جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 31, 2003
گفت و گو
شماره ۲۳۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سفر شعر
گفت وگو با حسينعلي ليالستاني (فيلمساز)
پنجاه سال پيش: گروه ۴۷
سفر شعر
شعر معاصر قبرس
ترجمه: رسول يونان
110106.jpg
سوناتي براي شكوفه هاي بادام
عثمان تركاي
…sman Tںrkay
به رنگ صورتي
به رنگ آبي آسماني
رؤياهايم
در بالهاي پرندگان پرواز مي كنند.
روشني كم رنگي در مشرق
بادي صورتي رنگ در مغرب،
درختان
و اين غنچه بادام
نهانگاههايي صورتي رنگ را تجزيه مي كنند
صدايي در نيمروز
و انعكاس آفتاب بر آب ها...
آهنگي صورتي
صداي زمزمه آب كه آرام و طولاني است.
آب هايي كه مي نوشم
بوي بنفشه مي دهند:
شاخه صورتي
و بر آن
بال چلچله و پر گنجشك و قمري.
صدا زدن هايي صورتي
بر روي زمين
بر روي آسمان يك آزادي جنون آميز.
اميدها مي رويند
خاك
قله مخروطي روشني ها.
بوسه اي صورتي مي زنم
بر روشني ها:
و از يك روشني آواز زاده مي شوم.
خيس و مست
زاده مي شوم
از يك روشني كاملاً ديوانه!
\ \ \
مثل اسبي سفيد
بديا بال سس
Badyabal. sas
تمام پرندگان را
رو به بيكرانه ها پرواز دهيد
كودكان را
غرق شادابي كنيد
شعرهايي ناسروده و
ترانه هايي ناخوانده دارم
رو به كائنات فرياد خواهم كشيد
فريادهايي ممتد،
آزادي را از بند رها كنيد
بگذاريد مثل اسبي سفيد
با بادها مسابقه بدهد.
مثل يك آرزو
عشق را در دلهايتان آزاد بگذاريد
تا جهان از نو آغاز شود.
\ \ \
ايمان
جوشقون قارابولوت
Cosgun garabulut
در اين سو، بر زمين
شكوفه ها باز شده
درختان در چهار فصل ميوه مي دهند
اما در آن سو، بر آسمان
هيچ درختي كاشته نشده است
با اين همه، درختان
اگرچه روزي خود را از خاك مي گيرند
و ريشه هايشان در خاك است
اما حس مي كنند
كه زمين، زمين است
آسمان، آسمان
چرا كه تمام دستها
رو به آسمانها دراز مي شوند.
گفت وگو با حسينعلي ليالستاني (فيلمساز)
مصائب عاشق فقير
110103.jpg
* قهرمانان فيلم هايم به نوعي نگران شكاف بين اغنيا و فقرا هستند كه حتي نور هم قادر نيست از آن عبور كند.
* بركسي پوشيده نيست كه در عصر كنوني عليرغم پيش بيني هاي خوشبينانه، انسانها براي لحظه اي آرامش در حسرت به سر مي برند، گويي همگان براي ستيز به اين جهان پرتاب شده اند.
* آواز پرنده پنجره اي را به سوي حقيقت باز مي كند، آوازي كه به رنگ نور است و از انفجاري مقدس در قلبش خبر مي دهد.
اشاره:
حسينعلي ليالستاني از معدود فيلمسازان متفاوتي است كه هميشه دور از هياهو به سينمايي متفكر مي انديشد. او با نخستين فيلم بلند خود «بلندي هاي صفر» نشان داد سينما را خيلي خوب مي شناسد. سينماي او سينماي عشق و رنج است ومصائب او «مصائب عاشق فقير». فيلم سينمايي «تابلويي براي عشق» و سريال تلويزيوني «آواز مه» از ديگر كارهاي متفاوت اوست.
* شروع كنيم؟
ـ بفرماييد.
* از خودتان بگوييد.
ـ با ياد او كه اول همه است، شروع مي كنم. در ليالستان به دنيا آمدم. از كودكي عاشق نقاشي بودم. تا سوم راهنمايي در روستاي خودمان به مدرسه رفتم و چهار سال آخر را هم به لاهيجان رفتم تا به همراه دوستانم كه از كودكي با هم بزرگ شده بوديم، در رشته اتومكانيك ديپلم بگيريم.
* اتومكانيك؟! چيزي هم ياد گرفتي؟
ـ نه. دوسال فقط سوهان كاري و جوشكاري كرديم و دوسال آخر هم با يك سيم به دنبال سوراخهاي روي بدنه موتورهاي يخ زده شش سيلندر و هشت سيلندر بوديم تا بفهميم آنها جاي روغنكاري هستند يا نه جاي پيچي هستند كه احياناً كويل، دلكو و يا ديگر جزئيات موتور به آن بسته مي شود.
* چرا به نقاشي ات ادامه ندادي، گفتي عاشق نقاشي بودي؟
ـ بله، براي همين هم تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به دانشگاه بروم. تا آنجايي كه يادم هست همه تلاشم را براي ورود به اين رشته كردم اما سر از رشته سينما در آوردم.
* چطور؟!
ـ شايد بخاطر اين كه يك مصاحبه اضافي هم داشت. اين يعني كندن از روستا و آمدن به تهران و باز يعني خلاص شدن از دور تسلسلي كه بيكاري را به جوانان ارزاني مي داشت.
110100.jpg
* دور تسلسل؟
ـ بله دور تسلسل. درست مثل سياه چاله هاي فضايي كه حتي نور هم قادر نيست از آنها عبور كند. دوري كه بيشتر قربانيانش را در جاده توسعه مي يابد و از روي آنها رد مي شود و فاتحه اي هم برايشان نمي خواند.
* پس مصاحبه ورود به رشته سينما تأثير بسزايي در زندگي تو داشت؟
ـ بله. آنجا چند نفر آدم محترم نشسته بودند كه با سينما مرتبط بودند، حداقل خودشان اينجور مي گفتند، گرچه بعدها هيچكدامشان را در سينما نديدم. شايد از بدشانسي من بود، نمي دانم.
* در مصاحبه چه پرسيدند؟
ـ همه آنچه را كه نبايد درباره سينما و غير سينما مي پرسيدند.
* آن وقت چه جواب دادي؟
ـ همه چيز به غير از آنچه از من پرسيده بودند.
* وقبول شدي؟!
ـ بله.
* ولي از سينما چيزي نمي دانستي؟
ـ علاقه ام به نقاشي بود. گفتم كه...
* آنها مي توانستند تو را در مصاحبه رد كنند، چون علاقه اي نداشتي.
ـ اما دلايل آنها هم براي رد كردنم كافي نبود. مجبور شدند بر خلاف خواسته شان قبولم كنند.
* پس اولين فيلم را در دانشكده سينما ديدي؟
ـ نه نه چه خيال كردين؟! زماني در شهر ما ـ لاهيجان ـ چهار سالن سينما وجود داشت، گرچه الآن باوجود توسعه اي كه در برنامه هاي مختلف نويد آن را مي دهند سالن ها به يك سالن تقليل پيدا كرده است اما باز هم اولين فيلم را نه در شهر زيباي لاهيجان بلكه در همان روستايم بر روي ديوار خانه اي ديدم. مستندي بود كه صداي گوسفندانش هنوز هم در خاطرم مانده است، گرچه سالها از آن زمان مي گذرد.
* به نظر مي رسد همه انديشه هايتان را در يك فيلم خلاصه مي كنيد. نظر شما چيست؟
ـ نه، اينطور نيست.
* مثلاً اصرار داريد در فيلمهايتان رؤياها به واقعيت تبديل شوند؟
ـ شايد قهرمانان فيلمهايم به نوعي نگران شكاف بين اغنيا و فقرا هستند كه حتي نور هم قادر نيست از آن عبور كند. وقتي سايه سياه ليبراليسم كه اصلاً نطفه اش با وحي پدر كشتگي دارد تا اين حد برزندگي قربانيان جاده توسعه سنگيني مي كند، قهرمانان فيلمهاي من به اسكيزو فرني و سودوسايكوز متهم مي شوند.
آنها ـ كه عاشقاني پاك باخته هستند و تكيه گاهي جز نور نمي شناسند ـ خوب مي دانند ليبراليسم با وحي شروع نشده است. حال به نظر شما سرزنش كردن قهرماناني كه دوست دارند رؤياهايشان به واقعيت بپيوندد مي تواند اخلاقي باشد؟
* به نظر من هم قهرمانان فيلمهايتان عدالت خواه، آرمانگرا، عاشقاني پاكباخته والبته مردم گريز هم هستند...
ـ نه، مردم گريز نيستند. آنها نگرانند كه مبادا اعتدال دربازي هاي روز مره قرباني شود. آنها اساساً اهل ميانه روي و تساهل هستند و ربطي هم به تقسيم بندي هايي كه به تازگي ورد زبانها و ارزاني روزنامه ها و كتابها شده است، ندارند. اگر قهرمانان فيلمهايم به رؤياهايشان پناه مي برند، بايد به حساب بردباري و سعه صدرشان گذاشت. آنها سربازان عدالت خواهي بوده و بر عشقشان پايبندند، همين.
* در آثارتان مخاطب چقدر مورد احترام شماست؟
ـ منظورتان را از مخاطب متوجه نشدم.
* منظورم همه آنهايي است كه فيلمهايتان را مي بينند و يا اصلاً نمي بينند.
ـ در فيلمهايي كه ساخته ام حقوق همه انسانها محفوظ است. دليلش هم اين است كه آنها ـ قهرمانان فيلمهايم ـ آدمهاي معتقدي هستند و جوهره لايزال هستي را خوب در ك مي كنند. لحظه لحظه زندگي شان نور خورده و به اصطلاح عكاسان اكسپوز شده است. آنها نوع دوستاني هستند كه برخواسته هاي خود لگام زده و اعتدال پيشه مي كنند و به آزادي ديگران احترام مي گذارند و عدالت را پاس مي دارند.
110112.jpg
* سينما چقدر مي تواند زندگي انسانها را زيبا كند؟
ـ سؤال شما خيلي كلي است. اما تأثير سينما در كنار ديگر رسانه ها ـ ماهواره، تلويزيون، اينترنت و ... ـ انكار ناپذير است، ضمن اينكه تفسيرهاي گوناگوني از زيبايي نيز وجود دارد. در عصر سرعت كره زمين روز به روز كوچكتر و كوچكتر مي شود و آرا و عقايد هم نسبت به هم نزديكتر و نزديكتر. هركس سعي مي كند خود را به رفيع ترين قلل انديشه برساند و بيانيه اي را به سوي انسانهاي ديگر روانه كند. چه بسا كساني كه در حين صعود به نقطه هاي بالاي قلل خود را زير پاهاي ديگران نمي بينند و چه بسا كساني كه در اوج نااميدي آخرين كلماتشان را در فضايي از سردرگمي در طنين نمي بينند.
بركسي پوشيده نيست ـ كه در عصر كنوني ـ باوجود پيش بيني هاي خوشبينانه، انسانها براي لحظه اي آرامش در حسرت به سر مي برند، گويي همگان براي ستيز به اين جهان پرتاب شده اند. همه جنايتكاران به خوبي قادرند ساعتها درباره حقوق انسانها و احترام به همنوع سخنراني كنند. آنها همان كساني هستند كه در خصوص حقيقت هم دچار اشتباه بزرگتري مي شوند و آن را در حد درك و فهم نازل خود تفسير مي كنند. پايه و اساس همه اين جريانها و انديشه هاي تجاوز كارانه كه امروزه در جاي جاي اين كره كوچك و تحقير شده ديده مي شود به خدايان گرانمندي بر مي گردد كه در هر قدم از قلمرويشان مي توان جنازه هاي زيادي از انسانهاي پاك سرشت و عاشق را ديد كه براي روشن شدن حقيقت، آزادي، استقلال و ارزشهايشان خون داده اند.
* با اين وصف سينما فرشته است يا شيطان؟
ـ سينما هم مثل رسانه هاي تصويري ديگر تفسيري است از زندگي انسانها با ديدگاهها، جهان بيني ها و آرمانهاي خشكيده شان، با مصائب، لغزشها و غفلتها، با ناشناخته ها، طرحها، آرزوها، اهداف ساقط شده شان و سعادتهاي دست نيافته و خلاصه با حقايق ناگفته شان. سينما انعكاسي است از موقعيت انسانها در لحظه هايي كه در آن جاري هستند.
* شخصيت اصلي فيلمهاي شما يا شاعر هستند و يا نقاش و يا هردو. آيا انتخاب اين اشخاص تعمدي است يا اتفاقي؟
ـ هيچ چيز اتفاقي نيست دوست من. حتي اواز پرنده اي كه صبحها در حين پرواز سمفوني قديمي عشق را مرور مي كند، يعني درست زماني كه واژه ها به هيچ دردي نمي خورند و جملات حقير به نظر مي آيند.
حتي وقتي قهرمانان فيلمهايم از هر سو مورد تهاجم و تاخت و تاز قرار مي گيرند.
