محتواي «جنايت ومكافات» رمان افسانه اي فيودور داستايفسكي داستان سراي مشهور روس، شايد به ظاهر با وضعيت فعلي كشورش همخواني وقرابتي نداشته باشد ونتواند روسيه را در جامعه ي روبه رشد جهاني و عصر ارتباطات فزاينده ترسيم كند. اما عده زيادي منجمله پسرنوه ويا به روايتي «نتيجه» ي داستايفسكي معتقدند اين داستان وساير كارهاي اين نويسنده ي بزرگ قرن نوزدهم روسيه مي تواند بهترين راهنما براي زندگي مردم روسيه در قرن بيست و يكم نيز باشد.
«جنايت ومكافات» داستان كشته شدن يك نزولخور پير وخواهر وي به دست يك دانشجو است و رنج وآلام وعذاب وجدان مرگبار اين دانشجو را از قتلي كه مرتكب شده، به شكلي وسيع به تصوير مي كشد. ديميتري داستايفسكي «نتيجه» ي آن نويسنده ي بزرگ، امروز مي گويد: هنر و خدمت بزرگ داستايفسكي اين بود كه روح و روان روسيه را به بهترين شكل ترسيم كرد و طرز نگرش مردم اين كشور را در زمينه ي زندگي و سلوك شرح داد. روند مدرن سازي امروز در جامعه جهاني كه سعي در متمايز ساختن هر طبقه از طبقه ي ديگر دارد، اثر معكوسي گذاشته و مردم را بيشتر سرگردان كرده است و آنها دائماً از خود مي پرسند براستي كه هستند، براي يافتن اين پاسخ و كشف دهليزهاي زندگي لازم است كه اين مردم همين امروز دوباره به كتاب هاي جد بزرگ من روي بياورند وآنها را از نومطالعه كنند.
روحيه خطرناك
يك وجه مشترك بين ديميتري و آن نويسنده حماسي، علاقه ي هر دويشان به نگاه دقيق به زندگي مردم وزير نظر گرفتن زندگي هر روزه وجاري وساري است.
و ديميتري داستايفسكي چون ۸ سال به عنوان راننده ي تراموا در شهر زادگاهش سن پترزبورگ كار مي كرد، اين فرصت را داشته است كه مردم كشورش و طريقه زندگي وكارهايشان را از نزديك زيرنظر بگيرد. اوحالا اعتقاد دارد دليل توفيق جد بزرگ اوو محبوبيت ديرپاي وي با مهارت او دركاوش در روحيه ي پرشور ولي خطرناك و پيچيده ي مردم روسيه بوده است.
«جنايت ومكافات» كه همچون «ابله» پر طرفدارترين كار داستايفسكي است، بالاتر از هرچيزي كاوشي روان شناسانه وهولناك در عميق ترين روزنه ها و ابعاد روح بشري است وافكار و واكنش هاي انسان هاي مغشوش با قلم ساحرانه ي داستايفسكي به طرز شگفت انگيزي بر روي كاغذ جاري گشته است. اگر داستايفسكي مرد شاخص شهر سن پترزبورگ بيش از ۱۵۰ سال پيش آن گونه در قالب يك كتاب ظاهراً داستاني جامعه ي روسيه را به نقادي كشيد، امروز يك شهروند ديگر سن پترزبورگ همچون ولاديمير پوتين رئيس جمهوري روسيه نه فقط اين شهر بلكه كل روسيه را در اداره ي خود دارد وهرچند كار او چيز ديگري است اما او نيز بايد روح متلاطم يك ملت را تجزيه وتحليل كند ويك جامعه بزرگ بشري را بدرستي ارزيابي كند. باز به حرف هاي ديميتري داستايفسكي رجعت مي كنم كه مي گويد: بسياري از مردم در شرايط نزديك به ديوانگي كارهاي بدي كرده اند وشايد همه ي مردم در يك مقطع و در لحظاتي از زندگي به فكر كشتن ديگران افتاده اند. داستايفسكي بزرگ يك قدم جلوتر از ديگران مي رود و توضيح مي دهد كه اگر اين كار غلط را بكنيد، چه بر شما خواهدرفت.
خاطره اي مرگبار
«جنايت ومكافات» متمركز بر روي كاراكتر اصلي روديون راسكلنيكف است.
اين دانشجوي نگون بخت براي اين كه زندگي اش بگذرد، يك زن پير را كه كارش قرض دادن پول به بداقبال ها و سپس نزول گرفتن بابت آن است، مي كشد و سپس در يك عذاب بزرگ روحي بابت اين كار غلط قرار مي گيرد و خاطره و تبعات آن جنايت روح او را ذره ذره مي خورد.
راسكلنيكف در داستان داستايفسكي، از فرط عذاب رواني وآشفتگي در خيابانهاي تيره و مات و پر راز سن پترزبورگ به گردش در مي آيد و دائماً با خودش مي جنگد و چشم هاي از حدقه درآمده، نگاه هميشه ظنين او، عرق سرد تألم و پشيماني، از او چهره اي تأسف بار مي سازد. او سرانجام با خودش كنار نمي آيد و به اداره پليس مي رود وخودش را معرفي مي كند. او را به تبعيدگاهي در سيبري سرد مي فرستند و آن جا ايمان آوردن به خدا ودين، او را و بهتر بگوييم وجدان وي را آزاد مي كند و سرانجام رها مي شود.
سالهاي «تراموا»
ديميتري داستايفسكي پسرنوه ي آن نويسنده ي جامعه شناس تمامي عمر خود را در سن پترزبورگ شهري كه آن هنرمند ۲۸ ساله در آن زندگي مي كرد، گذرانده است. او نمادي از بسياري ازمردان عادي روسيه است: با قدي بلند، ريش، صورتي كم خون، قامتي بالنسبه خميده و البته با مشاغل بسيار در زندگي اش. از رانندگي تاكسي گرفته تا كارگر كارخانه اي كه كارش ساختن ظروف كريستال است.
البته همان طور كه قبلاً گفتيم، سالهاي كارش به عنوان راننده ي تراموا بيشتر در ذهن اومانده وبرايش مهم و تأثيرگذار بوده و در همان سالها بود كه توانست سن پترزبورگ را خوب ببيند وبشناسد ومردم آن را ارزيابي كند، بدون اين كه آنها متوجه اين مسأله شوند وخودشان را جمع كنند. ترسيم سن پترزبورگ توسط فيودور داستايفسكي در كتاب هايش وبويژه «جنايت و مكافات» به قدري خوب انجام شده كه خيلي ها مي گويند اين شهر به واقع توسط او ساخته و خلق شده است وديميتري با اشاره به همين مسأله مي گويد: از اين كه درون تراموا در شهر داستايفسكي مي چرخيدم و پرسه مي زدم، لذت مي بردم. او اينجا را «تپه بشري» مي خواند ومن مشرف بر آن واز پشت شيشه هاي تراموا، مردم و زندگي شان را تماشا مي كردم. جاي نشستن ما راننده ها در تراموا نيز، در مكان بلندي است و در نتيجه، آدمي بر همه چيز مسلط است وحتي مي توانيد داخل حياط خانه ها را نيز ببينيد.
به روي حقايق
ديميتري آن قدر با اين سؤال هركس روبرو مي شد كه با داستايفسكي بزرگ چه نسبتي دارد كه ۳۰ سال با اوخوب نبود و به سمتش نمي رفت اما امروز كه ۵۷ سال دارد و راهنماي موزه ي بنا شده براي جد بزرگش در همان شهر است، بيش از هرچيزي رويكرد به داستايفسكي را براي مردم و بويژه نسل جوان و جديد الزامي انگارد و مي گويد كه از اين طريق بهتر مي توان با تراژدي ها كنار آمد.
او مي افزايد: خوشحالم كه مردم امروز روسيه، از هر طبقه و صنف ، بسيار زودتر از من، داستايفسكي را دوباره كشف مي كنند و كارهايش را مي خوانند. اين به آنها كمك مي كند خودشان و مسائل موجود را در سخت ترين لحظات زندگي شان ببينند و چشم هايشان به روي حقايق باز شود. آن چه بايد تأكيد كنم، اين است كه در دل هر نوشته وهر رمان داستايفسكي پيام مذهبي قوي وجود دارد وآدم هاي او همواره با رويكرد به آيين ديني آرام مي گيرند و هميشه اين مذهب واخلاق است كه مي درخشد ومشكلات آنها را حل مي كند. حتي كاراكتر ديوانه و صرعي پرنس ميشكين واطرافيانش در قصه ي «ابله» فقط وقتي آرام مي گيرند كه به مذهب مي انديشند ودر كليسا ظاهر مي شوند.
تحولي بزرگ
با وجود تلاش كمونيست ها طي ۸ دهه حكومت بر اتحاد شوروي و آنچه اينك به ۱۵ كشور به ظاهر مستقل تبديل شده، براي محو دين، مذهب امروز بيشتر از هر زماني در اين كشورها مورد توجه و اقبال مردم قرار دارد و برچيده شدن استيلاي آنان از ۱۹۹۱ و روي كار آمدن گروه موسوم به سوسياليست هاي خواهان معاملات تجاري با غرب در مسكو، سبب شده است مردم علاقه اي تازه و وسيع به كارهاي داستايفسكي بيابند كه نوشته هايش، همگي رگه اي قوي از عقايد مذهبي دارند وازتزلزل هايي مي گويند كه با رويكرد به مذهب رفع مي شوند و بدل به باورهايي قوي و انساني مي گردند و اين مسأله به خصوص در مورد «جنايت و مكافات» صادق است. چرا كه كاراكتر مركزي آن همان طور كه گفتيم، چنان تحول مي يابد كه از يك قاتل بي رحم بدل به انساني خدا جو مي شود و با توسل به مذهب روحش آرام مي گيرد. خواندن قصه ي آدمي از اين دست براي مردمي كه از زورگويي هاي كمونيست ها وتحميل عقايدشان درزمينه ي مسائل مذهبي به تنگ آمده بودند،امروز لازم تر و جذاب تر است.
بيماري و خلاقيت
داستايفسكي كه مثل «ميشكين» ، مبتلا به بيماري صرع بود و در اوج لحظات حمله ي اين بيماري به وي فكرش بشدت پرواز مي كرد و داراي خلاقيت خيره كننده وذهني بسيار پوياتر مي شد و حساسيت و بينش او را به مسائل زندگي به حد خارق العاده اي مي رساند، آدمي عجيب درارتباط با ديدگاههاي اجتماعي و سياسي نيز بود. او در جواني ايده آل هاي زندگي غربي را ارجح مي شمرد و آدمي راديكال و ضددولت وقت بود اما در دوره دوم زندگي اش و در سالهاي آخر حياتش ، بركار هيأت حاكم كشور مهر تأييد مي زد و يك مسيحي ارتدكس معتقد شده بود.
شايد اين تغيير روند را بايد مرتبط با گشتن و مراوده ي او با سوسياليست هاي تازه شكل گرفته ي زمان در دهه ۱۸۴۰ تلقي كرد.
او حتي به خاطر اين گرايش توسط دولت سلطنتي وقت دستگير ومحاكمه وبه اعدام محكوم شدكه به تبعيد به سيبري به مدت ۱۰ سال تغيير يافت كه ۴ سال آن با بدترين شرايط زيستي در يك زندان سپري شد. همان جا بود كه بيماري وحشتناك صرع در وي ظهور كرده و او را به حالتي مرگ آسا مي كشاند واو اين مشكل را تا پايان زندگي پرمحنت اش با خود حمل مي كرد.
براي تمام نسل ها
بر پايه ي اين مسائل بود كه اورا آدمي حسي، دمدمي مزاج و بي ثبات توصيف مي كردند. اما همان حس به او يك حالت قوي مي بخشيد واو جامعه اي را مي ديد كه هيچيك از مردم عادي و حتي همگنانش قادر به مشاهده ولمس آن نبودند و او توانست اينها را به طرز غريبي خوب و روان بنويسد وآثاري خلق كند كه سالها بعد نه تنها رنگ و غناي خود را از دست نداده اند بلكه براي نسل فعلي و قرن كنوني نيز بسيار با مناسبت نشان مي دهند.
و متأسفانه اين حرف پسر نوه ي او يعني ديميتري داستايفسكي كاملاً صحت دارد كه در روسيه ي امروز وبسياري ازجوامع ديگر بشري، راسكلنيكف هاي فراوان ديگري هم وجود دارند كه يا كشف نشده اند و راحت مي چرخند و بساط جنايت شان داغ است ويا اگر شناخته شده اند ديگر كسي نيست كه با مهارت حيرت انگيز جد بزرگ او قادر به نوشتن درباره ي آنها باشد.