سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۴ ذيقعده ۱۴۲۳
Tue, Jan 28, 2003
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۳۷۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نقدي برسريال خاك سرخ
به مناسبت سالگرد شهادت سردار شهيد حسن باقري
به مناسبت فرارسيدن «بهمن» ماه پيروزي
نقدي برسريال خاك سرخ
خاكي به سرخي ديار عشق
109608.jpg
ايرج آرمان خواه به دنبال نقطه آرماني زندگي مي گردد. جوان پرانرژي تمام زندگي و حتي خانواده خود را وقف رسيدن به هدف مي كند. در لابه لاي كتابهاي خود كه آنها را از ترس اهريمن در باغچه منزلش دفن كرده است به دنبال گمشده اي مي گردد وسرانجام حركت براي رسيدن. ليلاي خردسال را با خودهمراه مي كند. ليلاي كوچك سمبل آرمانهاي ايرج در همان ابتداي حركت گم مي شود واينگونه است كه ايرج، آرمانخواهي ماركسيست مي شود.
براي رسيدن به هدف كور راههاي زيادي را طي مي كند ولي نه تنها به هدف نمي رسد بلكه از آن دور و دورتر مي شود و بازگشت به نقطه آغازين و دوباره شروع كردن. در طول مسير بازگشت خاموش و آرام به جمله «شما يك قهرمان هستيد» در دل مي خندد. دراين ميان نويسنده متن گريزي به حوادث اوايل انقلاب از قبيل بمب گذاري و… دارد.
ليلاي گمشده براي پيداكردن هويت واقعي خود به سمت جنوب حركت مي كند. همزماني رسيدن ليلا به خرمشهر وشروع جنگ حوادثي را رقم مي زند. به نظر مي رسد تصويري كه از خرمشهر نشان داده مي شود هيچ شباهتي به شهري كه در محاصره دشمن است و در حال سقوط ندارد. ولي صحنه هاي زيبا ودلهره آور هجوم نيروهاي عراقي براي اشغال جاده خرمشهر اهواز ضعف هاي قسمت هاي قبل را پوشش مي دهد. نامشخص بودن چهره سربازان عراقي و از مسافت دورنشان دادن آنها برعكس فيلم هاي جنگي رايج خود از نكته هاي قابل توجه سريال است به نوعي زاويه ومسافت دوربين نگاه طرف ايراني را نسبت به سربازان عراقي نشان مي دهد وهمين امر دلهره وترس از هجوم ناگهاني دشمن را به بيننده القا مي كند.
جست وجوهاي ليلا وخانواده اش براي پيداكردن همديگر وعبور از مسيرهاي مشترك با اندكي فاصله زماني و ديدار ليلا با آشناهاي پدر و درنهايت عدم برخورد تماشاچي را به ياد بعضي از انواع فيلم هامي اندازد كه البته كشش غيرقابل انكاري در پيگيري داستان به وجود مي آورد.
پخش خلاصه اي از قسمت هاي قبل كه در نوع خود كار جديد و تازه اي است بيننده تازه وارد را به حال وهواي فيلم آشنامي كند.
ليلا در حين سردرگمي وگيجي ناشي از حادثه پيش آمده كودكي شيرخوار نيز در سر راهش سبز مي شود. انگار نويسنده داستان مي خواهد اين مطلب را بيان كندكه كودك سمبل تولد جنگ است كه اتفاقاً به ليلا تحميل مي شود وطفره رفتن ليلا از قبول آن نتيجه ندارد.
در نهايت بيننده انتظار دارد ايرج با پيداكردن ليلا كه همان هدف وآرمان گمشده اوست اسلحه بردارد و وارد جنگ شود.
داريوش صارمي
به مناسبت سالگرد شهادت سردار شهيد حسن باقري
آن روز، آفتاب،چه داغ مي تابيد
109602.jpg
حسن باقري در اولين طراحي بزرگ نظامي، عمليات بزرگ «ثامن الائمه (ع)» را جهت شكست حصر آبادان برنامه ريزي كرد.
بلافاصله از سوي اوطرح وبرنامه ريزي عمليات مهم بعدي ـ طريق القدس ـ با هدف آزادسازي شهربستان وقطع ارتباط دشمن از شمال وجنوب پيشنهاد شد.
در آستانه برگزاري مراسم بزرگداشت دهه فجر، عراق در منطقه بستان دست به يك عمليات هجومي زد ونزديك بود اول چزابه وسپس بستان سقوط كند. سردار باقري به علت مجروحيت در عمليات يك هفته اي در اصفهان بستري بود با وجود سردردهاي مداوم خودرا به اهواز رساند وراهي خط مقدم شد و آنجا را سامان بخشيد و با عملياتي كه به كشته و اسير شدن ۴۰۰ نفر از نيروهاي عراقي منجر شد براي يك هفته مشكل تهاجم مجدد دشمن را مرتفع كرد تا به عمليات قريب الوقوع فتح المبين آسيب وارد نشود.
با نزديك شدن به عمليات فتح المبين جلسات هماهنگ يگانهاي ارتش وسپاه برگزار مي شد و او در عمليات فتح المبين نقش كليدي داشت و به عنوان فرمانده لشكر نصر سپاه به انضمام فرمانده قرارگاه مشترك عملياتي از طرف سپاه فعاليت داشت.در كنار اين قرارگاه نيز قرارگاههاي فتح، فجر و قدس زير نظر قرارگاه مركزي كربلا برقرار بود.
قرارگاه نصر به طورمشترك از فرماندهان ارتش و سپاه تشكيل شده بود.
عمليات فتح المبين در غرب دزفول و شوش با هدف انهدام دشمن وآزادسازي مناطق جنوب آغاز گرديد و با موفقيت به پايان رسيد.
شهيد بزرگوار طرح عملياتي را جهت آزادسازي خرمشهر برنامه ريزي كرد تا به فرمان امام كه فرموده بودند «خرمشهر بايد آزاد گردد» جامه عمل بپوشاند.
در اين عمليات سردار باقري مسؤوليت فرماندهي لشكر نور وبا حفظ سمت فرماندهي قرارگاه مشترك عملياتي نصر را به عهده داشت.
عمليات بيت المقدس در چهارمرحله با موفقيت انجام گرفت وضربه هولناكي را برپيكره بعثيون كافر زد.
سردار پاسدار حسن باقري در محور عملياتي شلمچه عراقيها را به خروج از مرزهاي داخلي وادار كردو عرصه را در خرمشهر به دشمن آنقدر تنگ كرد كه آنها بعد از اندكي مقاومت مجبور به تسليم شدند.
پس ازگذشت عمليات بيت المقدس مسؤولان جنگ تشخيص دادند دست به عمليات اساسي ديگري بزنند. لذا سردار حسن باقري بار ديگر طرحي نو درانداخته و عمليات رمضان را پيشنهاد كرد. دراين عمليات كه قرارگاه نصر ـ قرارگاه مشترك سپاه وارتش ـ زير نظر سردار باقري در محور جنوبي و جنوب پاسگاه زيد بود در عين ناباوري نيروها تا عمق ۲۷ كيلومتري خاك دشمن نفوذ كرده بودند، بطوري كه چراغهاي شهر بصره بوضوح معلوم بود.
سردار باقري اولين فرماندهي بود كه در عمليات رمضان قدم به ارتفاعات كانال ماهيگيري گذارد ودر حالي كه نبرد تن به تن حاكم بود به قرارگاه گزارش مي داد.
پس از اين عمليات حسن باقري به سمت فرماندهي قرارگاه كربلا وجانشين فرماندهي كل قرارگاههاي جنوب منصوب شد. بعد از آن به دليل لياقت فوق العاده وي در اداره ساختار رزمي مسؤوليت جانشيني فرماندهي يگان زميني سپاه به او واگذار گرديد. به دنبال آن قرارگاه كربلا عمليات والفجر مقدماتي سازماندهي كرد. اين عمليات «جنگ موانع» نام گرفت. زيرا عراق دژ نفوذ ناپذيري در مقابل قواي اسلام ايجاد كرده بود.
در روز نهم بهمن ۶۱ سردار باقري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه به همراه ۵ تن از جمله شهيد بقايي كه درآن موقع مسؤوليت فرماندهي قرارگاه كربلا را به عهده داشت در ساعت حدود ۸ صبح به منطقه عملياتي والفجر مقدماتي در فكه مي روند ودر حوالي ظهر با اصابت گلوله خمپاره ۱۲۰ ميليمتري به درون سنگر، سردار دكتر مجيد بقايي شهيد شده وسردار غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري پس از سه ساعت به شهادت مي رسد.
آخرين كلام شهيد پس از ذكر شهادتين، نام مبارك امام حسين عليه السلام بود.
توكل به خداوندمنان، صبوري و شكيبايي توأم با تدبير، بي تكلفي و بي ريايي، ذوب در ولايت و مريد خاندان عصمت و طهارت (ع) بودن، استعداد وخلاقيت خارق العاده كه مي توانست ناممكن را ممكن سازد، هوش سرشار، قبول مسؤوليتهاي خطير، كادرسازي وتربيت نيرو، قدرت بيان بالا، تواضع وفروتني از جمله صفات شهيد بزرگوار غلامحسين افشردي بود. خداوند او و خيل شهيدان انقلاب وجنگ تحميلي را با شهداي كربلا محشور فرمايد.
انشاء الله
به مناسبت فرارسيدن «بهمن» ماه پيروزي
ناگهان يك فرياد
109599.jpg
هواي بهمن ماه سرد بود. نسيمي خنك مي وزيد و تا مغز استخوان نفوذ مي كرد. خيابانها در سكوت و آرامش فرورفته بودند. از سر شب تا ساعتي پيش صداي «الله اكبر » از پشت بامها تا دل آسمان پرواز مي كرد. اما اينك شهر ساكت و آرام بود. سر چهار راه «پهلوي » سربازان مسلح ايستاده بودند. كمي دورتر يك دوج نظامي و يك تانك جا خوش كرده بودند. هوا كمي مه آلود بود. لايه نازك يخ روي چاله آب نقش بسته بود. سربازها در اوركت نظامي دور حلب آتش جمع شده بودند. يك جيپ فرماندهي از پيچ خيابان گذشت و جلوي سربازها ترمز كرد. سربازها به حالت خبردار ايستادند. يك افسر چاق و كوتاه قد پياده شد. شكم برآمده اش از زاويه نيم رخ ديده مي شد. در زير نور ملايم، ستاره ها روي دوشش برق مي زد. دست راستش را روي اسلحه كمري اش گذاشت و گفت:
ـ انگار اوضاع آرومه... اما اعلاميه دادن براي فردا كه راهپيمايي دارن.
گروهبان گفت: بله قربان... فردا راهپيمايي دارن.
افسر اطراف را نگاه كرد. از شلعه آتش سايه هاي لرزان سربازها روي ديوار پشت سرشان افتاده بود. اما سايه افسر مثل جنازه اي روي آسفالت كشيده شده بود. با صداي خشن گفت: 
ـ خيلي مواظب باشيد. ديروز به اسلحه خونه حمله كردن و چند قبضه اسلحه سرقت رفته... مقدار زيادي نارنجك و موادمنفجره هم بردن... وضع روز به روز وخيم تر مي شه بايد مواظب باشيم.
گروهبان آب دهان را قورت داد و گفت: مواظب هستيم قربان.
افسر سوار جيپ شد و به راننده دستور داد: حركت كن.
ماشين از جا كنده شد و در دل تاريكي فرورفت و فقط دو نور قرمز ميان مه و ظلمت چشمك مي زد و دور مي شد. پسرك هنوز كنج ديوار نشسته بود و با ترسي به سربازان نگاه مي كرد. از ديروز حكومت نظامي آغاز شده بود. از ساعت ۵ عصر تا ۸صبح ممنوعيت عبور و مرور اعلام شده بود. از راديو شنيده بود كه متخلفين دستگير مي شوند اما پدربزرگ گفته بود:
«هركسي رو كه ديدن با تير مي زنن.»
پسرك بقچه را در سينه فشرد. پيراهن نازكي به تن كرده بود و آرام مي لرزيد. اگر مي توانست فاصله بيست متري عرض خيابان را طي كند وارد كوچه روبرو مي شد كه تا خانه شان راهي نبود.
سربازها مشغول صحبت بودند. پسرك مردد بود. نمي توانست تا صبح صبر كند. سرماي گزنده آزارش مي داد. براي چندمين بار از حاشيه ديوار نگاه كرد. حالا شايد بهترين فرصت باشد. سربازها وقتي كه با هم صحبت مي كردند بخار سفيدي از دهانشان متصاعد مي شد. قلبش تند تند مي تپيد. اضطرابي مثل خزيدن هزارپا زير پوستش ريشه دوانده بود. روي پيشانيش قطره هاي عرق جمع شده بود. باز نگاه كرد. سربازها مشغول صحبت بودند.
با چابكي از تاريكي بيرون زد و وارد خيابان شد. هنوز نيمه هاي راه نرسيده بود كه يكي از سربازها سربلند كرد و وحشت زده فرياد زد:
ـ ايست!
بقيه سربازها هم مثل برق گرفته ها تكان خوردند. پسرك نايستاد. هراسان به سمت كوچه، عرض خيابان را طي كرد. سربازها طرفش دويدند. گروهبان گلنگدن ژ۳ را كشيد. پاي پسر توي جدول كنار خيابان رفت و روي زمين غلتيد. سربازها هر لحظه نزديكتر مي شدند. نامتعادل بلند شد. سراسيمه خودش را توي كوچه انداخت و در بطن تاريكي فرورفت. سربازها به سر كوچه رسيدند. گروهبان زانوي پاي راست را به زمين زد و قنداق ژ۳ را به كتف خود فشرد و انگشت را روي ماشه سراند و باز فرياد زد:
ـ ايست!
ناگهان صداي انفجار گلوله اي سكوت شب را پاره كرد و صداي نعره اي كودكانه از دل تاريكي شنيده شد. گروهبان بلند شدو گفت: زدمش، افتاد زمين.
سربازها با احتياط وارد كوچه شدند. ستون نور چراغ قوه تاريكي را شكافت. جلو رفتند تا بالاي سرش رسيدند. از درد، آرام ناله مي كرد. خون از كمرش مي جوشيد و جوي باريكي از خون بر سنگفرش كوچه همچون مسي گداخته روان شده بود. سرباز بقچه را از بغل پسرك جدا كرد.
گروهبان گفت: مواظب باش موادمنفجره نباشه.
همه دو قدم عقب رفتند. سرباز بقچه را باز كرد و پلاستيك سياه رنگي را بيرون كشيد. زير نور چراغ قوه مقداري قرص و كپسول و آمپول به چشم مي خورد.
سرباز سر پسرك را بلند كرد و گفت: كجا داشتي فرار مي كردي؟
پسرك آهسته گفت: مادرم... چشمهاي پسرك روي هم افتاد و سرش چرخيد و بدنش انگار يخ كرد.
حسين بذرافكن ـ انديمشك


|   شناسنامه   |   آرشيو   |