پناه بردنشان به رؤياها و كودكي هايشان هيچ سرزنشي را متوجه شان نمي كند.
چطور مي توانيم پرنده اي را فقط به جرم اين كه از كلمات رايج استفاده نمي كند ، سرزنش كنيم! پرنده ما را به سوي رؤياهايي رهنمون مي كند كه از ماوراء مي آيد و آواز قشنگي پنجره اي به سوي حقيقت باز مي كند. آوازي كه به رنگ نور است و از يك انفجار مقدس در قلبش خبر مي دهد.
* از بين فيلمهايي كه ساخته ايد، كداميك را بيشتر دوست داريد؟
ـ همه آنها را دوست دارم و به ديده احترام به آنها مي نگرم.
* نظرتان درباره سينماي جشنواره پسند چيست؟
ـ عيبي در آن نمي بينم، هر چند اميدوارم هرگز به حسن نيت سينما و معنويتي كه ممكن است روزي به وسيله آن محقق گردد، شك نكنيم.
* اگر دوباره به دنيا بياييد، باز به سمت سينما خواهيد رفت.
ـ با اگرها زياد ميانه اي ندارم. نه در حسرت گذشته از دست رفته احتمالي روزگار مي گذرانم و نه در آرزوي آينده اي كه هيچ اعتباري بر آن نيست، به سر مي برم. انسان نمي تواند هم در زمان حضور داشته باشد و هم مثل بچه هاي مهد كودك خود را به تاب بياويزد و خودش را سرگرم كند. او بايد لياقت نور خوردن در زمان را داشته باشد و حقانيتش را براي نفس كشيدن به اثبات برساند. آخر او نمي تواند به اميد اشرف مخلوقات بودن جنازه خود را يك عمر به اين طرف و آن طرف بكشد.
* با خوانندگان ايران جمعه خداحافظي مي كنيد؟
ـ به همه خوانندگان محترم و گرامي تان درود مي فرستم و دست گرمشان را مي فشارم و اميدوارم همواره متواضع و سپاسگزار باشند و به زماني كه در آن جاري هستند عشق بورزند تا وسيله تعالي روح شان فراهم شود.
* از اين كه در اين مصاحبه شركت كرديد متشكرم.
ـ بنده هم موفقيت شما را از حق تعالي خواستارم.
* ممنون.
پنجاه سال پيش: گروه ۴۷
يك حركت موفق ادبي
110109.jpg
در سوم مارس ،۱۹۵۱ هانس ورنر ريختر، نويسنده و بنيانگذار گروه موسوم به ،۴۷ بر بالكن شيشه اي يك مهمانخانه در «باد دورخايم» درقسمت كنت نشين رود راين نشسته بود. اين رهبر بلامنازع قرار بود به زودي هشتمين گردهمايي گروه را افتتاح نمايد و اداره آن را به عهده بگيرد. ناگهان مردي تنومند كه به نظر ريختر، تعميركار مي آمد، درآستانه در پديدار شد و چنين آغاز سخن كرد: «من قرار است در اينجا نوشته ام را بخوانم» سه روز بعد جايزه ي گروه مشتمل بر يك هزار مارك كه در سال ۱۹۵۱ مبلغ قابل توجهي بود به اين مرد درشت اندام تعلق گرفت. او كه تازه سومين دهه ي عمر خود را آغاز كرده بود و از آن پس ديگر ناشناس باقي نماند كسي نبود جز هاينريش بل. اين فقط يك نمونه از آن صحنه هايي بود كه گروه ۴۷ در طول حيات خود بسيار با آن مواجه مي شد. تعداد فراواني از زندگي هاي هنري كه تقريباً يك شبه و از هيچ شروع مي شد و بعدها به صورت حماسه درمي آمد در نتيجه ي همين اجتماعات نيم بند و غيررسمي شاعران شكل گرفت. در نظر جهانيان جايزه ادبي نوبل در سال ۱۹۷۱ ـ كه به هاينريش بل تعلق گرفت ـ و نيم ميليون مارك مبلغ جايزه در حكم به رسميت شناختن نهايي گروه ۴۷ بود.
خود گروه، پنجاه سال پيش در ملك كوچكي نزديك فونس در آگللو شكل گرفت. تعداد انگشت شماري از قلم به دستان كه به تازگي از مجله "Der Rut" اخراج شده بودند نزد هم گرد آمدند تا اوضاع ادبي رامورد ارزيابي قرار دهند، آنان نوشته هايي را براي همديگر مي خواندند كه اغلب توسط صاحب منصبان آمريكايي مطبوعات در آلمان پس از جنگ، بسيار طغيان گرانه، غيرآتشين وغيرقابل چاپ تشخيص داده شده بود: از آنها كه عاقبت سوء نويسندگان خود را بر باد خواهد داد. گروه در مورد مطالب خوانده شده به بحث و تبادل نظر مي پرداخت. ريختر در جمع دوستان گفته بود: «ما بايدتا مي توانيم همين كار را ادامه بدهيم و آنان در واقع ۲۸بار ديگر اين كار را انجام دادند.
دعوت نامه هاي شخصي از طرف خود رهبر گروه ارسال مي شد. گروه هر بار نسبت به قبل متفاوت تر و بزرگتر مي شد. اين محفل كوچك با افرادي كه سوداي شعر و سياست در سر داشتند رفته رفته به صورت معروف ترين مدرسه ي شاعران در ادبيات معاصر درآمد. در اواخر دهه پنجاه واوايل دهه شصت كه دوران اوج گروه، خوانده مي شود بيش از دويست نويسنده، منتقد، ناشر و روزنامه نگار در گرداگرد جايي كه به صندلي الكتريكي شهرت داشت تجمع مي كردند. بر اين صندلي شاعر مي نشست كه به مدت نيم ساعت اجازه داشت از اثر منتشر نشده اش سخن به ميان آورد. هر روز كه مي گذشت مراسم بيش از پيش تحت نفوذ منتقدين نخبه ي روزنامه درمي آمد؛ كساني چون: پروفسور هانس ماير، پروفسور والترنيس و منتقدين ادبي نظير والترو هوله رر، يواخيم كايزر ومارسل رايش.
سرانجام تقدير چنين بودكه سرنوشت گروه۴۷ به دست سياست رقم بخورد. در سال۱۹۶۷ دانشجويان معترض، گردهمايي گروه در مهمانخانه ناحيه ي «يل ورموهل» در آيرفرانكونيا را بر هم زدند و كار را به تعطيل كشاندند؛ سال بعد هم ميتينگي كه قرار بود در شهر پراگ برگزار شود به دليل تهاجم قواي شوروي تشكيل نشد. تنها باور سياسي در حيات بيست ساله گروه همان بود كه در روح آن به جا مانده بود. ستيز با ضعف دوران صدراعظم «آدنائر» و د رعين حال دست رد كوفتن بر سينه متعصبين كمونيست وسازندگان ديوار برلين، مخالفت ورزيدن با جنگ آمريكا در ويتنام و... نكته قابل ذكر اين است كه تصميماتي كه در ميتينگ هاي مختلف گروه اتخاذ مي شد از ليبراليسمي دروني حكايت مي كرد و هيچ گاه امضاي يك شخص واحد در پاي قطعنامه اي به چشم نمي خورد بلكه اغلب گروه كوچكي از شركت كنندگان مبادرت به اين كار مي كردند.
در سال۱۹۵۲ «يل سلان» قطعه (Todestuge) يا «نغمه مرگ» را قرائت كرد كه به زودي به صورت پرآوازه ترين شعر آلمان در سالهاي پس از ۱۹۴۵ درآمد. اما در كمال تعجب جايگاه شايسته اي در ميان گروه ۴۷ پيدا نكرد.
در واقع بايد گفت كه گروه ۴۷ در اندك زماني و به حق، به عنوان مكاني دشوار براي استعدادناب ادبي نظرها را به طرف خود جلب كرد. آنها كه در دنياي ادبي آلمان پس از جنگ، به نام و تشخصي رسيده بودند دير يا زود سروكله شان در گروه پيدا مي شد، طبعاً بدگويان محافظه كار گروه، به ويژه آنان كه به نسل قبل تعلق داشتند نظام و سليقه دسته جمعي گروه را تاب نمي آوردند و مدام زبان به توهين و ناسزا مي گشودند.
البته محفل خصوصي هانس ورنر ريختر را نمي توان به كلي عاري از نقص و كمبود دانست. اين گروه در عرصه ادبيات آلمان نه اولين محفل شاعران بوده است و نه آخرين آن. اما نكته قابل ذكر اين است كه تأثير فراوان و سلطه بي چون و چراي گروه۴۷ در سرتاسر حيات ادبي آن دوران انكارناپذير مي باشد و تا ابد بي نظير خواهد بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |