نويسنده و كارگردان: ژان لوك گدار. مديران فيلمبرداري: ژولين هوش، كريستف پولاك. تدوين: رافائل اورتين. موسيقي: كيتل بيورنستاد، ديويد دارلينگ، كارل آمادئوس هارتمن، موريس شوبرت، ژرژون پريس، بازيگران: پرونوپوتزولد (ادگار) سيسيل كمپ (برتا)، ژان داوي (پدربزرگ) فرانسواز ورني (مادربزرگ)، ادري كلبانر (اگلانتين)، محصول ۲۰۰۱ سوئيس، فرانسه۹۸دقيقه، سياه و سفيد، رنگي.
فيلم در پاريس امروز مي گذرد و بحث درباره پروژه اي به نام «در ستايش عشق» است كه به چهار لحظه كليدي عشق مي پردازد: آشنايي، دلبستگي، جدايي و آشتي و اين لحظه ها را از طريق سه زوج جوان، بزرگسال و پير به نمايش مي گذارد. طراح پروژه، ادگار، به دنبال بازيگر نقش اول زن مي گردد و زني به نام برتا را انتخاب مي كند، ولي به ياد نمي آورد كه چندسال قبل طي سفري به دبيرستاني براي مصاحبه با مورخي در مورد جنبش مقاومت، اين زن را ديده است. ادگار با برتا تماس مي گيرد تا بگويد او انتخاب شده، ولي مي شنود كه برتا خودكشي كرده است. روايتي غيرخطي آغاز مي شود و گدار از دوشيوه تصويري متفاوت كمك مي گيرد. يكي تصاوير سياه و سفيد بي زمان و ديگري تصاوير ويدئويي ديجيتال با رنگهاي غليظ. فيلم با ساختار و مضمون هاي پيچيده به همه چيز ـ از جايگاه انسان درتاريخ گرفته تا ماهيت چپاولگرانه هاليوود ـ مي پردازد.
دوستداران گدار همه به ياد ندارندتاكنون فيلمي از اين فيلمساز پيشرو در سينماهاي ايران تاكنون اكران شده باشد. هر چند مي توان هر از چندگاهي شاهد نمايش فيلمهاي «ژان لوك گدار» در سينما تك ها يا فيلمخانه ملي بود ولي اكران عمومي؟ نخستين بار است كه فيلمي از ژان لوك گدار كارگردان موج نوي سينماي فرانسه در ايران به نمايش درمي آيد. هر چند اين نمايش محدود به يك سينما، يك سانس و چندروز محدود باشد. اين اتفاق فرخنده ما را بر آن داشت كه نگاهي به فيلم «در ستايش عشق» فيلم ماقبل آخر اين فيلمساز كه در بخش مسابقه جشنواره كن در سال۲۰۰۱ نيز حضور داشت بيندازيم.
از همان ابتداي فيلمسازي گدار سينمادوستان فهميدند كه با اعجوبه اي روبرو هستند. نابغه اي كه سينما را بانوشتن در «كايه دوسينما» شروع كرد ولي نخستين فيلمش را چندسال بعد در ۱۹۵۱ با اداي احترام به سينماي كلاسيك آمريكا ساخت. «از نفس افتاده» اكنون ديگر يك فيلم كلاسيك است هر چند در زمان خود بسيار پيشرو بود.تماشاگران حرفه اي سينما نوآوري گدار را نه با اين فيلم، بلكه از طريق نوشته هايش شناختند. زماني كه او با «هانري ژرژ كلوزو» سينماگر كلاسيك فرانسوي در «كايه دوسينما» مصاحبه كرد آنقدر كلوزو را به ستوه آورد كه بالاخره او از گدار جوان پرسيد: «آقاي گدار حداقل شما به اين اعتقاد داريد كه فيلم گره افكني، اوج گره گشايي دارد» در پاسخ گدار تير خلاص را شليك مي كند؛ بله موسيو كلوز ويك فيلم بايد اين چيزها را داشته باشد ولي نه به ترتيبي كه شما مي گوييد!» حالا گدار در هفتاد ودوسالگي همچنان جوانتر از هم نسلانش در موج نو مي نمايد. «ژاك ريوت» و «اريك رومر» عليرغم زيبايي فيلمهايشان همچنان به سبك گذشته كار مي كنند. درصورتي كه نوآوري روزافزون جزيي از سبك فيلمسازي گدار است . گدار در «در ستايش عشق» بيانيه اي سياسي انساني درمورد انسان مي سرايد: اين فيلم شاعرانه (كه شعر گدارگونه دارد) همچون پازلي است كه فقط با بارها چيده شدن كامل مي شود. تغزلي ترين جمله فيلم را از دهان ادگار شخصيت اول فيلم (اگر بتوان او را به اين لقب ناميد) مي شنويم: «تمام زيبايي هايي كه بشر در طول زندگي مي بيند كه او را به وجد مي آورد در واقع يادآور لحظه هاي زيبايي است كه او در زندگي داشته است » اين جمله زماني برزبان قهرمان داستان مي آيدكه گدار در احساساتي ترين صحنه فيلمش تصويري از ادگار را روي درياي به معناي واقعي نيلگون ارائه مي دهد. «درستايش عشق» رجعت گدار به گذشته است. او ديگر ۷۱ساله است واين سن براي سرسخت ترين آدم مي تواند اجباري شيرين براي به يادآوردن گذشته وحسرت زمان از دست رفته راايجادكند. گدار در فيلمش به دوشيوه اين كار را مي كند. در متن فيلم مستقيماً سراغ آدمهايي رفته كه خاطرات ماندگاري از بخشي از تاريخ فرانسه دارند. بخش قابل فروش . گدار زرنگتر از آن است كه اين فرصت دراماتيك را از دست بدهد. او برخلاف كساني كه معتقدند در فيلمهايش اثري از اسلوب دراماتيك سازي داستان نمي توان يافت، اين شيوه را به كار مي گيرد. او هوشمندانه دستمايه هاي دراماتيك را به پشت قصه منتقل مي كند. شيوه دومي كه گدار از آن براي رجعت به گذشته استفاده مي كند گفتار روي تصاوير است كه از زبان ادگار قهرمان داستان روي متن مي شنويم. ادگار يك كارگردان است . او خود گدار است . با فرصت ها وموقعيت هايي كه گدار خود را در آنهاتصور مي كرده ولي هرگز برايش اتفاق نيفتاده است. باوجودي كه گدار در فيلمش از اشاره به هيچ نكته اي فروگذار نمي كند كارش بي نظم نيست او سبك خود را دارد وشيوه روايتش قالبي كاملاً مناسب براي تمامي گريزهاي روايتي است.
يكي از موضوعاتي كه گدار بيش از همه آن را در فيلم فرياد مي زند، جايگاه چپاولگرانه هاليوود وآمريكاست. اوبرخلاف دول مخالف آمريكا كه دولت اين كشور را فاسد ولي مردمش را بي گناه مي دانند از حمله به مردم عامي آمريكا نيز ابايي ندارد. گدار براي تحقير مردم آمريكا از ساده ترين شيوه ها استفاده مي كند. ديالوگ كمدي واري كه بين نوه زوج پير داستان ونماينده استوديوي «اسپيلبرگ» رد وبدل مي شود آنقدر ساده است كه حتي يك بچه ده ساله هم مي تواندتحقير آمريكا را باتمام وجود حس كند. زن از مرد آمريكايي مي پرسد: شما اهل كجاييد. او جواب مي دهد: آمريكا. زن مي گويد برزيل وآرژانتين همه آمريكا هستند منظور شما كدام آمريكاست؟
مرد جواب مي دهد ايالات متحده آمريكا .
زن باز مي گويد: برزيل ومكزيك هم ايالات متحده هستند وهمين طور آمريكايي، منظور شما ايالات متحده آمريكايي در كجاي قاره آمريكاست؟ مرد متحير و عصباني جواب مي دهد: ايالات متحده آمريكايي كه درشمال قاره است . زن مي گويد: كانادا هم ايالات متحده آمريكايي است كه درشمال قاره واقع شده است . ديديد كه وطنتان حتي ا سم درستي هم ندارد. مرد كه ديگر مستأصل شده مي گويد: O.K حق با شماست.
زن مي پرسد : مي داني عبارتي كه آمريكايي است وتوبه زبان مي آوري چه ريشه اي دارد. به زمان جنگهاي داخلي باز مي گردد ديدي حتي هويت هم نداريد. تاريخ و هويتتان را از بقيه مي خريد.
وقتي از گدار پرسيدند كه استيون اسپيلبرگ را مي شناسد يا نه جواب داد: «شخصاً نمي شناسمش گمان نمي كنم فيلمهايش چندان جالب باشند.»
بي ترديد «اسپيلبرگ» بهترين نماد براي سينماي روز هاليوود است. گدار هم چهار نقطه را نشانه مي رود. اسپيلبرگ، هاليوود، مردم آمريكا و دولت آن. يك ساعت اول فيلم در پاريس مي گذرد و تست هاي ادگار براي انتخاب زوج بازيگر فيلمش با نماهاي خارق العاده سياه سفيد به نمايش درمي آيند. فيلم به تناوب به يك جور بيانيه فلسفي بدل مي شود كه امضاهاي گدار، شامل كات هاي طولاني بر پرده سياه و ميان نويس همه جا به چشم مي خورد، همانقدر زيبا هستند كه گيج كننده. تلفيق موسيقي و تصوير به قدري تغزلي است كه بيشتر شبيه نقاشي هاي مدرن است. آدم ها سايه وارند درحالي كه صدايي مي گويد: «عجيب است كه مردگان زنده دنيا از جهان گذشته الگو گرفته اند.» اين جان مايه «در ستايش عشق» است. كنتراست تصاوير بسيار متناوب است و موسيقي گاهي آزاردهنده. از يك ساعت پس از شروع فيلم تصاوير رنگي جايگزين مي شود. جاده آبي، آسمان سفيد و رنگهاي بشدت اشباع كه بيشتر به نقاشي هاي آبرنگ شبيه است. ساختار فيلم واقعاً غيرقابل پيش بيني است و حتي از فيلم هاي مشابه هم جلو مي زند. شايد بتوان نمونه شيوه روايت فيلم را در ادبيات و رمان «خشم و هياهو» اثر ويليام فاكنر پيدا كرد كه تا چندين صفحه با وجود فارسي بودن كسي متوجه اصل قضيه نمي شود. در ستايش عشق را بايد تا آخر ديد. چندين بار هم ديد كه متوجه ساختار معمايي آن شد. نماهاي رنگي فيلم گويي در گذشته مي گذرند و از نظر بصري بي شباهت به فضاي نقاشي گونه «كوايران» اثر «ماساكي كوباياشي» نيستند. در ادامه محكوم كردن آمريكا وقتي يكي از تهيه كنندگان از ماشين آخرين مدلش پياده مي شود، ادگار از او مي پرسد آيا داستان ساخته شدن ماشينش را مي داند؟ زن توجهي نمي كند و ادگار پشت سرش مي گويد: «عجيب نيست كه به داستانهاي ديگران احتياج دارند. در يادداشتهاي تهيه كننده فيلم آمده است: «سؤال اصلي اين است كه آيا ابرتوليدكننده هاي آمريكايي حق دارند بزرگترين آرزوهاي پاياني جنگ جهاني دوم را به نمايش درآورند؟» در جشنواره كن گدار به خبرنگاران گفت: « فكر مي كنم كه سينما براي اين به وجود آمده كه هر چيزي را در مقياس وسيع و به شكلي اصيل نمايش دهد.
ولي خيلي زود زيرسلطه كاليفرنيا رفت و تبديل به يك كالا شد. ديدگاه ضدآمريكايي گدار چيز جديدي نيست. وقتي او «زيردرختان زيتون» را لايق اسكار مي دانست و آمريكايي ها را به خاطر اسكار ندادن به آن تقبيح كرد و سپس براي «سميرا مخملباف» يك روسري به عنوان هديه فرستاد تا نشان دهد از سينمايي حمايت مي كند كه درست در جهت عكس سينماي آمريكاست. شايد استفاده از پوستر فيلم ايراني «سيب» نيز نوعي دهن كجي به آمريكا باشد. شايد اين فيلم رمانتيك ترين فيلم گدار نيز باشد ولي باز به شيوه نماد فيلمسازي موج نو «ژان لوك گدار».
***
ديدن اين فيلم در سينما فرهنگ واقعاً صبر ايوب مي خواهد. كيفيت پخش عاليست ولي بسياري از تماشاگران كه فريفته نام فيلم شدند از نيمه ساعت اول فيلم به بعد كاري جز سروصدا نداشتند. ولي با اين حال تماشاي مشقت بار «در ستايش عشق» نيز بسيار لذتبخش بود.