاخه اي از هنر، چيزي جز اينكه در گيومه ها آوردم نيست.
| شعر معاصر ايران را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
* پاسخ به اين سؤال هم محتاج تعمق و تحقيق بسيار است. اما اگر اجازه بدهيد فقط نظر شخصي ام را بگويم و سليقه شخصي ام را ابراز كنم، بايدبگويم شعر معاصر ايران را رو به رشد و تكامل مي بينم و نسبت به روند آن شديداً خوشبين هستم و آن را به مثابه سرمايه اي براي آينده ايران مي دانم. همه دارند زحمت خودشان را مي كشند و دنياهايي را تجربه مي كنندكه پيش از اينها محلي از اعراب نداشت. من مخالف گذاشتن نام «بلبشو» بر شعر معاصر ايران هستم. هرچه كه خواننده نداشت كه بد نيست. شايداشكال ازخوانندگان هم باشد.
| برخورد منتقدين با آثار شما چگونه بوده است؟
* مگر ما در ايران نقد هم داريم.
| امروزه از شعر و داستان استقبال نمي شود؛ فكر مي كنيد علت اين كم توجهي چيست؟
* قبل از اينكه چيز ديگري بگويم اجازه بدهيد بگويم مگر از نوشته هاي ديگر استقبال درخشاني مي شود كه از شعر و داستان بشود؟ در سرزمين ما متأسفانه عادت به مطالعه، فرهنگ نشده است. ما اصولاً كم مي خوانيم. از مطالعه كم كه بگذريم مي رسيم به اينكه مردم ميل به جست وجو و دل و دماغ كنكاش را از دست داده اند. حالا اين با ما نويسندگان و شاعران است كه دوباره آنها را بيدار و توجه شان را جلب كنيم. منظورم اين نيست كه چيزهاي عوام پسند بنويسيم و ادبيات را در سطح عوام پايين بياوريم، اما با توجه به تنگي وقت ادبي اي كه در سرزمين مان داريم، بايد ديگر كم كم دست از تجربه و آزمايش برداريم و نيرويمان را متمركز بر اين مهم بكنيم. ضمن اينكه اعتلاي ادبيات را مدنظر و درصدر جدول برنامه هايمان داريم.
جوان ترها يا شايد بهتر بگويم شتابزدگان بايدكمتر توليد و بيشتر شعر وداستان را زندگي كنند. يك اثر ۶۴صفحه اي نازك پرمحتوا مي تواند جهان را عوض كند. يا يك اثر و فقط يك اثر در زندگي مي تواند انسان را در صحنه ي جاودانگي نگه دارد. خيلي ها را مي بينيد كه دير به دير چيزي چاپ مي كنند، اما دليل نمي شود كه بهترين توليدات ادبي را عرضه مي كنند. بايد به سطح هاي پايين تر «تعمق» نقل مكان كنيم. اگر هر نويسنده و شاعري معتقد مي بود كه اثرش مي تواند جهان را نجات بدهد شايد اينقدر آثار سهل انگارانه خلق نمي شد. ديگر اينكه بايد به صداي تأييد يا رد دروني مان كه در صورت تقويت آن مي توانيم بهترين منتقد را در كنار خودمان داشته باشيم، گوش فرا بدهيم؛ و اين تنها با تمرين و خودسازي ميسر مي شود. ديگر اينكه خوب است به حرف حساب گوش بدهيم. هر كس به كار ما ايراد گرفت، باور كنيد قصد ندارد ريشه ما را از بيخ بر بكند. اگر باور كنيم كه به تعداد همه چشم هاي جهان، نگاه و سليقه هست ديگر وقتي به كارمان ايرادي وارد مي كنند، جوش نمي آوريم.
و اماخودمانيم، ما نويسندگان و شاعران داريم چه مي كنيم؟ قبل از اينكه مردم را به تنبلي و نافرهيختگي و ناپختگي متهم كنم يك جوالدوز به خودمان مي زنم: ما در هفتاددرصد موارد، حوصله ي مردم را سر مي بريم. اگر بخواهيم مردم را به هنر تشويق كنيم و آنها را به سمت خودمان و پاكي و پاكيزگي و زيبايي بكشانيم، اين رسم اش نيست. ما بايد از شيطان مقتدرتر باشيم. اگر دست از باندبازي و دادن جايزه هاي بي ربط برداريم خواهيم ديد آن سوي منم زدن هاي ما، همگي به خطر افتاده ايم و وقتش رسيده است هدفمان اعتلاي ادبيات ايران باشد نه اعتلاي شخص خودمان. در كشورهاي پيشرفته هم نويسندگان غير از اينكه در فكر گليم خودشان هستند، به فكر بالا كشيدن صنف خودشان هم هستند و مي دانند توليدات لطيف، ظريف، پيشرفته، خارق العاده و يكه و يگانه وقتي فروش مي روند كه قبلاً بازار آن كالا را توليد كرده باشند. هزاربار ديگر هم گفته ام كه شما، اهل ادبيات، قرار نيست با هم ازدواج كنيد؛ پس با هم كنار بياييد.
| شما چرا از اندوه زن بودن حرف مي زنيد؟
* متوجه ستمي شدم و اين ستم از لابه لاي هنرم خودش را بيرون ريخت.
| چه شد رمان« زووو» را نوشتيد؟
* بايد يك چيزهايي را مي گفتم كه گفتم. يك بار ديگر هم به شما گفته بودم، «زووو» من را نوشت. من «زووو» را ننوشتم. اين اثر در ناخودآگاهي كامل شكل گرفت. يك جاهايي از آن را خود آگاهم تازه دارد كشف مي كند. اين را هم بگويم كه از نوشتن اش لذت مي بردم. خاصه اينكه زبان اش به عنوان يك شخصيت عمل مي كرد ومن را به وجد مي آورد.
| اگر شاعران ونويسندگان نبودند دنيا چه شكلي مي شد؟
* با فقدان شاعران و نويسندگان بر سر زمين همان بلايي مي آمد كه اگر ماه نبود، مي آم. شما مي دانيد اگر ماه نبود بر سر زمين چه بلايي مي آمد؟
| شعر ايران در مقايسه با شعر جهان در چه موقعيتي قرار دارد؟
* يادمان باشد كه اينجا سرزمين حافظ و سعدي و... است. پس اين يكي را با احتياط با چيزهاي ديگر ملل پيشرفته مقايسه كنيد. من شعر ايران را بهترين شعر دنيا مي دانم.
| لطفاً راجع به كيفيت شعر زنان ايران صحبت كنيد.
* براي خودش كيفيتي است. اما به زنان شاعر ايران مي گويم خودتان را با مردان مقايسه نكنيد (آنها نيمه ي ديگر ما هستند) خودتان را با خدا مقايسه كنيد. «آسمان طلب» باشيد و بلندپرواز و احترام برانگيز.
| در ارتقاء شعر و داستان آيا منتقدان سهمي داشته اند؟
* در ايران؟
|بله در ايران.
* مي شود گفت هيچ سهمي. من كه ديگراز كمك آنها به خودم سالهاست كه نااميد شده ام. متأسفم كه اين برادران وخواهران بالقوه را در كنار خودم به فعليت ندارم. آنها كه به من كمك مي كنند تا بهتر بنويسم خوانندگان ساده وگمنام و حتي كم سوادي هستند كه دانش و معرفت درونيشان صدمرتبه به قلم اندازيهاي بعضي ها مي ارزد. اين خوانندگان دروني پاكيزه دارند و فقط به فكر من و قلم من اند، نمي خواهند خودشان را مطرح كنند. از همه شان متشكرم.
| با فردا يك جمله بسازيد:
* فردا وجود ندارد. گذشته نيز. حال است كه اگر در نيابيش ديروز مي شود وحسرت است كه فردا.
| با خوانندگان ايران جمعه چطور خداحافظي مي كنيد.
* بهترين خداحافظي هايم از آن شما باد!
سفر شعر
شعر فرانسه
خطاب به آزادي
ماري ژوزف شنير
Marie-Joseph CHENIER
ترجمه: مريم جعفري

* از اوج خود فرود آي! آي آزادي! دختر طبيعت!
مردم، قدرت زوال ناپذير خويش را بار ديگر به دست آوردند
روي بقاياي ترميم شده ي دروغهاي باستاني
دستا نشان به سوي محراب تو دراز مي شود
* بياييد، امپراتور ستيزان اروپا شما را مي نگرد
بياييد، پيروزيهايتان روي خدايان دروغين را سياه خواهد كرد.
و تو آزادي مقدس در اين معبد خدايي كن
الهه فرانسويان باش.
* چهره ي تو وحشي ترين كوهها را رام مي كند
و در ميان تخته سنگها خرمن مي زايد
وحشتزاترين دريا كناران در دستان تو آرام مي گيرند.
بخند، در آغوش گيرنده ي سرديها
* تو دو چندان مي كني، روشنيها را، پرهيزگاريها را، نبوغ را
انسان هنوز زير پرچم مقدس تو به فتح مي انديشد و پيش از آنكه تو را بشناسد زيستن نمي دانست او باهر نگاه تو زاده شد
بيشتر مردم مي دانند:
اين امپراتورانند كه جنگ مي آفرينند:
آنان از اين پس، دست به دامان تو مي شوند
و بزودي روي تابوت ظالمان زمين
جهان، شوكران صلح خواهد نوشيد.
|||
ژان پير روزني
Jeon Pierre Rosnay
فرانسه
آنان يك صدا مي خواندند: فرانسه من فرانسه جاويد
و هر يك تكه اي قلم در دست تو را مي سرودند
اما همين كه دشمن از راه مي رسيد
برج آنجا بود ولي بدون نگهبان
آنان يك صدا مي خواندند: فرانسه امن فرانسه ي جاويد
اما من دوستت مي داشتم و هيچ نمي گفتم
من شانزده ساله نبودم! فرانسه! تو خود مي داني
آنان يك صدا مي خواندند: فرانسه ي من فرانسه ي جاويد
من كوچكتر از آن بودم كه حرفي بزنم
تفنگ نگهبان را برداشتم
و حالا همه چيز پايان يافته است
فرانسه! مرا ببخش كه اينگونه تو را ياد مي كنم
من هنوز هم تنها هستم
|||
اشكهاي يك ماده گرگ
اشكهاي يك ماده گرگ دلپذير است
همچون كف اقيانوسهاي جهان
كه خود را
در آغوش درياكناران وسيع مي افكند
جايي كه درياچه هاي عريان يك روح زوال يافته
فرو مي نشيند
|||
در گلوي يخ زده وگرفته او
ميعان شادي مي ميرد و يخ مي زند
همچون آوايي پنهان
كه هنگام لغزيدن
به درون امواج نارنجي رنگ
ابرهاي تنك را مي سوزاند
|||
صدف گشوده هر ساحل
خواب را با رنگ چهره عجين مي كند
در چشمها، حرارت عشق را
دوام مي بخشد
|||
ساحل رنگين، آهنگ نمايشنامه را آغاز مي كند
همچنان كه در يك لطافت ناگزير مي درخشد
لطافتي كه خود را
در عرق اين مناسك خاص مي شويد.
روزي روزگاري روزنامه هاي
فارسي زبان شبه قاره هند
• قسمت سوم و پاياني
انتشار نخستين شماره روزنامه «مهرمنير» به تاريخ اول مه ۱۸۴۱ بود و شخصي به نام محمدعلي، مديريت آن را برعهده داشت. به نظر مي رسد كه نشر اين روزنامه خبري دست كم تا سال ۱۸۴۸ ادامه يافته باشد. زيرا خبري از اين روزنامه درباره دستگيري ميرزااسدالله غالب شاعر معروف در دست است و آن واقعه به سال ۱۸۴۸ بوده است.
در سال ۱۸۴۱ م (۱۲۵۶ يا ۱۲۵۷ق) دهلي نيز براي اولين بار صاحب نشريه فارسي شد. اين نشريه سراج الاخبار نام داشت و به صورت هفتگي انتشار مي يافت. سردبيري آن با سيداولادعلي بود و وي زيرنظر مصلح الدوله سيدابوالقاسم، آخرين وقايع نگار دربار، انجام وظيفه مي كرد. اين روزنامه درواقع ارگان دولتي آخرين امپراتور تيموري هند، بهادرشاه ظفر بود. برخي از مطالب اين روزنامه به زبان اردو بوده است. كمپاني هندشرقي به سال ۱۸۴۴ م (۱۲۶۰ق) صادق الاخبار را در دهلي انتشار داد. اين مجله هفتگي تا سال ۱۸۴۶م، يعني نزديك به سه سال، همزمان با سراج الاخبار، در پايتخت تيموريان هند به فارسي نشر مي يافت و در آن سال به اردو تغيير داد.
در ۱۸۴۴م در بمبئي مجله اي منشر شد و انتشارش ده سال ادامه يافت. اين نشريه احسن الاخبار و تحفة الاخبار نام داشت ولي بسياري ازمنابع، نام آن را به اختصار احسن الاخبار آورده اند. اين روزنامه از نهم نوامبر ۱۸۴۴ تا سيزدهم ژانويه ۱۸۵۴ و شايد اندكي پس از آن منتشر مي شده و نخستين روزنامه فارسي چاپ بمبئي و نخستين نشريه اي است كه ايراني تباران در شبه قاره هند به چاپ رسانده اند. اين روزنامه ابتدا به اهتمام ميرزامحمود خراساني و پس از او ميرزا محمدعلي شيرازي چاپ شده است. فريدون آدميت در كتاب «اميركبير و ايران» مي نويسد: اولين شماره هاي احس الاخبار و تحفة الاخبار در رمضان ۱۲۶۷ به ايران رسيد. اين روزنامه كه بيشتر در ايالات جنوبي پخش مي شد و براي مقامات دولتي هم آن را مي فرستادند، از سياست انگلستان و رفتار مردم آن انتقاد مي كرد، از اين رو وزيرمختار بريتانيا در تهران، به وزير امورخارجه كشورش نامه اي نوشت و پيشنهاد كرد: از ارسال احسن الاخبار به ايران جلوگيري شود.
از يازدهم ژوئن ،۱۸۴۶ نشريه اي در كلكته انتشار يافت كه در نوع خود بي نظير بوده است. نشريه جاگادديپاك باسكار، به پنج زبان فارسي، انگليسي، هندي، بنگالي و اردو به طور هفتگي چاپ مي شد و هريك از ستونهاي پنجگانه هر صفحه آن به يكي از زبانهاي فوق اختصاص داشت. نام ديگر اين مجله اينديان سان كالكوتا بوده و ناشر و مدير آن مسلماني هندي به نام مولوي نظير الدين.
مدير گلشن نوبهار كه از اول فوريه ۱۸۵۱ در كلكته به زبان فارسي منتشر شد، شخصي به نام عبدالقادر بود. او گلشن نوبهار را به مدت شش سال منتشر كرد تا آنكه به سال ۱۸۵۷م روزنامه به سبب انتشار مطالبي عليه حكومت استعماري توقيف شد.
اولين نشريه فارسي چاپ پيشاور به نام مرتضايي را يك ايراني به سال ۱۸۵۵ يا ۱۸۵۶م منتشر ساخته و نشريه دست كم تا ۱۸۵۷م به طور هفتگي منتشر مي شده است.
مفرح القلوب و مطلع خورشيد، اولين نشريه فارسي زبان ايالت سند است. انتشار اين نشريه خبري هفتگي بيش از چهل سال، يعني ازاوايل سال ۱۸۵۵ م تا ۱۹۰۶م در بندركراچي ادامه يافت. اين نشريه تا سال يازدهم انتشار، با نام مفرح القلوب منتشر مي شد و از آن سال با مطلع خورشيد، يكي شد و مفرح القلوب و مطلع خورشيد نام گرفت. ناشر اين مجله، ايران تباري به نام ميرزا مخلص علي مشهدي بود و پس از او، پسرش ميرزا محمد شفيع، كار پدر را دنبال كرد. اين روزنامه در سالهاي آخر انتشار، بخش بيشتري به اردو اختصاص مي داد، ولي غلبه همچنان با زبان فارسي بود.
در سال ۱۸۶۲م دومين نشريه فارسي پيشاور باعنوان فارسي اخبار منتشرشد. مدير اين نشريه شخصي به نام محمدصادق پيشاوري بوده است. جزاين، اطلاع ديگري از اين مجله در دست نيست. شماره نخست «اسلامي مجلس مذاكره علميه كلكته» كه در سي ام ص ۱۸۶۴ منتشر شد، مطالبي به اردو نيز داشت، ولي از شماره دوم تمام مطالب به زبان فارسي است. اين نشريه در چاپخانه هيأت مسيحي چاپ مي شد و نخستين نشريه فارسي (پس از بخش فارسي روزنامه اينديا گازت) است كه با حروف سربي چاپ شده . اولين نشريه فارسي حيدرآباد دكن، جريده عالميه سركار عالي نام داشت. مديريت آن را ميرزازين العابدين شيرازي برعهده داشت. دوربين به سال ۱۸۷۴م، مجله اي هفتگي به زبان فارسي در كلكته چاپ شد. برخي از منابع نوشته اند شخصي به نام خداحسين آن را چاپ مي كرد.
انجمن پيشاور، نشريه هفتگي است كه به زبان فارسي در سال ۱۸۸۰م در شهر پيشاور كه اكنون در خاك پاكستان است، به چاپ رسيده و سومين نشريه چاپ آن شهر و سراسر مناطق پشتونشين، پس از مرتضايي و فارسي اخبار است كه پيشتر از آن يادكرديم.
در سال ۱۸۸۰م ، در حيدرآباد دكن نشريه اي به نام شفق به زبان فارسي منتشر شده كه هفتگي بوده و شخصي به نام سيدحسين رضوي مديريت آن را برعهده داشته است.
ماهنامه اي به نام مفيد عام در لاهور انتشار يافت. اين ماهنامه سه زبانه (فارسي ـ اردوـ انگليسي) كه نخستين نشريه فارسي لاهور است در سال ۱۸۸۱م منتشر شد.
گلدسته سخن نام مجله ماهانه اي است كه به سال ۳ـ۱۸۸۲ م در شهر آگره به زبان فارسي يا به دو زبان اردو و فارسي انتشار يافته است.
مجله فرهنگي مدرس فارسي ويژه آموزش زبان فارسي از اول ژانويه /۱۸۸۳يازدهم دي ماه ۱۲۶۱ به دو زبان فارسي و انگليسي در بمبئي آغاز به نشر كرد و انتشارش تا ۱۳۰۳ ادامه داشت.
از ۱۳فروردين ۱۲۶۳ ـ يكم آوريل ۱۸۸۴م، انتشار مجله هفتگي در لاهور آغاز شد كه فارسي اخبار نام داشت. اين روزنامه كه خبرهاي خود را از روزنامه هاي انگليسي زبان مي گرفت و حاوي مطالب ادبي و علمي نيز بود. فارسي اخبار را شمس الدين شائق منتشر مي ساخت.
در همان سال مجله هفتگي ديگري نيز به نام درفش كاوياني در لاهور انتشار يافت كه مديريت آن را يكي از استادان دانشگاه لاهور موسوم به لاتينر و سردبيري اش را دانشجويي از همان دانشگاه به نام مولوي عبدالحكيم برعهده داشتند. مطالب درفش كاوياني تربيتي و ادبي و خبرهاي عمومي بوده است.
انتشار نشريه هفتگي نغمه هنر از اوت ۱۸۸۷ (ذيقعده يا ذيحجه ۱۳۰۴) در لاهور آغاز شد. ناشر نغمه هنر محمديوسفعلي خان فرزند نجفقلي خان پيشخدمت نواب نوازش علي خان بود. نغمه هنر روزنامه نشريه اي سه زبانه (انگليسي ـ فارسي ـ اردو)، سياسي، اجتماعي و اخلاقي بوده است.
از چهارم ربيع الثاني ۱۳۰۶ (۸دسامبر ۱۸۸۸) و نشريه هفتگي مهمي در حيدرآباد كن انتشار يافت كه در واقع ارگان فارسي دستگاه نظام حيدرآباد بود. اين نشريه خبري سيدالاخبار نام داشت و سه سال پس از آنكه جريده عالميه سركار عالي بخش فارس خود را تعطيل كرد، منتشر شد.
انتشار نشريه هفتگي كوكب ناصري از ۲۳جمادي الاول ۱۳۰۹ (۲۵دسامبر۱۸۹۱) در شهر بمبئي آغاز شد. اين نشريه در سراسر دوره زندگي يك ساله خود تنها يك رقيب فارسي زبان در هندداشت و آن مفرح القلوب و مطلع خورشيد چاپ كراچي بود. كوكب ناصري تا اواسط ۱۳۱۰ ق (اوايل ۱۸۹۳م) به چاپ مي رسيد. صاحبان امتياز اين نشريه هفتگي آقاميرزا مصطفي شيخ الاسلام بهبهاني و شخصي به ظاهر انگليسي به نام دكتر سيلواست بودند. نام اين روزنامه چاشني از نام پادشاه وقت ايران ناصرالدين شاه قاجار دارد.
در دهم جمادي الثاني ۱۳۱۱ (۱۹دسامبر) ۱۸۹۳ انتشار فارسي زبان به نام حبل المتين در كلكته آغاز شد كه سي و هفت سال روايتگر و گاه محرك رويدادهاي مهم سياسي ايران و سرزمينهاي پيرامون آن بود. اين روزنامه سه سال پيش از قتل ناصرالدين شاه انتشار يافت. مدير و پايه گذار آن سيدجلال الدين حسيني كاشاني متخلص به اديب بود كه بعدها لقب مديرالاسلام گرفت برخي معتقدند فكر ايجاد روزنامه را سيدجمال الدين افغاني در مؤيداسلام پديد آورده است. ناگفته نماند كه نقش تاريخي حبل المتين در دوران نهضت مشروطيت، قابل ستايش است.

عبد الحسين توكلي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |