شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۱ ذيقعده ۱۴۲۳
Sat, Jan 25, 2003
حوادث
شماره ۲۳۷۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
«مامك» و «آرش» نوشتند
سناريوي آخرين ديدار
109278.jpg
ساعت ۲۰ و ۴۵ دقيقه شامگاه چهارشنبه دوم بهمن.
افسر نگهبان پليس ۱۱۰ تهران با بي سيم از نزديكترين گشت پليس به خيابان ۲۹ كردستان مي خواهد تا سريعاً خود را به يك ساختمان پنج طبقه در اين خيابان برساند.
افسرنگهبان پشت بي سيم اعلام كرد:
يك گروگانگيري رخ داده است. بقيه اطلاعات را لحظاتي بعد در اختيار شما قرار خواهيم داد، خود را به آنجا برسانيد.
گشت كلانتري ۱۲۵ يوسف آباد بلافاصله اعلام آمادگي كرد كه خود را به محل برساند. از طرفي گزارش بعدي افسرنگهبان نشان مي داد كه گروگانگير جواني است كه دختر خانواده را به گروگان گرفته است. گشت پليس به دليل اهميت موضوع چهار دقيقه بعد در برابر ساختمان پنج طبقه كه ساكنانش بيرون ريخته بودند، توقف كرد.
* دوست اينترنتي
يكي از روزهاي تابستان سال ۷۸ دختر و پسر جواني از طريق اينترنت با هم آشنا مي شوند.
پسر جوان قبل از آشنايي با «مامك» ـ دوست اينترنتي ـ زندگي مشتركي را تجربه كرده كه پس از به دنيا آمدن يك دختر با شكست مواجه شده است. او دو سال قبل از آشنايي اينترنتي با «مامك» از همسرش جدا شده بود.
ارتباط بين «مامك» و «آرش» آنقدر صميمانه مي شود كه «مامك» گذشته او را مي پذيرد. آن دو با هم تصميم به شروع يك زندگي مشترك مي گيرند، ولي اين نقطه تاريك در زندگي آرش باعث مي شود تا اين مسأله با خانواده ها در ميان گذاشته نشود.
* مخالفت با ازدواج
اما راز شكست گذشته «آرش» براي خانواده «مامك» روشن مي شود و مخالفت با ازدواج آن دو بالا مي گيرد. «آرش» پس از چند بار تقاضاي ازدواج با «مامك» شروع به تهديد خانواده «مامك» مي كند.
* سه روز زندان
در نخستين روزهاي پاييزي درحالي كه مزاحمت هاي «آرش» روز به روز بيشتر شده، پدر و مادر «مامك» دور از چشم دخترشان تصميم مي گيرند تا براي رهايي از مزاحمت هاي «آرش» از وي شكايت كنند. شامگاه بيستم مهرماه «آرش» تصميم به خواستگاري توأم با تهديد «مامك» مي گيرد.
او خود را پشت در آپارتمان طبقه سوم مي رساند و درحالي كه فرياد مي زند: مي خواهم با «مامك» ازدواج كنم يا اينكه اجازه دهيد با «مامك» ۵ دقيقه صحبت كنم...، تهديدات خود را بيشتر مي كند. مادر «مامك» صبح روز بعد با شكايت در شعبه ۲۱۷ مجتمع قضايي شهيد بهشتي حكم جلب «آرش» را دريافت مي كند. مأموران كلانتري ۱۲۵ يوسف آباد «آرش» را دستگير مي كنند.
«آرش» سه روز را در بازداشت مي گذراند و با رضايت مادر «مامك» و سپردن تعهد اينكه ديگر براي خانواده «مامك» مزاحمت ايجاد نكند، آزاد مي شود.
* سفر به ارمنستان
خانواده «مامك» تصميم مي گيرند براي دور كردن دختر ۲۶ ساله شان از اين فضا او را كه تازه دوران كارشناسي اش را در رشته كامپيوتر به پايان رسانده، راهي ارمنستان كنند تا در آنجا دوران كارشناسي ارشد را طي كند.
با اين تصميم اوايل تابستان «مامك» به ارمنستان سفر مي كند و در يكي از دانشگاههاي اين كشور مشغول به تحصيل مي شود.
* ۶ ماه بعد
هفته گذشته «مامك» پس از ۶ ماه دوري از خانواده وارد تهران مي شود تا ديداري تازه كند و پس از پايان تعطيلات براي شروع ترم جديد به ارمنستان بازگردد. خانواده «مامك» كه رابطه بين «مامك» و «آرش» را پايان يافته تلقي مي كردند شامگاه چهارشنبه گذشته با تعجب «آرش» را با قمه اي در دست برابر در آپارتمان خود مي بينند.
* گشت كلانتري در محل
آژير خودرو گشت كلانتري در خيابان ۲۹ بزرگراه كردستان خبر از حادثه اي مي دهد. سرهنگ داود رشيدي ـ رئيس كلانتري يوسف آباد ـ پس از حضور در محل بلافاصله خود را به آپارتمان طبقه سوم مي رساند. چند زن در ساختمان با ديدن پليس اتاقي را كه در آن دختر خانواده به گروگان گرفته شده، نشان مي دهند، هيچ صدايي از پشت در اتاق شنيده نمي شود. مأموران پليس براي اينكه بتوانند راهي براي آرام كردن گروگانگير بيابند، در وهله اول از مادر خانواده مي پرسند: گروگانگير را مي شناسيد؟ زن كه شوكه شده، مي گويد: او «آرش» است. از سه سال پيش به دخترم «مامك» علاقه مند شده ولي ما به خاطر شكست در زندگي قبلي اش با ازدواجشان مخالف بوديم و حالا اين حادثه رخ داده است.
| او چگونه وارد خانه شد؟
به همراه دو دختر و مادرشوهرم در خانه نشسته بوديم كه زنگ خانه به صدا درآمد و مادرشوهرم پس از پاسخ دادن به آيفون گفت: پستچي آمده و از خارج برايمان بسته آورده است، همين را گفت و به سوي در رفت. چند لحظه بعد صداي فريادهاي مادرشوهرم را شنيدم. دختر كوچكم «مگي» ـ ۲۳ ساله ـ براي كمك به مادربزرگش به سمت در دويد، همان لحظه صداي ناله دخترم مگي را شنيدم. «مامك» تا اين لحظه ساكت بود به سرعت از پله ها پايين رفت. چند لحظه بعد «آرش» درحالي كه زير بغل «مامك» را گرفته بود، به آرامي وارد آپارتمان شدند. «مامك» دست روي شكمش گذاشته بود، از ميان انگشتانش خون سرازير شده بود. وحشتزده به سوي «آرش» دويدم و با فرياد از «آرش» خواستم تا دخترم را رها كند، اما او با يك حركت دست ضربه محكمي به سرم زد و مرا به گوشه اي پرت كرد، درحالي كه «مامك» را با خود مي كشيد، به درون يكي از اتاقها برد و در را از پشت قفل كرد.
* پشت در بسته
درحالي كه رئيس كلانتري از مادر «مامك» بازجويي مي كند، ستوان پرويزي پشت در اتاق كه دقايقي قبل قفل شده، از گروگانگير مي خواهد تا در را باز كند.
وقتي هيچ صدايي از داخل اتاق شنيده نمي شود، رئيس كلانتري به مأموران دستور شكستن در اتاق را مي دهد.
* دستان خوني
مأموران پليس با وارد شدن به اتاق با صحنه يك جنايت روبرو مي شوند. «مامك» در حالي كه دستان خوني اش را روي سينه گذاشته در گوشه اتاق افتاده و هيچ حركتي ندارد. گوشه ديگر اتاق «آرش» در حالي كه چاقو برسينه اش فرو كرده، چشم به در اتاق دوخته و با ديدن مأموران چشمانش را مي بندد. مامك در همان لحظه اول جان سپرده است و «آرش» كه هنوز نفس مي كشد به بيمارستان انتقال داده مي شود.
109281.jpg
* اعتراف روي تخت بيمارستان
قاضي محمد سلطان همتيار ـ قاضي كشيك جنايي ـ پس از اطلاع از ماجراي جنايت بلافاصله به محل حادثه اعزام شده و تحقيقات قضايي خود را آغاز مي كند. مأموران در گزارش خود به كشيك جنايي با اشاره به اينكه اقدام اين جوان و حضور پليس تنها چند دقيقه طول كشيده اعلام مي كنند كه وي با قصد قبلي براي اين جنايت وارد ساختمان شده است.
يكي از همسايگان در باز جويي مي گويد: وقتي سرو صدا را شنيدم به راهرو رفتم و «مامك» را ديدم كه سراسيمه از پله ها به طرف پايين مي رود و مدام «آرش» را صدا مي زند. چون مرد جوان با چاقويي در دست ديدم سعي كردم دست «مامك» را بگيرم و به داخل آپارتمان خودم بكشم ولي مرد مهاجم سر رسيد و باتهديد چاقو از من خواست «مامك» را رها كنم. خيلي ترسيده بودم ضربه چاقوي مرد مهاجم به شكم «مامك» باعث شد تا دست او را رها كنم. قاضي همتيار بلافاصله پس از تحقيقات محلي جهت بازجويي به بيمارستان مي رود و پس از مداواي آرش توسط پزشكان بازجويي از او را آغاز مي كند.
«آرش »در آغاز بازجويي مي گويد: كاش من هم مرده بودم و سپس مي گويد: مهندس كامپيوتر هستم و ۳۰ سال دارم. با «مامك» توسط اينتر نت آشنا شدم. ما به هم خيلي علاقه مند بوديم خانواده اش هم در جريان بودند اما از زماني كه آنان متوجه شدند من قبلاً ازدواج ناموفقي داشته ام مخالفت خودشان را اعلام كرده بودند. ولي علاقه ما نسبت به هم روز به روز بيشتر مي شد. چند ماه گذشته بود. وقتي براي صحبت كردن به در خانه شان رفتم به زندان افتادم تا اينكه...
سه شنبه بود به «مامك» ايميل زدم و به او خبر دادم كه فردا به خانه تان مي آيم تا تو را ببينم. چاقويي برداشتم و زير كاپشن ام پنهان كردم. پشت آيفن خودم را پستچي معرفي كردم. مادربزرگ «مامك» در را باز كرد او را به عقب هل دادم. خواهر «مامك» را ديدم مي خواست مانع عبور من شود. با چاقو ضربه اي به شكمش زدم و او را به زمين انداختم.
«مامك» در راه پله ها به من رسيد. مرد همسايه مي خواست به «مامك» كمك كند. اما او را تهديد كردم او ترسيد و كنار رفت. «مامك» فرياد مي زد: «آرام باش! قرار مان اين نبود!» او از پشت پنجره مرا و برخوردم را با مادربزرگ و خواهرش ديده بود. براي اين كه او را ساكت كنم يك ضربه با چاقو به شكمش زدم. او را به طرف آپارتمانشان كشيدم. مادر «مامك» جلوي در آپارتمان ايستاده بود.
وقتي ما را ديد شروع به فرياد زدن كرد با دسته چاقو ضربه اي به او زدم و «مامك» را به اتاق كشاندم و در را از پشت قفل كردم تختخواب را به در تكيه دادم تا مانع باز شدن آن شود. وي در ادعا هاي خود ادامه داد: «مامك» از من خواست تا كار را تمام كنم! او چاقو را از من گرفت و ضربه اي به خود زد! بعد چاقو را به من داد و من چند ضربه به او زدم با ناله اي ضعيف روي زمين افتاد. چاقو را در دست گرفتم و اين بار به خودم زدم و در انتظار مرگ روي زمين دراز كشيدم كه مأموران سر رسيدند.
* تحقيقات ادامه دارد
قاضي همتيار با توجه به تناقض گويي هاي متهم و اظهارات شاهدان عيني حادثه تحقيقات ويژه اي را در دستور كار مأموران پليس قرار داده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |