| يك
تلاقي داستان و شعر در كجاست؟ شاعران نويسنده، عموما ً نويسندگاني ناموفق اند و نويسندگان شاعر نيز شاعراني در راه مانده؛ با اين همه، شاعران از «عمق نمايي توصيفي » مدد مي گيرند تا با محور قرار دادن زبان، روايت خود را در «نوع شعر » عرضه كنند و نويسندگان تخيل شاعرانه را در «عمق نمايي توصيفي » خود تزريق مي كنند تا با محوريت «شخصيت، واقعه، زمان و مكان»، زبان را در «بزنگاه» روايت به «نوع داستان» بدل كنند.
تقريباً مي توان گفت كه نويسندگي و شاعري داراي سازوكاري يكسان اند كه تنها دو مؤلفه [محوريت ـ كه از دل آن «نوع» زاده مي شود ـ و مرزبندي ميان زبان و ادبيات ـ كه در هر دو «نوع » تفارق مي يابد ـ] موجب تفكيك آنها مي شود. شايد دليل توليدات نامرغوب در هر دو حوزه، ارزيابي نادرست شاعران و نويسندگاني است كه به اشتباه يا از سر ناتواني، «نوع» موردنظرشان را برگزيده اند.
شاعراني كه دست به توليد داستان كوتاه يا رمان زده اند و ناموفق بوده اند بسيارند؛ آنان، بعضاً شاعراني موفق و گاه بسيار موفق بوده اند [احمد شاملو، نصرت رحماني، بيژن كلكي، شمس لنگرودي، فرشته ساري و....] همين طور نويسندگاني كه بخشي از تاريخ ادبيات ما در گرو آثار آنان است اما شعرهايي متوسط و گاه ضعيف ارائه داده اند [بهرام صادقي، هوشنگ گلشيري، نادر ابراهيمي و...]
متن حاضر، در جست وجوي ارائه «تعريف» در دل دو مصداق است براي آن «دو مؤلفه» [كه از سر اتفاق، اين مصداقها، متعلق به نام آوران اين دو حوزه نيستند اما آثاري كم و بيش موفق اند.]
| دو
«گاه گرازها» [مجموعه داستاني از رضا زنگي آبادي] و «لعنتي ها برايم دعا كنيد» [مجموعه شعري از عليرضا شكرريز] سازوكاري يكسان را در دستور كار خود دارند اما اثر نخست با محور قرار دادن چهار عنصر «شخصيت، واقعه، زمان و مكان» «مرزبندي ادبي » خود را با «زبان» ، در دل تداوم روايي آن [از گذشته به آينده] و استفاده از «نشانه»هاي «مابه ازايي» يا «همزادكردارانه» [كه به دليل دوري گزيدن از «خلق تحولات زباني» و تغيير «سازوكار دستوري»، با «استعاره» فاصله اي مشخص و متعين مي يابد] حفظ مي كند و به «نوع داستان» بدل مي شود در حالي كه اثر دوم، با محور قرار دادن «زبان» و استفاده از نشانه هاي زباني [كه به دليل تغيير در «سازوكار دستوري»، استفاده از «دستور زبان » در آن براي معنابخشي به متن ناكارآمد است] در «نوع شعر» قابل بررسي است.
آنگونه كه گفته آمد، اين دو اثر، در «نوع » خود آثاري كمابيش موفق اند كه با «دست بردن » و «عياري » در «نوع مقابل» ، «نوع» خود را غني تر مي سازند اما اين «عياري » با مرزبندي مشخص و به دور از استحاله در نوع ديگر، استمرار مي يابد. شايد به اين دليل كه خالقان دو اثر، از «دو نوع نوشتاري » فارغ اند و فارق؛ با اين همه شايد به ياد آوردن نام معدود «شاعر ـ نويسندگان» موفق، يادآور مقامي «المپ گونه» باشد؛ نامهايي چون: بورخس، كارور، پاسترناك، بوكوفسكي و...
| سه
«دهانش باز بود، يعني كه مي خنديد. ديگران وقتي از پايكوبي خسته شدند به دنبال راهي براي ادامه شادي گشتند. همه نگاهها متوجه او شد، به وسط مجلس هلش دادند. كمي بالا و پايين پريد... شام كه خورد ديگر آنجا كاري نداشت. مجلس را ترك كرد و به طرف آغلي به راه افتاد كه خيلي دور از ده بود... او اصلا ً ماه را نديد. بر بستري از علوفه و كاه خزيد و خوابش از ميان بع بع گوسفندها گذشت اما راه به هيچ رؤيايي نبرد. » داستان «چوپان» حاوي آن تخيل شاعرانه است كه در آغاز اين متن، به آن اشاره شد. اين تخيل شاعرانه، گرچه در پي تغيير «واقعيت عيني » است به نفع «رويكرد خلاقه» اما در «زبان» دست نمي برد بلكه از «دگرگوني چينش» يك امر واقعي در كنار امر واقعي مقابل آن سود مي جويد تا روايت خود را بيان كند. [به عبارت ديگر، هنگامي يك امر واقعي وارد زبان مي شود جمله اي را مي سازد كه به «طبيعت زبان» نزديك است و براساس «ساز و كار دستوري» سازمان يافته ومعنا مي يابد: «امروز هفتم بهمن ماه است»؛ اين جمله هنگامي كه مي خواهد به جمله بعد متصل شود، در صورتي كه به حيطه ادبيات وارد نشده باشد بايد تابع «تداول زباني» باشد يعني به عنوان «مبتدا» متصل شود به «خبر»ي كه خود، نه تنها از «ساز و كار دستوري» تبعيت مي كند بلكه جايگاهش در «تداول زباني»، جايگاهي آشنا ـ و نه غريب ونامشخص ـ است: «امروز هفتم بهمن ماه است صداي ما را از راديو ايران مي شنويد»؛ حال اگر بنويسيم: «امروز هفتم بهمن ماه است دنيا خراب شود!» گرچه «جمله خبر ـ [انشاءالله] دنيا خراب شود ـ جمله اي تابع «ساز و كار دستور»ي است اما چون در «تداول زباني» دخالت كرده ايم، درچينش «دوامر واقع» در كنار هم دست برده وبه ناگزير از حيطه «زبان» به حيطه «ادبيات» پا نهاده ايم. گاهي البته، واحدي كه «امر واقع» را بيان مي كند جمله نيست بلكه «عبارت» است. دگرگوني چينش «دوعبارت» در كنار هم نيز ـ ازاين نظر ـ ما را به حيطه ادبيات وارد مي كند. در داستان «چوپان»، با هر دومورد ـ هم دگرگوني چينش در جملات و هم درعبارات ـ مواجهيم.]
«صاحب گله گفت: بذارينش مدرسه.
همه روز را مادر و دختر به رفت و آمد مي گذراندند. هر كس در هر موقعي از روز مي توانست آنها را در نقطه اي از ده ببيند... وقتي دختر در مدرسه بود، مردم بارها زن را در مسير مدرسه و خانه مي ديدند او بي واهمه به كلاس مي رفت و بي اعتنا به معلم و بقيه بچه ها لقمه اي به دختر مي داد و برمي گشت. هيچ كس نتوانست مانع اين كارش شود؛ بالا رفتن از ديوار مدرسه براي زن چوپان كاري عادي و راحت بود.
سال بعد آنها فهميدند كه نرفتن به مدرسه بسيار راحت تر از رفتن به مدرسه است...»
