خوانديد در شب تولد دختري به نام شيوا پدرش تصادف كرد و در بيمارستان بستري شد
و مادر شيوا براي نجات شوهرش اقدام كرد و اينك ادامه ماجرا
ـ الو... سلام.
ـ سلام.
ـ از كلانتري تماس مي گيرم خواستم اطلاع بدم راننده فراري دستگير شده است و بايد به كلانتري تشريف بياورين تا از شما هم تحقيق بشه و هم اينكه وضع پرونده را روشن كنيم تا فردا به دادگاه اعزام شويد.
زن دست دخترش راگرفت و به طرف كلانتري راه افتاد.
محمود جواني ۲۳ساله بود كه بعداز گرفتن ديپلم. والدين اش وقتي ديده بودند به دانشگاه راه پيدا نمي كند او را به سربازي فرستاده بودند و حالا براي او خودرويي خريده بودند تا كم كم رانندگي ياد بگيرد.
پدر محمودگفت: الآن چندروزه كه ماشين رو براي صافكاري و نقاشي به تعميرگاه برده وهنوز نياورده است.
ـ گواهينامه داري؟
ـ نه. هنوز امتحان نداده ام.
ـ قبول داري كه راننده پيكان سبز بودي و تصادف كردي؟
ـ بله آن شب سرعت زيادي داشتم. چند روز بودكه ماشين خريده بودم. پايم را روي پدال گاز فشار دادم به سرعت اتومبيلم اضافه شد. اما هنوز چندصدمتر نرفته بودم كه متوجه شدم ماشين ترمز خالي كرده و ديگه نمي توانم اون رو كنترل كنم. من هيچ تجربه اي در كار رانندگي نداشتم. نمي دانستم چه كار كنم. فرمان ماشين از دستم خارج شد وماشين به طرف پياده رو رفت. آدمها مثل سايه ها از جلوي چشمم عبور مي كردند. قبل از اينكه بتوانم كاري كنم ماشين به مردي كه كنار خيابان ايستاده بوده برخوردكرد.
صداي فرياد او رو شنيدم و بعد پليس از جدولهاي كنار خيابان گذشت و به ديوار مقابل خورد. وقتي پياده شدم سرم گيج رفت. صورتم به شيشه ماشين خورد. از بينيم خون مي آمد. مرد زير چرخ ماشين بود.مرد يكه در خون دست وپا مي زد. عينك روي صورتش خرد شده بود بسته اي كنار دستش افتاده بود و مرد در خودش مي پيچيد.
وي گفت: وحشت بر وجودم سايه انداخته بود. از ترس چندمتر فاصله گرفتم و بعد هم قدم به قدم از محل حادثه دور شدم. دورتر شدم و درتاريكي شب خودم را پنهان كردم تا خودم را به خانه رساندم تمام بدنم خيس عرق بود. نفس نفس مي زدم. جلوي در مادرم به استقبالم آمد وقتي با هم روبرو شديم به مادرم گفتم ماشين را دادم صافكاري تا چند جايي را كه پوسيدگي دارد، درست كند. آن شب تا صبح از ترس نتوانستم بخوابم در كابوس خودم را مي ديدم. چهره در هم شكسته مرد حتي يك لحظه هم از جلوي چشمم دور نمي شد. روزها سرگرداني بودم. با خودم حرف مي زدم وفكر مي كردم. روز و شب كارم راه رفتن و فكر كردن شده بود تا اينكه دستگير شدم.
|
|
|
پدر و مادر محمود، انسانهاي صميمي ودرستي بودند. از آنها كه وجدان دارند. در چهره آنان روح انساني مثل يك كبوتر زخمي بال و پر مي زد. باور نمي كردند پسرشان درگير اين حادثه هولناك بشود و بعد اينقدر آرام و سر به زير گوشه اي بنشيند و مشغول كارهاي روزانه اش شود، جوان خام و بي تجربه و بي فكر اشك ندامت بر چهره داشت. لبهايش باز نمي شد.شرم داشت كه حتي سربلند كند و در چهره پاك و بي آلايش شيوا دخترك كوچك و معصوم نگاه كند. اما وجدان پاك والدين او اجازه نمي داد نظاره گر بي تفاوت جان كندن ها و دست و پازدنهاي قرباني پاكي مثل ايمان باشند.
آنان به سرعت به بيمارستان رفتند و بر بالين او حاضر شدند. گل و شيريني بردند و از پول و چك و مال دريغ نكردن. هر چند محمودزنداني شد اتهام او تا آن ساعت صدمه غيرعمد منتهي به شكستگي جمجمه و ضربه مغزي بود...
اماعمل جراحي به همت پدر او انجام شد. نتيجه موفقيت آميز بود. چندروز بعد ايمان آرام گرفت. كم كم غذا خورد و هر روز وضع جسماني اش بهتر از روز قبل شد تا روزي كه دكتر اعلام كرد خطر رفع شده است و سايه مرگ از سر او گذشته است. نور زندگي در وجود زن و دخترك دوباره تابيد.
بله ايمان نجات يافته بود و اين براي زن و دخترش مژده كوچكي نبود. شمع خانه شان دوباره روشني يافته بود وغم مي رفت كه رخت بربندد.
چند روز گذشت. ايمان لب به سخن گشوده بود. هرچند هذيان مي گفت. هرچند پريشان بود ورشته كلام از دستش خارج شده بود اما به هر حال حرف مي زد. نگاه مي كرد. مي خنديد. غذا مي خورد و پزشكان عقيده داشتند اين يك مرحله عادي و طبيعي است. بيمار كم كم به حالت اوليه اش برمي گردد. اما فراتر از همه اينها اتفاقي افتاده بود كه هيچكس نه مي دانست و نه مي توانست تصورش را بكند.
دو هفته بعد از پايان عمل جراحي موفقيت آميز بالاخره زن و دخترش توانستند ساعتي با مرد باشند. مرد تب نداشت. هيچ كسالتي نداشت. زن و دختر و ارد اتاق شدند و به او سلام كردند. مرد به در چشم دوخته بود. دخترك با اشتياق خود را به آغوش پدرش رساند و با محبت لبهاي كوچكش را به صورت او چسبانيد.
ـ سلام بابا. مي دوني دلم چقدر برات تنگ شده بود؟
زن خنديد. مرد گفت:
ـ چه دختر قشنگي. آفرين! نگفتي اسمت چيه و دختر كي هستي؟
زن لبخندي زد و گفت:
ـ دختر به اين خوبي داري باز هم ناشكري مي كني؟
مرد با تعجب گفت:
ـ شوخي مي كني! من اين بچه را هيچ وقت نديدم. بعد تو مي گي بچه منه.
همه ازاين حرف مرد خنديدند. انگار او شوخي اش گرفته بود. حق هم داشت. بعد از يك ماه دست و پا زدن با مرگ حالا حالش خوب شده بود و مي خواست سر به سر همه بگذارد. ول كن قضيه نبود. دست برنمي داشت...
چند لحظه بعد حركت ديگري كرد. از دخترك پرسيد:
ـ راستي پدر و مادرت كجا هستند. چي شد كه تو تنها اومدي عموجون.
و به زن گفت:
ـ ماشين ام را آماده كن تا سوار شوم.
او ماشين نداشت. اين حرفها را جدي مي زد. تكرار مي كرد و حرفها و رفتارهاي بعدي او نشان مي داد كه در وادي ديگري قدم مي زند. انگار عقلش را از دست داده بود. دخترك در حالي كه اشك مي ريخت به چشمان پدر خيره شد. چقدر نگاه پدر با او غريبه شده بود. دخترك با ناراحتي و قهراز پدر از اتاق بيرون رفت.
مرد ديگر به راحتي غذا مي خورد. حرف مي زد. غذا مي خورد و نگاه مي كرد ولي چشمان دلش خاموش شده بود. او ديوانه شده بود.
|
|
|
زن، زني نبود كه از شوهرش دست بكشد. او رفيق نيمه راه نبود تا فقط در شادي ها همراه شوهر باشد. با خودش فكر مي كرد درست است كه او حافظه اش را از دست داده ولي هرچه باشد پدر دختر من است خانه ما با وجوداو روشني پيدا مي كند. درست است كه او ما را نمي شناسد ولي ما كه او را مي شناسيم. هرچه داشت فروخت. روانپزشكان مختلف بالاي سر مرد مي رفتند. زن اميدوار بود آرامش را به مرد بازگرداند ولي نگاه مرد به گذشته همان نگاه سرد و بي روح بود. هيچ تغييري نكرد. زن مي ديد كه شوهرش با داروهاي آرام بخش، آرامش بيشتري مي گيرد. گوشه اتاق داروهاي اعصاب روي هم تلنبار شده بود. زن همه جور به دل مرد راه مي رفت. در موقع عصبانيت او ساكت مي ماند و هرچه بود مي خواست براي او آماده مي كرد. چهره جوان وشاداب زن در كنار ساعتها و روزهاي تلخ زندگي خسته بود. چين و چروك غم و رنج بر صورتش جاي كرده بود. او ديگر آن زن شاد گذشته نبود. در كمتر از شش ماه همه چيز زندگي براي او تغيير كرده بود. نان آور خانه اش را از دست داده بود و حالا به جاي او يك بيمار رواني را در كنج خانه داشت كه مي خواست حتي او را هم از دست ندهد. زن اميد داشت شايد مردش بهبودي پيدا كند.
يك روز صبح حدود ساعت ۵ در سرماي خشك پاييزي مادر زن از خانه خارج شد. اين كار هر روز او بود. از نانوايي نان مي خريد و چون فاصله كمي تا خانه دخترش داشت، چند نان تازه براي آنان مي برد. زنگ در خانه دخترش را به صدا درمي آورد. نانها را به او مي داد. حال و احوالي مي كرد به چهره خسته دخترش نگاه مي كرد، دلش پر از غم مي شد و مي رفت. اين ملاقاتهاي هرروزه براي آن دو ديگر عادت شده بود.
آن روز هم پيرزن نان گرم وتازه خريد. به كوچه وارد شد. نزديك خانه دخترش رسيد. هنوز زنگ را نزده بود كه نگاهش به لحاف پشم شيشه سبز رنگي افتاد كه كف كوچه افتاده بود. لحاف براي او آشنا بود. كنجكاو شد.به آن نزديك شد و...