جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 24, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
۷ آسمان
يادداشتي بررمان «دختر بخت» اثر «ايزابل آلنده» ترجمه: «اسدالله امرايي»
• قهرمان داستان ، شخصيت بارز خودرا به كمك تجربه هاي غالباً گرانسنگ ازعشق به درون نوعي زندگي شگفت وسرشار از تناقض هاي ضدانساني پرتاپ مي كند
۷ آسمان
آيين ذن (۵)
يكي از مسائل مطرح در آيين ذن رسيدن به مرحله آزادي است. اما آزادي مطرح در ذن با آزادي كه ما در ذهن داريم بسيار متفاوت است. اگر عميقاً و بدون تعصب به زندگي انسان درطول تاريخ نگاه كنيم مي بينيم ريشه اصلي بسياري از معضلات تابعيت انسان از محيط و ذهن او است.
به عبارتي ديگر، دو نوع زنجير ما را بند مي كشد اول آنكه همه ما در شرايط اجتماعي خاص به دنيا مي آييم ودر شرايط فرهنگي ويژه اي رشد مي كنيم. مثلاً يك فرد متولد تهران، تحت تأثير ريشه هاي فرهنگي ايران زمين، مسائل فرهنگي شهرتهران، خانواده و طبقه اي خاص قرار مي گيرد و رشد مي يابد. دوم آنكه در ذهن با دروني كردن بسياري هنجارها و ارزشها ما را شرطي محيط خواهد كرد. همه ما در چنين شرايطي به دنيا مي آييم و به زندگي ادامه مي دهيم و فقط عده معدودي توانايي خروج از شرايط جبري محيط رادارند. تاريخ گواهي مي دهد بزرگاني همچون حضرت مسيح (ع)، حضرت محمد (ص) و… كساني بودند كه با غلبه بر جبر زمانه و با مبارزه و حركت بر خلاف مسير آب، انقلاب و تحولي در زندگي بشر به وجود آوردند و نامشان به صورت افتخارآميز در تاريخ باقي ماند. اما اكثر انسانها نتوانستند به حقيقت زندگي دست يابند و چه بسا كه در خواب خرگوشي از دنيا رفته اند. براي شناخت جهان، خداوند، طبيعت، و… برمبناي طريقت ذن نياز به آزادي دروني است.
تجربه ثابت كرده است اگر پرنده اي براي مدتي در قفس بماند، توانايي پريدن را ازدست مي دهد. انسان هم مانند پرندگان توانايي پرواز را دارد اما به واسطه شرطي شدن ذهن و محيط قادر به پرواز نخواهد بود. شخصيت امروزي ما جايگزين معرفت شهودي شده و ما را از رسيدن به حقايقي وراي زندگي دنيوي دور كرده است. تصور كنيد امروزه چقدر تحت تأثير معرفت كاذب قرار داريم. همه چيز به صورت قالبي و ازپيش تعيين شده برجسم و روح ما وارد مي شود بدون آنكه بتوان در برابر آنها قرار گرفت. به تعبيري در ذن هدف بيرون آمدن از اين موقعيت قالبي و دربرابر خود به شكل بازتابي قرار گرفتن است. انسان در تعاملات فرامنطقي با خود است كه به جوهره اصيل حقيقت دست خواهد يافت. برهمين مبنا است كه رسيدن به روشن شدگي (ساتوري) در ذن برخلاف تصور دريك شرايط بسيار ساده صورت مي گيرد. در روايتي آمده است استاد به شاگرد گفت:
چاشت خورده اي
ـ آري استاد خورده ام
ـ برو كاسه ها را بشوي
با اين اشاره ناگهان جان رهرو به حقيقت ذن گشوده شد.
به اين حكايت از اسرار التوحيد توجه كنيد: «شيخ گفت بوحفص آهنگري مي كرد و پتك برآهن مي زد. شاگردان را فرمود تا پتك بزنند تا پاك گشت و گفت ديگر پتك بزنيد. شاگردان گفتند اي استاد بركجا زنيم كه پاك شد و هيچ نماند؟ بوحفص چون بشنيد در حال افتاد و نعره اي بزد و پتك از دست بيفكند و دكان به غارت داد . پيري بزرگوار شد.» بنابراين ملاحظه مي شود روشن شدگي يك نوع بازتاب نور در درون و نگريستن در عمق وجود خود است. اگر ماسالها كتاب و رساله درباب ذن بخوانيم هيچگاه نمي توانيم جوهره اصيل ذن را درك كنيم. ما در ابتداي راه دشواري قرارداريم. بايد بپذيريم شرط رسيدن به درك شهودي در ذن حركت از معرفت كاذب به سوي معرفت اشراقي است كه در هر فرد ممكن است به طريقي حاصل آيد.
انسان موجودي است تفسيرگر و معناكننده كه بنابر قوه ذاتي دروني دربرابر كليه عوامل به تفسير مي نشيند. اما مقصود ما از تفسير، تفسير لفظي و منطقي و كلامي نيست. اين تفسير، تفسيري دروني و اشراقي است. به عبارت ديگر، انسان هر اندازه از تعين عوامل محيطي بيرون آيد و قوه عشق بر قوه عقل فائق آيد، شرايط نزديكي و برگشت به حقيقت بيشتر جلوه خواهد كرد. بنابراين انسان در شرايط آزاد و مختار مي تواند به مقام شامخ انسان دست يابد. اين مفاهيم اشاره شده، نزديكي بسياري با عرفان اسلامي دارد. در عرفان اسلامي مي خوانيم از آنجا كه همه از او و همه از حق، در حق و به سوي حق هستند و همه جا، تنها اوست: فاينما قولوافتم وجه الله (هر كجا نگاه كنيد، پس وجهي، و يا جلوه اي از خدا مي يابيد) و او ظاهر و باطن و اول و آخر است.
بنابراين، راهي در فطرت انساني به سوي تجلي نور گشوده مي شود. تا در برابر انس به كثرت يا دنيا، نسيان و فراموشي ريشه را در هم ريزد وبه شاهراه درك حقيقت خويش آشنا شود. پس حقيقت تاريخ انسان و جوامع انساني در جدالي پيگير ميان جدل كثرت گرايي و وحدت گرايي، نبرد لاهوت و ناسوت، ميان گرايش و به خداگرايي و ماده گرايي خلاصه مي شود اما تفاوتي كه ميان عرفان اسلامي و آيين ذن وجود دارد شايد فقط در اين گفتار باشد كه ذن و ذهنيت هاي معروف، زندگي اين دنيا را بسيار با اهميت تر از عرفاي اسلامي ديدند و عارفان شهير ما همه شهيدان عشق الهي اند كه تاب زندگي در قالبهاي مادي را ندارند اما در آيين ذن برخي از اساتيد تجربه از درون و درك حقيقت را براي اين دنيا تجويز كردند و برخي به عالم ديگر و رهايي اشاره داشتند.
در اين باره هوكواند ميولاسال محقق امور ذن مي گويد: «راهي را كه يك ذن بوديست براي شناخت خداوند مي پيمايد كاملاً خلاف جهت يك مسيحي است، يك مسيحي با اعتقاد به خداوند اين راه را آغاز و سپس در جهت رسيدن به كمال اخلاق كوشش مي كند. حال آنكه در ذن فرد راه خويش را بدون اعتقاد به خداوند از طريق فضيلت اخلاقي آغاز كرده و در انتها به خدا مي رسد. به اعتقاد نگارنده همين تمايز در ارتباط با عرفان اسلامي و آيين ذن وجود دارد. منتها در پايان راه در مرحله روشن شدگي در طريقت ذن و مرحله وحدت در عرفان اسلامي، انوار الهي بردل رهروان پديدار مي شود. از اين نظر اين دو راه، مسيرهاي متفاوتي براي رسيدن به خداوند و عشق هستند. حال اين خود ما هستيم كه مي توانيم يكي از اين مسيرها را انتخاب كنيم.
يادداشتي بررمان «دختر بخت» اثر «ايزابل آلنده» ترجمه: «اسدالله امرايي»
جست وجويي عاشقانه كه به يافتن خود مي انجامد
• قهرمان داستان ، شخصيت بارز خودرا به كمك تجربه هاي غالباً گرانسنگ ازعشق به درون نوعي زندگي شگفت وسرشار از تناقض هاي ضدانساني پرتاپ مي كند
109050.jpg
مروري بر وقايع رمان
«اليزا سامرس» دختري است نوجوان و زيبا كه متكي برهوش و حافظه اي نيرومند به لطف خوش بيني و صفاي باطن، زودهنگام و از سرناگزيري، شخصيت بارز و در نهان برجسته خود را به محك تجربه هاي غالباً گرانسنگ از عشق، پايداري در حفظ ظرفيت ها و عواطف شريف انساني و رويارويي با مرگ، حادثه هاي تلخ و ناگواري هاي شكست و نوميدي مي زند، دلبسته به مهر جواني فقير و بي نشان، اما خوش سيما و جسور و سرسخت به نام «خواكين آنديتا» خواسته و نا خواسته، در عرصه هاي مبارزه اي دشوار و چند سويه كه توان و قابليت هاي عميقاً انساني و تمام عيار را طلب مي كند، به درون نوعي زندگي شگفت و سرشار از تناقض هاي ضد انساني پرتاب مي شود؛ او، در واقع باوجود لطافت ذهن و شاعرانگي كمياب روحي و به رغم ظرافت و شكنندگي به شدت آسيب پذير جسمي، با عزم و اراده اي برگشت ناپذير گام به شبكه اي از راهها و كوره راههاي دشوار و سرشار از تهديد هاي آشكار و پنهان شر و بدي هاي موقعيت مرگبار، مي گذارد. اليزا، هنگام زاده شدن، درون يك جعبه صابون، در هواي سردصبح يكي از روزهاي آخر هاي تابستان بندر «والپارسو» ي شيلي، توسط مادري كه هرگز به درستي شناخته نمي شود، بر سر راه گذاشته شده است.
دستي پنهان پيكر بي پناه و معصوم او را در پشت در «شركت واردات و صادرات بريتانيا با مسؤوليت محدود» قرار مي دهد. آن ساختمان در واقع يكي از بناهاي انگليسي است؛ مكاني نيمه اشرافي كه به يك خانواده مهاجر بريتانيايي تعلق دارد؛ خانواده ثروتمند انگليسي محدود به وجود زني يا پير دختري است به نام «رز سامرس» و دو برادرش، «جرمي» بازرگان و «جان سامرس» ناخدا و دريانورد. در آن صبح سرد مارس سال هزار و هشتصد و سي و دو، «ماما فريتسا» كه زني است سرخ پوست و خدمتكار و آشپز خانواده انگليسي به حساب مي آيد، نوزاد را پشت در خانه پيدا مي كند و رز سامرس او را مي پسندد و تحت حمايت و سرپرستي خود قرار مي دهد و برآن طفل به اصطلاح سرراهي، نام «اليزا سامرس» مي گذارد.
بعدها وقتي كه اليزا به لطف شامه بسيار قوي و غير عادي خود بوي صابون را به خاطر مي آورد، ميس رز به او مي گويد: «تو هم مثل ما خون انگليسي داري. خداوند تو را براي من فرستاد تا با اصول مذهب پروتستان و زبان انگليسي باربيايي». اما «ماما فريتسا» مي گويد: «تو موي سرخ پوستي داري، درست مثل من. وقتي پيدايت كرديم كاكلت به طلايي مي زد. اگر موهايت به سياهي حالا بود، همين ميس رز و برادرش جرمي تو را با همان جعبه صابوني كه داخلش بودي، مي انداختند توي سطل آشغال!» و اليزا قلباً حرف آن زن سرخ پوست را مي پذيرد. بعد، وقتي به نوجواني قدم مي گذارد، برخلاف نوع تربيت و آموزش هاي سختگيرانه ميس رز و جرمي سامرس، به جواني رنگ پريده و خوش چهره ـ خواكين آنديتا ـ كه در دستگاه تجاري جرمي شغل حقيري دارد، دل مي سپارد؛ اليزا، در شوريدگي، قصد مي كند براي پيدا كردن خواكين كه با شايع شدن خبر كشف طلا در كاليفرنيا، به آمريكا رفته و قول داده است سريعاً پولدار شود و برگردد، اما بازنگشته و حتي نامه اي براي او نفرستاده، پنهاني و به صورت قاچاقي به آمريكا برود. او براي سفر از يك مرد چيني كه در واقع طبيبي است خردمند و جوان، كمك مي گيرد. طبيب بدون خواست و اراده خود توسط جان سامرس دريانورد و ناخدا، از هنگ كنگ ربوده شده و حالا سر از بندر والپاسو درآورده و آشپز يك كشتي عازم كاليفرنيا است. اليزا، با پوشيدن لباسهاي مردانه، تحت حمايت مرد چيني كه «تائوچي ين» نام دارد، قرار مي گيرد و پس از تحمل درد و عذابي سخت، به سان فرانسيسكو مي رسد. تائوچي ين كه خود كوله باري از رنجها و دردهاي ناشي از بلاخوردگي كشورش، چين را پس از شكست در جنگ ترياك، بردوش دارد و اندوه سنگين مرگ همسرش «لين» هميشه آزارش مي دهد، هنگام سفر با بهره گيري از دانش طبابت سنتي چين، اليزا را از مرگ نجات داده است. او واليزا، مدتها با هم در گوشه و كنار ساحل سان فرانسيسكو كار مي كنند و روز گار خود را مي گذرانند. دوستي و عواطفي پر صفا، مرد چيني را با اليزا كه براي مصون ماندن از تعرض طلا جويان بي اخلاق، هميشه با لباسهاي مردانه و در هيأت يك پسر نوجوان، خود را برادر تائوچي ين جا انداخته، مربوط ساخته است.
اما اليزا براي يافتن ردپايي از خواكين آنديتا، تائوچي را ترك مي كند و مدت دو سال تمام، همه دشت و دره ها و كوههاي كاليفرنيا را در مي نوردد.
او مرتباً براي تائوچي ين نامه مي نويسد و شرح احوال مي دهد. پس از دوسال و بعداز نااميد شدن از پيدا كردن خواكين ـ كه حالا با نام «خواكين مورتيا» سردسته عده اي راهزن و آدمكش شده ـ به ساحل خليج سان فرانسيسكو بر مي گردد. بالاخره تائوچي ين را بار ديگر مي بيند و آن دو در مي يابند كه با عشقي ناگفته و هرگز برزبان نيامده، به هم دل بسته اند. تائوچي ين خردمند كه به شغل طبابت در محله چيني ها بازگشته است، از اليزا خواستگاري مي كند و در همان موقعيت، خبر كشته شدن خواكين در روزنامه ها چاپ مي شود و اليزا با ديدن سربريده خواكين كه ـ در ظرفي شيشه اي و مملو از جين ـ به معرض تماشاي عمومي گذاشته شده، به بيهودگي جست وجوهاي طولاني اش وقوف مي يابد و در جمله اي كوتاه، به تائوچي ين خردمند مي گويد: «راحت شدم!»
ساختي ساده و نگاهي ژرف كاو و تمام عيار
با درنگ بر ساخت نسبتاً ساده و سر راست، «دختر بخت» اليزابل آلنده، شايد برداشت مان اين باشد كه با يك رمان يك لايه و متكي بر جذابيت هاي كهنه و به اصطلاح «يك بار مصرف» حادثه و تعليق درگير شده ايم. اما در نگاهي دوباره و عميق تر و با رجوع به محور اصلي رمان، در خواهيم يافت كه اين اثر «اليزابل آلنده» ـ همچون اغلب آثار او ـ به رغم سادگي و شفافيت ظاهراً سهل گيرانه در ساخت و كاربرد زبان وزاويه ديد، داستاني يك لايه و تك ساحتي نيست، بلكه رماني است در نوع خود بديع و چند بعدي كه نشان از عمق نگاه ژرف كاو وتجربه هاي زيستي و ذهني و عيني يك داستان نويسي كامل عيار دارد. «دختربخت» بر محور مضمون ديرين و دير پاي «عشق» و با گزينش چند موضوع تازه و برآمده از كشمكش انسان با خود، با موقعيت و باديگر آدميان، يك مضمون قديم اما كهنه نشدني و از ياد نرفتني را، در تاروپودي برهم پيچيده و در هم تنيده از موضوعهاي ريشه گرفته در خصلت ها و خصوصيات آدمها و بربستر موقعيت هايي گوناگون، به نرمي و بدون ناهمواري هاي ساختاري، شكل مي گيرد. اين رمان در واقع با بهره گيري هوشمندانه از شگرد هميشه ياري دهنده «برائت استهلال»، آغاز مي شود و به همين دليل از نخستين بندها صفحات، ذهن و دريافت ذهني خواننده و مخاطب را، پيشاپيش برمفهوم مركزي و مقصود اصلي و نهايي متمركز مي سازد.
اين نكته به اختصار گفتني و يادآوردني است كه «برائت استهلال» در برخورد و برداشت صرف لغوي به معناي برتري بر اقران با بلند كردن آواز است. به عبارت كامل تر، برائت استهلال يعني بلند و رسا رها كردن آواز يا جست وجوي هلال است و در اصطلاح ادبي، برائت استهلال عبارت از اين است كه در ديباچه كتاب يا آغاز نامه يا مطلع قصيده، الفاظي متناسب بياورند كه بر مقصود اصلي و محوري، بر غايت نهايي كتاب يا نامه يا قصيده و غيره، دلالت كند و ذهن خواننده يا شنونده از اين طريق، به گونه اي نه چندان آشكار و بسيار صريح و مستقيم، پيشاپيش با آن مقصود و غايت آشنايي به هم برساند و با تمركز بيشتر، و بدون درنگ و سرگرداني براي به اصطلاح، جستن «باجه اطلاعات»، به سوي مقصود و نيت اصلي و اساسي و محوري اثر و نوشته راه پيدا كند. بر اين پايه، در مي يابيم كه به معناي امروزي «برائت استهلال»، رمان دختر بخت شروع بسيار سنجيده و روشني دارد و نويسنده با پختگي و درايت هنرمندانه، در فصل اول، از بخش اول، با آوردن نمره هاي فاصله دو مقطع زماني ـ يعني با كاربرد ساده ترين نشانه ها: ۱۸۴۸ـ۱۸۴۳ ـ و نوشتن نام «اليزا»، دقيقاً كل جوهره ساختي و محتوايي متمركز داستان را با اشارتي به مقصود نهايي، در پيش زمينه گيراي رمان، برجسته مي سازد.
حركت به سوي معنايي رازآلود و رفيع
هر آدميزادي با ويژگيهاي منحصر به فرد به دنيا مي آيد؛ اليزا سامرس هم از همان اول زندگي متوجه شد كه دو ويژگي بارز دارد:
حس بويايي نيرومند و حافظه قوي. از اولي براي امرارمعاش استفاده مي كرد و از دومي براي يادآوري و مرور عمري كه گذرانده بود ـ حالا اگر مو به مو و راستاراست نبود، دست كم روشنايي شهود شاعرانه طالع بين ها را كه داشت ـ چيزهايي كه فراموش مي كنيم شايد هرگز اتفاق نيفتاده باشند، اما او خاطرات زيادي داشت، چه واقعي، چه خيالي؛ و اين به دوبار زندگي كردن مي مانست. به دوست معتمد و يكرنگ و همراه خود «تائوچي ين» مي گفت كه حافظه اش به بار كشتي شبيه است؛ يك كشتي پر از جعبه و بشكه و كيسه هايي كه سرشار از خاطرات اوست. وقت بيداري، پيداكردن چيزي مشخص در آن بازار آشفته و درهم ريخته، مشكل بود، ولي به وقت خواب مي توانست هرچيز را كه مي خواهد پيدا كند، درست همانطوري كه ماما فريتسيا در طول شبهاي آرام و دوران كودكي او به گوشش مي خواند، همان وقتي كه واقعيت به مركب رنگ پريده اي مانند بود. وارد كوي رؤياهايش مي شد و در طول راههاي آشنا قدم مي زد و با دقت تمام برمي گشت مبادا كه بلورنازك تخيلاتش در برخورد با روشنايي تند، ترك بردارد. در آن بازآفريني وقايع رفته، چنان باريك مي شد و چندان مهارت يافته بود كه مي توانست ميس رز را ببيند كه روي جعبه صابون مارسي، يعني اولين گهواره او خم شده بود؛
با مختصري تأمل بر اين مشكل و ساخت گزيده آغاز زمان «دختربخت»، نويسنده ـ ضمن حفظ كل گسترده داستان در نظرگاه شخصيت اصلي و محوري رمان، يعني اليزا سامرس ـ به غايت مقصود و هدف اصلي و اساسي گسترش روايت بلندي كه سرشار از سايه روشن است و بازتاب دهنده طيفي نهايتاً شفاف از تمامي رنگهاي زنده و مرده است، اشارتي صريح و بسيار ظريف دارد. اين نكته مهم و حياتي در خلق رمان، وقتي اهميت واقعي، هنري و زيبايي شناختي خود را به رخ مي كشد كه با ادامه داستان و گشوده شدن كلاف درهم پيچيده روايت، سريعاً درمي يابيم كه اليزا، نه فقط شخصيت اصلي رمان «دختربخت» كه روح مشعشع كل داستان است.
اين اليزا است كه نگاهش بر هرچيز و بر هر شيء وضوح و روشنايي حيات مي بخشد. شخصيت شگفت او ـ به رغم شهامت و جسارتي ذاتي و درون زا كه براي پذيرش بسيار آسان مرگ در هر آن و هر لحظه دارد ـ به گونه اي لطيف و دروني و انگار ازلي و ابدي ـ رو به سوي مجموع پرتضاد زندگي دارد.
چه سرشت نمونه واري از يك زن ـ يك دختر پرطراوت ساده و نوجوان و در عين حال يك بانوي كامل و تمام عيار ـ در جثه ظريف و به شدت آسيب پذير او نهفته است، كه به ضرورت و اقتضاي طبيعت، نرم و خموش سربرمي آورد، شعله مي كشد و مي شكوفد. اين نمونه مثال زدني از «پريچه» در يك برهه زماني حدوداً چهارساله ـ ضمن پرداخت تاوان يك خطاي مظلومانه تا حد تحمل عذابي اليم و بوييدن رايحه غريب مرگ ـ به درون هزار توي سراسر ابهام و خطر مي گريزد، تا در تفسيري نشانه شناختي، با سادگي و پرهيزي زاهدانه از هر گناه و پلشتي به نمادي فروتن و دل انگيز از زنانگي مطهر و ناب تبديل شود و اگر قرار باشد در چشم انداز تأويل به داستان زندگي او نگاه كنيم، موجاموج گرما روشنايي رمزآميز حيات پاكيزه انساني و رستگاري بي هياهوي عاشقان پاكباز را در ماهيت هر نفس او باور مي كنيم.
109047.jpg
اين اوست، يك دختر بي پناه سرراهي كه وقتي صادقانه در محضر عشق دل مي بازد، تا پاي جان پايمردي مي ورزد. جست وجوي طولاني و رنجبار او به دنبال مردي به ظاهر گم شده، از قالب معناي محدود و متعارف عاشقانه هاي ارزان و آسان درمي گذرد و با گسترش به سوي افق هاي معنايي دور و دورشونده، به يك معناي رفيع و رازآلود و عظيم تبديل مي شود. اما شگفتا كه تلاش و تكاپوي او ـ در متن ساختار و محتواي يك رمان بي ادعا ـ نه وقفه مي پذيرد و نه ـ مثلاً ـ با دستاويز قراردادن سرخوردگي و نوميدي، با تمهيدات كم و بيش مبتذل، به سوي هدف يا هدفهايي دم دست كمانه مي كند؛ او، بيش از آنكه با دريافتي ملموس به اين يقين برسد كه جست وجوي چهار، پنج ساله اش بيهوده و باطل بوده، انگار با شهودي قلبي به اين نتيجه مي رسد كه دلبندانش مردي كه جسور مي نموده و با جسارت و درايتي ناياب، در جغرافيايي پلشت از آز و ستم سلسله اي از آدميان آدمخوار، دم از دموكراسي و عدالت انساني مي زده ـ اگر هم راهزن و آدمكش نشده باشد، صرف رها كردن ساده ترين تعهد بشري و حرمت شكني عشق، او را به تبهكاري حقير، تنزيل شأن داده است. درحقيقت، اين «تائوچي ين» چيني است كه شايستگي دارد تا خردمندي حكيمانه و تغزل بي ريا را در آستان اين «بانو»ي زمين نثار كند. پس بيهوده نخواهد بود اگر در تحليل و بازشناسي «دختربخت»، وجود شخصيت اصلي ديگري را به نام مردي اهل خلوت شعر، مراقبه عاشقانه و شعور خردمندانه، يعني با نام «تائوچي ين» به درخششي سزاوار حضوري مقتدر، بازيابيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |