|
|
|
چخوف زماني نگارش باغ آلبالو را به پايان رساند كه تنها ۴۳ سال داشت. به يقين اين براي خلق چنين شاهكاري، سن كمي است. اما چخوف از معدود نويسندگاني است كه نبوغ والاي هنري اش بر زمان فائق مي آيد. از اين رواست كه آثارش همه ساله در بزرگ ترين ومعتبرترين سالنهاي تئاتر جهان اجرا مي شود وكمتر نمايشنامه نويسي را مي توان يافت كه ملهم از آثار چخوف نباشد. نمايشنامه باغ آلبالو مضموني ساده دارد اما اين سادگي، سادگي آخر كار است. هم چنان كه روبر برسون در يادداشت هايش مي نويسد: «دو گونه سادگي . گونه بد: سادگي در آغاز كار كه زودتراز موعد به دست آمده است. گونه خوب: سادگي در نهايت كه پاداش سالها تلاش است». چخوف به ياري همين مضمون ساده با زباني استعاري از شكل گيري زندگي مدرن و ارزشهايش سخن مي گويد. اما اين تنها يك وصف حال نيست، بلكه نمايشنامه باغ آلبالو انتقادي تند وسخت از شكل گيري چنين زندگي اي است. انتقادي براي آگاهانيدن ما از خطر وهوشيار ساختن ما به شادخويي زندگي مردن، شادخويي اي كه همچون منبع نوراني عظيمي چشمان انسان معاصر را از ديدن و دريافتن حقيقت زندگيش محروم ساخته است. ديگر آن تعريف سنتي از شجاعت كه عبارت بود از نترسيدن، كهنه ومنسوخ شده است. حال ديگر زندگي انسان معاصر آكنده از ترس و اضطراب است. در نظر ناقدان مدرنيته، شجاعت انسان معاصر در اين است كه بداند از چه چيز بايد بترسد واين آگاه بودن از خطر، يگانه سلاحي است كه انسان معاصر به ياري آن مي تواند بر پيامدهاي ناگوار مدرنيته فائق آيد.
نمايشنامه باغ آلبالو يك چنين رسالتي را برعهده دارد. نبايستي فراموش كرد كه چخوف نگارش اين اثر را در سال ۱۹۰۳ به پايان برد، يعني زماني كه مدرنيته ومدرنيسم مراحل كمال خود را مي پيمودند واندك بودند نويسندگان و فيلسوفاني كه بركاستي ها و عواقب ناگوار زندگي مدرن آگاه باشند و يا حتي شهامت بازگويي اين كاستي ها و پيامدهاي آن را داشته باشند. با توجه به اين نكته شأن والاي هنري نمايشنامه باغ آلبالو بر ما روشن مي شود. ليوبو آندري يونا زن ملاكي است كه در پي مرگ شوهرش و غرق شدن پسر هفت ساله اش در رودخانه، روسيه را ترك مي گويد و به مدت پنج سال در پاريس در طبقه پنجم آپارتماني زندگي سختي را مي گذراند. او زني ولخرج است و به سبب ولخرجي هايش ويلاي ييلاقي اش نزديك مانتون را مي فروشد و در حاليكه هيچ پولي ندارد به زحمت خودش را به روسيه مي رساند. او مجبور است براي بازپرداخت بدهي هايش ، باغ آلبالو را به حراج بگذارد، اما اين كار براي او سخت دردناك است. وقتي لوپاخين تاجر به او پيشنهاد مي كند كه براي بازپرداخت بدهي هايش بهتر است باغ آلبالو و زمينهاي ساحلي رودخانه را براي خانه هاي ييلاقي قطعه بندي كنند و اجاره بدهند، ليوبوآندري يونا به سختي برآشفته مي شودو مي گويد: «اگر در تمام اين ايالت چيز جالب و حتي فوق العاده اي وجود داشته باشد، فقط همين باغ آلبالوي خودمان است. پرده اول» باغ آلبالو در نمايشنامه تمثيلي از ارزشهاي گذشته است، ارزشهايي كه در نظر لوپاخين ديگر كهنه و منسوخ شده اند و به هيچ دردي نمي خورند وبايد آنها را قرباني ارزشهاي نوين كرد، ارزشهايي كه با زندگي مدرن هخواني داشته باشند. لوپاخين، تاجر تازه به دوران رسيده اي است و به سبك معمول جليقه سفيدمي پوشد و كفش هاي زرد رنگ به پا مي كند. اگر چه او پسر يك دهقان فقير است اما به خوبي توانسته است در ميان طبقه مرفه جامعه، جايي براي خود باز كند. آنچه او را در كار وزندگي اش موفق كرده است نه علو طبع وغرور انساني بلكه احساس حقارت و پستي و زبوني اي است كه از كودكي در اعماق وجودش احساس و تجربه كرده است واين احساس حقارت به مرور زمان هيأتي غول آسا به خود گرفته است. لوپاخين وقتي باغ آلبالو را مي خرد مي گويد: «كاش پدرم و جدم از گورشان بر مي خاستند و مي ديدند كه يرمولاي توسري خور وكم سوادشان همان يرمولايي كه زمستانها كفش نداشت پايش كند، ملكي خريده است كه از تمام املاك دنيا قشنگ تر است. همان ملكي را خريده كه پدر ش و جدش در آن بردگي مي كردند. «پرده سوم» ليوبوآندري يونا با حسي نوستالژيك از گذشته وارزشهاي آن يادمي كند،ارزشهايي كه او زندگي اش را برآمده از آنها مي داند. اما او خود، پيشاپيش مرگ چنين ارزشهايي را در كنه وجودش پذيرفته است، چرا كه ديگر آنها را همخوان با زندگي جديدش نمي يابد، لذا خواهان فراموشي آنها است و مي گويد: «آه كودكي من، پاكي و معصوميت من!... كاش اين بار سنگين از روي سينه وشانه هايم برداشته مي شد! كاش مي توانستم گذشته ام را فراموش كنم. پرده اول» آينده ليوبو آندري يونا در گرو قرباني كردن گذشته اش است، لذا او با به حراج گذاشتن باغ آلبالو، راهي به سوي آينده مي گشايد او مي خواهد كه به ارزشهاي گذشته پاي بند باشد، اما در اين راه خود را تنها مي يابد. جدال بين هويت سنتي وهويت تازه، او را به هراس مي افكند. از اين رو وقتي لوپاخين باغ آلبالو را مي خرد، او احساس آسودگي و آرامش مي كند و مي گويد: «بله، حقيقت اين است كه اعصابم آرامتر شده پرده چهارم» ليوبوآندري يونا به دخترش آنيا مي گويد: «تو راضي و خوشحالي؟ خيلي! پرده چهارم» و آنيا در جوابش مي گويد: «خيلي! زندگي تازه اي شروع مي شود، مادر! پرده چهارم» اين زندگي تازه و به تبع آن هويت تازه اجتناب ناپذير است. درنظر چخوف هر هويت نويي همچون سرنوشت محتومي برزندگي آدمي ديكته مي شود. هويتي كه حياتش بر ويرانه هاي هويت سنتي بنا مي شود و ارزش اش از نفي ارزش هاي گذشته به دست مي آيد. درنظرتروفيمف دانشجو اين ارزشها سالها است كه كهنه و منسوخ شده اند. او از ليوبوآندري يونا مي خواهد كه خودش را فريب ندهد و حقيقت را بپذيرد. درنظر تروفيمف براي پذيرفتن حقيقت ما ناگزير از آنيم كه خوش بين باشيم و او خود خوش بينانه به آينده مي نگرد و اين كثافت، رذالت و وحشيگري را مرحله اي مي داند درجهت تكامل نيروهاي بشريت. درنظر او آنچه امروز دست نايافتني است يك روزي قابل وصول و قابل درك خواهد شد. به باور او بايد سخت كار كرد و به آنهايي كه در جست وجوي حقيقت اند با تمام قوا كمك كرد. روسيه براي او مدينه فاضله اي است كه روزي نه چندان دور، خوشبختي درآن تحقق خواهد يافت. حتي اگر او و آنيا آن خوشبختي را نبينند و به جايش نياورند. اما در نظر ليوبو آندري يونا خوشبيني تروفيمف بدين جهت است كه او هيچ چيز وحشتناكي را در آينده نمي بيند و در واقع منتظر چيزي جز خوشبختي نيست. شجاعت و جرأت او در نگريستن به آينده بدين سبب است كه چشمان او از ديدن حقيقت زندگي محرومند، ليوبو آندري يونا مي گويد: «آخر من اينجا به دنيا آمده ام، پدرم و مادرم و همينطور پدربزرگ همين جا زندگي كرده اند، من عاشق اين خانه ام، زندگي من بدون باغ آلبالو مفهومي ندارد. پرده سوم» اين همه درنظر ليوبوآندري يونا به همان اندازه حقيقت دارد كه فروخته شدن باغ آلبالو كه تمثيلي از كهنه و منسوخ شدن ارزشهاي گذشته است، درنظر تروفيمف. اما تروفيمف با خودخواهي متأثر از خوش بيني اش چشم برحقيقت زندگي ليوبو آندري يونا مي بندد و از او مي خواهد كه در عمرش يك بار هم كه شده، بي آنكه خودش را فريب بدهد بايد با حقيقت روبرو شود، حقيقتي كه زندگي ليوبو آندري يونا را تهي از معنا مي سازد و او را همچون مغاكي در تاريكي اش فرو مي برد.
شخصيت هاي نمايشنامه باغ آلبالو قرابت زيادي با شخصيت هاي ديگر آثار نمايشي چخوف دارند: تاجر، ملاك، معلمه سرخانه، دانشجو، … آنها انسانهايي هستند درمانده با اميدها و آرزوهاي تحقق نيافته و عشق هاي نافرجام، انسانهايي كه تن به سرنوشت داده اند و در پوچي و ابتذال زندگيشان دست و پا مي زنند. همچون فيرس، پيشخدمت پيرخانواده كه سرنوشتش را همچون هويتي براي خود مي انگارد، هويتي قطعي و تغيير ناپذير، هويتي كه او با طيب خاطر آن را پذيرفته است. او مي گويد: «… آن موقع رضايت ندادم آزاد شوم و پيش ارباب ماندم پرده دوم» لوپاخين تاجري است كه برمعناباختگي و ابتذال زندگيش اعتراف مي كند و با تمسخر و با بي خيالي بدان تن درمي دهد. او به ليوبو آندري يونا مي گويد: «حق با شماست، بايد صاف و پوست كنده گفت كه زندگي احمقانه اي داريم. پرده دوم» نمايشنامه هاي چخوف همچون داستانهايش عاري از قهرمان هستند. شخصيت هاي نمايشنامه هاي او انسانهايي هستند معمولي و پيش پا افتاده، انسانهايي كه آرزوها و رؤياهايشان به ندرت از يك ملك روستايي فراتر مي رود.
|
|
|
فرديت آنها فرديت كاذبي است و هويتشان آنگونه كه ليوبو آندري يونا مي گويد پوچ و بي معنا است: «… زندگي هايتان چقدر بي مضمون است! و چقدر حرف هاي بي خود و بي معني مي زنيد. پرده دوم» در نمايشنامه باغ آلبالو، شارلوتا معلمه سرخانه، هيچ هويتي براي خويش نمي يابد. او تنها است و از تنهايي رنج مي برد. در واقع تنهايي سرنوشت محتوم انسان معاصر است و هريك از شخصيت هاي باغ آلبالو گونه اي از اين تنهايي را تجربه مي كنند. شارلوتا مي گويد: «اما نمي دانم كي هستم و اهل كجا هستم… هيچ نمي دانم. دلم مي خواهد با يكي حرف بزنم ولي كو هم صحبت؟… من هيچ كس را ندارم. پرده دوم» و اين سؤال، سؤال اساسي انسان معاصر است، انساني كه رابطه منطقي اش را با گذشته ازدست داده است و در جست و جوي هويتي تازه است، هويتي كه با نيازهاي زندگيش همخوان باشد. اما اين هويت هويتي ثابت و ماندگار نيست. انسان معاصر توان آن را ندارد تا اين هويت تازه را به تمامي از آن خود كند. اين هويت، هويتي فرار و گريزنده است كه مدام شكل عوض مي كند، نو مي شود، كهنه مي شود و از كف مي رود. از اين رو انسان معاصر دچار بحران هويت است و قادر به ارتباط با ديگران نيست، چرا كه هيچ نقطه مشتركي بين خود و ديگران نمي بيند و بدين سان تنهايي را تجربه مي كند. انسان معاصر در هزارتوي معناهاي زندگي، معناهاي كه در دلش بيم و هراس مي افكنند، سرگشته است و خود نيز به درستي به آنچه خواستارش است واقف نيست. همچنان كه اپيخودف مي گويد: «ولي من به هيچ وجه نمي توانم جهتم را بفهمم و بدانم كه در واقع چه مي خواهم. مي خواهم زندگي كنم يا انتحار؟ پرده دوم» اپيخودف نمونه كامل يك چنين انساني است كه به همان اندازه كه خواستار زندگي است، خواستارمرگ و تباهي نيز است. انساني بريده از همه چيز و همه جا، انساني سرگشته و تنها.
اپيخودف حسابداري است كه عاشق دونياشاي خدمتكار است.اما دونياشا دل به عشق ياشا بسته است. در نمايشنامه باغ آلبالو هيچ عشقي به ثمر نمي رسد. نه عشق اپيخودف به دونياشا و نه عشق واريا به لوپاخين. چخوف با زباني استعاري از بي حاصلي و عقيم بودن زندگي انسان معاصر سخن مي گويد. درنظر وي عشق در زندگي مدرن به طرز وحشتناكي ناقص و عقيم است و درچنين زندگي اي آدمها نمي توانند رابطه منطقي اي با يكديگر داشته باشند. سكوتي خردكننده بين آنها حكمفرما است، سكوتي كه روح و روان آنها را در ظلمت مستحيل مي گرداند. از اين رو عشق اپيخودف به دونياشا و عشق واريا به لوپاخين، عشقي يكطرفه و ناقص است. عشقي كه هيچ يك نمي توانند بدان ايمان داشته باشند. نمايشنامه باغ آلبالو نه از آن چيزهايي كه هست بلكه از آن چيزهايي سخن مي گويد كه بايد باشد. چخوف دراين اثر همچون ناقدي زندگي مدرن را مورد انتقاد قرار مي دهد و كاستي هاي آن را براي ما روشن مي كند.
منابع و مآخذ:
۱ـ مجموعه آثار چخوف، جلد پنجم، ترجمه سروژ استپانيان، انتشارات توس، .۱۳۷۴
۲ـ تصاوير دنياي خيالي، نوشته بابك احمدي، نشر مركز.
۳ـ معماري مدرنيته، بابك احمدي، نشر مركز.
۴ـ مدرنيته و انديشه انتقادي، بابك احمدي، نشر مركز، چاپ اول ۱۳۷۳/