پدرومادر «مامك» به ياد دخترشان دسته گلي روي ميز اتاق او گذاشته اند.
هنوز آثاري از وقوع آن حادثه تلخ بر دروديوار اتاق برجاي مانده است.
مادر با يادآوري آن شب اشك برگونه هايش جاري مي شود. مي گويد: آخرين گفته دخترم به «آرش» اين بود كه با مادرم كاري نداشته باش.
پدر آرام و شمرده از سفارش هاي پدرانه اش به خواستگار جوري مي گويد كه حالا به جاي كلمه «داماد»، قاتل لقب گرفته است.
سكوت غمباري برفضاي آپارتمان طبقه سوم سايه انداخته است. اعضاي خانواده هنوز نمي توانند باوركنند اينگونه سفركردن عزيزشان را.
وقتي به همراه عكاس روزنامه به محل حادثه رفتيم، خانواده «مامك» با وجود تألم ناشي از مرگ دلخراش عزيزشان با روي باز از ما استقبال مي كنند. لحظاتي بعد با صحبت پدرومادر مامك دفتر ۵سال آشنايي با قاتل و چگونگي وقوع حادثه ورق مي خورد.
مهندس جواد... ـ پدرمامك ـ با اشاره به اينكه او و همسرش هيچ مخالفتي با ازدواج دخترشان با «آرش» نداشته اند مي گويد: البته لازم به ذكراست كه رضايتي هم دراين باره نمي داديم. «مامك» هم اصرارداشت كه دراين ازدواج حتماً بايدرضايت ما را داشته باشد. حتي من به او گفتم: تو دختر بالغي هستي مي تواني به دادگاه مراجعه كني و حكم قضايي براي ازدواج بگيري، ولي حالا كه تو اصرار به اين ازدواج داري، من به هنگام ثبت واقعه عقد در دفترخانه حاضر مي شوم و رضايت مي دهم.
* شرط موافقت
وي در ادامه مي گويد: هيچوقت«آرش» مسأله خواستگاري و ازدواج را به صورت جدي مطرح نمي كرد. وقتي من اين وضعيت را ديدم. چندبار برايش مهلت و زمان تعيين كردم و گفتم اگر تا آن زمان با دخترم ازدواج كني، من بقيه مسائل را حل مي كنم ولي اگر تا تاريخ معين شده پاپيش نگذاشتي ديگر حتي اجازه ملاقات با دخترم را به تو نمي دهم ولي او هربار پس از سررسيد زمان مقرر تقاضاي وقت ديگري مي كرد. اينگونه به نظرمي رسيد كه او نمي خواهد با دخترم رسماً ازدواج كند. او همه اش بهانه مي آورد.
* خواستگار ديگر
وي مي افزايد: «آرش» حتي سواد ديپلم را هم نداشت ولي آنقدر به صورت تجربي دركار با كامپيوتر تبحر پيداكرده بود كه از يك آدم باتحصيلات عاليه دراين رشته بيشتر مسلط بود. «احسان» پسري كه هم اكنون درآمريكا ساكن است از ۱۲سال قبل خواستگار «مامك» بود، هميشه منتظر پاسخ مثبت از طرف دخترم بود. طبق گفته هاي «مامك» مثل اينكه از چندي قبل دخترم به او پاسخ مثبت داده بود و قراربود كه طي چندوقت آينده براي خواستگاري و نامزدي به ايران بيايد.
* خودكشي مامك
پدر ادامه مي دهد: دخترم گفته بود قراراست «آرش» به خواستگاري اش بيايد. ولي با گذشت زمان تعيين شده نيامد. او هم با خوردن چندقرص دست به خودكشي زد ولي به سرعت او را به بيمارستان رسانديم و نجات پيداكرد.
«آرش» هميشه تا پاي خواستگاري مي آمد ولي نمي دانم چرا وقتي قضيه عقد مطرح مي شد، جلو نمي آمد. مثلاً بهانه مي آورد كه بايد مادرم از كانادا بيايد. ما موافق ازدواج دخترم با اين پسر بوديم ولي نه از ته قلب. چون احساس مي كرديم دخترمان او را دوست ندارد و تنها از سر دلسوزي مي خواهد با او ازدواج كند. حتي يك بار مامك گفت: «آرش» كسي را ندارد من مي خواهم دست او را بگيرم و به زندگي او سروسامان بدهم.
* اولين آشنايي
مادر مامك نيز مي گويد: «آرش» براي نخستين بار سال ۷۸ به خانه ما آمد. او كم حرف مي زد. حتي وقتي درباره زندگيش پرسيدم، گفت: ازدواج كرده و يك دختر دارد.
* سفر به ارمنستان
مهندس جواد درباره علت سفر دخترش به ارمنستان مي گويد: با ادامه تماس هاي «مامك» و «آرش» مجبورشدم از دخترم بخواهم كه يا «آرش» قدم جلو بگذارد و با او ازدواج كند يا اينكه او آرش را ترك كند. به درخواست من او تلفن زد و موضوع را با آرش درميان گذاشت. وقتي چندروز گذشت و خبري از «آرش» نشد، «مامك» گفت: پدر مرا جايي بفرست كه او را نبينم. پرسيدم هرجا كه تو بخواهي من حرفي ندارم. او هم كشور ارمنستان را انتخاب كرد.
به اين ترتيب او به دانشگاهي در اين كشور رفت تا در رشته كامپيوتر در مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل بدهد.
* شب تولد
وي اضافه مي كند: روز ۲۹ دي ماه امسال تولد «مامك» بود. به همين مناسبت جشن گرفته بوديم. او چندروزي مي شد كه از ارمنستان به ايران بازگشته بود. درحين برگزاري جشن بود كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. وقتي خودش را معرفي كرد متوجه شدم آرش است. به او گفتم قراربود ديگر تماس نگيري، گفت: رفته ام كانادا. مي خواهم «مامك» را هم به اينجا بياورم. شماره تلفنش را خواستم. او شماره اي داد. وقتي از مخابرات استعلام كردم مشخص شد، مال تركيه است.
«مامك» را صداكردم و دراين باره پرسيدم، او گفت: هيچ تماسي با «آرش» نداشتم. فقط يك ايميل وقتي در ارمنستان بودم به «آرش» زدم و گفتم: مدتي تو را نخواهم ديد ولي اگر تو درنهايت توانستي رضايت پدرومادرم را جلب كني، من حاضر هستم با تو ازدواج كنم. پدر مي گويد: اگر درآن ساعت دخترم مايل به ازدواج با «آرش» بود، مي گفتم برو ازدواج كن.
به «مامك» گفتم: اگر واقعاً او را دوست نداري، تلفن بزن و بگو. او هم با شماره اي كه «آرش» داده بود، تماس گرفت.
«آرش» در تركيه بود. گفت: نمي خواهم با تو ازدواج كنم. «آرش» هم بدون هيچگونه عصبانيتي خداحافظي كرد. فقط درآخرين لحظه پرسيد: آيا اين آخرين حرفت است. «مامك» هم تأييدكرد.پس از پايان مكالمه «مامك» گفت: پدر اسيربودم آزاد شدم. بدين ترتيب خيالم راحت شد كه دخترم او را نمي خواهد و دوستي «آرش» يكطرفه است.
* روزحادثه
مادر مامك درباره روزحادثه گفت: روزحادثه ناهارخانه مادرم ميهمان بوديم، پس از آن براي خريد بيرون رفتيم وقتي ساعت ۱۹/۳۰دقيقه به خانه آمديم، «مگي» گفت: يك نفر آمده بود و بسته پستي آورده بود ولي من در را بازنكردم. دقايقي نگذشت زنگ در به صدا درآمد. مادرم رفت دم در، ناگهان مردجوان نقابداري به او حمله كرد. سپس دخترم مگي را با چاقوزد. با «مامك» به بالا آمد، وقتي نقابش را برداشت متوجه شدم «آرش» است. آنها مرا به بيرون پرتاب كردند و خود داخل آپارتمان شدند. وقتي مأموران آمدند در را شكستند، از به هم ريختگي داخل اتاق به نظرمي رسيد كه درگيري رخ داده است.