دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۳ ذيقعده ۱۴۲۳
Mon, Jan 27, 2003
حوادث
شماره ۲۳۷۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پدر ومادر «مامك» در گفت وگو با خبرنگار «حوادث»:
باريكتر از مو
عضو فراري باند «غول ها»
دكترداروساز به قتل رسيد
گروه حوادث: انگيزه مرموز عاملان قتل يك دكترداروساز، پليس را دربرابر معماي پيچيده اي قرارداده است. اين دكتر ۵۰ساله كه «نصرالله روزدار» نام دارد وقتي در داروخانه اش واقع در حوالي ميدان نورتنها بود با ضربات چاقو به قتل رسيد. بنابه اين گزارش؛ ساعت ۲۳ شامگاه شنبه ۵ بهمن ماه سال جاري يك مرد كه براي تهيه دارو به داروخانه روزدار رفته بود وقتي ديد دكتر داروساز باوجود بازبودن در پشت گيشه نيست به جست وجويش پرداخت و در آشپزخانه با پيكر بي جان و خون آلود وي روبرو شد. دقايقي بعد، اكيپي از مأموران تجسس كلانتري ۱۴۰ باغ فيض با حضور در داروخانه به بررسي قتلگاه دكتر روزدار دست زدند و پي بردند عاملان قتل ابتدا دست و پا و دهان قرباني خود را بسته اند و سپس با ضربات چاقو به جانش افتاده اند. در تحقيقات كارآگاهان مشخص شد كه دكترروزدار هر روز بعد از پايان ساعت كار داروخانه از ساعت ۲۰ شامگاه به تنهايي در داروخانه مي ماند و تا ساعت ۲۴ در آنجا بود و اين درحالي بود كه داروخانه در محل خلوتي قرارداشت. سرايدار ساختمان پزشكان در تحقيقات مأموران گفت: هرشب وقتي كاركنان داروخانه مي رفتند، من در شيشه اي را قفل مي كردم و نزد دكترروزدار مي ماندم اما شب جنايت او از من خواست بروم استراحت كنم وقتي من رفته بودم اين حادثه اتفاق افتاده است. كارآگاهان براي يافتن انگيزه عاملان جنايت به بازرسي از داروخانه دست زدند و پي بردند پولهاي دخل به سرقت رفته است اما اين اقدام از سوي قاتلان نمي تواند انگيزه اصلي باشد. بنابه گزارش خبرنگار ما؛ قاضي حجت الاسلام حسيني كوه كمره اي دستورداده است تا اكيپي از مأموران پليس به بررسي جزئيات قتل دكترداروساز بپردازد تا با به دست آوردن سرنخي از انگيزه عاملان قتل، آنان را شناسايي كند و پرده از راز اين جنايت بردارد.
پدر ومادر «مامك» در گفت وگو با خبرنگار «حوادث»:
«آرش» براي ازدواج با «مامك» بهانه مي آورد
109554.jpg
پدرومادر «مامك» به ياد دخترشان دسته گلي روي ميز اتاق او گذاشته اند.
هنوز آثاري از وقوع آن حادثه تلخ بر دروديوار اتاق برجاي مانده است.
مادر با يادآوري آن شب اشك برگونه هايش جاري مي شود. مي گويد: آخرين گفته دخترم به «آرش» اين بود كه با مادرم كاري نداشته باش.
پدر آرام و شمرده از سفارش هاي پدرانه اش به خواستگار جوري مي گويد كه حالا به جاي كلمه «داماد»، قاتل لقب گرفته است.
سكوت غمباري برفضاي آپارتمان طبقه سوم سايه انداخته است. اعضاي خانواده هنوز نمي توانند باوركنند اينگونه سفركردن عزيزشان را.
وقتي به همراه عكاس روزنامه به محل حادثه رفتيم، خانواده «مامك» با وجود تألم ناشي از مرگ دلخراش عزيزشان با روي باز از ما استقبال مي كنند. لحظاتي بعد با صحبت پدرومادر مامك دفتر ۵سال آشنايي با قاتل و چگونگي وقوع حادثه ورق مي خورد.

مهندس جواد... ـ پدرمامك ـ با اشاره به اينكه او و همسرش هيچ مخالفتي با ازدواج دخترشان با «آرش» نداشته اند مي گويد: البته لازم به ذكراست كه رضايتي هم دراين باره نمي داديم. «مامك» هم اصرارداشت كه دراين ازدواج حتماً بايدرضايت ما را داشته باشد. حتي من به او گفتم: تو دختر بالغي هستي مي تواني به دادگاه مراجعه كني و حكم قضايي براي ازدواج بگيري، ولي حالا كه تو اصرار به اين ازدواج داري، من به هنگام ثبت واقعه عقد در دفترخانه حاضر مي شوم و رضايت مي دهم.
* شرط موافقت
وي در ادامه مي گويد: هيچوقت«آرش» مسأله خواستگاري و ازدواج را به صورت جدي مطرح نمي كرد. وقتي من اين وضعيت را ديدم. چندبار برايش مهلت و زمان تعيين كردم و گفتم اگر تا آن زمان با دخترم ازدواج كني، من بقيه مسائل را حل مي كنم ولي اگر تا تاريخ معين شده پاپيش نگذاشتي ديگر حتي اجازه ملاقات با دخترم را به تو نمي دهم ولي او هربار پس از سررسيد زمان مقرر تقاضاي وقت ديگري مي كرد. اينگونه به نظرمي رسيد كه او نمي خواهد با دخترم رسماً ازدواج كند. او همه اش بهانه مي آورد.
* خواستگار ديگر
وي مي افزايد: «آرش» حتي سواد ديپلم را هم نداشت ولي آنقدر به صورت تجربي دركار با كامپيوتر تبحر پيداكرده بود كه از يك آدم باتحصيلات عاليه دراين رشته بيشتر مسلط بود. «احسان» پسري كه هم اكنون درآمريكا ساكن است از ۱۲سال قبل خواستگار «مامك» بود، هميشه منتظر پاسخ مثبت از طرف دخترم بود. طبق گفته هاي «مامك» مثل اينكه از چندي قبل دخترم به او پاسخ مثبت داده بود و قراربود كه طي چندوقت آينده براي خواستگاري و نامزدي به ايران بيايد.
* خودكشي مامك
پدر ادامه مي دهد: دخترم گفته بود قراراست «آرش» به خواستگاري اش بيايد. ولي با گذشت زمان تعيين شده نيامد. او هم با خوردن چندقرص دست به خودكشي زد ولي به سرعت او را به بيمارستان رسانديم و نجات پيداكرد.
«آرش» هميشه تا پاي خواستگاري مي آمد ولي نمي دانم چرا وقتي قضيه عقد مطرح مي شد، جلو نمي آمد. مثلاً بهانه مي آورد كه بايد مادرم از كانادا بيايد. ما موافق ازدواج دخترم با اين پسر بوديم ولي نه از ته قلب. چون احساس مي كرديم دخترمان او را دوست ندارد و تنها از سر دلسوزي مي خواهد با او ازدواج كند. حتي يك بار مامك گفت: «آرش» كسي را ندارد من مي خواهم دست او را بگيرم و به زندگي او سروسامان بدهم.
* اولين آشنايي
مادر مامك نيز مي گويد: «آرش» براي نخستين بار سال ۷۸ به خانه ما آمد. او كم حرف مي زد. حتي وقتي درباره زندگيش پرسيدم، گفت: ازدواج كرده و يك دختر دارد.
* سفر به ارمنستان
مهندس جواد درباره علت سفر دخترش به ارمنستان مي گويد: با ادامه تماس هاي «مامك» و «آرش» مجبورشدم از دخترم بخواهم كه يا «آرش» قدم جلو بگذارد و با او ازدواج كند يا اينكه او آرش را ترك كند. به درخواست من او تلفن زد و موضوع را با آرش درميان گذاشت. وقتي چندروز گذشت و خبري از «آرش» نشد، «مامك» گفت: پدر مرا جايي بفرست كه او را نبينم. پرسيدم هرجا كه تو بخواهي من حرفي ندارم. او هم كشور ارمنستان را انتخاب كرد.
به اين ترتيب او به دانشگاهي در اين كشور رفت تا در رشته كامپيوتر در مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل بدهد.
* شب تولد
وي اضافه مي كند: روز ۲۹ دي ماه امسال تولد «مامك» بود. به همين مناسبت جشن گرفته بوديم. او چندروزي مي شد كه از ارمنستان به ايران بازگشته بود. درحين برگزاري جشن بود كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. وقتي خودش را معرفي كرد متوجه شدم آرش است. به او گفتم قراربود ديگر تماس نگيري، گفت: رفته ام كانادا. مي خواهم «مامك» را هم به اينجا بياورم. شماره تلفنش را خواستم. او شماره اي داد. وقتي از مخابرات استعلام كردم مشخص شد، مال تركيه است.
109560.jpg
«مامك» را صداكردم و دراين باره پرسيدم، او گفت: هيچ تماسي با «آرش» نداشتم. فقط يك ايميل وقتي در ارمنستان بودم به «آرش» زدم و گفتم: مدتي تو را نخواهم ديد ولي اگر تو درنهايت توانستي رضايت پدرومادرم را جلب كني، من حاضر هستم با تو ازدواج كنم. پدر مي گويد: اگر درآن ساعت دخترم مايل به ازدواج با «آرش» بود، مي گفتم برو ازدواج كن.
به «مامك» گفتم: اگر واقعاً او را دوست نداري، تلفن بزن و بگو. او هم با شماره اي كه «آرش» داده بود، تماس گرفت.
«آرش» در تركيه بود. گفت: نمي خواهم با تو ازدواج كنم. «آرش» هم بدون هيچگونه عصبانيتي خداحافظي كرد. فقط درآخرين لحظه پرسيد: آيا اين آخرين حرفت است. «مامك» هم تأييدكرد.پس از پايان مكالمه «مامك» گفت: پدر اسيربودم آزاد شدم. بدين ترتيب خيالم راحت شد كه دخترم او را نمي خواهد و دوستي «آرش» يكطرفه است.
* روزحادثه
مادر مامك درباره روزحادثه گفت: روزحادثه ناهارخانه مادرم ميهمان بوديم، پس از آن براي خريد بيرون رفتيم وقتي ساعت ۱۹‎/۳۰دقيقه به خانه آمديم، «مگي» گفت: يك نفر آمده بود و بسته پستي آورده بود ولي من در را بازنكردم. دقايقي نگذشت زنگ در به صدا درآمد. مادرم رفت دم در، ناگهان مردجوان نقابداري به او حمله كرد. سپس دخترم مگي را با چاقوزد. با «مامك» به بالا آمد، وقتي نقابش را برداشت متوجه شدم «آرش» است. آنها مرا به بيرون پرتاب كردند و خود داخل آپارتمان شدند. وقتي مأموران آمدند در را شكستند، از به هم ريختگي داخل اتاق به نظرمي رسيد كه درگيري رخ داده است.
باريكتر از مو
به فكر سلامت فرزندانمان باشيم
دوچرخه را انداخته به طرف خانه مي دود. وسط حياط نشسته دست روي سينه و شكم گذاشته مادرش را صدا مي زند. «مامان نمي تونم نفس بكشم…»
و مادر دادش بلند مي شود كه «بارها به تو گفتم اينقدر دوچرخه سواري نكن…»
دقايقي بعد پسرك آرام مي گيرد.
ساعتي بعد پدر خانواده پس از حضور علت رنگ پريدگي پسرش را مي پرسد و مادر پيشدستي كرده به او پاسخ مي دهد و پدر نيز همچون مادر پسرش را مورد عتاب قرارمي دهد كه علت تنگي نفس دوچرخه سواري بيش از حد است و پسر كه ناراحت به نظر مي رسد مي گويد: «بابا به خدا بعضي موقعها نفسم مي گيرد…»
يك هفته بعد عصر يك روز تعطيلي پسرك دوچرخه را برداشته و با همسن و سالهاي خود در كوچه مشغول دوچرخه سواري مي شوند. مادر يكي از بچه ها ناظر بازي آنهاست. بعد از اينكه چند دوري مي زنند تصميم مي گيرند مسابقه دهند و هر كس زودتر به سركوچه برسد برنده است.
پسرك سعي مي كند سريعتر از همه به سركوچه برسد. چند متري مانده به طرف جدول حركت مي كند همه چيز در يك لحظه اتفاق مي افتد او تعادل خود را از دست داده و باجدول برخورد مي كند. همبازي هايش دور او جمع مي شوند همسايه ها بيرون مي آيند يكي مي گويد: سرش به جدول خورد، ديگري مي گويد به تير برق اصابت كرد سومي مي گويد: مثل اينكه او را هل دادند…
و مادرش در حالي كه بر سرو سينه مي زند. دادو فرياد برمي آورد كه بچه ام را كشتند… روز بعد وقتي جسد پسرك در پزشكي قانوني معاينه شد علت مرگ او ايست قلبي تعيين گرديد.
فرزند امانتي است الهي در دست والدين، پدر ومادر اين نوجوان قطعاً از آنچه پيش آمد داغدار شدند. افسوس آنها وقتي بيشتر شد كه علت مرگ فرزندشان را فهميدند و با خود گفتند: اي كاش وقتي فرزندشان از سينه درد و تنگي نفس شكايت داشت او را پيش پزشك مي بردند. به ياد داشته باشيم اگر توانايي مالي بردن فرزندمان به نزد متخصصين را نداريم، درمانگاههاي شبكه هاي بهداشت و درمان بهترين مكان براي كنترل سلامتي فرزندانمان هستند.
عضو فراري باند «غول ها»
دزد ۴۷ ميليون توماني بانك
109563.jpg
عضو فراري باند غول ها درجريان سرقت ۴۷ ميليون تومان از بانك تحت تعقيب پليس قرارگرفت. اين پسر جوان كه «ياشار» نام دارد وقتي به خاطر فعاليت در باند غول ها با دستور قضايي راهي زندان شد با سپردن قرار ۳۰ ميليون توماني آزاد شد كه پس از آزادي هيچ ردي از وي در دست نيست به گونه اي كه ضامن وي نيز نتوانسته است «ياشار» را تحويل دادگاه بدهد. بنابه گزارش خبرنگار جنايي ما؛ قاضي عرفان رئيس شعبه ۱۶۱۶ مجتمع امور جنايي تهران از مردم خواست در صورت شناسايي مخفيگاه اين دزد بانك در تماس با پليس ۱۱۰ يا شماره ۵۳۷۲۷۵۸ دايره ۱۸ اداره آگاهي پليس را درجريان قراردهند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |