|
|
|
|
|
|
|
دين مسيح
|
|
|
|
|
تفاهم ميان فرهنگي و حاملان آن
|
|
|
هرچند برخي از بحثهايي كه دانشمندان درهر يك ازرشته هاي علوم اجتماعي مطرح مي كنند انتزاعي به نظر برسد ولي اين امكان وجود دارد كه به اين بحثهاي انتزاعي، به عنوان يك نوع بيوگرافي نگاه كنيم، به اين معني كه بسياري از جامعه شناسان،هم درمطالعات جامعه شناختي و هم در بحثهاي نسبتاً انتزاعي روش شناسي علوم اجتماعي،دستاوردهايشان حاصل مطالعه در باب يك جامعه و تمدن خاصي بوده است، و سؤالاتي كه براي ايشان مطرح مي شده، از نظر تمدني، معني ومفهوم خاصي داشته است. لذا بدون اينكه بخواهيم به تقليل گرايي روان شناسانه (۱) دچار شويم و مسأله را با تبيينهاي روانشناختي توجيه كنيم وتوضيح دهيم كه هر يك از عالمان علوم اجتماعي با چه دلايل و انگيزه هايي چه مسائلي را بررسي كرده اند، و يا اينكه خداي نكرده بخواهيم عقايد فردي را برعكس ارائه دهيم ويا بخواهيم ردپاي علايق تمدني،فرهنگي ورواني عالم را در كار ش دنبال كنيم كه بالاخره به يك نوع تقليل گرايي مي رسيم،بدون اينكه بخواهيم چنين عمل كنيم،مي توانيم به كارهاي اين علماي اجتماعي، به عنوان پاسخهايي به مسائل خاص فرهنگي يا فرهنگ خاص نگاه كنيم، البته اين بدان معنا نيست كه آن مسائل، مسائل خيلي عام اجتماعي باشد وآنها بخواهند به صورت يك دائرة المعارفي از «الف» تا «ي» درباره هر چيزي بصورت مرتب ومنظم شروع به جواب دادن كنند. بلكه يك سري اولويتهايي در اذهان وجود داشته است كه اين امكان را به وجود مي آورد كه ما بتوانيم تئوريهاي اجتماعي را به عنوان بيوگرافي اين علما مطالعه كنيم. البته اين كار، كار آساني نيست ولي در موارد خاصي مي شود از حرفهايي كه خود افراددر زمينه علل گرايششان به علوم اجتماعي زده اند استفاده كرد. اين مقدمه هر چند براي فهم تئوريها لازم نيست ولي مي تواندبسيار روشنگر باشد. حال مي خواهم بگويم كه چرا خودبنده، به مطالعه زمينه هاي خاصي از جامعه شناسي كه در واقع جامعه شناسي روشنفكران است، گرايش پيدا كرده ام،علل و عوامل چنين گرايشي چه بوده و بعد بپردازيم به تعريف روشنفكران واينكه آنها كيستند، و اصولاً ما تا چه حدي اجازه داريم كه درتمدنهاي مختلف يك عنوان ومفهوم خاص را به كار برده و مصاديقش را بيابيم،و در نهايت به يك نوع تاريخ تفكراشاره مي كنم. در عين حال بايد توجه داشته باشيد كه مباحث كلي را مطرح مي كنم وعلل پرداختن به آنها به عنوان يك نوع بيوگرافي را طرح خواهم كرد. اين نوع نگرش مي تواند روشنگر باشد چرا كه بايد افكار را در زمينه فكري خاص خودشان اعم از فردي، رواني، اجتماعي ، تمدني و جهاني شناخت. بحث را از اينجا شروع مي كنم كه اصولاً چرا بايد به پديده اي كه به آن تفاهم فرهنگي مي گوييم توجه داشته باشيم ونيز حمله و عاملين اين تفاهم ميان فرهنگي چه كساني، چه قشري و چه گروهي در جامعه بايد باشند. تصميم بر آن است كه موضوع تفاهم ميان فرهنگي را به صورت يك فرضيه كلي مطرح نكنم، بلكه با در نظر گرفتن مسائلي از قبيل اينكه : رابطه فرضيه با حاملان آن يعني افرادي كه اين تفاهم ميان فرهنگي را انجام مي دهند، چيست واينكه اين حاملان چه ويژگيهايي داشته و آيا اين حاملان همان روشنفكران هستند و آيا در همه تمدنها و جوامع چنين حاملاني وجود دارند يا نه مطرح كنم. پس ترتيب مباحث بدين قرار است: اولاً آيا تئوري فوق ممكن است؟ ثانياً حاملان آن چه كساني هستند و آيا آنها گروهي اعتباري اند يا حقيقي و واقعي، و آيا در همه تمدنها وجود داشته اند يا نه. علاوه بر اينها در ضمن بحث، مي خواهم درباره علايق خودنسبت به اين مسأله بحث كنم، چرا كه دانستن آن خيلي مهم است و ديدگاه جامعه شناس ونظرگاه او خيلي اهميت دارد و مي تواند به عنوان يكي از عوامل مهم تفكر اجتماعي مورد قرار گيرد. علايق يك دانشمند،علايق شخصي نيست بلكه علايق تمدني است ونبايد آنها را بپوشاند. فرضيه تبادل و تفاهم ميان فرهنگي معضله ومسأله اساسي اي كه در اينجا وجود دارد وشايدبتوان گفت كه در نيمه دوم اين قرن خيلي مطرح شده، اين است كه آيا اصولاً تفاهم ميان فرهنگي امكان پذير است يا خير؟ سابقه تاريخي اين بحث به كشف جهان توسط غرب باز مي گردد، يعني زماني كه اروپا وغرب استعمارگر آمد و جهان را كشف و فتح كرد. اولين سؤالاتي كه براي فاتحين مطرح شد اين بود كه به نظر آنها آيا اين انسان نماهايي كه در اين دنياي غيرمتمدن فتح شده با آنها مواجه شده اند، آيا اصلاً انسان هستند يا نه. اگر اينها را انسان فرض مي كردند تقريباً يك مسأله الهيات مسيحي مطرح مي شد و آن اينكه اينها بايد مسيحي مي بودند و سؤال اين بود كه اگر اينها انسان هستند پس چرا مسيحي نيستند و چرا خدا اينها را به اين حال رها كرده است واز اين رو به اين نتيجه مي رسيدند كه شايد اينها انسان نباشند و روح نداشته باشند، و اگر هم روح داشته باشند بايد به عنوان ابزار به كار گرفته شوند. اين حرف به نظر ارسطو برگشت مي كند كه مي گفت بعضي از انسانها در طبيعت،اصلاً براي بردگي و بندگي خلق شده اند و ذاتاً و فطرتاً ابزار هستند. اين معضله فلسفي مربوط به علم الهيات، در اولين برخورد غرب با كشورهاو تمدنهاي ديگر مطرح مي شده است،مخصوصاً در ميان بوميان آمريكا اين مسأله مطرح شده بود. خيلي از فحول فلسفي والهي اروپا در دو طرف مسأله نظر داده بودند. البته هر طرف هم كه اثبات مي شد به نفع اروپا بود. زيرا اگر اروپاييان ادعاي انسان بودن آنها را مي كردند بايد آنها را به زور مسيحي مي كردند، همچنانكه در آمريكاي جنوبي رخ داد، و اگر فرض مخالف اثبات مي شد آنها را به بردگي مي گرفتند. به موازات اين مسأله و درادامه آن، اين بحث مطرح مي شد كه ملتهاي ديگر را چگونه بايد شناخت. بنابراين ما در نوجواني تفاهم ميان فرهنگي ، دو علم داريم، يكي شرق شناسي (۲)كه هدفش شناختن ديگرهاي متمدن بود ( به تعبير من) و دوم انسان شناسي(۳) كه هدفش شناختن ديگرهاي غيرمتمدن بود. خيلي از دانشمندان در اين مسير گام برداشتند. امروزه ما در جايي هستيم كه حدود ۳۰ تا ۴۰ سال است كه شرق شناسي به انتهاي راه خودش رسيده و كمتر در دانشگاههاي دنيا به كارشان مشغولند وبه زحمت به كارشان ادامه مي دهند. در واقع تهاجم فرهنگي در قالب خاصي كه آنها قبلاً انجام مي دادند، تمام شده است. انسان شناس ها هم ديگر به اين طريق به شناخت ديگري نمي پردازند، يعني تفوق خودشان را از طريق شناخت ديگران انجام نمي دهند و نمي توانند به اثبات برسانند، و شايد سرش آن باشد كه ديگر توان اين كار را ندارند و آنقدر در علمي بودن اين طريقه شك و ترديد علمي ايجاد شده است كه به نظر مي رسد ديگر به انتهاي راهشان رسيده اند. ادامه دارد
|
|
|
|
|
كتاب انديشه
روش شناسي مطالعات ديني احدفرامرز قراملكي دانشگاه علوم اسلامي رضوي مطالعات ديني در جامعه ما از آغاز سده اخير، تحولات پرفراز و نشيبي يافته است. كارآيي واثربخشي مطالعات ديني در عصر جهاني شدن، آرماني دشوارياب است . بهره جستن حداكثري از روشها، روي آوردها وابزارهاي متنوع تحقيق، تمايز كاربرد بجا ونابجاي آنها واستفاده بهينه از روشها، پژوهشهاي دين شناسي را بارور مي سازد. كتاب «روش شناسي مطالعات ديني » عهده دار تعريف دين پژوهي وتبيين انحاي پژوهشهاي ديني است. نويسنده دراين كتاب به تشريح شاخصه هاي مطالعات تاريخي، مطالعات تطبيقي ، مطالعات پديدار شناختي ديني، مطالعات تجربي ديني ومطالعات ميان رشته اي پرداخته است.
|
|
|
|
|
دين مسيح
برايان ويلسون ترجمه ي حسن افشار نشر مركز
|
|
|
كتاب «دين مسيح» يكي از آثار مجموعه اديان جهان است. اين مجموعه با اين فرض كه اديان و جهان بيني ها نه تنها تمدن ساز بلكه مؤثر در رويدادهاي جهاني هستند، تدارك و منتشر شده اند. ينينان اسمارت كه ويراستار اين مجموعه كتابهاي پرمايه آسان فهم است در پيشگفتار اين كتاب آورده است: «كتابها را پژوهشگران برجسته نسبتاً جواني به نگارش درآورده اند كه نسل تازه اي از نويسندگان را درحوزه مطالعات ديني تشكيل مي دهند. اين نويسندگان، ضمن آگاهي از آثار سياسي و تاريخي اديان، كوشيده اند وجه معنوي آنها را به شيوه اي نو و گيرا، به نمايش بگذارند.» اسمارت تأكيد مي كند كه تكيه كتاب بر دوران معاصر است به اين خاطر كه، همه سنت هاي مذهبي در طول تجربه هاي تكان دهنده دويست ساله اخير دچار دگرگوني شده اند. عناوين فصول كتاب «دين مسيح» به قرار زير است: .۱ پيش درآمد .۲از عيسي تا مسيحا، از مسيحا تا عيسي مسيح: مسيحيت در روزگار باستان .۳تغيير مسيحيت: مسيحيت از پايان روزگار باستان تا سده هاي ميانه .۴ اصلاحات ديني در غرب .۵مسيحيت و تجدد .۶جهاني شدن مسيحيت .۷ اصول عقايد و فرايض ديني مسيحيان در دوران پسامدرن
|
|
|
|
|
|
نشريات انديشه
|
|
|
|
|
چهل و دومين شماره «حضور» منتشر شد
چهل و دومين شماره فصلنامه فرهنگي، هنري، سياسي و اجتماعي با همت مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني منتشر شد.
بخش گفت و گوي اين فصلنامه به ميزگردي با حضور فاطمه راكعي و محمدباقر ذاكري درباره فقه پويا و اجتهاد نوين اختصاص داده شده است. دربخش مقالات «حضور» عناوين زير به چشم مي خورد:
ـ وفاق در نگاه رهبر فقيد انقلاب اسلامي / ابوالفضل هدايتي
ـ علل وقوع جنگ تحميلي و عدم پذيرش آتش بس / علي محمد بشارتي
ـ آگاهي و صداقت به مثابه اركان اساسي عزت طلبي / محمدرحيم عيوضي
ـ جايگاه ارتباطات اجتماعي از ديدگاه امام خميني / ابوالفضل مروي
ـ غنا در نگرش امام خميني / سيدمحمد بشطيعي
|
|
|
|
|
|