جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 24, 2003
اجتماعي
شماره ۲۳۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
گشت و گذار در يك حراجي طلا
يادداشت
سفر جمعه
نگاههاي دور
آن روز جوانه زدم
* مثلاً مقدمه
«تلخ تر از بادام تلخ» عنوان گفت وگويي است كه ايران جمعه هفته گذشته در خود منتشر كرد و واسطه گري در بازار كليه فروشي، زندگي اش را و احوالاتش را نقل كرده بود. شايد انتظار نمي رفت در آن جمعه تعطيل، خواننده اي از اين مطلب تأثير بپذيرد و برايمان نكته اي يا حرفي بنويسد، اما آقاي «عباس كيارشي» پيوند خورده كليه با ارسال مطلبي، ماجراي خود را نوشته است كه درگيرو دار سرگرداني تهيه و پيوند كليه، وقوع يك حادثه جانش را نجات مي دهد. نوشته اين هموطن اگر چه نثري روان دارد، اما طولاني است و ناگزير بخش هايي از آن را تلخيص و تقديم مخاطبان مي كنيم.
گروه اجتماعي
امشب برف مي بارد، درست مثل همان شب. امشب سرد است، درست مثل همان شب. اما نه، تفاوتهايي ميان اين شب ها هست. راستي چند سال از آن شب ها گذشته است؟ آن شب كه يقين پيدا كردم جزئي از بدنم از كار افتاده تا به امروز ۱۹ سال مي گذرد. من پسرك خردسالي بودم كه زير دستگاه دياليزم چشم به آشنايي داشتم كه بگويد سلام. مادر آرام اشك مي ريخت و پدرم بغضش را به غرور نمي فروخت تا اينكه تو آمدي.
ديشب تا صبح برف باريد و من تا صبح فكر كردم كه او چطور در من زنده است، نفس مي كشد، همراهم است. او حالا جزئي از من شده، او در من است و من در او نيستم و اين مرا عذاب مي دهد.
ديشب تا صبح برف باريد و من تا صبح به حضورش فكر كردم. آن روز كه چشم هاي مادرم برق مي زد، چشم هايم را باز كردم، براي لحظه اي تصويري محو از مادرم ديدم ولي آرام آرام به روشنايي درآمدم.
***
من آن روز هنوز نمي دانستم كه چه اتفاقي افتاده و او در من زنده است. من دوازده سال بيشتر نداشتم و فقط مي دانستم كه كسي به من سلام كرده و مرا با لبخند و شيطنت هاي نوجواني پيوند زده است. آن روز من جوانه زدم، روييدم، نور تابيد روي من، روي بغض فروخورده پدرم.
***
امشب، مهتابي است ولي ديگر نه پدرم هست و نه مادرم كه از آنها بپرسم آن روز، اويي كه جزئي از خود را در من پيوند زد، اينك كجاست؟
***
اي غريبه! وقتي آمدم روي خاكت دسته گل بگذارم، تازه فهميدم پيرمردي كه برايت اشك مي ريزد، پدر تو است و تو بخشي از وجودت را،كليه ات را به من هديه كرده اي. باور نكردم پس از اين همه سال پدرت هنوز برايت سياه پوشيده است، اما تو را در من جست وجو مي كند.
گشت و گذار در يك حراجي طلا
ويترين وجين مي كنند، طلا را تصاحب
109107.jpg
حراجي بود، حراجي طلا و زيورآلات. هروقت حراجي در كار باشد، عده اي اينجا انكار مي كنند كه خريدار عمده هستند. مي ترسند دست زياد شود و در خريد و در شكستن قيمت ها.
اگرچه مشتريان اين حراجي ها هميشه دلالان و طلافروشان خرده پا نيستند ولي هنوز مي تواني اندك خانم هاي مشكل پسند را شمارش كني و از آنان بپرسي، چرا داخل گود نمي شوند؟
دوشنبه و همه دوشنبه ها، اگر اداره اموال تمليكي، موردي داشته باشد براي حراج، حتماً بساط مي شود. شركت در حراج، وروديه نمي خواهد اما برنده شدن در اين مزايده، ماليات دارد، گاهي ۶درصد، گاهي۷درصد، يك درصد هم حق چاپ آگهي و...
وارد سالن شيشه اي كه شدي، رديف به رديف صندلي چيده اند تا ۵۰ ، ۶۰نفري بنشينند. ايستاده ها به طرف ويترين طلايي كشيده مي شوند وقطعه هاي طلا را ورانداز مي كنند. نشسته ها اما رديف طلاهاي ويترين را روي كاغذ يادداشت مي كنند. اگر طالب شدي، فقط رديف دكه انگشتري و سينه ريز يا هر آنچه هست را مي نويسي و مي نشيني تا حريف هاي بعدي با نگاههاي رجزخواهانه و نيشخندهاي مفتخرانه، ويترين را وجين كنند.
داخل اين صندوقچه چشم نواز كه طالبان و خريداران خود را عينكي كرده، النگو هست، سينه ريز هست، شمش هاي مستطيل شكل و سكه هاي قديمي هم زنجيروار چيده شده است.
***
دستبندهاي مختلط ۴عدد، النگوي مختلف ۱۵ عدد، گردنبند ۵عدد و همگي به وزن ۱۶۵۴ گرم. سكه هاي عثماني ۵عدد و انگشتر جواهرنشان يك حلقه (كه ناياب است) و ساعت طلا ... و همينطور تا آخر.
تصور مي كني سرسفره عقد نشسته اي و همينطور طلا پيش كشت مي كنند: پابند عربي، گوشواره و انگشتري يك دست كامل. در اين اوهام برايت چاي دورنگ مي آورند و دست توي جيبت مي كني تا ...
چاي قند پهلو را كه نوشيديم از چند خريدار كه دوست ندارند دلال خطابشان كني، مي پرسيم: اين اموال مسروقه است؟ كه يكي مي گويد: تمام اين اموال به شكل هاي مختلف جمع آوري شده است. يا قاچاق وارد شده يا در حال خارج شدن بوده، يا اينكه مدت زيادي در گمركات بلاتكليف مانده است.
تمام اموال و اجناس اين حراجي با نظر كارشناسان، بررسي و قيمت گذاري مي شود. بعد عينك هاي پنسي مي نشيند روي نوك بيني خريداران و جنس را بالا و پايين مي كنند.
حراج با خواندن رديف و كد سيني طلا شروع مي شود: پلاك طلا، سنگ ريز نقره، النگو و دستبندهاي مختلف ... با قيمت كارشناسي ... و وزن ...
۵۷۵۰
۵۸۰۰
۵۸۱۰
۵۸۲۰
۵۸۲۵
۵۸۳۰
۵۸۳۰(،۳۰ يك، ،۳۰ دو)
۵۸۳۳
۵۸۳۵ (،۵يك، ۵ ، دو ،۵ سه)
اولين مورد حراجي به فروش مي رسد.
مرد بلندبالا بود و ميانسال با ذره بيني در دست و ماشين حسابي كوچك. گفتم: هركس جيبش سنگين تر باشد، مال او مي شود، اينطور نيست؟!
مي گويد: بله، مزايده يعني همين.
\ شما اولين بار نيست كه به اين حراجي مي آييد؟
ـ چند دفعه محض تفريح آمده ام و علاقه مند شدم.
| قيمت ها ارزان تر از بيرون و بازار است؟
ـ گفتم كه دستم تو كار نيست، اما شنيده ام اگر عمده خريدكني، صرف دارد.
| حتماً خيلي عاشق طلا و جواهر هستيد، شما كلكسيونر نيستيد؟
ـ مرد بلندبالا و ميانسال كه از سؤالات و كنجكاوي خسته شده، عذرخواهي مي كند و با تلفن همراه شماره اي را مي گيرد. سرگرم صحبت مي شود و اطلاعاتي را ردوبدل مي كند.
منشي حراج، مشخصات سيني بعدي طلا را مي خواند.
خريداران دوباره نشسته و ايستاده، طلاها را ورانداز مي كنند. چندنفري، مثل همان خريدار اول پچ پچ مي كنند و ماشين حساب ها را به كار مي اندازند.
قيمتها ۵هزارتومان يا كمي بيشتر بالا مي رود. خريدارها با يكديگر رقابت مي كنند تا طلاي موردنظر، مال آنها شود.
مرد بلندبالا دوباره قيمت ها را شكست و صندوقدار صدايش كرد تا بيعانه بپردازد. از جايش كنده مي شود و نگاه ديگران با او كش مي آيد. او چهره آشناي اين حراجي است. چهره آشنايي كه فقط براي تازه واردان اينجا، بوي تازگي دارد.
حراج ادامه دارد و چوب حراج بالا و پايين مي رود كه نزد «ع.م» يكي از مسؤولان برگزاري چنين حراجي چاي دوم را سرمي كشيم. مي پرسيم: آقاي مهندس همه مردم مي توانند در اين حراجي ها شركت كنند؟ مي گويد:همه مردم مي توانند در اين حراج شركت كنند و هيچ فرقي نمي كند كه خريدار جزيي باشد يا كلي. هدف بيشتر، هدايت حراج به نفع مصرف كننده هاي اصلي است. به همين دليل هم قبل از حراج آگهي مي كنيم تا همه بدانند.
\ پس چرا هميشه دلال ها و حرفه اي ها پايشان به اين جا باز مي شود؟
ـ دلال ها هم بين خريداران هستند. بعضي طلافروشان خرده پايند و اينجا سرك مي كشند ولي براي مهار آنها هم راهكارهايي پيش گرفتيم. مثلاً طلاها را بخش بخش كرديم تا حتي مشتري ها با هر سطح درآمدي، بتوانند يك تكه طلا بخرند.
\ يكي از مشتري ها مي گفت، اينجا شده است پاتوق؟
ـ هميشه نمي توانيم مقدار طلاهاي كلي را بخش بخش كنيم. يعني صرفه اقتصادي ندارد. در اين مواقع، رقابتي بين خريداران كل شروع مي شود و ما هم كالا را به كسي مي فروشيم كه بالاترين قيمت را داده باشد و اين به نفع مصرف كننده است.
اگر تعداد متقاضيان به حدنصاب نرسد، حراج پا نمي گيرد اين كار را مي كنيم تا مبادا چند دلال بريزند روي انگشتر الماس. روي النگوهاي مختلط و سرويس نقره ۵۰ سال پيش و همه را براي خودشان غر بزنند.
سياست ما رساندن طلا به دست مصرف كننده اصلي است براي همين مدتي است كه قطعات كوچك طلا را درون ويترين گذاشتيم تا هر خانواده اي بتواند متناسب با درآمدش، خريد كند.
\ امكان تباني مشتري ها است؟
ـ اگر احساس كنيم كه بين اين دسته از متقاضيان زدوبندي براي پايين آوردن نرخ طلا يا فروش شده است، معامله را يك طرفه فسخ و از تحويل جنس خودداري مي كنيم.
\ تا حالا شده كه صاحب اصلي كالا در حراج شركت كند؟
ـ مواردي بوده كه صاحب اصلي جنس قاچاق، بعد از مدتي سركشي و حضور در مراسم، اتفاقي جنس خود را در فهرست كارها ببيند و با قيمت بالا حاضر به خريد آن شود.
\ مبالغ دريافتي از حراج چه مي شود؟
ـ ده درصد حاصل از فروش به نفع دولت است. مبلغي بابت عوارض گمرك و خدمات انبارداري و خزانه داري سازمان بايد كسر شود. باقي هم هرچه بماند به صاحب اصلي بازگردانده مي شود.
نمره ۱۶ لعنتي !
109101.jpg
موضوع : قتل
مقتول: «محمد» دانش آموز ابتدايي
قاتل : پدر، خسته، عصبي و كارمند
***
پسر راه مدرسه تاخانه را با اضطراب و لنگ لنگان طي مي كند. دلهره تنبيهي ديگر، آزارش مي دهد. راه مدرسه تا خانه مثل هر روز نبود، امروز روز كتك است، روز خشونت.
پدر عادت دارد بچه ها را كتك بزند. محمدمثل هميشه بايد كتك بخورد! او دانش آموز زرنگي است اما وقتي بابا بفهمد او يك درسش را ۲۰ نشده، مثل هميشه عصبي مي شود ودست سنگينش روي صورت پسر، روي تن محمد، روي شيطنت هايي كه ندارد، بلند مي شود.
راه مدرسه تا خانه چقدر كوتاه شده، پسر شوق خانه رفتن ندارد. مي گريد اودلهره دارد. مي گريد. از ضرب شست پدر دلش به درد آمده، از بس كتك خورده، مي گريد تنش كبودمي شود، مي گريد.
«محمد» ، دانش آموز مقتول با دلهره پا به خانه مي گذارد:
«پدر هست، بابا نيست، بابا كجاست، نيامده بابا»
پدر، عصبي است. پدر كارمند است. دستش سنگين است وتن بچه ها هميشه كبود است. پسر ورقه نمره هايش را تسليم پدر مي كند، خودش را هم. آماده است تا دست سنگين پدر، صورتش را سرخ كند، داغ كند، پدر ورقه را پرت مي كند. فرياد مي زند. پسر يك درس را ۲۰ نگرفته . مادر هميشه عادت دارد به اين غوغاها، به اين فريادها، به تن كبود بچه ها به صورت هاي داغ، زخمي و سياه.
پسرك دانش آموز قرباني عصبانيت پدر مي شود. زير مشت ولگدهاي مثلاً پدر، طاقت از كف مي دهد. كشته مي شود.
پليس خبردار مي شود، همسايه ها خبردار مي شوند. مادر شيون مي كند.
مادر كمك مي خواهد. اما محمد مرده است.
***
قتل پسر توسط پدر آن هم به خاطر نمره ۱۶ ، اولين بهانه اي است كه به پليس اعلام مي شود و توجه همه به كودك آزاري در خانواده جلب مي شود.
«قاتل، مثلاً پدر، كارمند هواپيمايي است. عصباني است، مشكل خانوادگي دارد».
مدير روابط عمومي سازمان آموزش وپرورش شهرستانهاي تهران با گفتن اين جمله ها ، ادامه مي دهد: بازرسان ما رفتند به محل حادثه ، منزل مقتول.گزارش هاي بازرسان حكايت از اين دارد كه قاتل ، پدر، با خانواده اش مشكلات فراواني داشته ودارد. بچه ها را هميشه كتك مي زده. هميشه غوغا ودرگيري ميان آنها وجود داشته است. تندخو وبداخلاق است.
همسايه ها هم پدر، قاتل، را مردي تندمزاج وعصباني معرفي مي كنند: هميشه توي خانه آنها دعواست. پدردست بزن دارد و بچه ها خواب و آرامش ندارند، آخر شما بگوييد، نمره ۱۶ اين همه عصبانيت دارد.
مشكل رواني قاتل اگر چه در نظر بازرسان آموزش و پرورش گزارش شده وهمگان (اهل خانه وهمسايه ها) چنين نظري دارند، اما نتايج آزمايش ها ومعاينات روانپزشكي پزشكي قانوني هنوز اعلام نشده است.
***
اضطراب نمره، دلهره تنبيه
انتشار خبر قتل يك پسر خردسال در كرج توسط پدر، همان مقدار خانواده ها را در دلهره واضطراب از وقوع چنين حوادثي فرو برده كه كارشناسان مسائل اجتماعي را در شناخت مسأله وتحليل دلايل وعوامل زمينه ساز بروز يك حادثه.
دكتر «محمدنيكپور» جامعه شناس در گفت وگو با «ايران جمعه» احساس جنون آني را در قاتل بعيد نمي داند و مي گويد: از اين دست حوادث نمونه هاي بسياري در جامعه دارد. اكنون بحث كودك آزاري در اكثر خانواده ها مطرح است، فقط انواع و اشكال آن تفاوت مي كند. طبيعي است كه شهروندان عصباني و تندخو بيشتر از ديگران ، آسيب زا هستند. به اين عصبانيتها و تندخويي ها، دغدغه هاي خانوادگي، مشكلات كار و چندشغلي را هم اضافه كنيد. پدران خسته و درمانده از كسب درآمدهاي خوب و كافي بهترين فرصت و مكان تخليه مشكلات خود را در محيط خانوادگي مي دانند چرا كه در مواجهه با نظرات زن و فرزندان توان و ادعاي بيشتري براي مخالفت و به كرسي نشاندن حرف خود دارند. شايد اگر اين افراد در اجتماع بيروني بخواهند چنين عصيانگري كنند، در موضع ضعف قرار گيرند و شكست بخورند.
اين جامعه شناس در مورد بهانه گيري والدين از دانش آموزان خود بابت تنبلي و كاهش سطح نمرات درسي معتقد است: متأسفانه ملاك در سخوان بودن يا نبودن دانش آموزان در مدارس، براساس نظام امتحانات تعيين شده است واگر دانش آموزي نمره كمتر از ۲۰بگيرد، او تنبل و درس نخوان است. آموزش و پرورش هرگز تلاش نكرده تا متناسب با پيشرفتهاي اجتماعي و تحولات جامعه، فرهنگ نمره محوري را در اذهان خانواده ها اصلاح كند و تأكيد كند كه نمره ملاك باسوادي يا بيسوادي دانش آموزان نيست.
دانش آموز شب امتحان تب مي كند!
به نظر مي رسد قتل يك دانش آموز توسط پدرش فارغ از بحرانهاي روحي و رواني قاتل كه هنوز رسماً اعلام نشده، مي تواند نشأت گرفته از زاويه ديد و تلقي سنتي پدر خانواده باشد.
اين پدر همواره در جامعه و نظام تعليم و تربيتي رشد يافته و درس خوانده كه ملاك هايش ميزان نمره دهي است. دكتر «اشرف گرامي زاده» استاد روانشناسي دانشگاه علامه طباطبايي نيز در اين مورد مي گويد: بچه هاي اين مملكت در همه گروههاي سني شبهاي امتحان تب مي كنند و اضطرابشان بيش از حد معقول و معمول است. اگر دانش آموزان همواره از سوي خانواده ها در تهديد تنبيه به سر ببرند، اين اضطراب ابعاد وسيع تر و بحراني تر پيدا مي كند.
109098.jpg
اين روانشناس به مورد مرگ يك داوطلب كنكور اشاره مي كند كه وي در آستانه برگزاري آزمون سراسري در سالهاي ۷۷ ـ ۷۶ تنها به اين دليل كه احتمالاً در رشته مورد علاقه خانواده اش پذيرفته نشود، اقدام به خودكشي مي كند. اين روانشناس اضافه مي كند: تصور غالب خانواده ها اين است كه قبول نشدن در كنكور يا آزموني به معني شكست خوردن فرزندشان در همه عرصه هاي زندگي است. اما آيا به اين نكته فكر كرده ايم كه همه مردم يك جامعه الزاماً نبايد تحصيلات عالي داشته باشند، بلكه مهم اين است كه خانواده ها، فرزندان سالمي براي زندگي تربيت كنند و روشهاي زندگي درست و صحيح را آموزش دهند.
وي اين نكته را هم اضافه مي كند كه بهترين ابزار و زمينه فرهنگ سازي در خانواده ها براي رها شدن از توهم نمره گرايي دانش آموزان در اختيار آموزش و پرورش است. پدر قاتل را مي توان بابت جرمي كه مرتكب شده، مجازات كرد اما آيا اين برخورد تنها پاك كردن صورت مسأله و درمان موقت يك درد نيست.
|||
چه كسي شوق درس خواندن را در وجود دانش آموزان با كاشتن نهال ترس و اضطراب مي كشد. چه كسي از اين پس مي خواهد روحيه اعتماد به خانواده را در ذهن كودكان فردا ترسيم كند تا او اگر نمره ۲۰ نگرفت نه در مدرسه، توبيخ شود و نه در خانواده تنبيه.
يادداشت
عطربهار در «بهمن»
بهمن كه مي رسد عطربهار مي پيچد درآسمان شهر. دانه هاي برف هم اگر مي ريزد روي بام شهر، انگار طعم نسترن مي دهد.
بهمن، مثل غزل عاشقانه، مثل قصيده اي شنيدني در روح شهر جاري بود و هست.
سقف خانه هايمان مملو مقاومت بود و بانگ «الله اكبر» از بام هرخانه اي، شب سرد را داغ مي كرد، كوچه هاي شهرمان از ذوق و از شوق فريادمي كشيدند.
بهمن، وقتي پيروز شد عطر بنفشه و سوسن ايران را فراگرفته بود. نفس مردم تازه انقلاب، گرم شده بود.
بهمن امسال مثل هرسال پس از انقلاب، بچه ها مي روند توي كوچه ها، توي پس كوچه ها، براي هر شهيد لاله مي كارند، نسترن و سنبل، بوسه مي زنند بر ديوارهاي خونين پنجه كه انقلاب ۵۷ را فريادمي كشند.
اين روزها كه مي رسد، بر گلدسته هاي فريادمي شنوي «الله اكبر».
سفر جمعه
اگر عاشق تر آمده بودم
109104.jpg
اينجا خانه خداست. باورت نمي شود، نه، باورم نمي شد. پشت در ايستاده ام، سرافكنده، با دست هايي خالي و دلي شرحه شرحه از داغ و درد و اشتياق.
اينجا مكه است؛ سرزمين صبوري و طاقت. سرزمين «رسالت» و ابراهيم. سرزمين «اطاعت» و اسماعيل.
اينجا سرزمين هاجر و هروله است؛ اينجا قربانگاه عشق است و وادي امتحان. اينجا كعبه است. من ولي پاي رفتن ندارم. پاهايم در خاك فراموشي و بي خبري مانده است و كوله بارم پراست از كاستي و ناراستي.
دنيا روي شانه هايم سنگيني مي كند. گويا سالهاست كه زير بارآن له شده ام. بايد بروم. بايد بروم.
* * *
به اين ديار كه مي رسي به خود مي گويي اي كاش عاشق تر آمده بودم. اي كاش دلسوخته تر بودم و دلداده تر.
از سنگ هاي مرمرين زيرپا مي گذرم. مسجد را پشت سرمي گذارم. نزديك تر مي شوم، حالا عطر كعبه مي آيد. تمام توان و جسارتم را جمع مي كنم و يك لحظه سرم را بلند مي كنم؛ مي شكنم، مي افتم، تكه تكه مي شوم، شرحه شرحه مي شوم. ناگهان هرچه هيبت و عظمت است، برمن فرود مي آيد و من خرد مي شوم، خرد خرد.
چيزي جز اشك و اشك باقي نمي ماند. گويا سالها گريستم. بلند مي شوم، قلبم را بين دو دست مي گيرم و مي روم. مي روم تا دلم را به او بسپارم… مي آيم تا در طواف تو خلاصه شوم وجمعيت مرا در خود مي گيرد و مي برد دور دست ها. «لااله الاالله…لااله الا الله» يا كريم و يا رحيم، يا شكور و … ديگر هيچ نامي ندارم، نام من در ميان جمعيت گم شده است و چه زيباست، بي نامي و گمنامي.
گم شدن در گم شدن دين من است
نيستي در هست، آيين من است
اهل كجايم؟ اهل كدام آبادي، اهل كدام شهر و ديار؟ نمي دانم. انگار سالهاست كه بي نشانم. من اهل آبادي عشقم. اهل عشق آباد.
«لبيك اللهم لبيك، لاشريك لك لبيك»
مي چرخيم و مي چرخيم. مي گرديم و مي گرديم. اوج مي گيريم و پرمي زنيم.
اي هفت گردون مست تو
ما مهره اي در دست تو
اي هست ما از هست تو
با صدهزاران مرحبا
***
بيداري نيست، خواب است. دنيا نيست، قيامت است. محشر است. انسان و آسمان و زمين يكي شده اند تا طواف كنند. هفت بار نه، هفت در بي نهايت ضرب مي شود و با ابديتي جمع. نمي تواني سربرگرداني. نمي تواني. نه، دست خودت نيست، تو پرواز مي كني. تو مي چرخي با جمعيت. انگار تمام دعاهايت را گذاشته بودي براي كعبه. مي خواستي تمام حاجت هايت را اينجا به زبان بياوري.
مي خواستي زير ناودان طلا، دعاكني. مي خواستي دستي بر پارچه كعبه بكشي، مي خواستي «حجرالاسود» را ببوسي و در حجر اسماعيل نمازبخواني. مي خواستي… اما … اما حالا ديگر هيچ چيز نمي خواهي. همه خواستن هايت، همه خواستن هايت كنار مي رود. تو مي ماني و او. نه تو هم مي روي. فقط او مي ماند. «الله، الله، الله» كه يكي هست و هيچ نيست جز او : «وحده لا اله الاهو».



|   شناسنامه   |   آرشيو   |