پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۱ - ۱۹ ذيقعده ۱۴۲۳
Thu, Jan 23, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
هزارويك شهر
چشم انداز
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
عقلانيت و سياست در انديشه ماكس وبر
108954.jpg
به موازات تكوين جهان مدرن، پاره اي از متفكران به تبيين مختصات آن همت گماردند و تمايزات، ويژگيها و زمينه هاي ظهورش را در معرض پژوهش و ارزيابي قرار دادند. ماكس وبر (Max weber) از جمله متفكراني است كه از نقطه عزيمت و چشم انداز جامعه شناسي به بازانديشي درباره جهان مدرن پرداخته است. مطلب حاضر كه موضوع «سياست و عقلانيت » را از منظر وبر به كاوش گرفته است مي كوشد باتوضيح مقدماتي درخصوص مفهوم عقل و نقش آن در تكوين دنياي نو، تقسيم بندي او را از انحاي سياست و مدلهاي سياسي تبيين كند. گواينكه مقاله حاضر فارغ از ملاحظات عميق تحليلي ـ انتقادي است، به اعتبار آنكه وجهه گزارشي را برگزيده مي تواند مدخل نسبتاً مناسبي براي ورود به انديشه ماكس وبر به شمار آيد.
گروه انديشه
در انديشه وبر، هرچند در فرآيند عقلاني شدن بخشي از زندگي انسان عقلاني مي شود اما قسمت عمده زندگي اجتماعي انسان همچنان دستخوش عوامل غيرعقلاني است. از اين رو، وبر معتقد است كه رفتارهاي اجتماعي انسان بعضا ًعقلاني و برخي غيرعقلاني اند. وبر همين نهج، در زندگي سياسي نيز، برخي از رفتارها تحت تأثير عوامل عقلاني و بعضي ديگر تحت تأثير عوامل غيرعقلاني قرار دارند.
وبر در تحليلهاي خود، از مفهومي به نام «نوع آرماني » يا «نوع مثالي » استفاده مي كند. اين مفهوم براي تسهيل مطالعه زندگي اجتماعي و سياسي انسان به كار برده مي شود و منظور اين است كه از هر پديده اجتماعي، نوعي تصوير مطلق و تابلوي كامل مي توان عرضه كرد، تابلويي كه پژوهنده بتواند ميزان خالص بودن واقعيت اجتماعي را بررسي كند. مثلاً وقتي رفتار اخلاقي معطوف به هدف در نظر گرفته مي شود، يك تابلوي مطلق است كه در روش رفتار سنتي و عاطفي جاي ندارد. د رعالم واقع، رفتار عقلايي معطوف به هدف به صورت خالص، نادر است و معمولاً رفتارهاي انسان، مجموعه اي از رفتارهاي چهارگانه است: الف) رفتار عقلاني مبتني به هدف، ب) رفتار عقلاني مبتني به ارزش ج) رفتار عاطفي د) رفتار سنتي. با اين همه انسان مي تواند ميزان تركيب رفتار خود را در زندگي اجتماعي بررسي كند.
به نظر ماكس وبر «عقلانيت يا عقلاني شدن » (Rationality) عبارتست از: پيچيدگي در نظام اداري، اجتماعي، اقتصادي، پيدايش تقسيم كار و وظايف گسترده، قابل پيش بيني شدن امور زندگي اجتماعي و اقتصادي، به خصوص استفاده انسان از ابزارها و گسترش عقلانيت ابزاري در حيطه هاي دولتي، بوروكراسي، اقتصاد سرمايه داري و به طور كلي اداره جامعه.
اين فرآيند در حوزه هاي مختلف زندگي اجتماعي تداوم دارد. مثلاً در حوزه حقوق ، گذر از سنتهاي نامكتوب به سوي قوانين اساسي مشخص و مكتوب كه روابط اجتماعي را سازمان مي دهد، مصداق اين عقلانيت است. در حوزه هاي ديگر نيز اين فرآيند وجود دارد.
اما به نظر وبر فرآيند عقلاني شدن لزوماً به معناي تعالي روحاني انسان نيست حتي به معني افزايش آگاهي انسان هم نيست؛ زيرا انسان تنها در جامعه مدرن از وسايلي استفاده مي كند كه نسبت به جزييات آن آگاهي ندارد.
تفاوت انسان مدرن با انسان سنتي اين است كه انسان مدرن به لحاظ گسترش تخصصها، نقشهاي مختلفي را در جامعه بازي مي كند ولي انسان سنتي نقشهاي كمتري را ايفا مي كند. به نظر وبر انسان سنتي هميشه راضي بود چون فكر مي كرد، همه چيزهايي كه امكان دسترسي به آن بوده است را به دست آورده وديده است، ولي انسان مدرن موجودي ناخرسند است؛ چون افق دست نيافتني نسبت به پديده هاي ممكن در ديدگاه انسان ترسيم شده است. انسان مدرن بين «واقعيت» و «امكان» فاصله مي بيند.
در فرآيند عقلاني شدن جهان، جامعه سنتي دچار بي نظمي مي شود و امنيت در آن از بين مي رود ودر گذر آن آزادي انسان افزايش مي يابد و گاه ممكن است براي احياي امنيت از دست رفته خود، از اين آزادي بگريزد. گريز از آزادي كه موضوع اصلي افكار «اريك فروم » است، مبتني بر آزادي ناخواسته اي است كه پيش بيني ناپذير است.انسان براي يافتن امنيت سنتي، به سوي رهبران و جنبشهاي فراگير پناه مي برد تا شايد با از دست دادن اين آزادي ناخواسته، امنيت را به دست آورد. در غير اين صورت او سرنوشت خود را تراژيك مي پندارد. عقلانيت جهان موجب مي شود كه انسان تصور اينكه نيروهاي اسرارآميزي بر زندگي او حكومت مي كند را كنار گذاشته و به اين خودآگاهي برسد كه او و نهادهايي كه ساخته است بر او احاطه دارند (سلطه قانوني). عقلانيت ابزاري وسايلي را در اختيار انسان قرار مي دهد ونظام اقتصادي چنان پيچيده مي شود كه انسان به عنوان دنده اي در چرخ نظام اقتصادي و اجتماعي قرار مي گيرد. با توانايي عقل ابزاري انسان تواناييهاي عقل ذهني او به خصوص تواناييهاي تفاهمي اش لزوماً افزون نمي شود. بازوي انسان قوي مي شود ولي زبان انسان براي تفاهم به عنوان يك ويژگي اساسي لزوماً تكامل نمي يابد. پس جامعه نمونه براساس مراوده ذهني انسان صورت نمي گيرد، بلكه خشونت هم در متن جامعه بوروكراتيك نهفته است. بنابراين ناخرسندي انسان معاصر ممكن است زمينه عمل سياسي و اجتماعي واقع شود.
از ديدگاه «ماكس وبر» چهار عامل موجب مي شود كه بخش عمده اي از زندگي انسان غيرعقلاني بماند:
الف) زندگي عاطفي انسان ب) تصادف و بخت ج) تضاد بين ارزشها د) فرق بين نيت ونتيجه.
اين عوامل نه تنها در زندگي اجتماعي مؤثرند بلكه در زندگي سياسي نيز اثر مي گذارند. انسان با وجود اينكه موجودي عقلاني است موجودي احساسي، عاطفي و غيرعقلاني هم هست. عقل در اينجا به معني «محاسبه» است. يعني انسان هدف را تشخيص داده و به مقتضاي هدف وسيله اي را انتخاب مي كند.
«وبر» مي گويد: ما اصلاً از انگيزه هاي خود آگاه نيستيم. زندگي عاطفي انسان سيال است و كنترل عواطف در دست انسان نيست و به وسيله عقل نيز نمي توان آن را كنترل كرد.
عامل تصادف و بخت و اقبال هم ممكن است در حوزه زندگي طبيعي و هم در حوزه زندگي سياسي و اجتماعي اثرگذار باشد. بسياري از تحولات سياسي و اجتماعي چه بسا تابع تصادفاتي است كه طبعاً پيش بيني پذير و انضباط پذير نيستند. بنابراين در زندگي انسان دو حوزه ارادي و حوزه غيرارادي كه همان بخت و اقبال و تصادف است وجود دارد، در حوزه ارادي انسان مي تواند طبق نقشه و طرح و برنامه ريزي زندگي كند و كارهايش را پيش ببرد ولي در حوزه بخت و تصادف انسان هيچگونه كنترلي بر روي آن ندارد و ممكن است عنصر اقبال و يا تصادف حاصل همه نقشه ها و برنامه ها را از بين ببرد.
عامل ديگر در جهت غيرعقلاني شدن زندگي انسان، عامل تعارض ذاتي ميان ارزشهاي اساسي زندگي انسان است. يعني ارزشهايي كه در طول ادوار متفاوت بشري مورد احترام بوده مثل آزادي، سعادت، رفاه عمومي و خصوصي، عدالت، دينداري، برابري و... «وبر» معتقد است كه اين ارزشها هيچگاه با يكديگر جمع پذير نيستند. مثلاً كوشش براي تأمين برابري موجب اعمال محدوديتهايي بر آزاديهاي فردي مي شود و هيچگاه نمي توان برابري را ـ به هر معنا ـ بدون خدشه وارد كردن بر آزادي افراد تحقق بخشيم.
عامل ديگر آن است كه بين نيات انسان و نتايج عمل او، هميشه انطباق وجودندارد. در كنار خواست انسان كه همان تصوير يك وضعيت ايده آل است علل وعوامل ديگري قرار مي گيرند كه از اراده او ناشي نمي شوند بلكه از خارج در تعيين نتيجه عمل تأثير مي گذارند. اين عامل، حاصل جمع عوامل قبلي است. در اين باره «وبر» مثالي مي آورد.
او مي گويد: نتيجه انقلاب فرانسه، خواست انقلابيون فرانسوي نبود، چون براساس ايدئولوژي عصر روشنگري آزادي به عنوان مقدس ترين آرمان انقلاب تلقي مي شد اين ايده آل انقلاب در تعارض با برابري قرارمي گرفت. يعني پس از انقلاب با توجه به مسأله اجتماعي فقر و تهيدستي مردم پاريس، انقلابيون راديكال به تدريج در مبارزه با انقلابيون ميانه روتر، حل مسأله فقر را برحل مشكلات مدني ترجيح دادند و لذا آزادي از سلطه سياسي به آزادي از فقر تبديل شد، بنابراين انقلابيون فرانسه به اسم آزادي كه هدف اصلي انقلاب بود، آزادي سياسي و مثبت را سركوب كردند و مفهوم آزادي منفي جانشين مفهوم آزادي مثبت (به معناي مشاركت سياسي مؤثر و آزادي هاي مدني) شد.
سياست يا سلطه از نظر ماكس وبر:
ماكس وبر از سه نوع سلطه سخن مي گويد: الف) سلطه بوروكراتيك، ب) سلطه سلطنتي ج) سلطه كاريزمايي. به نظر وبر، سياست عبارتست از «حكم و اطاعت و نحوه ارتباط بين حكم و اطاعت است كه نوع سياست را تعيين مي كند». به عبارت ديگر دلايلي كه حكام سياسي براي توجيه حكومت خود به كار مي برند و همچنين دلايلي كه براساس آن مردم از حكومت اطاعت مي كنند، اساس تعيين نوع سياست است. تعيين اينكه آيا رابطه بين حكام و شهروندان رابطه اي از نوع عاطفي يا سنتي و يا بوروكراتيك است، به نوع سياست ارتباط دارد.
احتمال دارد كه اين ايراد مطرح شود كه حكومت مبتني بر زور را نه مي توان حكومت بوروكراتيك ناميد نه حكومت كاريزمايي و نه حكومت سنتي؛ پس حكومتهايي كه صرفاً مبتني بر زور هستند چه جايگاهي دارند؟ در پاسخ بايد گفت كه هيچ حاكمي اعلام نمي كند كه به حكم زور و اجبار وقدرتي كه دارد حكومت مي كند، همه حكام سياسي به دسته اي از دلايل براي توجيه قدرت خود متوسل مي شوند. بعضي ها سنت هاي مستمر و جاافتاده تاريخي، پادشاهان، سنت سلطنت؛ و حكومتي كه براساس اقتدار پيران قراردارد، پيرسالاري (پيرگرايي) يا شيخوخيت قدرت، و برخي ديگر براساس رسالتي كه براي خود قائل هستند مجموعه اي از ارزشهاي خاص را براي توجيه قدرت و حكومت خود به كار مي برند.
الف ـ سياست بوروكراتيك:
از ديد وبر تاريخ جهان، در حال گذر به سوي عقلاني شدن فزاينده است و حوزه حكومت، حوزه اي است كه اين روند عقلانيت ابزاري در درون آن آشكار مي شود و حكومت ها دستگاههاي بوروكراسي را به عنوان ابزاري براي رسيدن به اهداف خاصي ايجاد مي كنند. هدف حكومت هر چه باشد، خواه ايجاد نظم سياسي يا ايجاد نوعي عدالت اجتماعي يا ايجاد نوعي رفاه اجتماعي و دفاع از كشور در جنبه خارجي، به هر حال هدف عقلاني است كه بايد دستگاه اداري و اجرايي دولت براي تحقق اين هدف ايجاد شود. هر چه تقسيم كار اجتماعي گسترده تر و گروههاي اجتماعي مختلفي پيدا شود، حكومت بايد به نحوي خواستها و تقاضاهاي جامعه پيچيده تر راپاسخگو باشد و در همين جريان است كه بافت جامعه پيچيده تر مي شود و در هر يك از حوزه هاي اجتماعي مجموعه اي از قوانين مستقر مي شوند.
بنابراين، سياست بوركراتيك، مبتني بر مجموعه اي از قوانين مكتوب است كه از اراده حكام سياسي مستقل است به گونه اي كه با تغيير پرسنل سياسي، تغييري در قوانين و ساخت قانوني جامعه پديد نمي آيد. حكام و رهبران اگر قدرتي دارند ناشي از مجموعه اختياراتي است كه قانون اساسي به آنان واگذار كرده است و حضور اشخاص مختلف چندان تفاوتي در زندگي سياسي ايجاد نمي كند. مثلاً با تغيير رئيس جمهور يا نخست وزير تحول عظيم يا محسوسي در جامعه پيدا نمي شود.
پس در سياست بوروكراتيك و قانوني سياست اصلاً شخصي نمي شود در نتيجه سلطه و سياست بوروكراتيك، غيرشخصي ترين نوع سياست و حكومت است.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |