|
گفت و گو با دكتر عبدالحسين فرزاد شاعر، مترجم، پژوهشگر
نقد يكي از اركان جامعه است
|
|
|
اشاره دكتر عبدالحسين فرزاد چهره نام آشناي ادبيات است با او گفت وگويي انجام داده ايم كه در پي مي آيد. او تأليفات بيشماري در زمينه ادبيات دارد، بعضي از آثار ايشان عبارتند از: تاريخ ادبيات جهاني، منوچهري(نقد و پژوهش)، المنهج(نثر و شعر عربي)، آواي غژك (مجموعه شعر)، رؤيا و كابوس (شعر پوياي عرب)، فلسطين و شعرنوين عرب، (ترجمه با همكاري شهره باقري)، شعر و زن و انقلاب(ترجمه مقالات نزارقباني)، زني عاشق در ميان دوات (گزيده اشعار غادة السمان) و… \ آقاي دكتر فرزاد، فرض كنيد من جنابعالي را نمي شناسم. لطفاً خودتان را معرفي كنيد. * من عبدالحسين فرزاد، عضو هيأت علمي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري هستم كه در پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي با سمت دانشيار پژوهش، مشغولم. رشته تحصيلي من ادبيات فارسي است اما تخصص جانبي من ادبيات عرب است، تا آنجا كه گروهي تصور مي كنند تخصص اصلي من ادبيات عرب است. هم اكنون در حوزه نقد ادبي، ادبيات جهان، ادبيات عرب و ادبيات فارسي، در دانشگاه به تدريس اشتغال دارم. حدود ۲۱كتاب و يكصد مقاله پژوهشي و ترجمه، چاپ و منتشر كرده ام. همسرم خانم دكتر منيره احمدسلطاني استاددانشگاه، مترجم و پژوهشگر هستند. در خانه ما دو چيز بسيار حرمت و كرامت دارد: نخست انسان و پس از آن كتاب. شايد بتوان گفت كه ما بر سر اين دو عنصر(انسان و كتاب) هيچ مشكلي نداريم. به بيان ديگر هرچند كه زندگي اهل علم و قلم اين روزها، پرتنش، رنج آور و گاهي مأيوس كننده است، اما تعهدي كه در خانواده ما است مجالي براي تن دادن به ابتذال ديجيتالي پست مدرن، باقي نمي گذارد و جنگ ما برسر آينده بچه ها، به همكاري براي ساختن آينده و كوتاه كردن دست امپرياليست و مزدورانش، و غلبه برتقديرسازي بيگانگان، مي انجامد. بايد بگويم كه من از مردمان سيستان و بلوچستان هستم. در وسط درياچه هامون، روي جزيره اي كوچك زاده شده ام و حضرت زرتشت مرا در آب مقدس هامون، رويين تن كرده است. اما من، اشتباه اسفنديار را مرتكب نشدم و با چشمان باز رويين تن شده ام. رازمرگ و پاشنه آشيل من، اين است كه بايد هميشه چشمانم بازباشد. اگر روزي، بتوانند چشمان را ببندند و مرا به غفلت و خواب فروببرند، ضربه پذير و ميرا خواهم شد. \ تعريف شما از شعر چيست؟ * پرسشي پرمخاطره است. من نمي توانم شعر را تعريف كنم اما آن را مي شناسم و مي دانم قابل ترجمه كردن و تقليد نيست. شعر بدل جهان است. شاعري چيني (Chuang Tzu) در قرن چهارم پيش از ميلاد گفته است: ديشب در خواب، خويشتن را به شكل پروانه اي ديدم و اكنون نمي دانم من انساني هستم كه در رؤيا، خود را پروانه يافته است و يا پروانه اي هستم كه در رؤياي ديگري خود را انسان مي بيند. در حقيقت اين شاعر كلاسيك چيني، خيلي خوب آدرس شعر را داده است. يعني شاعر كسي است كه به هرچه بخواهد، تبديل مي شود. از سنگ گرفته تا پروانه و درخت و حتي يك نت گمشده در ازدحام صداها و رنگ ها. من شعر را مقوله اي جدا از ادبيات مي دانم. ما هم ادبيات منظوم داريم و هم ادبيات منثور و هم شعر منظوم داريم و هم شعر منثور. مثنوي معنوي ادبيات منظوم است. شعر شاملو و بودلر، شعر منثور است و غزل حافظ و مولانا، شعر منظوم. بايدعرض كنم كه بنده در كتاب خودم با نام «درباره نقد ادبي» در اين باره بيشتر بحث كرده ام اما در اينجا سخنم را با گفته شاعر مورد علاقه ام اوكتاويوپاز، كامل مي كنم او در كتاب «كودكان آب و گل» مي گويد: «شعر نوشته اي سري است. هر شعري رمزگشايي عالم است، تنها به منظور خلق رمزي جديد و اين بازي تمثيل، پاياني ندارد. خواننده شعر ، عمل شاعر را تكرار مي كند، زيرا خواندن شعر، تبديل آن به شعري ديگر است… در حقيقت سراينده واقعي شعر، نه شاعر است و نه خواننده، بلكه زبان، است.» خوب دوست عزيز حالا من چطور مي توانم شعر را تعريف كنم! \ ببخشيد آيا ما مي توانيم مرزميان نظم و ناظمي و شعر و شاعري را مشخص كنيم؟ * تا حدي بله. زيرا نظم آن است كه تقريباً همه از آن برداشتي يكسان داشته باشند و يا برداشت ها نزديك به هم باشد. مثل داستان نحوي و كشتيبان در مثنوي. يا فيل و خانه تاريك و امثال آن. به بيان ديگر هر كلامي كه دونفر از آن برداشتي يكسان داشته باشند، شعر نيست و نظم است. بايد بگويم كه شعر در حقيقت تشبيه چيزي است كه هرچيزي مي تواند در آن «مشبه به» قرارگيرد و همينطور هرچيزي هم «مشبه» واقع شود. نكته اساسي كه مرز شعر و نظم را جدا مي كند، به گمان من، «وجه شبه» است، زيرا در شعر شاعر آزاد است كه وجه شبه را هرطور كه دوست دارد بيابد، حتي اگر هيچگونه منطقي در ميان نباشد. زيرا منطق هر شعر با منطق تمامي شعرهاي جهان فرق مي كند. دست آخر اينكه نظم را شما مي خوانيد و معنا مي كنيد، در حالي كه شعر، شما را مي خواند و شما را معنا مي كند. سخنم را با كلام پخته و متين عين القضات همداني پايان مي دهم او مي گويد: «جوانمردا! اين شعرها را چون آينه دان! آخر داني كه آينه را صورتي نيست در خود، اما هركه در او نگه كند، صورت خود تواند ديدن كه نقد روزگار او بود و كمال كار اوست و اگر گويي شعر را معني آن است كه قائلش خواست و ديگران معني ديگر وضع كنند از خود، (من گويم): اين همچنان است كه كسي گويد: صورت آينه، صورت صيقل است كه اول آن صورت نمود». پس اين شعر است كه تصوير هرخواننده را برابر با ظرفيت خود خواننده اي به او نشان مي دهد. پس، شعر به اندازه تمامي مردمان جهان كه آن را مي خوانند معني دارد… \ باتوجه به اين كه شما يكي از مترجمان ادبيات عرب هستيد، شعر عرب را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ * بگذاريد خلاصه بگويم شعر كلاسيك عرب تا همين اواخر، شعري برونگرا و حسي بود. اشعار آنان از عمق و ژرف انديشي (از نوع خيامي يا حافظ گونه) خالي بود. صرفنظر از يكي دو مورد مانند ابوالعلاي معري. عرب به جهت زندگي بدوي و خانه بدوشي، نمي توانست همچون شهرنشينان، روابطي پيچيده را تجربه كندزيرا فلسفه و تفكر در معناي علمي آن، مربوط به دوران شهرنشيني است. پس از حمله ناپلئون بناپارت به مصر، دوران بيداري اعراب آغاز مي شود. كشف تمدن عظيم مصر، به آنان اعتماد به نفس داد تا به خويشتن شناسي دست يازند. در اواخر قرن نوزده و سرتاسر قرن بيستم و اكنون كه با هم گفت وگو مي كنيم، روزگار تفكر عرب است. اعراب اكنون مي انديشند و اشعار آنان فضايي مناسب براي انديشدن است. تراژدي فلسطين، در قرن بيستم، به عنصري اساسي در شعر و ادبيات عرب بدل شده است كه آن را ژرف تر و انسانگراتر كرده است. من اكنون شعر عرب را شعري پويا، انسانگرا و قابل توجه مي دانم كه مي تواند به انسان امروز كمك كند تا تعاريف را از انسان و مسائلش تصحيح كند. \ شعر ايران در مقايسه با شعر عرب، در چه جايگاهي قرار دارد؟ * شعر امروز ايران، در جايگاهي بسيار والا قراردارد اما متأسفانه اين جايگاه براي بسياري از شعردوستان جهان دانسته نيست زيرا ما مترجماني زبردست نداريم كه بتوانند اشعار ما را به زبان هاي بيگانه برگردانند. در حالي كه عرب ها از اين نظر از ما بهترند. مثلاً يكي از مترجمان اشعار عرب به انگليسي خانم دكتر سلمي خضراالجيوسي است او خود يكي از شاعران و اديبان بزرگ فلسطين است. مترجمان ما بيشتر به ترجمه رمان تمايل دارند. زيرا ترجمه شعر بسيار دشوار است. بگذاريد رك بگويم در ايران شعر را چندان جدي نمي گيرند حتي در دانشكده هاي ادبيات. برخي استادان ادبيات وقتي مي شنوند دانشجويي شعر مي گويد، خنده اي تمسخرآميز تحويلش مي دهند و مثلاً اگر نمره نحوعربي را كم بگيرد از نظر آنان آدم ارزشمندي نيست. يك نكته ديگر عرض كنم و آن هم اين است كه جز چند شاعر انگشت شمار اكنون ما شاعري نداريم كه با جهان سخن بگويد. حتي شعر جنگ ما از چند مرثيه تجاوز نكرده است كه بيشتر روايتي و قصه گو است. شاعران جوان ما امروز با دسيسه هاي گروهي، به نوعي پست مدرن ساختگي روي آورده اند و شعر را از فضايي براي انديشيدن به جايگاهي براي نينديشيدن، تبديل كرده اند. شاعر خوب معاصر آقاي سپانلو درباره اينان گفته است كه اينها مي خواهند آگاهانه عجيب و غيرمنتظره باشند. من در سايه شعر زندگي مي كنم بنابراين روي شعر خيلي حساسيت دارم. رك بگويم اين روزها مي بينم شعور و ادراك سياسي، اجتماعي و فلسفي جزو وجود و ذهنيت شاعر ما نيست، بلكه همچون لباسي است كه به اجبار و زور زوركي براو پوشانده مي شود. سياست زدگي در جامعه ما همه چيز را خراب كرده است. مثلاً من كه سبيل دارم وفلاني كه ريش دارد، هركدام از ما در يك تعريف سياسي كه غالباً هم از سوي دولت يا جناح هاي وابسته به قدرت، ارائه مي شود، جاي مي گيريم. خانم مديرمدرسه، دربازجويي(ببخشيد) گفت وگويي كه با ما داشت بچه را ثبت نام نكرد. هفته بعد كه براي پاسخ رفتيم، ناظمي كه پاسخ را مي خواند، دستش را پايين گرفته بود و من دزدكي اين جمله را خواندم: «پدر، ريش نداشت». \ شما از شاعران بيشتر شعر چه كساني را مي پسنديد؟ * شاعران قديم يا جديد، ايران يا عرب و يا هردو؟ \ اگر دوست داريد همه را پاسخ دهيد. * چشم! از شاعران قديم ايران به ترتيب قرن، شعر منوچهري دامغاني را به جهت اين دوست دارم كه عاشق طبيعت است و بيم دارد كه مبادا گلي بشكفد و كسي از آن بي خبر بماند. شيداي رباعيات خيام نيشابوري، هستم به جهت پرسش هاي ضدرياكاري و سالوس سوزش. شعر مولانا را فقط در غزليات شمس مي پسندم زيرا اين غزل ها را مي توان غزل ناب و يا شعر محض دانست. اشعار سيف فرغاني به جهت شجاعت ونقد اجتماعي او برايم جذاب است. حافظ شيرازي را كه مپرس. از شاعران دوران جديد: شعر نيمايوشيج را به جهت صدق عاطفه و اومانيسم پاكش مي ستايم. بي تعارف بگويم شعر احمدشاملو، زندگي من است هيچكس نتوانسته است جاي شعر او را در دلم تنگ كند. اين شاعر ادامه منطقي حافظ شيرازي است. به گمان من (اگر ناراحت نمي شويد) شعر فارسي پس از حافظ گم مي شودزيرا عشق او را ما گم مي كنيم و تنها در شعر شاملوست كه اين عشق و يقين گمشده، بازجسته و يافته مي شود. بنابراين شاملو همچون حافظ، شاعر جهان است و مخاطب شعر او مي تواند گوته، بورخس، نيچه و هركس ديگري در هركجاي جهان باشد. شعر فروغ فرخزاد شعري متفاوت است. زن ايراني و بلكه زن شرقي در شعر فروغ تولدي تازه دارد و از اين كه همرديف حيوانات خانگي و اهالي باشد، بيرون مي آيد و عصيان مي كند. من با خواندن اشعار فروغ و اين روزها خانم غادة سمان، خود را كامل احساس مي كنم. من تا پيش از درك شعر فروغ، مفهوم انسان را نمي دانستم و تصور مي كردم انسان، مرد است و زن، طفيلي وجود اوست. اما او به من آموخت كه انسان جنسيت ندارد. از شاعران كلاسيك عرب: امرؤالقيس را به جهت صداقت هولناكش در عاطفه دوست دارم. اين شاعر جاهلي همان كسي است كه مولا علي(ع) او را شاعرترين شاعر عرب دانسته است. ابن معتز، را به جهت شباهت تم اشعارش با منوچهري دوست دارم او هم شاعر طبيعت است. من از اشعار ابوالعلاي معري درك درستي دارم زيرا بيش از هر شاعري درباره او پژوهش كرده ام. پايان نامه فوق ليسانسم نقد تطبيقي «خيام نيشابوري و ابوالعلاي معري» بود كه از اين پژوهش راضي هستم و بيست سال پيش به صورت سلسله مقالاتي درمجله نگين، چاپ شد. ابونراس و بشاربن بردرا مي پسندم و به دوجهت يكي به جهت اين كه در ابراز احساسات خود بسيار گستاخ بودند و ديگر اينكه طرفدار اومانيسم ايراني يا نهضت شعوبيه بودند. البته اين دوشاعر نوگرا كه مسير شعر عرب را از پيچيدگي به سادگي و رواني سوق دادند، هردو ايراني بودند. ابونراس اهل اهواز بود و بشار هم اهل خراسان بزرگ. از شاعران دوران جديد عرب: ايليا ابوماضي شاعر لبناني را دوست دارم او افكاري خيامي داشت. ابوالقاسم الشابي، شاعر تونس را همواره به عنوان انساني شجاع و آرمانگرا تحسين مي كنم. او مي گويد: اذالشعب يوماً ارادالحياة فلا بد أن يستجيب القدر يعني اگر روزي ملت اراده كند كه بزيد، تقدير چاره اي جز پذيرش اراده ملت ندارد. از شاعران معاصر عراق بيشتر، بدرشاكر السياب و البياتي را مي پسندم. اينان هردو شاعراني متعهد، مبارز و آرمانگرا بودند. انسان در اشعار اينان كرامت خويش را مي يابد. همچنين شاعر كردعراقي بلندالحيدري، شاعري متعهد و مبتكر بود. از شاعران سوريه شيداي سه شاعر هستم: نزارقباني، غزلسراي بزرگ معاصرجهان. او حتي اشعاري كه براي فلسطين هم سروده، حالتي تغزلي دارد. شاعر ديگر دوست عزيز و گرانقدرم خانم دكتر غادة السمان. او مرا به ياد فروغ مي اندازد. خوشبختانه اين بانو، شعر فروغ را از آنجايي كه بازمانده بود ادامه مي دهد. او فروغ را خوب مي شناسد و به او لقب «شاعر شگفت انگيز» داده است. شاعر ديگر سوريه، آدونيس (علي احمدسعيد) است. او شاملوي عرب هاست. از قضا ميان او و شاملو مراوده و دوستي بود. اكنون شاعري درميان عرب ها نيست كه بتواند با آدونيس پهلو بزند. محموددرويش شاعر بزرگ فلسطين، كه درحقيقت خود فلسطين است. از جوان ترها احمدمطر و امثال او را دوست دارم اما اينان هنوز درحال تجربه هاي شعري هستند و حوادثي تاريخي را درترجمه به حوادث شعري، درحال مشق و تمرين هستند. \ شعر اصيل چه نوع شعري مي تواند باشد؟ * اندكي پيش فكرمي كنم درسؤال دومتان پاسخ به اين پرسش را دادم. اما وقتي عنصري به نام شعر متولدشد، اصيل و غيراصيل ندارد، با آن تعاريف و شناسه هايي كه من درباب شعر گفتم. دراين صورت اصالت درمعناي دقيق آن جزو ذات شعرمي باشد و نه عرض براو. به بيان ديگر شعر اصيل هنگامي معنا پيدامي كند كه با سخن عين القضات مطابقت پيداكند. \ نقد تا چه حدمي تواند سطح شعر را بالاببرد؟ * خيلي زياد. علت اين كه در ادبيات فارسي، ما تكرار زيادداريم همين است كه تازيانه نقد را بالاي سرشاعر نداريم. بيش از پانصدليلي و مجنون و يوسف زليخا داريم. درحالي كه در اروپا فقط يكدانه رومئو و ژوليت هست. حكومت هاي ديكتاتور، نقد را كه يكي از اركان جامعه است قبول نداشتند بنابراين، هنري هنر بود كه سلطان مي پسنديد. ازآنجايي كه نقد، ميانجي است و يك دستش دردست هنرمند و دست ديگرش در دست مخاطب است، مي تواند بهترين نقش را بازي كند. چنانكه گفتم نمي گذارد هنرمند درخودش تكرار شود بلكه او را وامي دارد تا سيرانديشه داشته باشد و هنرش فضايي براي انديشيدن و ايجاد ارتباطي گسترده گردد. ازسوي ديگر مخاطب را آسان پذير نمي كند بلكه به ادراك و شعور او در رويارويي با اثر هنري كمك مي كند. ملت هايي كه دربرابر آثاري هنري مسامحه دارند، از رشد كافي بي بهره اند. زيرا هنرمندان با ارائه آثاري پيش پاافتاده آنان را سرگرم مي كنند و مخاطب نمي داند كه به شعور او توهين مي شود. \ خواهشمندم يكي از اشعار خودتان را براي خوانندگان ايران جمعه بخوانيد. * چشم! دو شعركوتاه برايتان مي خوانم. شعر اول ازمجموعه «چشمان مشرقي» با نام نگاره رسمي، مي خوانم: شيداي يكصدهزار پريزادم، و تو يكي از آن پريزادگاني كه دوبالت درپس پشت است در كوير درشتناك و وهم انگيز من هيچ كس، جاي هيچكس را تنگ نمي كند، و همه را از عشق به گونه اي مي جويم، آنچنانكه هيچكس، به رنگ هيچكس نيست و همه به رنگ من اند. اين شعر را درسال ۱۳۷۹ سروده ام. شعر دوم از دفتر «آواي غژك» است با نام «سفره چاشت كودكان: \ ببخشيد «غژك» به چه معناست؟ * غژك، نام سازي بومي در بلوچستان است كه عوام به آن «قيچك» مي گويند. سازي شبيه به كمانچه است. سفره چاشت كودكان درپشت خيابان كوژ، مرداني راست قامت ايستاده اند. گاوان سياه شب، ماغ مي كشند و زناني چابكدست، از پستان شب سپيده مي دوشند. باش! تا برسفره چاشت كودكان، قرص پنير خورشيد، بدمد، با ريحان و عسل \ شعرزندگي است يا زندگي شعر است؟ * به گمان من، شعر زندگي است. زيرا ما زندگي را به شعر بدل مي كنيم. چنانكه گفتم: شعر بدل جهان است. زيرا شاعر، جهاني ديگر مي سازد با مصالح اين جهاني كه دارد. حافظ هم گفته است: بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم به بيان ديگر، شعر زندگي را زندگي ترمي كند. \ به نظر شما آيا ادبيات مي تواند انسان را از تنهايي ابدي نجات دهد؟ * صددرصد. اصلاً پيدايش هنر بدين جهت بود كه انسان نمي توانست ارتباطي دقيق و درست با همنوعش داشته باشد. زبان هنر، زبان ارتباط گسترده است. ارتباط بي پايان. هنر باعث شد انسان بتواند، جوهره انساني را درك كند و انسان ها را اعضاي يك پيكر بداند. اكنون كه ما با هم سخن مي گوييم ادبيات و هنرجهان بيش از پيش، به كمك انسان شتافته است تا او را دربرابر موجودي دوپا كه به شكل انسان است اما دروني انساني ندارد، محافظت كند. به گمان من كتاب كوري ساراماگو به ما اين هشدار را داد كه امپرياليسم سرمايه داري، با بمباران اطلاعاتي، مي خواهد انسان امروز را به نوعي كوري فكري مبتلا كند. زيرا انفجار اطلاعاتي انسان را گيج و منگ مي كند و از تحليل درست واقعيت ها بازمي دارد. \ اگر زمين گرد نبود چه اتفاقي مي افتاد؟ * اگر زمين گردنبود، سيستم جهان كه حركتش برمبناي دايره كه كامل ترين شكل طبيعت به حساب مي آيد، نبود. بنابراين ممكن بود گلبول هاي من چهارگوش بودند و من نيز كه اكنون كروي هستم، چهارگوش بودم. به گمان من همه اشكال جهان اكنون كروي هستند اتم و مولكول هاي سازنده همه عناصر كيهان، گردهستند. اين نظام اكنون، از نظر علمي، بسيار بجا و درست است. بدنيست بدانيد كه من درزمينه ستاره شناسي و نجوم و كيهان مطالعات زيادي دارم. اگر بدتان نمي آيد بايد بگويم سؤالتان نمك كافي نداشت. \ با خوانندگان ايران جمعه به هرزباني كه دوست داريد خداحافظي كنيد. * دوست دارم به زبان شيرين فارسي بگويم ياران شعر دوست، تاوقتي ديگر، بدرود!
|