در اين داستان، گرچه تنها سه عنصر «شخصيت، واقعه و مكان [«مكان»، معنا يافته در كنار آن دو و آن دو، برتر از «مكان»]» محوريت مي يابند و «زمان» كاربردي ادبي ـ داستاني ندارد اما سه عنصر مورد نظر توان پيش بردن روايت در دل «زبان» را دارا هستند. شخصيت «چوپان»، شخصيتي است كه براساس رفتارش [يا نشانه هاي رفتاري] معنا مي شود ومركزيت مي يابد؛ زنش، تابعي از شخصيت اوست وحتي نقش «ما به ازاي شيئي» او را ايفا مي كند. [در اين حالت، از جاندار به بي جان استحاله يافته، هر چه به انتهاي داستان نزديك مي شويم به «ماهيت شيئي» خود مي افزايد واز اين راه به دگرگوني «تداوم زباني» غنا مي بخشد.] دخترش، تقريباً حضور ندارد مگر در انتهاي داستان، كه با جمله اي كه ادا مي كند «تداول شيئي» حاكم بر داستان را دگرگون و از «رويكرد» والدين خود، عبور كرده و «جانداري» در عين «ذي شعوري» مي يابد چرا كه به حيطه نظام اجتماعي پاي مي نهد.
«واقعه» در اين داستان، عجيب است و «آشنازدا»؛ با اين همه اين آشنازدايي معلول عجيب بودن نفس واقعه نيست بلكه مدلول عجيب بودن چگونگي روايت است كه خود اين چگونگي با «بسامد» بالاي دست بردن در چينش امورواقعي معنا مي يابد. «مكان» در خدمت شرح واقعه است [مثل خانه چوپان، مدرسه يا سينما] و فرصت درخشندگي نمي يابد.
«زير گفتار»ها كه به دگرگوني معناي «گفتار»ها منجر مي شوند در اين داستان داراي بسامد بالايي هستند: «صاحب گله گفت: «قدم نورسيده مبارك» بعضي مي گفتند سه ماهه زائيده» [«زيرگفتار»ها، اغلب اوقات معلول دخالت در «تداول زباني»اند. گاهي نيز به «فرامتن» متصل شده و در واقع از آن زاده مي شوند؛ «فرامتن»هايي همچون «نشانه هاي زباني متداول» يا «نشانه هاي زباني خلق شده در اثري ادبي، كه تنها در همان اثر جاخوش كرده و به كليت زبان تسري نيافته اند»]
با همين تحليل، مي توان دو داستان ديگر را هم از اين مجموعه، مشمول همين تفسيرها دانست كه البته تابع «شكل هاي روايي» ديگري هستند. در مجموع مي توان گفت كه سه داستان «زير سقف گور» ، «چوپان» و «قبل از تحويل سال» از داستانهاي درخشان كتاب «زنگي آبادي» اند.
| چهار
«حالا اگر مثل شما مرده بود/ اين كتاب به چاپ دوم مي رسيد / اين هم از خط كسي كه مي توانست / دوتادوتا بپرد / و اجباراً از اين شاخه به آن شاخه سؤال كند/ وقتي كه حالا ديگر گم شده است / آقاداري كجا مي روي؟ / حرفت نيمه تمام…»
در مجموعه شعر «لعنتي ها برايم دعا كنيد»، «نشانه هاي زباني» جاي «سازوكار دستوري» را گرفته و «حكم»فرمايي آنها نه تنها «تداول زباني» را دگرگون كرده بلكه با دخالت در «واقع نمايي» متن [كه امري داستاني است] «نوع روايت» را از «داستان» به «شعر» تغيير مسير داده اند. «نشانه هاي زباني» در اين كتاب، تابعي از «نشانه هاي ادبي» نيستند [تابعيتي كه در شعر كلاسيك پارسي و شعر نوي كلاسيك ما، امري طبيعي محسوب مي شد] اما در اين مسير، ما با جملاتي مواجهيم كه از حيطه «زبان» ـ به ظاهر ـ بيرون نرفته اند: «آقاداري كجا مي روي؟ / حرفت نيمه تمام…» تكليف مخاطب با چنين جملاتي چيست؟ چگونه مي توان مرز ميان «زبان» و «ادبيات» را در آنها مشخص كرد؟
|
|
|
مي توان در پاسخ به دو جمله از حافظ استناد كرد: «در نظر بازي ما بي خبران حيرانند / من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند» اگر وجود موسيقي [در شعر حافظ، وزن عروضي] را بتوان مرزي ميان زبان و ادبيات تلقي كرد پس مي توان دو جمله: «هر كه دارد امانتي موجود / به من اش داده وقت ورود» را هم در حيطه ادبيات بررسي كرد؟ مسلماً نه! با اين همه، جملاتي كه تابع صنعت «سهل و ممتنع» هستند شعر محسوب مي شوند. چگونه؟ احتمالاً به دليل «توليد زيرگفتاري» كه تابع «ساختار ادبي» اثر است: «بايد آهن دلي كنم چندي / ندهم دل به هيچ دل بندي / سعديا دور نيكنا مي رفت / نوبت عاشقي است يك چندي!» اما اين «ساختار ادبي» گاه در سراسراثر، همچون شعر سعدي، ـ به ظاهر ـ نمودي از «قواعد نوع» ندارد. پس تكليف چيست؟ درواقع، هر جمله اي كه در «زبان» حيات مي يابد برانگيزاننده حسي است در مخاطب با درجات مختلف، كه در جملات معطوف به «زبان»، تداوم حس را در ذهن و احساس مخاطب موجب نمي شود اما در جملات معطوف به «ادبيات»، «زيرحس» را توليد مي كند كه والاتر از «زيرگفتار» است چرا كه يك «زيرحس» به دليل «قطع ارتباط» با «نظام عقلاني»، سياليت مي يابد و توان بدل شدن يا متصل شدن به حسهايي را دارد كه حتي بي ارتباط با «زيرحس» نخستين اند اما يك «زيرگفتار» نخست به دليل اتصال اش به «نظام زباني» و پس از آن به «نظام عقلاني» در محدوده خود باقي مي ماند و امكان توسع بيكران ندارد. شايد به همين دليل است كه شاعران و نويسندگان، اغلب به دنبال توليد چند «معنا» در چند «زيرگفتار» براي آثار خويش اند.
با اين همه نمي توان از اين پاسخ، به مرز ميان دو «نوع» شعر و داستان در چنين جملاتي پي برد، مگر آنكه حذف «واقع نمايي» در مسير روايت را به «نوع» شعر اضافه و البته موسيقي كلامي را هم [در انواع «ظاهري، كناري، دروني و معنوي»] به اين حذف اضافه كنيم.
«راهي ندارد / روي ديوار قدم مي زند / فكر مي كني!/ خارج نمي شوم؟ / تا اين جمله از نفس نيفتاده / مي افتد / دنيا مي آيد / اما راهي ندارد / وگرنه / اصلاً با اين ساعت مچي / ممكن است كسي به خانه خودش نرسد / مي رسد؟ / حالا كجا كه تكليف خانه من / اصلاً سند ندارد» شعرهاي «شكرريز» جدا از سعي شاعر در آفرينش «جهان شخصي» كه نمونه اي «ميانه رو» از «شعر دهه هفتاد» را به نمايش مي گذارد و البته شكل هاي روايي نو را مي آزمايد، داراي اين خصوصيت است كه نشانه هاي خود را دردل «متن» معنا مي كند [امري كه در «شعر دهه هفتاد» مسجل و به «تداولي ادبي» بدل شد]
| پنج
مرز ميان «زبان» و «ادبيات» در كجاست؟ ما چگونه شاعر يا نويسنده مي شويم؟ به پرسش نخست مي توان پاسخ داد اما پاسخ به دومين پرسش، در حوزه «عقلانيت اكنوني ما» …[ آيا به طور قطع مي توان گفت؟] نمي گنجد.