يكشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۲ ذيقعده ۱۴۲۳
Sun, Jan 26, 2003
حوادث
شماره ۲۳۷۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
در گفت و گو با خبرنگار «حوادث»
توضيح پيرامون يك خبر
در پي چاپ خبر «حادثه مرگبار در آزادراه قزوين ـ تهران» در صفحه حوادث «ايران» ۷دي ماه واحدابهر دانشگاه آزاداسلامي با ارسال توضيحي اعلام كرد: دراين حادثه فقط ۴نفراز دانشجويان اين دانشگاه صدمه جزئي ديده بودند كه پس از معالجه سرپايي از بيمارستان مرخص شدند و تصادف اتوبوس دانشگاه واحدابهر هيچ صدمات جاني نداشته است.
در گفت و گو با خبرنگار «حوادث»
جزئيات آشنايي و قتل «مامك» از زبان «آرش»
گروه حوادث: اينجا بيمارستان شريعتي تهران است، وقتي قدم زنان اتاقهاي راهروي طبقه سوم ساختمان را پشت سر مي گذاري، در برابر اتاق ۱۴۳ مأمور سبزپوش پليس را مي بيني كه آرام نشسته و با خيره شدن به در نيمه باز اتاق، سر تكان مي دهد.
بيمار تخت شماره ۴۷ به شيشه هاي بخارگرفته پنجره چشم دوخته است، هنوز باور ندارد تنها مانده است. اي كاش وقتي در كنار دختر مورد علاقه اش با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد، براي هميشه خاموش مي شد.
روز نخست آشنايي، بستن عهد و پيمان وفاداري و بي وفايي «آرش» در بزرگترين آزمون وفا به عهد، ديگر «مامك» رفته بود، قطره هاي اشك گونه هاي ملتهب مرد جوان را پوشانده و شانه هايش مي لرزيد؛ «اي كاش كساني بودند كه در اين تنهايي دست آنها را مي گرفتند.»
«آرش» مي داند جرمش چيست؟! اما دردناكترين بخش جرم، متهم شدن به قتل عزيزي است كه روزي در تصور و خيالش لباس سفيد عروسي به تن داشت.
وقتي من را مي بيند، ناخواسته لبخند تلخي مي زند، مي خواهد چشمانش را ببندد، انگار پلك ها ناي بسته شدن ندارند. نمي دانم از كجا شروع كنم؛ از اولين شكست آرش، روز نخست آشنايي با «مامك» يا روز جنايت، اما او مي داند چه بگويد.
109452.jpg
سرهنگ داود رشيدي ـ رئيس كلانتري ۱۲۵ تهران ـ با ابراز تأسف از وقوع اين حادثه تلخ گفت: از مدتها پيش بخشي به نام مددكار اجتماعي در كلانتري ها راه اندازي شده است كه مي تواند در جلوگيري از وقوع مسائل اين چنيني نقش بسزايي داشته باشد
•••
ـ «مژگان» همسر نخستم بود، چهار سال پيش وقتي اختلافاتمان به اوج خود رسيد، راهي دادگاه خانواده شديم و با وجود داشتن دختري خردسال از هم جدا شديم، «ساغر» را كه الآن ۹ ساله است به مژگان سپردم و از آن به بعد تنها ماندم.
* از دوراني بگو كه هنوز با مژگان ازدواج نكرده بودي؟
\ پدر و مادرم وقتي من ۱۳ ساله بودم، از هم جدا شدند، آنها بدون توجه به سرنوشت من، سراغ كارهاي خود رفتند. مادرم به كانادا مهاجرت كرد و پدرم نيز تجديدفراش كرد، ۱۷ ساله بودم كه نتوانستم زندگي با نامادري را تحمل كنم، به ناچار ترك خانه پدري كردم و به عمويم پناه بردم. از آن به بعد كمتر به ديدن پدرم مي رفتم و در واقع مستقل بودم تا اينكه به سن ۲۳ سالگي رسيدم، توانسته بودم در رشته كامپيوتر به دانشگاه بروم، سرم به كار خودم بود كه متوجه شدم پدر و مادرم بعد از سالها بي توجهي به من «مژگان» را كه از بستگان مادري ام بود، براي من خواستگاري كرده اند و من را پاي سفره عقد نشاندند.
* يعني شما خودت «مژگان» را انتخاب نكردي؟
\ آنها انتخاب كردند و خودشان نيز با دخالت هاي زياد خود، زندگي مان را از هم پاشيدند، حتي ناچار شدم دخترم را از خود دور كنم، چون مي دانستم قادر نخواهم بود از او نگهداري كنم.
* از دوران تنهايي ات بگو.
\ وقتي «مژگان» و «ساغر» رفتند، مدتي افسرده بودم تا اينكه خودم را در كارم كه برنامه ريزي اينترنت بود، غرق كردم. اكثر مواقع در دفتر كارم كه حوالي ميدان هفتم تير بود، مشغول به كار بودم تا اينكه از طريق اينترنت پيغام دوستي فرستادم و اين بود آشنايي من و «مامك» كه اي كاش اتفاق نمي افتاد.
* يعني تو و «مامك» از طريق اينترنت با هم آشنا شديد؟
\ سال ۷۷ بود، خيلي احساس تنهايي مي كردم تا اينكه «مامك» از طريق اينترنت به درخواست دوستي من پاسخ داد، من مونس تنهايي ام را يافته بودم و همان روز به «مامك» گفتم اگر به تفاهم رسيديم، با هم ازدواج كنيم. «مامك» پيشنهاد داد براي آشنايي با خانواده اش به خانه شان بروم، مي خواستيم از اين راه من بتوانم رابطه اي با پدر و مادر «مامك» برقرار كنم. روز نخست، مادرش با مهرباني از من پذيرايي كرد بعد نيز مادر «مامك» من را با خودروي خودش تا دفتر كارم رساند. از آن به بعد به بهانه هاي مختلف به خانه «مامك» مي رفتم، نصب سي دي رايتر يا دادن سي دي و همين طور ادامه داشت تا اينكه «مامك» به خانواده اش گفت، من از او خواستگاري كرده ام، اما...
* پدر و مادرش هر دو مخالفت كردند؟
\ مادرش مخالف اصلي بود، او فهميده بود كه من قبلاً ازدواج ناموفقي داشته ام و نمي خواست دخترش با من ازدواج كند، البته اين تنها دليل نبود، مادر «مامك» او را كانديداي ازدواج با يكي از پسران فاميل خود كرده بود و سعي مي كرد خواستگاري من را از دخترش ناديده بگيرد.
109449.jpg
* «مامك» چه مي گفت؟
\ او طرف من بود، خيلي تحت فشار و استرس بود، تا جايي كه به خاطر برخوردهاي مادرش اقدام به خودكشي كرد، اما خانواده اش او را به بيمارستان رساندند و نجاتش دادند. از آن به بعد خصوصاً وقتي من باز به خواستگاري «مامك» رفتم، توطئه ها شروع شد تا آنجايي كه اطلاع دارم، وقتي آن پسر مي خواست به انگلستان برود، مادر «مامك» با اصرار از او مي خواهد به فرودگاه برود، اما او اين كار را نمي كند و به همين دليل «مامك» را از خانه بيرون مي كنند. «مامك» به خانه دوستش رفت، تا اينكه با ميانجيگري بستگانش و پدرم به خانه پدري اش بازگشت. خانواده «مامك» او را به بهانه ادامه تحصيل به ارمنستان فرستادند، به گونه اي كه من تا يك هفته بي خبري از «مامك» نمي دانستم او خارج از ايران است.
* خود «مامك» با تو تماس گرفت؟
\ تصورم اين بود ديگر مشكلي در ازدواج من و «مامك» وجود ندارد، اما پس از مدتي بي خبري وقتي شنيدم «مامك» با «احسان» ازدواج كرده است و در انگلستان است، پي بردم مادر «مامك» با دروغگويي مي خواهد من و «مامك» را از هم جدا كند.
چندباري به در خانه آنها رفتم تا جايي كه مادر «مامك» به پليس ۱۱۰ خبر داد و من به اتهام مزاحمت بازداشت شدم.
چند روزي بود كه از بازداشتگاه درآمده بودم كه «مامك» با من تماس گرفت و من پي بردم او در ارمنستان است و در دانشگاه اين كشور ادامه تحصيل مي دهد، از آن به بعد تلفني يا از طريق «ايميل» با هم در تماس بوديم .
* بعد چه شد؟
ـ از وقتي «مامك» به ايران برگشت باز باهم در ارتباط بوديم و باز با مخالفت هاي زيادي روبرو بوديم. «مامك» روحيه آسيب پذيري داشت او مي گفت بايستي كار را يكسره كنيم و مادرش را راضي كنيم با ازدواجمان موافقت كند. دو روز قبل از حادثه وقتي من و مامك در ميدان انقلاب بوديم به پيشنهاد او چاقويي خريدم و قرار شد در خانه آنها اگر باز با ازدواجمان مخالفت شد به زندگيمان پايان دهيم. طبق قرار روز حادثه من بايستي ساعت ۸ و ۳۰دقيقه عصر به خانه آنها در يوسف آباد مي رفتم. زنگ را زدم مادر بزرگ مامك بود كه در را به رويم بازكرد او وقتي شنيد من پستچي هستم و بسته اي از خارج دارم چون تا آن زمان من را نديده بود تصور كرد من راست مي گويم، وقتي چاقو را در دستم ديد فكر كرد دزد هستم به سمت من آمد كه او را هل دادم خورد زمين، بعد از پله ها بالا رفتم كه «مگي» ـ خواهر مامك ـ سر راهم سبز شد او داد مي زد «دزد، دزد» ابتدا با چاقو تهديدش كردم اما ساكت نشد كه بانوك چاقو او را هل دادم، مادر بزرگ مامك، باز از پشت كاپشنم را گرفت كه بناچار هلش دادم مامك انگار خانه همسايه پاييني بود، با شنيدن اين سروصدا به راه پله ها آمد خواست آرام باشم. من دست مامك را گرفتم و به اتفاق هم به طبقه سوم رفتيم. مادر مامك، انگار لباس پوشيده بود تا بيرون برود با ديدن من به التماس افتاد و خواست آسيبي به دخترش نرسانم او به سمت من حمله برد كه با دسته چاقو ضربه اي به سرش زدم و بعد به همراه مامك داخل اتاق خوابش رفتم. وقتي مامك در اتاق خواب را قفل كرد، تختخواب را پشت آن گذاشتيم روي تخت نشستيم، نمي دانستم چه حالي دارم. مامك به من گفت همه چيز تمام شده است و مادرش نمي خواهد من و او ازدواج كنيم، چند دقيقه اي با هم حرف زديم سروصداي زيادي از پايين شنيده مي شد ديگر كنترل كارهايمان را از دست داده بوديم. مامك خيلي عصباني بود تا جايي كه جلوي پنجره رفت و با فرياد خواست همه ساكت شوند. چاقو در دستم بود كه مامك به سمت من برگشت و آن را از دستم قاپيد و سريع چند ضربه سينه اش زد، وقتي روي زمين افتاد به من گفت كار را تمام كنم من ناخواسته ضربه اي به او زدم. به سختي نفس مي كشيد، تحمل ديدن ناراحتي مامك را نداشتم يك ضربه چاقو به سينه ام زدم چاقو در سينه ام گيركرد هر كاري كردم نتوانستم آن را بيرون بكشم.
109446.jpg
* او خودش داوطلب مرگ بود؟
ـ گفتم كه روحيه آسيب پذيري داشت تصور مي كنم جو او را گرفته بود در ضمن او شجاع تر شده بود وقتي چاقو را از من گرفت خواستم جلوگيري كنم اما نشد.
* حالا چه آرزويي داري؟
ـ من و مامك به اندازه اي تفاهم داشتيم كه باهم يك شركت رايانه اي راه اندازي كرديم اما بازمادرش مانع شد. اي كاش آنها من و مامك را درك مي كردند. بغض در گلوي «آرش» پيچيد انگار انگشتانش مي خواست چيزي را بگيرد وقتي پرسيدم پشيمان نيستي؟! گريه اش افتاد؛ خيلي پشيمانم اي كاش من مي رفتم و او به جاي من روي اين تخت نفس مي كشيد، تنها مانده ام، مي دانم زندگي برايم خيلي سخت است، اي كاش زنده نمي ماندم.
ايستگاه آخر
فراري كه پايان نداشت
* مريم پرمحمدي ـ كارشناس
چهره اش هنوز هم نشان از كودكي دارد. مي دانم كه ۱۹ساله است. مي دانم زني است كه با داشتن يك بچه سه ساله، از خانه گريخته است. هشت ساله بوده كه ميهماني درخانه شان او را مورد آزار و اذيت قرارمي دهد. از ترس تهديدي كه شده لب بازنمي كند، اما چندماه بعد وقتي كه درد در سراسر وجودش ريشه مي دواند، ازسربچگي بي مهري و آزاري را كه نسبت به او شده براي مادر بازگو مي كند.
مادري كه بيسواداست و هيچ درك و شناختي از چگونه رفتاركردن با دخترك شكسته اش را ندارد. مادر به او سفارش مي كند كه ديگر در اين مورد با كسي حرف نزند و خود نيز از كنار درد دخترش عبورمي كند.
فاطمه روزها و شب ها را با درد مي گذراند. به سن نوجواني مي رسد اما درد و بيماري بي مهري ميهمان ناخوانده هنوز در وجودش لانه دارد. مي داند كه درخانه كسي مونس غم او نيست پس درمدرسه به اولياء و معلم پناه مي برد و راز ناشكفته را مي شكفد، خانم مدير اما او را لايق مدرسه اش نمي داند.
دخترك خانه نشين مي شود و مادر در فكر يافتن شوهري براي او، دخترش را به خانه مردي راهي مي كند كه هيچ شناختي از او ندارد.
نخستين روزها و ماههاي زندگي مشترك دختر شكسته مي گذرد و او هرروز بيشتر و بهتر شريك زندگي اش را مي شناسد.
ـ چرا به خانه نمي آيي. شبها كجايي؟
چندكشيده پاسخ شوهر به زن شكسته است. او آزارها و شكنجه هاي شوهر را به عشق زندگي جنيني در وجودش مي گذراند، تا اينكه مادرمي شود. پسري كه حالا آرامش به او مي دهد، اما اين بار مرد لاابالي براي پوشش كارهاي خلاف خود پسرك را از آغوش او دورمي كند و زن تمام اميدش را ازدست مي دهد. تمام خانه اش خانه كوچك و گلي اش پراز خاطرات او با پسرش است چه كند تا دمي احساس آسودگي كند.
ـ «فرار»!
زن شكسته درميان خانواده اي بزرگ شده كه به لحاظ فرهنگي در سطح پاييني بوده اند. پدر به دنبال راه حلي براي دغدغه معاش است و مادر به جاي حمايت از دخترش به جاي همدلي و دادن آرامش به او و كمك جهت فراموشي دردبزرگ، از او مي خواهد كه با درد دروني اش بسازد و سكوت كند. دختر شكسته بزرگ مي شود، او مدرسه را خانه دوم خودش مي داند، براي مشورت با مدير و... مي رود اما به جاي عطوفت، خشونت مي بيند و براي دومين بار قرباني مي شود. با اينكه خانواده مي داند خواستگار دخترشكسته مردخوشنامي نيست، براي پنهان كردن «زشتي» او را در ۱۶سالگي شوهر مي دهند و مايه ننگ را بيرون مي اندازند و خيال خود را راحت مي كنند.
زن شكسته در زندگي با مردي لاابالي به عشق مادري اميد حركت مي يابد. ولي اين بار هم شكست مي خورد. ديگر چيزي براي صبر و مقاومت ندارد. او فرارمي كند، او مي خواهد از زندگي و دردي كه وجودش را از ۸سالگي خورده است فراركند، اما آيا او موفق مي شود؟!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |