سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۴ ذيقعده ۱۴۲۳
Tue, Jan 28, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۳۷۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
تفاهم ميان فرهنگي و حاملان آن ـ بخش دوم وپاياني
جهان نيازمند تفاهم فرهنگي است
109590.jpg
ضرورت تفاهم ميان فرهنگي در عصر حاضر
امروزه يك پديده جديدي وجود دارد كه تفاهم ميان فرهنگي را الزامي مي كند وآن اينكه جهان ما در حال كوچك شدن و آب رفتن است هرچند از تعصبات مردم دنيا كم نشده است . به عبارت ديگر ما چون دنيايي هستيم باجزاير متعدد وفراوان ، مثل يك مجمع الجزاير كه هركدام از اين جزيره ها از ديگري متنفر است ومعتقد است كه بايد آن ديگري از بين برود وحالا طوري شده كه اين جزاير به هم نزديك شده وآب بين آنها در حال خشك شدن است ، پس تعصبات خيلي خطرناك تر شده وهرچه نزديك تر مي شوند مي بينند كه خيلي از هم دورند وفاصله دارند وبا سلاحهايي كه دارند مي توانند خود را از بين ببرند. اما الآن اين روشنفكران جزاير، مسلح به ابزارهايي نيستند كه بتوانند جلوي اين خطر خشك شدن آب را بگيرند و تعصبات را حفظ كنند. دليل آن هم اين است كه تاريخ انسان شناسي اينطور سير كرده كه مراحل قبلي بازگشت پذير نيست. علما هم الآن مي گويند كه تفاهم غيرممكن است واز صحنه خارج شده اند.
هيچ يك از بزرگان جامعه شناسي چون اگوست كنت، دوركايم ، زيمل و … اين پيش بيني رانمي كردند بلكه مي گفتند وقتي دنيا پيشرفت كرد تعصبات از بين مي رود ومردم، مذهب ، مليت ، قوميت واختصاصات زباني را كنار مي گذارند ويك جامعه خوب به وجود مي آيد. اين پيش بيني منوط به قرن بيستم بود و زماني كه جنگ جهاني اول پيش آمد همه آن تحليل ها از بين رفت، بعد از آن هم جنگ دوم جهاني وجنگهاي ديگر پيش آمد. انتظار آن بود كه مردم لائيك شوند و به جايي برسند كه بگويند ما همه در انسان بودن شريك هستيم ، بايد انسانيت محور همه چيزها باشد، درحالي كه درست عكس اين مطلب اتفاق افتاد، يعني مذاهب خيلي قوي و محكم سرجايشان ايستادند. علم هم خيلي پيشرفت كرد ولي فاصله آن با مذهب بيشتر شد و نسبت به مذهب حملات خيلي شديدي صورت گرفت. مثلاً در شوروي به اسلام ومسيحيت و در جاهاي ديگر به برخي مذاهب ديگر حمله شد. پس مي بينيم كه مذاهب هرچند به آنها حمله شده ولي هنوز سرپا هستند. اين نكته هم بايد موردتوجه باشد كه بنيادگرايي به مفهومي كه غربيها مي گويند در همه مذاهب وجودد ارد وتنها در برخي از مسلمانها ديده نمي شود.
كتابي هست كه يك روشنفكر اسرائيلي نوشته است و با بنيادگراهاي اسرائيلي واقشار مردم اسرائيل مصاحبه مي كند. دراين كتاب افرادي هستند كه مي گويند بايد سرزمينهاي مسلمانان راگرفت وآنها را از بين برد، اينها نوعاً يهوديهايي هستند كه از شهرهاي بزرگ واز مراكز تمدن آمده اند ولي به يك بنيادگرايي مذهبي بازگشته اند وهيچ كس به جز خودشان را برحق نمي دانند. دربوسني و هرزگوين و در هند و فيليپين نيز بنيادگرايي مكتبهاي ديگر خيلي از مسلمانان را ازبين برد. البته همانطور كه اشاره شد اين نوع بنيادگرايي گاهي ضدمذهبي نيز هست، مثل آلباني يا حزب بعث كه معتقدين به مذهب راتحت فشار قرار مي دهند.
ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه نمي توان فرهنگهاي مختلف را از هم جدا نگه داشت، مسأله تهاجم فرهنگي كه مطرح مي شود، يك مسأله قابل توجه است . ولي آيامنظور از تهاجم فرهنگي يك برنامه ريزي وهجوم فرهنگي مي باشد، يا اينكه خير، يعني اين خود جهان است كه دارد به صورت يكساني درمي آيد و در چنين شرايطي، فرهنگي بدون اينكه حتي برنامه ريزي شده باشد فرهنگ ديگر را موردهجوم خود قرار مي دهد، درست مثل نوسانات بورس كه اگر در ژاپن نوساني شد در نيويورك هم تأثير مي گذارد. يعني اولاً دنيا خيلي به هم نزديك شده است و ثانياً وسايل ارتباط جمعي نيز سبب تشديد اين تعصبات مي گردند نه تعديل آن ، مثلاً تصويري كه از ايرانيان در جريان گروگانگيري در آمريكا به وجود آمد به هيچ وجه واقعي نبود. بعد از آزادي گروگانها هم هيچ تعديلي و تصحيحي صورت نگرفت. يا مثلاً در جريان حمله آمريكا به عراق، تصاويري كه نشان داده شد چقدر به تعصبات دامن زد. به هرحال خوش بيني هايي كه در اوايل اين قرن بود مبني براينكه توسعه تكنولوژي سبب تفاهم فرهنگي مي شود، در دنياي امروز عملاً جايي ندارد، دنيايي كه در هرگوشه آن آتشي شعله ور است ، دنيايي كه از يك طرف كوچك مي شود واز طرف ديگر تعصباتش در حال رشد هستند. درچنين حالتي است كه ما نيازمند يك تئوري تفاهم ميان فرهنگي هستيم البته بنده در صدد طرح اين مسأله نيستم كه آيا تهاجم فرهنگي هست يا نيست، بلكه مي خواهم بگويم كه در هرصورت ما نيازمند يك تفاهم ميان فرهنگي هستيم . علت آن چيست وچرا مانيازمنديم؟ دراينجا مي خواهم ارزشگذاري كنم، تصور من اين است كه تنوع فرهنگي در جهان چيز خوبي است وتعصبات كوركورانه مذهبي يا غيرمذهبي و ضدمذهبي بد است ، حيات خوب است و مرگ بد، صلح خوب و جنگ بد است . اين يك ارزشگذاري ساده است . اگر ما بپذيريم كه خيلي از تضادها به خاطر تعصبات كوركورانه فرهنگها نسبت به هم ايجاد شده است ، لازم است به يك تفاهم ميان فرهنگها برسيم تا اينها حداقل يكديگر را از بين نبرند. باز اين ارزشگذاري فارغ از حق يا باطل بودن است واينكه باطل را بايد به حق تبديل كرد.
آنچه كه بنده به آن توجه دارم اين مسأله است كه ما چه بخواهيم وچه نخواهيم، همه تمدنها در معرض يكديگر واقع شده اند، چه تهاجمي باشد وچه نباشد،تعصبات همه تمدنها نسبت به هم الآن بيشتر به منصه ظهور رسيده است .
مسأله موردتوجه اين است كه اين جهاني كه درحال كوچك شدن است و بازيهاي زباني وتعصبات وگرايشها ونحوه هاي نگرش آنها نسبت به ديگران بيشتر ازپيش به هم نزديك شده يعني در معرض مواجهه قرار گرفته اند وچنين چيزي چه بسا بدون اينكه هيچ پل ارتباطي وجود داشته باشد صورت گرفته است . درست مثل داستان «ازوم و انگور» كه به دنبال يك تفاهم اند ولي خودشان خبر ندارند. البته عكس اين معنا هم صادق است كه تفاهم ظاهري است ودرواقع تفاهمي نيست. درچنين شرايطي اگر جنگهاي تعصب آميز صورت بگيرد به ضرر همه تمدنهاست وهمه از آن رنج خواهند برد. نمونه آن ضرر مسلمانان است كه در همه جا ازاين داستان، ضرر متوجه آنها شده است . در داستان بنيادگرايي مذهبي عدم فهم ديگري وتعصبات مذهبي در حال رشد است كه اين مطلب در اخبار هرروز وجود دارد ونياز به استدلال هم ندارد.
پس جهان بيني هاي مختلف بايد تحليل شوند. اما مسأله مهم اين است كه چه كساني بايد تحليل كنند؟ كساني كه صرفاً براساس تعصب قضاوت مي كنند، نمي توانند تحليل كنند وقدرت تحليل هم ندارند. اگر گفته شود الآن هركسي يك فرهنگ خاص خودش را دارد كه قابل ترجمه به ديگري نيست ودر نهايت اينها به تيپ هم خواهند زد، اين فرضيه درحقيقت يك نوع تسليم شدن به وضع موجود است، ما بايد اين فرضيه كه فرهنگهاوتمدنهاي مختلف قابل ترجمه به يكديگر نيستند را نفي كنيم. دليلش هم اين است كه اولاً در بسياري از موارد امكان صلح وصفا وجود دارد والا اگر بنا باشد كه فرهنگها يكي برديگري غالب شود وديگري را از بين ببرد وبه سوي يك راه حق و ارائه زندگي بهتر بكشاند، اين در فضاي متعصب وآلوده امروز امكان پذير نيست . بحث من درباره تعهد فرهنگي است كه يك امر ايدئولوژيك است والآن در دنيا شبيه يك نظريه استاليني مفهومي مطرود است ومربوط به روشنفكر دهه ۶۰ مي باشد و دانشمندان جهان غرب به شدت از آن رويگردان هستند. آنها مي گويندكه در آن دهه اين حرفها به جايي نرسيده والآن بايد به خودمان بپردازيم. يك بحثهايي هم مي كنند كه فايده آن را نمي دانند. اگرهم از آنها پرسيده شود كه دركنار شما حمام خون به راه افتاده يا فاشيسم در حال رشد است جوابي ندارند. فقط خواهندگفت كه فرهنگها غيرقابل ترجمه به يكديگر هستند. در واقع تفكر ميان فرهنگي در غرب به يك نااميدي و استيصال فكري رسيده است كه به نظر من بايد مداوا شود.
امكانپذير بودن تفاهم ميان فرهنگي
ممكن است كسي بگويد آيا اين تبادل ميان فرهنگي اي كه شما مطرح مي كنيد امكان دارد؟! در حالي كه در گذشته يك بار تجربه شد و نتيجه آن همين جنگ و جدالهايي كه مي بينيم. آيا دوباره مي خواهيد از ابتدا شروع كنيم و آيا اصولاً چنين كاري صحيح است؟!
پاسخ من اين است كه بين اين دو مرحله تفاوت است. در ابتداي قرن حاضر، علوم اجتماعي مطرح مي كردند كه بايد از مذهب فارغ شده و جهاني شويم ـ كه البته ادعاي غلطي بود و انتقاد «پست مدرنها» (۵) از آنها درست است و درواقع اين توجيه هاي غرب بود كه لباس جهاني پوشيد و مانع از اين تفاهم شد و بلكه به استعمار فكري غرب انجاميد ـ اما آيا بايد بپذيريم كه از دست روشنفكران چيزي برنمي آيد همانطور كه در غرب اينگونه شده است؟! درحالي كه در دهه ۶۰ روشنفكران حداقل در خود احساس تعهد مي كردند و حتي در فرانسه روشنفكران در برابر كشتار مردم الجزاير سروصدا به راه انداختند . آقاي «ژان پل سارتر» در خيابان نشست و گفت كه «اين ملت را نكشيد و از بين نبريد، اين كارها غلط است و استعمار بد است» اما در حال حاضر با يك سكوت مرگباري مواجه هستيم و عجيب اينكه اين سكوت از سوي كساني است كه ملتها بايد به آنها اميد داشته باشند يعني همان روشنفكران، به جاهل كه نمي توان اميد داشت، بايد به روشنفكران اميد داشت كه امكان ديدن و بررسي كردن ديگران برايشان وجود دارد.
البته ممكن است گفته شود كه اينجا عامل مهمي ناديده گرفته شده و آن هم استكبار جهاني و حمايت روشنفكران است، دليل اين مطلب هم اين است كه مسلمانان، يهوديان و مسيحيان در بيت المقدس در كنار هم و در صلح و صفا زندگي مي كردند ولي پس از دخالت استكبار همان صلح و صفا به جنگ و خونريزي تبديل شد و متأسفانه امروزه در مقالات و نوشتارها، روشنفكران از استكبار دفاع مي كنند، مثلاً مي گويند آمريكا حق دارد كه در جايي دخالت نظامي كند، جنگ كند، تا بعداً صلح ايجاد كند، ولي اسلام به اين عامل مهم توجه دارد كه با از بين رفتن استكبار صلح و صفا و تفاهم نيز به وجود مي آيد.
پاسخ من اين است كه ما نمي خواهيم روشنفكران را تنزيه و تقديس كنيم. اتفاقاً در تضادها و تعصبات خود اروپا هم روشنفكران نقش داشته و دارند اما بحث تعهدي كه من مطرح مي كنم يك جهت خاص دارد و آن اينكه اگر فردي آن مقدمات را بپذيرد به شناختي مي رسد كه مانع از جنگها و تعصبات خواهد بود. اما آيا مي توانيم همه اين جريانات را به مسائل سياسي ربط دهيم يا اينكه حقيقت چيز ديگري است و آن اينكه يك نحو استقلال هم در اين جريانات و تعصبات وجود دارد؟ نظر من بيشتر متوجه دومي است. يعني هر چند كه نيروهاي مختلف سياسي كه از تعصبات مذهبي نهايت سوء استفاده را مي كنند و نيروهاي محلي هم مثل ابرقدرتها بدشان نمي آيد كه از اين تعصبات كمال استفاده را بكنند، ولي به نظر من تعصبات و عدم تفاهم ها هميشه بوده اند و نيروهاي سياسي از آن سوء استفاده كرده اند، اما لزوماً تنها عوامل سياسي زمينه ساز و يا عامل يگانه جنگ و خونريزي ها و تعصبات نيستند. نكته مهم اينجاست كه درتاريخ مواقعي را سراغ داريم كه تعصبات به اوج نرسيده است و گروههاي مختلف با هم زندگي مي كردند و همين تفاهم جلوي توطئه استعمارگران را هم گرفته است، اين خيلي مهم است و مسأله اي كه الان وجود دارد اين است كه در دنياي امروز نمي توان تعصبات را تحمل كرد زيرا اولاً امكان نابودي، خيلي بيشتر است و ثانياً دنيا در حال كوچك شدن مي باشد. بنده به مسائل سياسي هم نمي پردازم، چرا كه به استقلال حيطه هاي علمي مختلف معتقدم، يعني هر حيطه اي را به حيطه سياسي تعميم نمي دهم و در نتيجه به راحتي بيشتري مي توانم روي اين حيطه كنترل داشته باشم، حيطه تفكر روشنفكرانه در تمدنهاي مختلف. به عبارت ديگر ما نمي توانيم اين تئوري را قبول كنيم كه حقيقتي عيني وجود دارد كه چون ما قدرت سياسي نداريم نمي توانيم در آن دخالت كنيم و تأثير بگذاريم، خير، حيطه ها فرق مي كند.
حال اين سؤال مطرح است كه همين الان كه در جاهايي از دنيا تعصبات روبه رشد هستند و عده اي تحت ظلم و ستم قراردارند و قتل عام مي شوند و مورد تجاوز قرار مي گيرند. در اين ميان، نقش كساني كه مي توانند تفاهم كنند و امكان فكر كردن و تفهم دارند چيست؟ منظور من آنهايي نيست كه در دنياي سياست اند. خير، آن بحث ديگري است. منظور من، كساني است كه بنده آنها را به عنوان روشنفكر تصور مي كنم و در هر جامعه اي مفهوم گسترده اي را دربرمي گيرد، يعني همه روحانيون در همه مذاهب و همه عالمان علوم جديد در هررشته اي از رشته هاي علمي را شامل مي شود. اين اقشار و طبقات هم مي توانند به اين آتش ها دامن بزنند و هم مي توانند آب روي آن بريزند و آن را خاموش كنند. حال آيا ما بايد از اين تعهد روشنفكرانه سؤال كنيم يا نبايد سؤال كنيم و اگر سؤال مي كنيم چگونه بايد سؤال كنيم اين درواقع معضله و مشكله اي است كه براي من خيلي مهم است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |