جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 24, 2003
گزارش روز
شماره ۲۳۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
بر سر بازار سفال چه آمده است؟
جمعه انتظار
دلتنگي عصر جمعه
دلتنگي عصر جمعه اين شماره نامه خواننده اي است خطاب به عارف نظري. ما قسمتي از اين نامه را انتخاب كرديم. اما يادآوري نكته مهمي به اين خواننده محترم ضروري است و آن اين كه نام كامل عرفان نظري هست عرفان نظر آهاري، نويسنده كودك و نوجوان كه افتخار داده اند و چند خط هر هفته براي ايران جمعه نيز مي نويسند. پس «شيدا»ي عزيز حتماً متوجه شدي كه نويسنده محبوب شما بانو است، نه آقا!
بادبادك زرد خيال
هيچ چيز به اندازه اين آسمان سياه و ستاره هاي درخشانش آدم را متوجه خوشبختي هاي پنهانش نمي كند. ستاره ها، اين نقطه هاي نوراني كوچك چرا اينقدر جذابيت دارد. نمي دانم بچه كه بودم هميشه با خودم فكر مي كردم آسمان يك چادر سياه سوراخ سوراخ است كه آنطرفتر روز است و روشن!
حالا كه فكر مي كنم مي بينم اينكه بچه ها گاهي (به عقيده من هميشه) بيشتر از بزرگترها مي فهمند يك حقيقت است چون الآن هم به همين نتيجه رسيده ام كه آن سوي اين چادر بزرگ سياه دنياي نوراني است و جذابيت آن سوراخهاي ريز هم به خاطر همين است كه نور را هرچند كم به دنياي سياه اين سوي چادر مي تابانند. كاش مي توانستم آنقدر كوچك شوم تا از يكي از اين سوراخها بگذرم.
سرزمين آشناي آن سو بايد زيبا باشد، همان خانه قديمي و باصفا با گلدانهاي شمعداني و حسن يوسف لب حوض زاويه ها، غرفه ها و گوشواره ها، همبازيهاي زيبا و بلا و بادبادكهاي سفيد و سبزشان.
ارسي هاي رنگارنگ ايوان بلندمشرف به شاه نشين و شاه نشين…
همان شاه نشين كهربايي كه نزديك شدن به آن همان روزها هم آرزوي همه بود. روزي از همان روزها بود. نمي دانم. شايد همين چند روز پيش بود كه شاه من اذن بار فرمود چه غلغله اي شد…
و من امروز به ياد تمام آن اوقات خوش مي خواهم به خانه بازگردم.
مي خواهم دوباره همه چيز را ببويم.
مي خواهم پابرپلكان ايوان بگذارم و پايم بلرزد
مي خواهم حسن يوسف را ببوسم و قلبم نلرزد
مي خواهم بادبادك زردم را هوا كنم و دستم نلرزد
مي خواهم به سوي شاه نشين بروم و…
«شيدا»
بر سر بازار سفال چه آمده است؟
سفال
رويش از جنس خاك
109113.jpg
دور ميدان وليعصر پر از بساط دست فروشان است. لباس و ساعت و خودكار و...در ميان آنها، گلدانها و صورتكها و تابلوهاي زمخت سفالي هم به چشم مي خورد. مرد، ميانه ي سرما، دستانش را به هم مي مالد و با حرارت فرياد مي زند: «بدو... بدو.. ارزانش كردم... خانم خانه دار... با سليقه و شاد...». مردم هم كنجكاو، سري به همه بساط ها مي زنند. زنان با پچ پچ نزديك مي شوند و نگاهي از سر سردي به سفالها مي اندازند. فروشنده بازار گرمي مي كند وخانمي ميانسال خم مي شود وگلداني را انتخاب مي كند كه دور گلوگاهش، حلقه هاي زنجيري به هم متصل است. كمي زيرورو مي كند وخانمي ديگر مي گويد: براي روي ميز خوب است.
ـ آقاچنده؟ ـ هزارو سيصدتومن. ـ نمي ارزه.
زن گلدان را گذاشت و مرد دستش كوزه منجوق شده رنگي داد كه اسمش را گذاشته بود «ناصرالدين شاهي» زن هم بي اعتنا به عنوان، آن را بالا و پايين كرده و با بي رغبتي گفت: ـ اين چنده؟
فروشنده هم با ته لهجه تركي گفت: ـ اين روش كار دسته، مي شه به عبارتي سه هزارتومن.
جمعيت فشرده تر مي شد و سرها از ميان درزها، دوخته مي شد به اجناس چيده شده و برخي تنها از سر كنجكاوي مي پرسيدند ـ اين چنده؟ اين چيه؟ و بعد با همان سر تكان دادن مي رفتند. خانمي كه با حرارت از فرم ومدل كارها صحبت مي كرد، رو به خانم ميانسال گفت:
ـ اتفاقاً اين منجوق و منگوله ها خيلي قشنگه براي سالن خانه. يا بذارين توي بوفه. خانم ديگري در ادامه بحثها اضافه كرد ـ اگر آشپزخانه اوپن داريد، براي تزيين خوبه، تازه قيمتش هم بد نيست.
همين بازار گرمي ها كافي بودكه دستها و زبانها كار بيفتند و سر فروشنده شلوغ شود. با دلخوري زاويه ميدان را دور مي زنم، ضلع جنوبي ميدان وكمي پايين تر از چهارراه، پاساژ تازه تأسيسي است كه در بدو ورود چشمتان را باگلدانها و مجسمه ها و آب نماهاي سفالي نوازش مي كند. داخل مي شوم. جلوي در يكي از مغازه ها، يك آب نماي يك متري وجود دارد و كنارش در ارتفاع هاي مختلف با مدلهاي متفاوت، گلدانها و آب نماهاي ديگر. يكي از آنها، پياله پياله تا پايين ادامه مي يابد و در كف انتهايي، حوضچه كوچكي است كه آب در آن جمع شده است. اجاقهاي آتش نما و ظروف سفالي كه اكثراً لعاب آبي و سبز دارند. پشت ويترين هم پر از بشقاب و ليوان و پارچ... با طرحهاي گبه است.
ميان خرت و پرتهاي ويترينهاي ديگر هم، مي توان همان اجناس دست فروشها را با قيمتهاي بيشتر پيدا كرد. اما اينجا نگاهها بي تفاوت است و يا گاه با حسرت جنسي برداشته مي شود و با خواندن برچسبها و يا دانستن قيمتها، دوباره به جاي اول برگردانده مي شود.
از يكي از فروشنده ها كه ميان سال تر است مي پرسم: ـ اين سفالها را معمولاً از كجا مي آوريد؟
ـ از همين جا تهيه مي كنيم. اطراف تهران كارگاههايي است كه اين تيپ نقشها رامي زنند. تو جاده قم هم كه تشريف ببريد از اين گلدانها زياد مي بينيد. اينها ديگه الآن خيلي زياد شده.
دست فروش دور ميدان مي گويد: از بازار گلهاي خيابان آهنگ مي گيريم، بعد يك درصدي براي خودمان ورمي داريم و باقي را مي فروشيم.
فروشنده اي كه بيشتر مدلهايش طرحهاي گبه است و قيمتهايش بيشتر از مغازه هاي ديگر مي گويد: ـ اين مدلها الآن بيشتر روي بورس است و جوان پسند. ديگه كسي از اين كارهاي لعابي نمي گيره. بايد باسليقه و مد روز راه رفت، ما هم جنسي مي آريم كه مشتري داشته باشد.
سفالها محجور كنار هم ايستاده اند. تنشان سرد و طبعشان گرم است، چون خاك. انگار هنوز از كوره هاي گرد گرفته و تاريك دوردست مي آيند. آنجا كه «اهل نظر خاك را كيميا كنند.» از غربت «لالجين» و سرماي جاده هاي برف گرفته همدان. همانجا كه نبض صنعت سفالگري وهنرپنجه هاي گلي هنرمندان گمنام است. تمامي شهر كه در حقيقت دهات بزرگ شده اي است رنگ خاك دارد. بخصوص در پريدگي غروب، دلگير وتب آلود به نظر مي آيد. زمستانها، زودتر از وقت موعود، كركره ها پايين كشيده مي شوند. با زنگ اذان، تقريباً همه مي روند و شهر در خواب غميني فرومي رود. زير بارقه هاي خورشيد، سفالها دلچسب تر و رنگها شادترند. انگار زنده اند و با تو حرف مي زنند، از قصه وجود و پيدايش زمين و اولين تكانه خاك. در جست وجوي رنگ يا فرم آشنايي، ويترينها را تماشا مي كنم. پيرمردان نشسته در جلوي درگاهي، قصه هاي زيادي از سلسله خاكيان وجمع شدن سفالگران در اين منطقه دارند. از كوره هاي گلي ونبود امكانات و گريه كارگران بعد از ترك خوردن كوزه ها؛ وجوانترها كه با ديدن غريبه ها نزديك مي آيند، مي گويند:
ـ الآن خيلي خوب شده. جاده كشيدند وهر روز، كاميونهاي زيادي اينجا كارتون كارتون بار مي زنند و مي برند تهران و اصفهان وهمدان و از اين طرف غرب و... قبلاً كه حمل و نقل به اين صورت نبود، خيلي از جنسها از بين مي رفت...
يكي ازمشتريان كه از تهران آمده و با وسواس بسيار، سوغاتي براي آن طرف مرز انتخاب مي كند، مي گويد: بسته بندي اين كارها اصلاً خوب نيست خانوم! اون هم با وضعيت جاده ها، كافي است توي دو تا دست انداز بياندازي، ديگه فاتحه كارها خونده است. تازه حيف اين كارهاست كه در يك جعبه خوشگل پيچيده نشود.
ـ شما چي انتخاب كرديد؟
اين گلدانهاي شش ضلعي ، طرح تخت جمشيد. هم رنگ قشنگي دارد ، هم خيلي بزرگ است . مي بينيد اين رنگ مسي ، جنس كار را متفاوت كرده است.
در جست وجوي كار متفاوت تري هستم . اما همين نمونه ها را درتهران واراك وقم و اصفهان هم ديده ام. گلدانهايي كه پراز گلهاي ريز خميري با رنگهاي تند است . كاسه ها و بشقابهاي زيرش در ابعاد بزرگ با رنگهاي لعابي ولب طلايي . طرحهاي ناصرالدين شاهي و وسايل تزييني كه روي آنها مرصع كاري شده است. هيچ كدام حال وهواي بومي ندارد وانگار اصالت خويش را از دست داده اند . رنگهاي قرمز و زرد وآبي تند كه بي سليقه كنار هم نشسته اند و طرحهايي كه همه يكسان و انبوه اند. زنجيرباف، ساده ونقش دار . تنها كارتونهاي جلوي در است كه محجور وساده به حال خود رها شده اند. ديزيهاي سفالي با لعاب سبز كه انسان را ياد نقاشي هاي قهوه خانه اي مي اندازد. در اندازه هاي مختلف وبه تعداد زياد. از همه چيز ارزان تر است .
اواسط خيابان اصلي كه به جاده همدان معروف است ، در گاراژ بزرگي به چشم مي خورد كه تا ميانه پياده رو را پراز گچ كرده است. نگاهي به درون مي اندازم وپيرمردي قوزكرده را مي بينم كه ميان حياط بزرگ گچي ، در وسط سفالهاي بيشمار مي چرخد وگاه اين را و گاه آن را جابه جا مي كند. كارهاي لعابي آبي است. ازهمان پياله وكاسه وبشقابهايي كه در رستورانهاي قديمي مي ديدي. با لهجه تركي غليظي مي گويد: اينها را مي فرستيم شهرستانها. ديگر تهران وشهرهاي بزرگ مشتري ندارن، ماهم كه يك عمر اين كارها را ياد گرفتيم.
سراغ كارهاي تازه تر را مي گيرم كه آدرس فروشگاه «خاكاب» را در انتهاي خيابان مي دهد. اين تنها مغازه بزرگ و پرويتريني است كه اتفاقاً شلوغ هم هست. اكثر كارها را در هتل ها ويا درمغازه هاي خيابان ويلا ديده ام. داخل مغازه چند توريست خارجي هستند. از ژاپن و آلمان كه با شعف زيادي كارها را نگاه مي كنند. سراغ صاحب فروشگاه را مي گيرم. استاد خليلي فرد را به من معرفي مي كنند كه مرد جواني است . حتي جوانتر از پختگي كارهايش به نظر مي رسد. دفتر بزرگي هم جلوي صندوق گذاشته اند كه هركس نظرش را درمورد اثرها مي نويسد.رنگها ولعابها از پختگي خاصي برخوردار است و اكثر آنها تركيبي است . بيشتر ساخته هاي سفالي، اشيايي است كه براي تزيين در دكورها، از آنها استفاده مي شود وخاصيت آنها در كم بودنشان است . با او درباره ويژگي كارهايش وسبك خاصي كه درايجادتنوع در فرم و رنگ و دقت بصري كه در آثارش هويداست صحبت مي كنم. خليلي فرد مي گويد: از پنج سالگي دراين كار مشغول هستم. البته اين چيز تازه اي نيست ، بلكه اكثر مردم اينجا نسل در نسل به اين هنر مي پردازند. امامتأسفانه در چندسال اخير با سردي كه در سليقه وطبع مردم به وجود آمد وكسادي بازاركار، رفته رفته استادان اين خطه يا كوچ كردند و رفتند ويا زمينگير شدند واز غصه مردند. باقي هم كه نسل جوانتري است ، روبه كارهاي بازاري ومشتري پسند آوردند. درنتيجه با توليدانبوه و قيمت ارزان ، سليقه ونگره مردم به هنر سفالگري نيز تغيير يافت. من دركارهايم سعي كردم با الهاماتي كه مي گيرم، روح تازه اي به كارها بدمم. شايد قالبها ورنگها و فرمها تازگي داشته باشند ولي واقعيت اين است كه هنوز در هگمتانه، آثاري كه از دل خاك درمي آورند مايه اعجاب وتحسين انسان امروزي است ومن همواره باخود مي گويم، پيشينيان ما با چه ذوق وابزاري ، اين كارها را خلق كرده اند ودر حقيقت همه آنها الگوي آثار من است . بعد هم با خضوع ما را به سوي كوره وكارگاهش راهنمايي مي كند. مي گويد جز خودش وشاگردانش كسي تابه حال به آنجا وارد نشده . كف كارگاه موزاييك است وبا دقت خاصي سفالهاي پخته و نپخته ورنگ شد ونشده از هم تفكيك داده شده اند وكارهاي شكسته وآسيب ديده در يك گوشه جمع شده اند. كوره اي هم با گچ در دل ديوار تعبيه شده كه تا بلنداي سقف ادامه دارد و داخل آن طبقه هاي گلي متفاوتي است كه در هركدام آنها، كارهاي خاصي با حرارت تنظيمي قرار مي گيرد. استاد خليلي فرد مي گويد: از همه مهمتر بيداري شب وروشن ماندن كوره است كه بايد دقت كني تا قالب، خوب خودش را بگيرد.
109110.jpg
وقتي دستش را تكان مي دهد وبا مهر به زاييده هايش مي نگرد، ياد فوت كوزه گري مي افتم . وقتي با تحسين اطرافيان روبرو مي شود ، چهره اش هاله اي از غم مي گيرد، با تأسف سرتكان مي دهد ومي گويد: دولت متأسفانه از اين هنر حمايت نمي كند. اينجا منطقه اي بوده كه حتي توريستها نيز آن را به سفال وسفالگري مي شناسند، اما نبود امكانات وپشتوانه اقتصادي و وجود بازاري چنين بي مايه باعث شده است كه همه جوانها به شهرها مهاجرت كنند وجذب كارهاي خدماتي وبي مصرف شوند. من حتي حاضرم كلاسهايي به صورت رايگان ايجاد كنم تا اين فن وابداع از بين نرود ولي هيچ حمايتي از ما نمي شود. يك هنرمند در درجه اول بايد روح صافي داشته باشد و تمركز در كارش، تابتواند خلاقيتي به وجود بياورد ، اما با اين وضعيت ، همه كارها يك تقليد زشت وكودكانه از سرمشقهاي نامرتب وناخوانا مي شود كه نتيجه اش را مي بينيد. از كارگاه بيرون مي آيم واستاد مشغول گفت وگو با توريستهاي خارجي مي شود. چندماشين كه از تهران آمده اند وآدرس را ازهتل بوعلي گرفته اند، آنجا متوقف مي شوند. من هم به يادگار، يك گلدان سبز با مايه هاي ريزش كرده زرد، مي خرم و در نفير كاميونها و بوي گچ و خاك گم مي شوم. ا نگار تا رسيدن به اصالت راستين خاك و بوي نم خورده سفالها وشنيدن اين راز از دهان كوزه و كوزه گر و كوزه فروش، راه زيادي باقي است . سفالها خاموش با تمنايي غريب مرا مي نگرند، انگار ديگر هيچ رغبتي را دراين خطه برنمي انگيزند. سربه زير و ساكت و وسيع ، تن به روشني مي دهند كه از جنس خاك است . تنها در جست وجوي نگاهي هستند عميق تر وخلاق تر كه معناي اين راز را دريابد، راز آفرينش!
جمعه انتظار
اي از تبار نبي
109092.jpg
تو از تبار كدامين سلاله پاك و زلالي؟
از نسل ابراهيمي يا موسي؟ نوح يا نبي؟
تو بر كدامين قله جاي گرفته اي كه
«آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري؟»
آري، تو هم ابراهيم و هم موسايي؛
ابراهيمي! كه آتش جنگ و دشمني و فقر و نابساماني و ظلم و جور جهاني را به گلستان عدل و امنيت و محبت و صفا و غنا بدل مي كني!
و موسايي! كه با دست نوراني ات شب سياه ستم را مي شكافي وآنگاه سپيده عدالت، پس از قرنها انتظار سرمي زند.
تو نوحي! كه در طوفان بلايا و مصيبتها، فتنه ها و سختي ها،
دست افتادگان وغرق شدگان را مي گيري و دست خداييت،دست گير تمامي دلدادگان كوي محبت تو است!
و جانشين همان رسولي كه ميلادش، آتش بزرگترين آتشكده ها را خاموش ساخت.
اينك اي مولاي ما! از تو مي خواهيم با ظهورت، آتش فتنه ها راخاموش سازي و رود زلال عدالت را درتمامي عالم جاري كني.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |