|
گفت وگو با خاطره حجازي شاعر و نويسنده
رؤياهايم راحفظ خواهم كرد
|
|
|
خاطره حجازي يكي از شاعران و نويسندگان خوب معاصر است كه با ديگر نويسندگان زن كمي متفاوت مي نمايد. او تمام زندگي اش را در نوشتن خلاصه كرده است. برخي از آثار ايشان عبارتند از: اندوه زن بودن (شعر)، زووو (رمان)، مكاشفه حوا (شعر)، اثر پروانه (داستان بلند)، خانم آب (داستان هاي كوتاه)، مادرانه ها (شعر) و... ••• | وقتي اسم خاطره حجازي مي آيد، من ياد مي افتم، اسم آخرين كتابتان، در مورد اين كتاب توضيح بدهيد. * خوبست. خيلي ها وقتي اسم اندوه زن بودن را مي شنوند، به ياد من مي افتند؛ حال آنكه من وجوه ديگري هم دارم. و اما خانم آب را از يكي از شعرهايي كه در اين كتاب به چاپ رسيده است، استخراج كرده ام. اين شخصيت، شخصيتي است كه عليرغم همه تنهايي ها و مشكلات پيراموني رؤياهايش را نگه مي دارد و حفظ مي كند؛ همچنان كه كليد رستگاري زمين را محكم در قلب اش نگه مي دارد. «خانم آب» وضعيتي است كه در قبال هستي گرفته ام. فكرش را بكنيد، اگر خوشبختي عالم در گرو اين باشد كه يك نفر رؤيايي خالص ونقره اي داشته باشد، چه مي شود؟ دلم مي خواهد تقريباً همه چيزهاي خوب براي سياره ام و براي كشورم باشد؛ بنابراين رؤياهايم را حفظ خواهم كرد و خودم را از دست نخواهم داد و مثل «خانم آب از كوچه مي گذرم با سيب رؤيا روان در آغوشش» | چرا وقتي از همه چيزهاي خوب حرف مي زنيد مي گوييد تقريباً همه چيزهاي خوب؟ * آمديم و به غير از ما سياره زنده ديگري هم بود. مي خواهم زندگي براي آنها هم باشد، و همينطور دوست دارم زندگي، حق حيات و نعمات زندگي براي كشورهاي ديگر هم باشد؛ مخصوصاً كشورهاي توسعه نيافته. | شما كي هستيد؟ * بنده اي از بندگان خدا، خاطره حجازي هستم. اينكه چه طوري يك آدم فعليت مي يابد و بسط پيدا مي كند سؤال خوب و قشنگي است كه هميشه به آن فكر كرده ام. «من كي ام» و «تو كي هستي؟» سؤال كوچك و كم اهميتي نيست. اساس فلسفه بر اين سؤال و چند سؤال ديگر است. وجوابي كه ما به هر يك از اين سؤال ها مي دهيم، جايگاه ما را در جهان مشخص مي كند. پاسخ به سؤال «چرا زنده ام» من را به طرف شعر وداستان وديگر جلوه هاي هنر رهنمون كرد. وقتي مي گويي زنده ام كه بيافرينم، زنده ام كه خلق كنم و سهمي در ساخت وساز زيبايي داشته باشم، مي روي كه يك هنرمند باشي. وقتي مي گويي مي خواهم با كلام، شگفتي بيافرينم، اهل قلم مي شوي. و آنوقت وقتي معجزه وايجاز را بر مي گزيني و به آن شكلي مي دهي كه انگار بار اول است كه بشر با آن روبه رو شده است، آنوقت شعر مي آفريني و تازه شاعري مي شوي كه بايد عشق را عصاي دست خود كند. اما اين كه من كي ام، بايد به شما بگويم هنوز به ته اين سؤال، و در واقع به پاسخ اين سؤال نرسيده ام. ولي بيكار هم نيستم. هر بار كه اين پرسش را از خودم مي كنم، چيزهاي خوبي نصيبم مي شود. اگر به شما بگويم چنانچه قصد كنيد، مي توانيد دستتان را دراز كنيد و هر چه دلتان مي خواهد، انجام بدهيد، نبايد زياد تعجب كنيد. در پاسخ به سؤال من كي ام رسيده ام به اينجا كه من و ديگر همنوعانم بخشي از آن چيزي هستيم كه بايد باشيم و جا دارد كه باشيم. من صداي قدرت هاي بشري را مي شنوم. از يك گوشه اي از وجودم صداهايي مي آيد كه به حيرتم وا مي دارد. مي دانم به عنوان يك انسان صاحب چيزهاي نامكشوفي هستم كه بايد به آنها دست پيدا كنم. من باور دارم كه انسان بتواند اعمالي نظير راه رفتن روي آب را انجام بدهد يا مثلاً بتواند در يك چشم به هم زدن از اين سوي جهان به آن سويش برود. وقتي اين چيزها را مي دانم در يافته ام كه يك همچون آسمان هايي در من انسان وجود دارد ، اگر بقيه ي عمرم را به يافتن پاسخ پرسش من كي ام بگذرانم، كم كرده ام. | چرا به طرف شعر رفتيد همينطور به طرف داستان؟ * من ادامه ي مادر و پدرم هستم. همچنان كه خيلي از انسان ها ادامه پدران و مادران خويشند. آنها ـ پدر ومادرم ـ چوبدست جادويي شان را برداشتند و يكي از توان هاي مرا بيدار كردند. پدرومادرم هر دو به ادبيات علاقمند بودند. مرهون او و پدرم هستم تا ابدالآباد. بعد از تأثيرات پدر و مادرم و بيشتر ماردم، من گير موجودي قوزي با چشمهاي سبز افتادم كه مثل يك «بوم رنگ » حسابي كج شده بود و خميده راه مي رفت. او دايه ام بود وافسانه ها و قصه هايش تمامي نداشت. من كارهايي را كه روي افسانه هاي ايراني انجام مي دهم، همه را با ياد او مي كنم و ياد او قدرت زيادي به من مي دهد. اينكه چرا به طرف داستان و شعر كشيده شدم. اولين علتش اين دو زن بودند. بعد، تشويق هايي كه از اطرافم مي گرفتم و اينكه من قدرتي داشتم كه ديگر همسن و سالهايم نداشتند. تقريباً انشاي همه را مي نوشتم واين ضعفم را در رياضيات تشفي مي داد. احساس بودن در جهان و مؤثر بودن، حس خوبي است كه همه را تشويق مي كند. اينها را بارها گفته ام كه من معلمهاي خوبي هم داشته ام. يادم هست كه معلم كلاس سوم ابتدايي خانم پروين معتمدي، تمام گناهانم را فقط به خاطر اينكه خوب انشا مي نوشتم، مي بخشيد. او راه و رسم تشويق كردن را بلد بود. آقاي جواد عسگري يكي ديگر از معلمهايم بود كه در نوشتن نثر كمكم مي كرد. هنوز هم وقتي مي بينمش مثل همان وقتها نمي توانم جايگاه يك خانم را حفظ كنم و خيلي ترمز مي كنم كه بچه نشوم. طفلك هي رنگ مي گذارد و برمي دارد اما مي دانم از ابراز احساسات من خوشحال مي شود. نمي دانم، اگر صداي نقاشي يا موسيقي را دروجود من بلند مي كردند، شايدمن نقاش يا موسيقيدان مي شدم. بي اختيار شكل مي گرفتم اما بي اختيار ادامه ندادم. سال۶۴ تصميم خودم را گرفتم و اولين مجموعه شعرم، «بام من» ، را چاپ كردم وآخري اش هم «خانم آب» است كه قضيه اش را مي دانيد. در خانم آب تصميم به خوشبيني و تغيير در اوضاع و احوال پيراموني شعري گرفته ام و مي دانم چنين خواهد شد كه مي خواهم و وقتي جهان ابري مي شود، من ابري نمي شوم. | شما چه تعريفي از ادبيات داريد؟ * اجازه بدهيد چون اين سؤال يك سؤال اساسي است و وقت كم است بگويم «هنر، دم و بازدم خداوند است در ساقه علفي كه ماييم» و من فكر مي كنم ادبيات هم به عنوان شاخه اي از هنر، چيزي جز اينكه در گيومه ها آوردم نيست. | شعر معاصر ايران را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ * پاسخ به اين سؤال هم محتاج تعمق و تحقيق بسيار است. اما اگر اجازه بدهيد فقط نظر شخصي ام را بگويم و سليقه شخصي ام را ابراز كنم، بايدبگويم شعر معاصر ايران را رو به رشد و تكامل مي بينم و نسبت به روند آن شديداً خوشبين هستم و آن را به مثابه سرمايه اي براي آينده ايران مي دانم. همه دارند زحمت خودشان را مي كشند و دنياهايي را تجربه مي كنندكه پيش از اينها محلي از اعراب نداشت. من مخالف گذاشتن نام «بلبشو» بر شعر معاصر ايران هستم. هرچه كه خواننده نداشت كه بد نيست. شايداشكال ازخوانندگان هم باشد. | برخورد منتقدين با آثار شما چگونه بوده است؟ * مگر ما در ايران نقد هم داريم. | امروزه از شعر و داستان استقبال نمي شود؛ فكر مي كنيد علت اين كم توجهي چيست؟ * قبل از اينكه چيز ديگري بگويم اجازه بدهيد بگويم مگر از نوشته هاي ديگر استقبال درخشاني مي شود كه از شعر و داستان بشود؟ در سرزمين ما متأسفانه عادت به مطالعه، فرهنگ نشده است. ما اصولاً كم مي خوانيم. از مطالعه كم كه بگذريم مي رسيم به اينكه مردم ميل به جست وجو و دل و دماغ كنكاش را از دست داده اند. حالا اين با ما نويسندگان و شاعران است كه دوباره آنها را بيدار و توجه شان را جلب كنيم. منظورم اين نيست كه چيزهاي عوام پسند بنويسيم و ادبيات را در سطح عوام پايين بياوريم، اما با توجه به تنگي وقت ادبي اي كه در سرزمين مان داريم، بايد ديگر كم كم دست از تجربه و آزمايش برداريم و نيرويمان را متمركز بر اين مهم بكنيم. ضمن اينكه اعتلاي ادبيات را مدنظر و درصدر جدول برنامه هايمان داريم. جوان ترها يا شايد بهتر بگويم شتابزدگان بايدكمتر توليد و بيشتر شعر وداستان را زندگي كنند. يك اثر ۶۴صفحه اي نازك پرمحتوا مي تواند جهان را عوض كند. يا يك اثر و فقط يك اثر در زندگي مي تواند انسان را در صحنه ي جاودانگي نگه دارد. خيلي ها را مي بينيد كه دير به دير چيزي چاپ مي كنند، اما دليل نمي شود كه بهترين توليدات ادبي را عرضه مي كنند. بايد به سطح هاي پايين تر «تعمق» نقل مكان كنيم. اگر هر نويسنده و شاعري معتقد مي بود كه اثرش مي تواند جهان را نجات بدهد شايد اينقدر آثار سهل انگارانه خلق نمي شد. ديگر اينكه بايد به صداي تأييد يا رد دروني مان كه در صورت تقويت آن مي توانيم بهترين منتقد را در كنار خودمان داشته باشيم، گوش فرا بدهيم؛ و اين تنها با تمرين و خودسازي ميسر مي شود. ديگر اينكه خوب است به حرف حساب گوش بدهيم. هر كس به كار ما ايراد گرفت، باور كنيد قصد ندارد ريشه ما را از بيخ بر بكند. اگر باور كنيم كه به تعداد همه چشم هاي جهان، نگاه و سليقه هست ديگر وقتي به كارمان ايرادي وارد مي كنند، جوش نمي آوريم. و اماخودمانيم، ما نويسندگان و شاعران داريم چه مي كنيم؟ قبل از اينكه مردم را به تنبلي و نافرهيختگي و ناپختگي متهم كنم يك جوالدوز به خودمان مي زنم: ما در هفتاددرصد موارد، حوصله ي مردم را سر مي بريم. اگر بخواهيم مردم را به هنر تشويق كنيم و آنها را به سمت خودمان و پاكي و پاكيزگي و زيبايي بكشانيم، اين رسم اش نيست. ما بايد از شيطان مقتدرتر باشيم. اگر دست از باندبازي و دادن جايزه هاي بي ربط برداريم خواهيم ديد آن سوي منم زدن هاي ما، همگي به خطر افتاده ايم و وقتش رسيده است هدفمان اعتلاي ادبيات ايران باشد نه اعتلاي شخص خودمان. در كشورهاي پيشرفته هم نويسندگان غير از اينكه در فكر گليم خودشان هستند، به فكر بالا كشيدن صنف خودشان هم هستند و مي دانند توليدات لطيف، ظريف، پيشرفته، خارق العاده و يكه و يگانه وقتي فروش مي روند كه قبلاً بازار آن كالا را توليد كرده باشند. هزاربار ديگر هم گفته ام كه شما، اهل ادبيات، قرار نيست با هم ازدواج كنيد؛ پس با هم كنار بياييد. | شما چرا از اندوه زن بودن حرف مي زنيد؟ * متوجه ستمي شدم و اين ستم از لابه لاي هنرم خودش را بيرون ريخت. | چه شد رمان« زووو» را نوشتيد؟ * بايد يك چيزهايي را مي گفتم كه گفتم. يك بار ديگر هم به شما گفته بودم، «زووو» من را نوشت. من «زووو» را ننوشتم. اين اثر در ناخودآگاهي كامل شكل گرفت. يك جاهايي از آن را خود آگاهم تازه دارد كشف مي كند. اين را هم بگويم كه از نوشتن اش لذت مي بردم. خاصه اينكه زبان اش به عنوان يك شخصيت عمل مي كرد ومن را به وجد مي آورد. | اگر شاعران ونويسندگان نبودند دنيا چه شكلي مي شد؟ * با فقدان شاعران و نويسندگان بر سر زمين همان بلايي مي آمد كه اگر ماه نبود، مي آم. شما مي دانيد اگر ماه نبود بر سر زمين چه بلايي مي آمد؟ | شعر ايران در مقايسه با شعر جهان در چه موقعيتي قرار دارد؟ * يادمان باشد كه اينجا سرزمين حافظ و سعدي و... است. پس اين يكي را با احتياط با چيزهاي ديگر ملل پيشرفته مقايسه كنيد. من شعر ايران را بهترين شعر دنيا مي دانم. | لطفاً راجع به كيفيت شعر زنان ايران صحبت كنيد. * براي خودش كيفيتي است. اما به زنان شاعر ايران مي گويم خودتان را با مردان مقايسه نكنيد (آنها نيمه ي ديگر ما هستند) خودتان را با خدا مقايسه كنيد. «آسمان طلب» باشيد و بلندپرواز و احترام برانگيز. | در ارتقاء شعر و داستان آيا منتقدان سهمي داشته اند؟ * در ايران؟ |بله در ايران. * مي شود گفت هيچ سهمي. من كه ديگراز كمك آنها به خودم سالهاست كه نااميد شده ام. متأسفم كه اين برادران وخواهران بالقوه را در كنار خودم به فعليت ندارم. آنها كه به من كمك مي كنند تا بهتر بنويسم خوانندگان ساده وگمنام و حتي كم سوادي هستند كه دانش و معرفت درونيشان صدمرتبه به قلم اندازيهاي بعضي ها مي ارزد. اين خوانندگان دروني پاكيزه دارند و فقط به فكر من و قلم من اند، نمي خواهند خودشان را مطرح كنند. از همه شان متشكرم. | با فردا يك جمله بسازيد: * فردا وجود ندارد. گذشته نيز. حال است كه اگر در نيابيش ديروز مي شود وحسرت است كه فردا. | با خوانندگان ايران جمعه چطور خداحافظي مي كنيد. * بهترين خداحافظي هايم از آن شما باد!
|