جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 31, 2003
حوادث
شماره ۲۳۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
داستان واقعي زندگي يك مرد
يك لحظه غفلت
110067.jpg
قسمت پاياني
در قسمت هاي گذشته خوانديد در حاليكه مراسم جشن تولد دختركي به نام شيوا بود و همه شاد بودند مادر اواز پشت پنجره دل نگران نيامدن شوهرش بود.
شيوا هرچند لحظه يكبار از اينكه پدر به خانه برنگشته است، به مادرش گله مي كرد. درست در لحظاتي كه شيوا مي خواست شمع روي كيك را خاموش كند صداي زنگ تلفن بلند شد و زن جوان پس از برداشتن گوشي تلفن پي برد كه شوهرش دچار يك حادثه شده است و او بايد به بيمارستان برود.
در حاليكه او از ميهمانان مي خواست كه جشن را ادامه دهند خود را به سرعت به بيمارستان رساند و پس از تحقيق متوجه شد كه شوهرش در بخش مراقبت هاي ويژه بستري است. او وقتي به اصرار توانست چند لحظه اي به ديدار شوهرش برود متوجه عمق جراحت وارده به شوهرش ايمان شد وهمانجا از حال رفت. زن جوان پس از اعلام شكايت كمر همت براي مداواي شوهر بست تا اينكه راننده خودروي فراري كه با ايمان برخورد كرده بود دستگير شد. پس از مداواي طولاني وچند عمل جراحي سرانجام ايمان رو به بهبود رفت.
زن از اينكه مرد زندگي اش سلامت شده است شاد بود، ولي وقتي با دخترش شيوا به بيمارستان رفت متوجه شد شوهرش بر اثر ضربه اي كه به مغزش وارد شده دچار بيماري رواني و فراموشي شده است. در حاليكه همه از زندگي او و ايمان سرد شده بودند، زن جوان تصميم گرفت كه به رسم وفاداري دركنار شوهر بماند و به روزي دل ببندد كه شوهرش سلامت كامل پيدا كند.
زن روز به روز لاغرتر مي شد. فشار زندگي با يك مرد رواني به او فشار مي آورد تا اينكه يك روزوقتي مادر شيوا به رسم هر روزه براي آنان نان تازه خريده بود متوجه لحاف روي تخت دخترش شد كه به صورت پيچيده دركوچه افتاده بود. زن به سراغ لحاف رفت و...
اينك ادامه داستان
•••
آن روز هم نان گرم وتازه دردست واردكوچه شد. هنوز زنگ در خانه دخترش را به صدا در نياورده بود كه چيزي توجهش را جلب كرد. لحاف پشم شيشه سبزرنگي كف كوچه افتاده بود كه به چشم او آشنا بود. كنجكاوتر شد به لحاف نزديك شد. آن را شناخت. بله اين لحاف دخترش بود. هديه اي كه عموي او به خاطر ازدواجش خريده بود. اما چرا بسته بندي شده بود. طناب دور آن گره خورده بود وكف كوچه افتاده بود. نمي دانست، نزديكتر شد بسته را تكان داد. طناب ها شل بودند. گوشه آن را باز كرد. انگار كسي را داخل بسته گذاشته بودند. اشتباه نمي كرد. جسد يك انسان بود. جيغ بلندي كشيد. ناله اي كرد بعد بيهوش شد و كف كوچه افتاد. نان هاي گرم از دستش افتاد و در كوچه پراكنده شد.
همسايه ها با صداي فرياد زن ناشناس از خانه هايشان بيرون ريختند. هوا هنوز تاريك بود و چهره ها تا به هم نزديك نمي شدند نمي توانستند طرف مقابل را شناسايي كنند. آنان جلو آمدند ، جلوتر و بعد زن ناشناس را كه بيهوش افتاده بود، تكان دادند. روي صورتش آب پاشيدند، تا چشم باز كرد به لحاف وبسته اشاره كرد. همه كنجكاو شده وبه آن طرف رفتند. داخل لحاف كه به صورت بسته بندي بسته شده بود چه كسي بود، هيچ كس نمي دانست. پيرزن را كه حال و روز خوبي نداشت به خانه يكي از همسايه ها منتقل كردند پليس ۱۱۰ را خبر كردند. بيم وقوع قتل مي رفت. قاضي جنايي با اكيپي از مأموران تشخيص هويت در صحنه حاضر شدند.
110067.jpg
جسد مربوط به زن جواني بود كه به نظر مي رسيد پس از ارتكاب جنايت وي را داخل لحاف پيچيده و در كوچه رها كرده باشند. از اهالي محل درخواست شد كه با ديدن زن جوان، او را شناسايي كنند. چند تن از همسايه ها به محض ديدن جسد خون آلود زن شروع به فرياد كردند:
ـ اين جسدمرجان خانمه. همسايه طبقه دومي. بيچاره چقدر سختي كشيد...
مرجان و همسرش ايمان ودختر كوچكشان شيوا در طبقه دوم ساختمان سكونت داشتند. طبقه اول متعلق به مالك ساختمان بود كه با زنش در آنجا زندگي مي كردند. پيرزن و پيرمرد بعد از اينكه بچه هاي خود را راهي زندگي شان كرده بودند به تنهايي زندگي مي كردند.
پيرزن در حاليكه گلويش را بغض مي فشرد گفت:
ـ بيچاره مرجان خانم واي كه چقدر در اين چندماه سختي كشيد. چقدر در به در و آواره شد ديشب نصف شب بود كه صداي جيغ اش را شنيدم. يك لحظه اسم مرا فرياد زد. و بعد هم صدايش قطع شد. خيلي ناراحت شديم سراسيمه از طبقه خودمان به طبقه بالا رفتيم. تعداد پله ها كم نيست. ماهم پير هستيم وهزار جور درد و مرض داريم. چند دقيقه اي طول كشيد تا به آنجا رسيديم. ولي سكوت بود و برق ها هم خاموش بود. هيچ صدايي از ديوار هم در نمي آمد. آرام از بالاي در داخل خانه را نگاه كرديم. ديديم چراغ خواب روشن است و همه خوابيده اند فكر كردم شايد زن بدبخت از روي ناراحتي اعصاب درخواب جيغ كشيده و مرا صدا كرده است يا اينكه خواب بد ديده است.
پيرزن با گريه گفت: تا اينكه امروز صبح اين ماجرا اتفاق افتاد.
هنوز تحقيق از زن همسايه تمام نشده بود كه ايمان از در وارد شد. سر و وضعي عادي داشت. سلام كرد و يك راست به طرف پله ها رفت تا به آپارتمانش برود. از او پرسيدند:
ـ كجا مي روي؟
با لبخند گفت:
ـ با مرجان كار دارم. لباس قشنگي پشت ويترين يك مغازه ديده ام. مي خواهم او را ببرم تا ببيند اگر پسنديد برايش بخرم. آخه چند وقتي مي شه كه چيزي براش نخريدم.
در بازرسي ازداخل اتاق با توجه به لكه هاي خون كه روي تشك وملحفه ها را رنگين كرده بود احتمال داده شد كه جنايت شب هنگام روي داده باشد زير يكي از بالش ها كارد خون آلودي پيدا شد. كاردي كه خون روي آن خشك شده بود.
متهم هيچ كس نبود جز ايمان. مأموران او را به صحنه جنايت بردند شايد از حرفهايش حقيقت روشن مي شد.
| اينجا اتاق خواب شماست؟
* بله . اتاق من و زن وبچه ام.
| اين لكه خون به چه كسي تعلق دارد. اصلاً چرا اينجا خوني شده است ؟
متهم با تعجب مي گويد:
| نمي دانم!
كارد خون آلودمقابل چشمانش قرار مي گيرد.
| اين چاقو مال كيه.
* كارد آشپزخانه ماست.
ايمان را در مقابل جسد قرار مي دهند و مي پرسند:
| اين زن را مي شناسي؟
شروع به گريه مي كند. از او مي پرسند:
| چه كسي اين بلا را سر او آورده است .
با گريه مي گويد:
* مرجانه ! مگر شما اون رو نمي شناسين.
باتوجه به بازبودن پنجره اتاق خواب احتمال داده مي شود كه جسد از آن بالا به پايين كه مشرف به كوچه است ، انداخته شده باشد.
شيوا دختر كوچك، دختري كه يك حادثه يك تصادف دلخراش رانندگي اول پدرش را از دست داده است ، از مرگ مادر بي خبر است . او در اتاقش خواب بوده وهيچ چيز نمي داند.
| ديشب چه ساعتي خوابيدي؟
* حدود ساعت ۱۰ شب بود كه مشق هايم را تمام كردم . مامان منو برد وخواباند.
| بابات كجا بود؟
* او هم داخل اتاق بود. بي خودي مي خنديد و سربه سر من مي ذاشت. قرص و داروهايش را خورد. من كه خوابيدم هنوز برق روشن بود.
| نيمه شب صدايي نشنيدي؟
* نه صدايي نشنيدم وتاصبح هم از خواب بيدار نشدم.
جسد به پزشكي قانوني منتقل مي شود. پزشكي قانوني در برگ معاينه اعلام مي كند:
ـ استخوان پا دچار شكستگي شده واستخوان سر آسيب جدي ديده وشكسته است احتمالاً وي را خفه كرده و بعد از يك بلندي پرتاب كرده اند.
متهم به قتل ـ ايمان ـ روانه زندان مي شود. او كسي را كشته كه هنوز هم دوستش داشت و باور نمي كرد كه مرده باشد.
تحقيقات ابتلاي او را به بيماري رواني ثابت كرده بود به اين علت پرونده اش در كميسيون روانپزشكان مطرح شد. آنان گفتند:
ـ ايمان دچار جنون است . او درحال ارتكاب جنايت مجنون بوده ومسؤوليت رفتار خود را نداشته است .
به اين ترتيب ايمان از زندان به بيمارستان رواني منتقل مي شود و پرونده زندگي مشترك ايمان و مرجان بسته مي شود.
مرجان زيرخاك خفته بود. زن مهربان، زن وفادار، كسي كه حرمت مهرورزي وحريم زندگي را تا پاي جان پاس داشته بودواشكهاي پاك وگرانبهاي چشمانش قيمتي تر از الماس هاي ناب و به پاي مردي فرو ريخت كه روزي مرد زندگي اش بود. مردي كه كمر مردانگي وهمت براي گرم نگه داشتن كانون زندگي اش بسته بود و حالا در بيمارستان مخصوص بيماران رواني بي خبر از گذر لحظه ها بود.
110067.jpg
كجا بود پسر جوان كه بي فكر پا روي پدال گاز فشرده بود وبا بي احتياطي باعث قتل عمدي زن جوان وجنون يك پدر و سرگرداني يك دخترك شده بود؟
پشت پنجره هاي بيمارستان رواني دختر كوچكي ايستاده بودكه گلي در دست داشت و جعبه اي شيريني در دستي ديگر. پرستاران بيمار را تا محل ملاقات بردند. دختر كوچك تا پدر را ديد لبخند زد و به طرف او دويد و صدا زد:
ـ بابا! بابا ايمان!
مرد جوان ناآشنا با صدا غريبه با چهره ونگاه دخترك به او نگاه كرد. گل را با شيريني گرفت و رفت. او نمي دانست پشت سرش دختركي است كه او را دوست داشت و برايش اشك مي ريخت.
مادر بزرگ دستهاي شيوا را گرفت و گفت:
ـ بيا برويم دخترم!او تو را نمي شناسد.
در يك غروب دلتنگ و دلگير عصر سنگين درهاي بيمارستان رواني بسته شد چون ساعت ملاقات تمام شده بود.
داستان واقعي زندگي يك مرد
۵۰ سال به خاطر سرقت ۳۰ كيلو ذرت زندان رفتم
110025.jpg
«گاليامف آندره استيبانوويچ» ۷۳ ساله پنجاه سال مستمر از عمر خود را در زندان هاي سيبري گذراند، چرا؟
او يك نصف كيسه ذرت را دزديده بود. «گاليانف» زماني كه از زندان آزاد شد حتي يك «پول سياه» هم در جيب خود نداشت. نه خانواده اي داشت و نه دوست وكسب وكاري و پناهگاهي كه پس از سالها تحمل رنج و مشقت در آن آرام گيرد.
«استيبانوويچ» خود سرگذشتش را اينگونه روايت مي كند:
سال ۱۹۲۰ در يك خانواده بسيار فقير در باشگير متولد شدم، پس از انقلاب ۱۹۱۷ قحطي و گرسنگي روستاهاي كرانه رود «ولگا» را فرا گرفت در سال ۱۹۲۳ كليه افراد خانواده ام از گرسنگي هلاك شدند و من تنها ماندم. همسايگان سرپرستي ام را به عهده گرفتند. ديگر به هيچ چيز اميد نداشتم ريشه هاي عشق وعطوفت در وجودم خشكيده بود.وقتي به سن يازده سالگي رسيدم، براي كاركردن به «كلخوز» رفتم.درمقابل زحمتي كه مي كشيدم، هر ماه مقدار كمي گندم وروغن به من مي دادند ولي اين ميزان گندم وروغن تنها براي يك هفته از زندگي ام كفايت مي كرد.
در مقابل همه احساس شرمندگي و حقارت مي كردم هيچكس حاضر نمي شد دخترش را به ازدواج من كه فقيرترين جوان روستا بودم، درآورد.
بعد از اينكه وضع اقتصادي رو به بهبودي گذاشت مدتي دركلخوز كار كردم و توانستم پس انداز اندكي داشته باشم. ديگر ازگرسنگي رنج نمي بردم و به اين نتيجه رسيدم كه مي توانم ازدواج كنم. با دختري به نام «جوليا» آشنا شدم. در آن زمان ۱۹ ساله بودم در مقايسه با جوانان كه در ۱۶ و ۱۷ سالگي ازدواج مي كردند، من پير شده بودم.
«جوليا» پيشنهاد ازدواج مرا پذيرفت ولي پدرش مخالفت مي كرد. چون من فقير بودم واو تنها در برابر پرداخت مهريه حاضر شد مرا به دامادي اش بپذيرد ولي من پولي در چنته نداشتم و شرط آنها به اين معني بود كه بايد چند سال ديگر براي تهيه مال مورد نياز جهت پرداخت «مهريه» كار كنم. از اين رو فكر كردم راه كوتاهتري براي رسيدن به هدف وجود دارد. در اين جا بود كه به فكر سرقت افتادم. ولي شانس با من يار نبود. زيرا همان بار اول دستگير شدم.
راستش تصميم گرفته بودم از انباري كه در آن كار مي كردم مقداري ذرت بدزدم يك كيسه ۳۰ كيلويي ذرت برداشتم اما دستگير شدم و دادگاه ۲۵ سال حبس در «گولاك» براي من تعيين كرد.
پس از مرگ استالين، خروشچف بسياري از زندانيان سياسي وديگر زندانيان را آزاد كردند، اما من در «گولاك» ماندم زيرا نوشتن بلد نبودم و هيچكس هم نامه اي براي عفو من به رييس زندان ننوشت.
من دائم از «گولاك» به زندانهاي ديگر در اتحاد جماهير شوروي منتقل مي شدم و در ميان قاتلان و سارقان زندگي مي كردم. پس از گذشت ۲۰ سال ،درست موقعي كه روزنه اميدي براي آزادي در مقابل چشمانم پديدار شده بود، باافسري درگير شدم وبه اتهام كتك كاري با او ۱۰ سال ديگر به مدت زندانم اضافه شد.
در سال ۱۹۷۸ با دو تن ازدوستانم از گولاك فرار كرديم اما فرار ما بيش از يك روز طول نكشيد ونيروهاي امنيتي ما را يافتند و به رگبار بستند. در نتيجه اين درگيري دو نفر از دوستانم كشته شدند و من هم به سختي مجروح شدم.
| آزادي از زندان
درسال ۱۹۸۹ در حاليكه مردي كهنسال و بيمار بودم، مرا از زندان بيرون انداختند. در اين سال ۶۹ سال از عمرم مي گذشت.
حالارئيس پليس گولاك كاملاً مطمئن شده بود ديگر هيچ خطري از جانب من متوجه جامعه اي كه ۵۰ سال پيش يك كيسه ذرت از آن دزديده بودم، نخواهد بود.
به هنگام خروج از زندان نمي دانستم به كدام سمت بروم نه خانواده اي داشتم و نه دوستاني. تصميم گرفتم به مسكو بروم. لذا با اندك پولي كه از دستمزدهايم پس انداز كرده بودم، در يكي از آسايشگاههاي سالمندان مسكن گزيدم.ولي در مسكو تنها يك آسايشگاه سالمندان وجود داشت كه تنها ۳۰۰ واحد داشت وكليه واحدها نيز از زمان افتتاح اين آسايشگاه پر شده بود.
پس از اتمام كليه پس اندازهايم به يكي از مراكز ويژه فقرا رفتم و ۱۲ روز در آنجا به سر بردم.
چيزي نگذشته بود كه مجدداً خود را در خيابانها سرگردان يافتم. كم كم با گدايان مسكو آشنا شدم و به زمره آنان درآمدم اما براي من كه ۷۰ سال از عمرم مي گذشت، زندگي در ميان آنان آسان نبود.
از طرفي جايي كه گدايان تجمع مي كردند معتادان مواد مخدر و كليه رانده شدگان نيز حضور داشتند آنان هر روز درگيري و زدوخورد داشتند و از همه خشن تر معتادان به مشروبات الكلي بودند كه كسي نبود در مقابل حملات ديوانه وار آنان از من حمايت و دفاع كند.
در خيابانهاي مسكو با زن فقيري كه مثل من گدايي مي كرد، آشنا شدم و با هم يك زندگي مشترك را آغاز كرديم .با هم غذا مي خورديم و با هم گدايي مي كرديم. بعد با هم به دنبال مكان جديدي گشتيم جايي كه گدايان در آن به سر مي بردند ولي از بخت ما همه اماكن دوازده گانه ويژه گدايان پر شده بود.
بعد از ۱۳ ماه دربدري وبي خانماني توسط يكي از شبه نظاميان مورد ضرب و شتم قرار گرفتم. شدت ضربات وارده به بدنم به حدي بود كه چيزي نمانده بود بميرم. برخي از عابران سعي داشتند به من كمك كنند ولي آنها مي گفتند كمك آنها سودي به حال تو ندارد تودر خيابانها خواهي مرد. براثر لگدها و مشت هاي آن شبه نظامي كوفتگي هايي در بدنم ايجاد شد.صورت متورم شده بود و به همين خاطر همه مرا طرد مي كردند. در همين اثنا متوجه شدم تعدادي از گدايان در يك راهروي زيرزميني متروك سكونت دارند ناچار به آنها پيوستم و آنها نيز جراحاتم را پانسمان كردند.
از آن پس در كنار آنها ماندم.
رختخوابم يك لايه كارتن بود كه روي آن دراز مي كشيدم به تدريج يكي از چشمانم كه بر اثر ضربات مأموران آسيب ديده بود، عفوني شد وگدايان يك ماهي از من پرستاري كردند. تا اينكه حالم بهتر شد.
حالا در راهروهاي هتل «كوزموس» به گدايي مي روم: مردم از جلوي من رد مي شوند ولي به ندرت صداي «جرينگ» سكه اي را مي شنوم وعابري از روي ترحم سكه اي در كلاهم مي اندازد.
با رسيدن غروب با پولهايي كه در طول روز به دست آورده ام چيزهايي براي شام تهيه مي كنم معمولاً در آمد من براي يك ليتر شير، تكه اي نان، ۲۰۰ گرم سوسيس يا كالباس ارزان كافي است.از مدتي قبل با چند فرد دلسوز در قهوه خانه اي روبروي هتل آشنا شده ام. آنها غذاي باقيمانده قهوه خانه را به جاي ريختن به درون سطل زباله به من مي دهند. حتي اجازه مي دهند غذايم را درگوشه اي از قهوه خانه بخورم.
| موش ها رهايم نمي كردند
يكي از روزها حتي موش ها هم تلاش كردند مرا بخورند.در آن روز من كمي سوسيس و كالباس در جيبم داشتم. من از اقامت در راهروهاي زيرزميني هراس دارم. بخصوص شب برايم خيلي ترسناك است.
نمي دانم چرا دچار اين همه ترس شده ام. مي ترسم تنها وبي كس بميرم. مأموران چند بار دستگيرم كرده اند ولي هر بار پس از چند ساعت آزاد شدم. ديگر هيچ كس به من نياز ندارد آنها حتي نمي خواهند مرا محاكمه كنند و به زندان بيندازند. من بازگشت به زندان را ترجيح مي دهم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |