شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۱ ذيقعده ۱۴۲۳
Sat, Jan 25, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۷۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
عقلانيت و سياست در انديشه ماكس وبر
فرجام سياست كاريزمايي
(بخش دوم و پاياني)
109257.jpg
وبر قائل به سه نوع سلطه بود: بوروكراتيك، سنتي و كاريزمايي. بخش نخست نوشتار حاضر به توضيح بوروكراتيك پرداخته بود. در ادامه بحث، نويسنده شاخص هاي اين سياست و نيز سياست سنتي و سياست كاريزمايي را بيان مي كند.
• گروه انديشه
•••
شاخص هاي سياست بوروكراتيك:
۱ـ در سياست بوروكراتيك، بوروكراسي و مقامات و مناصب آن، از مقامات سياسي استقلال دارند. به ديگر سخن اينكه يك منصب، ملك كسي كه آن را موقتاً اشغال مي كند نيست. در اين نوع سياست، مقام از منصب جداست مناصب دائمي اند ولي مقامات موقتي اند.
۲ـ در اين نوع سياست، ارتقا و ترفيع بر حسب مقررات و به موجب احراز شرايط خاصي صورت مي گيرد نه به حكم ارادت كارمندان به رهبران سياسي. نزديكي يا خويشاوندي كارمندان به حكام سياسي كه در سياست سنتي مشاهده مي شود و در ترفيعات مؤثر است در سياست بوروكراتيك نقشي در ارتقا و ترفيع مقامات ندارد. ملاك، تخصص افراد است نه ارادت افراد.
۳ـ در سياست بوروكراتيك همه احكام و تصميمات عمده به صورت كتبي اند. مكتوب بودن احكام و تصميمات يكي از وسايل جلوگيري از شخصي شدن قدرت سياسي است و از احراز پست هاي سياسي براساس روابط شخصي يا گروهي و خويشاوندي مانع مي گردد. هر چند در بوروكراسي كاغذبازي مي شود ولي بوروكراسي در حد معقول مستلزم غيرشخصي شدن روابط و مناصب سياسي است.
۴ـ بوروكراسي موجب تأمين امنيت شغلي مي شود. هر كسي شرايط احراز كند مطمئن مي شود كه شغلش را به دليل سياسي يا تغيير مديران سطوح بالااز دست نمي دهد. امنيت شغلي نيز، امنيت روحي و … را به دنبال خواهد داشت.
۵ـ در بوروكراسي مدرن، سلسله مراتب وجود دارد همچنان كه در نظامهاي سنتي وجود دارد. اين سلسله مراتب موجب مي شود مدارج اقتدار از بالا به پايين مشخص شود. اين سلسله مراتب موجب تفكيك وظايف و مانع تداخل وظايف مي گردد. در اين نوع سياست، احراز چند پست در يك زمان ممتنع است و تفكيك وظايف و مسؤوليتها به صورت دقيق صورت مي گيرد. به نظر «ماكس وبر» بوروكراسي تنها وقتي ممكن است كه حكومت بوروكراسي به معناي متداول كلمه رايج باشد.
سياست سنتي:
در سياست سنتي كه مبتني بر رفتار سنتي است، شخص حاكم به حكم سنت هاي قديم حكومت مي كند و اتباع و شهروندان به موجب قداست اين سنت ها و احترامي كه براي اين سنت ها قائلند از حكومت فرمانبرداري مي كنند. به نظر «وبر» اساس اين نوع حكومت، خانواده پدرسالاري (patrimonialism) است. به عبارت ديگر سياست سنتي ادامه پدرسالاري است كه در سطوح بالاتر از خانواده، در قبيله، رئيس به حكم پيربودن و به حكم اينكه آداب قبيله حكم مي كند كه او حاكم باشد، حكومت مي كند.
در حكومت سنتي، حاكم تنها براساس سنت ها حكومت مي كند ونمي تواند سنت ها را بشكند واگر دست به اين كار بزند پايه قدرتش تضعيف مي شود.
در نظام سياسي سنتي، كارمندان وكارگزاران دولتي در رده هاي بالا با شخص حاكم رابطه خويشاوندي دارند واساساً نوع حكومت خانوادگي است . در همه نظامهاي سنتي ملاحظه مي شود كه فرمانده نظامي و يا مسؤول امورمالي حكومت يكي از نزديكان شخص حاكم است كه نسبت به وي اعتماد بيشتري دارد. بنابراين در بوروكراسي دولت سنتي هم حسب ونسب و هم هوي و هوس شخص حاكم درآن دخالت دارد. پس بوروكراسي نظام هاي سنتي، بوروكراسي عقلاني نيست اگرچه ممكن است بسيار گسترده باشد وكارمندان ومديران زيادي داشته باشد ولي مبتني بررفتار سنتي يا عاطفي است. دراين نوع حكومت مناصب سياسي بويژه در دوره هاي ضعف و زوال حكومت در معرض فروش قرار مي گيرند مثلاً در دوره قاجاريه و در دوره قبل از انقلاب فرانسه، مناصب دولتي فروخته مي شد.
در بين انواع سياست سنتي ، «وبر» از يك نوع فرعي حكومت به نام «سلطانيسم» نام مي برد كه در تركيه عثماني به كار مي رفت. در حكومت سلطانيسم، عنصر وابستگي ايدئولوژيك بسيار قوي تر است وشخص پادشاه عنصر خودكامگي اش نسبت به سنت هامي چربد وسنت شكني بيشتر است .
از ديدگاه «وبر»، دو نيرو موجب تحول حكومت سنتي مي شود: ۱ـ نيروي عقلانيت، ۲ـ نيروي كاريزما. نيروي عقلانيت به نظر ماكس وبر، چيزي است كه در تمدن غرب پيدا شد و ريشه اش به پروتستانتيسم و جنبش اصلاح دين و پيدايش سرمايه داري و گذار از جامعه فئودالي به جامعه جديد برمي گردد. ولي اين نيرو محدود به تمدن غربي نبوده و به ساير دولتهاي سنتي تسري پيدا كرد.
البته اين نيروي عقلانيت كه نوعي از گرايش به علايق دنيوي وفردگرايي را به ارمغان مي آورد نيروي تمام عياري نبود كه بتواند دولتهاي سنتي را در هم بشكند. در حول اين عنصر غربي، روشنفكران جديد در جوامع سنتي پيدا شدند كه سنت هاي جامعه را زير سؤال بردند، از جمله اساس حكومت ها را . بدين ترتيب حكومت براساس پدرسالاري وشيوخيت موردترديد قرار گرفت واز همين جا بود كه بين نيروي عقلاني وسنت، كشمكش پيدا شد والبته اين كشمكش در واقع تاريخ گذار دولتهاي سنتي به دولتهاي مدرن را تشكيل مي دهد.
ازجمله ديگر نيروهايي كه موجب تحول حكومت سنتي شد نيروي كاريزماست كه انواع گوناگون دارد. نيروي كاريزما نيرويي ا ست كه سنت ها را احيا و بازسازي مي كند و موجب تداوم سنتهاي منسوخ مي شود. اگر سنت هاي قديمي با شرايط جامعه جديد مطابقت نداشته باشد، سنت هاي جديدي به وجود مي آيند كه با شرايط جامعه مطابقت داشته باشند.
سياست كاريزمايي:
كاريزما در لغت به معني لطف و عطيه خداوندي است واصولاً در تاريخ مسيح به كار برده مي شود. «وبر» اين اصطلاح را از تاريخ نويسان مذهبي گرفت وبراي مقاصد خود به كار برد.
چنانچه پيشتر گفته شد انسان داراي دو سير زندگي است : يكي سير زندگاني عقلاني وديگر سير زندگاني غيرعقلاني. مقصود «وبر» از عقل اين است كه انسان برزندگي اجتماعي خودكنترل پيدا كند وبتواند امور خويش را پيش بيني كند. بنابراين از نظر «وبر» عقل مفهوم خاصي دارد بخصوص عقلاني شدن ، افسون زدايي است بدين معني كه انسان دريابد كه زندگي روزمره او تحت تأثير نيروهاي مرموز وناشناخته نيست.
حوزه غيرعقلاني زندگي انسان، حوزه زندگي عاطفي واحساسي وي است ومهمترين مسأله دراين حوزه، اين است كه انسان به عنوان موجودي واجد شعور نيازمند اين است كه همواره تعريفي از خود واز هويت و واقعيت زندگي وجهان براي خود داشته باشد. بنابراين پيدايش مذهب ودين وفلسفه، يكي از وظايف عمده شان اين است كه زندگي انسان را تعريف كند وهدف وقالب آن را مشخص نمايد و بين اين تعريف و واقعيت زندگي تا اندازه اي سنخيت وهماهنگي وجود داشته باشد.
بنابراين، ممكن است يك سنت يا يك مذهب وايدئولوژي بتواند براي عده اي از مردم، اهداف و غايات زندگي شان را تعريف كند ولي هميشه اين انطباق وجودندارد. زندگي اجتماعي مستلزم تحولات و دگرگوني وامور جديد وتازه اي است كه ممكن است سنت و يا فلسفه، نتواند اين پيچيدگي هاي تازه را تبيين كند وممكن است خلأيي پيدا شود. به نظر وبر با توجه به افزايش پيچيدگي هاي زندگي انسان و جوامع بشري، معنا و تعريف جديدي از زندگي انسان عرضه شده است وزندگي اجتماعي انسان شاهد پيدايش معاني مكرر وتعاريف تازه است كه خلأ معنا را پر كند بخصوص سنت هاي مذهبي وفكري كه مستعد تعبير وتفسير هستند.
فلسفه وسنت به انحاي گوناگون قابل تفسير است مثلاًماركسيسم به عنوان مجموعه اي از عقايد تعابير وتفاسير مختلفي پيدا كرده وعلت آن هم اين بود كه در هردوره خاصي، همه واقعيت هاي موجود را به نوعي تفسير مي كند وقتي ايدئولوژي ماركسيستي در زمان ماركس عرضه شد ، تفاسير ماركس از جامعه بورژوازي از نيروي طبقه وكارگر با واقعيت منطبق بود ولي واقعيت اجتماعي تحولات عظيمي پيدا كرد كه ديگر در قالب آن چارچوب عقيدتي نمي گنجيد مثلاً پديده امپرياليسم به معناي گسترده تري پيدا شد وهمچنين مشاهده گرديد كه دركشورهاي سرمايه داري انقلاب سوسياليستي اتفاق نيفتاد. لنين در تفسير تازه اي از عقايد ماركس سعي كرد امور جديد را در چارچوب عقيدتي جديد جا دهد. او معتقد بود كه انقلاب در جوامع سرمايه داري پيشرفته اتفاق نمي افتد وعلتش اين است كه تضاد در داخل جامعه به وسيله پديده امپرياليسم به جهان خارج تسري داده مي شود و تا وقتي امپرياليسم هست انقلاب به وجود نمي آيد.
بنابراين در فكر انسان تفاسير جديدي پيدا مي شود در نتيجه با پيدايش يك تفسير جديد يا يك عقيده جديد، يك جنبش عقيدتي پيدا مي شود. اين جنبش ها پيرواني به گرد خود جمع مي كنند و تفسيري كه اين جنبش ها ارائه مي دهند با تفسير رايج تعارض دارد. در صورتي كه اين عقيده جديد بامنافع بخشي از جامعه سنخيت پيدا كند، مي تواند به عنوان يك نظام عقيدتي پايدار، وضعيت موجود را زير سؤال ببرد.
«وبر» به اين جنبش هاي عقيدتي، «جنبش كاريزمايي» مي گويد كه لزوماً مذهبي نيستند بلكه عقيدتي هستند. سپس معناي كاريزما از تاريخ مذهب مسيح به يك مفهوم عامتري بكار برده مي شود.
بنابراين كاريزما جنبش عقيدتي است كه درپي از بين بردن خلاء معنا در زندگي است. ممكن است اين جنبش دريك شخص، متبلور شود يا در يك گروه اجتماعي: به نظر «وبر» جنبش هاي كاريزمايي قديمي بيشتر شخصي بودند و برحول شخص مفسر ايجاد مي شدند ولي ضرورتي ندارد جنبش كاريزمايي حتماً شخصي باشد.
به نظر «وبر» جنبش هاي كاريزمايي ممكن است سنتي باشند، در اين صورت عنصر كاريزما قوي تر است يعني عنصر شخص يا رهبر قوي تر است. هرچه عنصر كاريزما قوي تر باشد زندگي سياسي شخصي تر مي شود البته تصور وجود جنبش هاي كاريزمايي ناب هم وجود دارد و آن زماني است كه شخص مفسر، تفسير تازه اي از نظام عقيدتي تازه تر ارائه كند كه ريشه در سنت ندارد و برحول اين نظام پيرواني تشكيل شده و نظام عقيدتي، اجتماعي موجود را زير سؤال ببرد البته هر جنبشي به قدرت سياسي تبديل نمي شود و ممكن است شكست خورده و سركوب شود.
چنانچه قبلاً گفته شد دو نيروي عقلانيت و كاريزما، نظام هاي سنتي را درهم مي شكند. فرق عقلانيت و كاريزما دراين است كه عقلانيت، تغيير را از عينيات و نهادهاي ملموس مثل اصلاح نظام اداري و آموزشي شروع مي كند و كم كم به ذهن افراد مي رسد. در حالي كه در جنبش هاي كاريزمايي در مرحله اول تغيير در ذهن افراد پديد مي آيد آن هم درجهت تبديل نظام عقيدتي به يك نظام دلخواه و بعد نهادهاي سياسي را تغيير مي دهد. پس كاريزما يك نيرو و جنبش ذهني است و در صورتي كه چنين جنبشي پيروز شود و قدرت سياسي را دردست گيرد نوعي از سياست پيدا مي شود كه «سياست كاريزمايي» است و زندگي سياسي را ايدئولوژيك مي كند، تعابير جديدي از واقعيت عرضه مي شود و سنت ها نه تنها احيا بلكه به صورتي گسترش مي يابد و با واقعيت هاي جديد هم سازش پيدا كند.
از نظر وبر، سياست كاريزمايي موقتي است يعني تا وقتي كه به نهاد تبديل نشده است شخصي و متكي به اشخاص است. همچنين سياست كاريزمايي براساس تحليلي از رفتارهاي اجتماعي مبتني برعاطفه است يعني بين شخص رهبر و پيروان رابطه ارادت و عاطفي برقرار است البته منظور اين نيست كه شخصيت كاريزما به صورت عيني برجسته باشد. مهم اين است كه جامعه و پيروان، رهبر را واجد ويژگيهاي خارق العاده مي دانند.
به نظر «وبر» بوروكراسي اينگونه دولتها غيرعقلاني است و امنيت شغلي كه در بوروكراسي عقلاني وجود داشت دراين گونه نظام ها وجود ندارد. دراين نظام احتمال ازبين رفتن اعتقادات پيروان وجود دارد چون رابطه پيرو و رهبر رابطه اي عاطفي است و عاطفه امري ناپايدار و دستخوش تغيير است.
كار رهبر كاريزمايي اين است كه جنبش را به هر ترتيب پابرجا و استوار نگه دارد و تداوم ببخشد پس بسيج احساسات و عواطف پيروان برحول مسائل جديد، حتي از طريق ايجاد شبهه، بسيار مهم است. يكي از سياستهاي دولت هاي كاريزمايي تحريك مستمر مردم و پيروان است چه از طريق آشكار كردن خطرات و يا از طريق ايجاد خطرهاي واهي براي جبنش.
«وبر» پيروان جنبش كاريزمايي را به چند گروه تقسيم مي كند:
۱ـ مخلصان، يعني كساني كه اخلاص كامل به پيروي دارند.
۲ـ نوگروندگان يعني كساني كه تازه به جنبش مي پيوندند.
۳ـ كساني كه درغياب نظام هاي عقيدتي ديگر دچار رودر بايستي شده اند.
۴ـ مرددين و كساني كه دچار ترديدند.
۵ـ كساني كه به اجبار به جنبش كشانده شده اند.
البته به نظر «وبر» صرف نظر از رده بندي عقيدتي، بين كساني كه پيرو جنبش هستند رابطه منافع مادي وجود دارد. جنبش كاريزمايي از درون زندگي غير عقلاني پيدا مي شود و منشأ مادي ندارد ولي وقتي كه به وجود آمد پيرواني كه علائق مادي شان با عقيده جديد سنخيت دارد به عنوان گروه حامي، جنبش را تداوم مي بخشند و جنبش تا زماني كه با اين منافع در آميخته باشد قدرت تداوم دارد.
جنبش هاي كاريزمايي پس از مرگ رهبر نهادينه مي گردند و به صورت مؤسسات در مي آيند. يكي از مشكلات اين جنبش ها مسأله جانشيني است. به نظر «وبر» چند راه براي حل مشكل جانشيني پيش مي آيد:
الف) رهبر كاريزمايي ديگري پيدا مي شود كه سياستهاي رهبر اوليه را زير ذره بين قرار مي دهد و سعي مي كند از درون جنبش، جنبش ديگري را راه اندازد.
ب) جانشين به وسيله خود رهبر تعيين مي شود كه در اين صورت جنبش كاريزمايي به راحتي نهادينه مي گردد و به صورت مؤسسه و سنتهاي جديدي درمي آيد.
ج) تعدادي از رهبران جنبش پس از مرگ رهبر، فردي را انتخاب مي كنند يا اينكه رهبري، به فرزند رهبر قبلي مي رسد. البته انواع راه هاي جزئي ديگر را «وبر» مطرح مي كند كه سياست موقتاً شخصي مي شود و باز به وضعيت سنتي تبديل مي شود البته سنتي قوي تر.
در درون جنبش هاي كاريزمايي ممكن است عناصر بوروكراتيك پيدا شوند و اين بسته به اين مسأله است كه در چه زماني به وقوع بپيوندد و ممكن است هم سنت و هم كاريزما و بوروكراسي در كنار يكديگر قرار گيرند و حتي ايجاد تعارض نمايند به هر حال پس از مرگ رهبران، معمولاً سياست جنبه غير كاريزمايي پيدا مي كند. عنصر شخصيت حذف و عنصر پيام اهميت مي يابد.
منابع:
۱ـ بشيريه، حسين، جامعه شناسي سياسي، چاپ دوم، (تهران: نشر ني) .۱۳۷۴
۲- Webber, m. The sociology of Religion, tram s. E. Fischoff, london, 1965.
۳- Zeitlin, Ideology and the Development of Socilogical theory. New Jersey, 1981.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |