|
|
«مگي» روي تخت بيمارستان ـ او هنوز نمي داند خواهرش زنده نيست
|
گروه حوادث : دو مجروح حادثه يوسف آباد تهران با گذشت ۵روز از اين واقعه هنوز روي تخت مراقبت هاي ويژه بيمارستان بستري هستند. براساس توصيه هايي، صفحه حوادث روزنامه ها را به آنها نمي دهند.آن دو هر كدام در اتاقي يك تخته به انتظار بهبودي و ترخيص از بيمارستان هستند. «آرش» هر بار كه در اتاقش بازمي شود و سربازان محافظش تغيير پست مي دهند، اميدوارانه از آنها درباره حوادث و تحليل هايي كه درباره اين حادثه در مطبوعات منتشرشده، پرس و جو مي كند. ولي تمام تلاش هاي او با يك «نه» بي نتيجه مي ماند. گفته مي شود قرار است او بلافاصله پس از تأييد بهبودي اش ازسوي پزشكان براي ادامه تحقيقات در اختيار پليس قرارگيرد.
ازسوي ديگر «مگي» خواهر ۲۳ساله قرباني حادثه در طبقه چهارم بيمارستان تحت مراقبت هاي پزشكي قرار دارد. او هم از تمامي اخبار و رويدادهاي خانواده اش بي اطلاع است. برخلاف آرش كه طي اين مدت هيچ ملاقات كننده اي نداشت، دوستان و بستگان او به صورت شبانه روزي مراقبت او را برعهده گرفته اند. ولي هيچ يك از انبوه ملاقات كننده هاي او، درباره مرگ خواهرش چيزي به او نگفته اند.
در حالي براي دقايقي او را به گفت وگو گرفتيم كه حاضران در مقابل در ورودي اتاقش تأكيد داشتند تا درباره «مامك» به او چيزي نگوييم ولي وقتي او شروع به صحبت مي كند يك حس دروني به من مي گويد او مي خواهد به خودش تلقين كند كه اتفاقي براي خواهرش نيفتاده است. ولي بيقراري هايش حكايت از آشوب درونش دارد.
چهره هايي كه وارد اتاق مي شوند، همه ساختگي اند. تا در ورودي به اتاق چشم ها گريان است ولي قدم كه داخل مي گذارند، سعي شان اين است كه به زور لبخندي هديه او كنند.
او مي گويد: تاكنون آرش را نديده ام. ولي از خواهر و خانواده ام درباره او خيلي شنيده ام. وقتي خواهرم به ارمنستان رفت تا ادامه تحصيل دهد، ديگر صحبتي از آرش در خانواده نبود. چون مامك به اين دليل از ايران رفت كه از او دورباشد. من زياد از آرش خوشم نمي آمد، فكر مي كردم خواهرم بخاطر او زجر مي كشد.
«مگي» در حالي كه مي خندد، ادامه مي دهد: اين اواخر خواهرم اصلاً با آرش تماس نداشت. شب تولدش هم با او تلفني صحبت كرد و گفت: به دنبال زندگيش برود. فكر مي كنم مامك به خواستگار ديگرش كه «احسان» نام دارد و در آمريكا ساكن است، پاسخ مثبت داده بود.
انگار كه چيز جديدي را به خاطر آورده باشد، به آرامي مي افزايد: فكر مي كنم آرش از ماجراي خواستگاري احسان كه قراربود به زودي انجام شود، مطلع شده بود. او در كار برنامه نويسي با كامپيوتر تبحر خاصي داشت. او دراين باره نابغه بود. به نظرم او توانسته بود قفل رمز ايميل مامك را بشكند و نوشته هاي او به احسان را بخواند. شايد آرش، چون آن نوشته ها را خوانده بود، تصميم حمله به خانه ما را گرفت. دخترجواني بايك دسته گل وارد اتاق «مگي» مي شود. گل را به او داده و پس از صحبت كوتاهي از آنجا بيرون مي آيد. او قصد دارد به سرعت از آنجا دور شود. حركات عجيبي دارد. زانوانش مي لرزد، از روي كنجكاوي در اين باره مي پرسم. اشك پشت دريچه چشمش حلقه زده است. هم سن مامك است. يعني ۲۶ساله. مي گويد از كودكي باهم بزرگ شديم. مامك حرف هايش را به من مي زد. او خيلي بامن درد دل مي كرد. مامك اين اواخر ديگر آرش را نمي خواست.
|
|
|
آرش هر شب به كوچه مامك مي آمد و ساعت ها در آنجا پرسه مي زد. پايان تمام خاطرات آرش وقتي بود كه مامك در شب تولد به دنبال تماس تلفني به او گفت: دست از سرم بردار، آرش خيلي كم حرف بود. از طرفي مدتها بود كه بيكار شده بود. مامك وقتي رفت ارمنستان خيلي با نشاط و سرزنده شده بود. خوشحال بود كه آرش را ترك كرده است.