جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 31, 2003
گزارش روز
شماره ۲۳۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
دلتنگي عصر جمعه
دلتنگي عصر جمعه
روشن كن چراغ خاموش خانه ها را
عصر جمعه است. تنها نشسته ام و بي آنكه غم خاصي داشته باشم، دلگيرم. تلويزيون، خبري را از سازمان زندانها پخش مي كند، همراه باتصاوير مرداني كه با سرهاي تراشيده و هيكلهاي نحيف، با صف و آرام به درون سلولهايشان مي خزند. در ادامه خبر، رئيس سازمان زندانهاي كشور، اعلام مي كند كه ۱۷هزار زنداني به خاطر تصادف كردن و نداشتن توان مالي براي پرداخت ديه در زندان به سر مي برند.
ناگهان انگار غمهاي خانواده هاي اين ۱۷هزار نفر هم به دلگيري هايم اضافه مي شود. اين بار ديگر بي دليل نيست. اين سؤال آزارم مي دهدكه راستي به چه اميدي نشسته ايم؟ آيا قرار است معجزه اي اتفاق بيفتد وخانواده اي به ناگاه و يك شبه بتواند ميليونها تومان پول را براي آزادي همسر، پدر و يا پسر خود فراهم كند؟ آيا امكان ارتكاب جرائم ديگري براي فراهم آوردن اين پول وجود ندارد؟ اين ۱۷هزار مرد زنداني چه هزينه اي را به دولت تحميل مي كنند و هزاران نفر زنان و كودكاني كه نان آورشان در زندان است، چه هزينه هايي را كه به دولت تحميل نخواهند كرد. پس چه بايد كرد؟ قلم وكاغذ را برمي دارم و به محاسبه مي نشينم. اگر به طور متوسط ديه اي كه هر زنداني بايد بپردازد، حدود ۵ميليون تومان باشد، به حدود ۸۵ميليارد تومان نياز داريم. فكر مي كنم چگونه مي توان اين پول را فراهم كرد. مثل هميشه، اولين راه حلي كه به نظرم مي رسد، كمك گرفتن از افرادخير است. اما رقم، بالاتر از اين حرفهاست. يعني ۸ميليون نفر بايد نفري ۱۰هزار تومان بپردازند تا اين مهم ميسر شود. باز هم فكر مي كنم شايد شركتهاي بيمه بتوانند اين پول را به صورت وامهاي طولاني مدت در اختيار زندانيان بگذارند ولي از شركتهاي بيمه خصوصي و يا نيمه خصوصي هم انجام چنين كاري بعيد به نظر مي رسد. ناگهان به يادخبري مي افتم كه چند روز پيش در روزنامه ها خواندم. مضمون خبر اين بود كه اموال غارت شده، از غارتگران اقتصادي پس گرفته خواهد شد. شايداين پول بتواند گره از كار اين زندانيان بگشايد. شايد به اين ترتيب، غارتگران اقتصادي هم، اندكي از زير بار دين مردم خارج شوند.
فقط كمي همت لازم است. به خدا قسم، به راحتي مي توان چراغ خاموش ۱۷هزار خانه را روشن كرد.
جمعه انتظار
110091.jpg
«صداي افلاك»
اي هستي به تو در گردش
اي ماه به دور وجود تو در چرخش

بوي خوش هر عطر، از نام نكوي تو
و روشني سپيده از برق نگاه تو!

اي همه راه ها به روي تو
و دل هر دوست بسته به كوي تو

اي برنا امام پنهان
اي تنها امام قرنها!

جهان دلگير قدوم نوراني تو است
و ملائك آماده ظهور و ياري تو!

آسمان و زمين تو را صدا مي زنند
و قلب هر دلداده محبت تو براي تو مي تپد

خلقي همه مهمان او، بر سفره احسان او
از پرتو انوار او، افلاك پا برجاستي
دنياي روح افزاي ما، وين عالم زيباي ما
از غيبت ديدار او، زيباي نازيباستي (۱)
پاورقي:
۱) از شعر مرحوم حاج محمد جواد قائمي همداني، به پاي محور هستي، ص۵
يك روز درخوابگاه دانشجويان دختر
110031.jpg
الهه، فلاسك چاي را پركرد و روي موكت طوسي، وسط دايره بچه ها گذاشت. از پنجره باريك و فلزي بيرون را نگاه كرد. هواصاف بود و تاريك. سحر ديركرده بود.
راضيه شلوغ و پرخنده وارد اتاق شد. سلام محكمي داد و گوشه دامنش را بالاكشيد و با خنده گفت: «قوم ياماياما بازطبق معمول اينجا جمع شدند؟ تمام سه طبقه خوابگاه را دنبالتان گشتم.» الهه با طمأنينه گفت: سرخ و سفيدشدي.
ـ از ساعت ۲ تو نوبت حمام بودم، تا الآن. يك تشت بزرگ هم لباس شستم. يكي از حمامها را آب گرفته تا زانو. مي ماند سيصدنفر دانشجو و دوتا حمام.
خنده ريز و ممتد او هميشه همه را به خنده مي انداخت. ته لهجه اش مشخص نبود كجايي است. اما موي سياه و فرفري اش و پوست تيره و پرخالش او را جنوبي معرفي مي كرد. اما هميشه ابروهايش را تابه تا مي كرد و چشمان مشكي اش را گشاد و با خنده مي گفت: مو دختر قاسم آبادم! بعد هم چين دامنش را مي تكاند. تنها كسي بود كه زيادشكايت نمي كرد. از دستشويي هاي هميشه گرفته و صف طولاني صبحها كه معمولاً از ساعت ۵ تا ۸ به طول مي انجاميد و آخرسر، خيلي ها دست و صورت نشسته مجبوربودند بروند دانشگاه. بچه ها اسم خوابگاه تختي را گذاشته بودند «بختي» از بس كه بخت برگشته بود. اون از دو تا دستشويي توي حياط اون كه زمستونها از سرما مي لرزيدي و تابستونها از گرما مي پختي و اون هم از حمامها كه زيرزمين خوابگاه بود و جولانگاه موش و سوسك و هرروز چند تا غشي از اونجا بيرون مي آوردند. كاشيهاي شكسته و چرك بسته اش، حال آدم را به هم مي زد. هميشه يكي از حمامها، آبش سرد بود و يكي هم راه فاضلابش گرفته بود. تازه آب گرم هم سانسي بود.
سارا كه همه به او «منگ» مي گفتند از شدت كتاب خواني، سرش را از روي جزوه ها بلندمي كرد و با دندانهاي جلوآمده اش مي گفت: «ببخشيد كه مجبوريد روي موكت سوخته و كثيف بنشينيد و به اين ديوار سيماني تكيه بزنيد. فكركن اين اتاق سه متري يه كاخه و اين تختهاي دوطبقه فلزي، بارگاه شاهانه» و همين اندك مايه طنز او، كافي بود كه سوژه تازه اي براي مسخره بازي و خنده دست بچه ها بدهد.
بوي غذاي سوخته، راهروي تنگ و تاريك را آكنده از دود و بو كرد و بچه ها درحالي كه دماغشان را مي گرفتند، پيوسته جيغ مي زدند و طرف آشپزخانه مي دويدند.
الهه با خونسردي عينكش را روي بيني جابه جا كرد و گفت: اينكه ديگه يك چيز «روتينه» و با لخند براي بچه ها چاي ريخت.
راضيه كه از بچه هاي ترك بود با نازي كه هميشه در صدايش خفته بود، گفت: الهه! من هميشه به عشق چايي هاي تو از دانشگاه مي آيم.
ليلا كه تا آن موقع كزكرده بود و دستهايش گره دردست الهه بود، نگاه عميقي به چشمان دريايي او انداخت و گفت: اينها همه اش بهانه است. مقصود ديدن همديگر و گپ زدنهاي هميشگي است.
من هنوز بعد از دوسال فكرمي كنم اينها را توي خواب مي بينم. مثل فيلمي كه خودم شاهد بازي خودم هستم.
شايد با همين رؤياست كه غربت و سختي درس و كمبودهاي اينجا را تحمل مي كنم. اما مي دانم يه روز كه ما پيرشديم و گرفتار بچه و زندگي، به همه اين روزها با حسرت نگاه مي كنيم. واقعاً حادثه عجيبي است. آدم اين همه دوست را يكجا پيدا كنه. الهه كرمانشاهي و تنبورزن و عارف محض. سارا منگول خرخون. ژيلا كه ازمرحله شوت است، فقط فكر تلفن بازي اش است. سحر كه ساكت ترين موجود دنيا است و بهاره با آن خنده ها و مهربانيهايش مايه دلگرمي همه و ثمانه كه مادر بچه هاست.
همين موقع، ثمانه دراتاق را بازكرد و يك قابلمه گذاشت وسط. بعد درحاليكه موهاي كوتاهش را پس مي زد و با آن جثه قوي مي خنديد، گفت: حالا جالبه ازهمتون كوچكترم. اينم خورشت قيمه كه هوس كرده بوديد.
ـ هورا...
بچه ها حمله كردند و درعرض چندثانيه، يك سفره مشمايي پهن شد و چندبشقاب رنگارنگ و قاشق هاي كج و كوله با برنج شفته اي كه آه از نهادهمه بلندكرد.
ليلا دفترش را بست و به شعر جديدش چشم دوخت. با لذت به شوخي بچه ها و غذاخوردنشان خيره شد. دلش مي خواست كنجي پيدامي كرد و ساكت درآن فكرمي كرد و مي نوشت.
ـ ليلا! نگران شدم سحر ديركرده؟
الهه با لحجه كشدار و مهربانش، كنارش زانو زده بود و به پنجره خيره بود.
ـ نگران نباش، حتماً كلاسش طولاني شده. تااز ساختمانهاي بالا بيايند سرجاده و سرويس بيايد، كلي زمان مي بره. الآن هم كه زمستونه، زودميني بوسها مي زنن تو گاراژ.
صداي دادوفريادي از طبقه اول بلندشد. بچه ها سراسيمه از اتاق ريختند تو راهرو و از راه پله باريك، تك تك خم شدند تا پايين كه ببينند چه خبره؟
ـ تو غلط كردي دست به وسايل من زدي.
ـ تا تو باشي كه آشپزخانه را تميزكني. يك آشپزخانه كوچك و با يك گاز شش شعله واسه يك طبقه است و اينهمه آدم ميان توش، فقط تويي كه هيچوقت گاز و كف را تميز نمي كني.
ـ باز رجا و مرضيه دعواشون شد.
ـ اينجا كه هرروز سر يه مسأله اي بحث و جنجاله.
بچه ها نوك پا برگشتند. اين هم يكي از تفريحات خوابگاه بود. الهه و ليلا بازمشغول بحث بودند. از اتاق نواي «آتش در نيستان» به گوش مي رسيد. سارا مبهوت ميان درماند و با خنده گفت: شما اين همه حرف را ازكجا آورديد؟
ثمانه پس مانده غذاها را جمع كرد و بهاره همه بشقابها را يكي كرد و رفتند بيرون.
ژيلا كه تا آن موقع روي تخت دراز كشيده بود و گريه مي كرد، بلندشد و گفت: مي خواهم بروم بيرون تلفن بزنم. راضيه گفت: تو كه تازه آمدي.
ژيلا بي اعتنا به سمت چوب لباسي رفت و مانتويش را تن كرد. الهه دويد جلو و گفت: الآن ساعت ۸ شبه. نيم ساعت ديگر در خوابگاه بسته مي شود. تا تو بروي ميدان بوعلي و تلفن بزني، يكساعتي گذشته و بعد كميته انضباطي و مديريت و... ژيلا گوشش بدهكار نبود. راضيه با همان شيطنت دويد جلو و گفت:
ـ خب دوباره كلك مي زنيم. من خودم را به دل درد مي زنم و شما مرا مي بريد پيش خانم قهرماني و او هم مرا مي برد دكتر و شما هم به بهانه همراه با من مي آييد.
بچه ها موافقت كردند و راضيه يك چادر سرش انداخت و شروع كرد هوارزدن.
شانه هايش از فرط خنده، بالا و پايين مي رفت و بچه ها آنقدر ريزريز مي خنديدند كه نمي توانستند خانم قهرماني را صدا بزنند. بالاخره با هزارمكافات، انتظامات بالا دويدند و راضيه را اززمين بلندكردند. وقتي با هزار كج و كوله شدن از پله هاي سه طبقه پايين رفتند، خانم قهرماني با اخم جلو دويد و گفت: ـ باز چه خبرشده؟
ژيلا گفت: راضيه دلش دردمي كنه. بهاره هم با نگراني گفت: بايد زود ببريمش بيمارستان.
خانم قهرماني دستهاي راضيه را كشيد طرف خودش و با تندي به بچه ها گفت: خب... خب...
شما برگرديد بالا. من با يكي از بچه ها مي بريمش. شما بايد همگي تا نيم ساعت ديگه، تو خوابگاه باشيد. راضيه اشكهايش سرازيرشد و ژيلا از آن بالا نقش زمين شد.
دوساعت بعد، وقتي بچه ها با نگراني دورهم كز كرده بودند، راضيه با اشك و ناله ميان در ظاهرشد. درحالي كه روي مچ دست چپش، علامت دوچسب زخم به علاوه بود و دست ديگرش روي شكمش، با گريه روي تخت افتاد و گفت: آخ دلم... آخ دلم!
همه جانداران وسيله اي براي دفاع از خود دارند الا ...
چند روز پيش براي خريد عطر يا ادكلن از خانه خارج شدم. براي يك كارمند كه به نوعي نمايانگر شخصيت دولت است، خوب نيست اين قدر بوي بد بدهد. وارد فروشگاه شدم از فروشنده و فروشگاه بوهاي متنوع به مشام مي رسيد. به اسپري ها و مايعات رنگارنگ داخل شيشه ها نگاه كردم و به قيمت هايشان كه سر به فلك مي كشيد. فكر كردم همان پاشيدن امشي به خود كه يك كارمند با شخصيت دولتي هستم، به صرفه تر است. فروشنده خوشبو داشت از پشت تلفن با فردي حرف مي زد: «چندتا اسپري خردل بفرست بياد... آره آره خنده آورش هم خوبه اين جا خوب فروش داره ... اگه داري خواب آورش را هم بده بياره ...»
نمي دانستم چه چيز خنده آوري براي فروش در اينجا خوب است. اينجا كه سوژه هاي خنده آور كم نيست، پس چرا مي خواهند بفروشند؟ يا آدم خواب آلوده؟
وقتي علت را از فروشنده پرسيدم، نخنديد. قيافه حق به جانب گرفت و گفت: «مث اين كه تو باغ نيستي. الآن دنيا، دنياي دفاع شخصيه» و بعد درحالي كه نمي دانست يك كارمند باشخصيت دولت هميشه در باغ است، اسپري هاي روي ميز را نشان داد و گفت: اين كه مي بيني اين جا كه ادكلن نيست به خودت بزني خوشبو بشي. اينا اسپري هاي دفاع شخصيه.
ياد اندرزهاي مادربزرگ خدا بيامرزم افتادم. مي گفت اگر مي خواي زنبور دوروبرت نچرخه يك حبه سير همراه خودت داشته باش. وقتي زنبور بهت حمله كرد سير را از وسط نصف كن و جلوي صورتت بگير. زنبور دور مي شه. يا اگر شب خواستي جايي بخوابي كه پشه زياد بود، سركه به دست و صورتت بمال. اين بهترين وسيله دفاعي براي مقابله با زنبور و پشه است...
شنيدم كه فروشنده مي پرسد: حالا چه كاره ايد .
آقاي محترم! خردلشو بدم يا خنده آورش را يا اشك آورش را؟
هيچكدام را نمي خواستم. چون يادم آمد خودم هرماه آخر برج يك فقره وسيله دفاع شخصي مي گيرم كه دوكاره هم هست. يعني فيش حقوقي كه هم خنده آور است و هم اشك آور.
***
بعدازظهر همان روز به چشم پزشكي رفتم. آدرس مطب در يكي خيابانهاي شيك تهران بود. در سالن انتظار چشم بيمارم را بسته و گوش بيدارم را سپرده بودم به صداي موسيقي ملايم كه همراه با تك مضرابهاي تنبك وار پاشنه كفش خانم منشي محيط متبوعي را به وجود آورده بود. وقتي نوبت به بنده رسيد و دفترچه را روي ميز خانم منشي گذاشتم، انگاري نامه حاوي ميكرب سياه زخم ديده باشد، با چشماني در شرف بيرون جهيدن از حدقه به دفترچه نگاه كرد و بعد به من گفت: اين چيه گذاشتي روي ميز. زود ورش دارين.
ـ مگه جناب دكتر داروها را در دفترچه بيمه نمي نويسند؟
| خيرآقا، اين جا همه چي آزاده. لطفاً ويزيت .
ـ چقدر شد سركارخانم؟
\ پنج هزار تومن
من كه از تعجب دهانم به اندازه يك زاويه قائم بازمانده بود، تنها توانستم دوباره بپرسم «چقدر فرموديد؟»
| پنج هزارتومن. مثل اينكه شما بايد اول به پزشك گوش و چشم و حلق و بيني مراجعه كنيد...
ـ خانم محترم! مراقب حرف زدنتان باشيد. لزومي به تمسخر افراد نيست، انسانيت...
مي خواستم از جامعه اخلاقي حرف بزنم البته با صدايي اندكي بلندتر از حرف زدن معمولي كه صداي دكتر از درون اتاق معاينه بلند شد.
ـ «خانم منشي اگه مي بيني خطرناكه از خودت دفاع شخصي كن.»
هنوز به منظور دكتر پي نبرده بودم كه ديدم خانم منشي از داخل كشوي ميزش اسپري بيرون آورد. تربيت اخلاقي مي گفت سرم را پايين بياورم تا خانم به خودش اسپري بزند و بعد با من حرف! اما چشمتان روز نحس نبيند. خانم منشي اسپري را به طرف صورت من گرفت و تكمه آن را با تمام قدرت فشار داد. اشكم درآمد. در ميان سيل اشكها شنيدم خانم منشي گفت: «اصغرآقا بپر پنج هزارتومان را از جيبش درآر بفرستمش تو.»
داخل اتاق معاينه، دكتر درحالي كه با پنبه اشكهايم را پاك مي كرد، با مهرباني گفت: «ببخشيد كه مجبور شديم از خودمان دفاع كنيم ... نترسيد گاز اشك آور بود، زود خوب مي شود...»
غروب كه به خانه رسيدم، ديدم پسرم مشغول فوت كردن دستان قرمزشده اش است. علت را پرسيدم، گفت: «صندلي كلاس شكسته بود، وقتي آقامعلم نشست، افتاد روي زمين. همه خنديدند. آقا معلم فكر كرد كار ما بود با چوب آلبالو ما را تنبيه كرد. وقتي اعتراض كردم چرا با تركه مرا مي زني آقا معلم به ما گفت كه اين تركه وسيله دفاعي است. براي اينكه تو در آينده آدم بشي»
بعد از اين ماجراها بود كه بي اختيار ياد قصاب محل افتادم كه وقتي در دو كيلو گوشت يك كيلو استخوان و نيم كيلو چربي مي گذارد، اندكي اعتراض آغشته به ترس مي كردم، چنان ساتور را مقابل چشمانم تيز مي كرد و چنان نگاهم مي كرد كه يعني «زيادي حرف بزني عين خيار نصفت مي كنم.»
و بعد به ياد سارقان مسلح بانكها و طلا فروشها افتادم كه اسلحه اي براي دفاع از خود دارند و يا آقازاده ها و نوكيسه هاي سياسي، اقتصادي كه براي جلوگيري از زخم زبان و شورچشمي مردم بي كيسه به خود و اموالشان دزدگير و قفل مركزي وصل مي كنند و يا اصلاً چرا راه دور برويم، راننده هاي شركت واحد كه مثل ماهي مركب از خود ماده اي سياه پخش مي كنند تا چشم دشمن آنها را نبيند و يا همين پزشكان خودمان كه مجهز به حمل گاز (CS) شده اند و خيلي هاي ديگر كه هريك به نوعي وسيله اي براي دفاع از شخص خود دارند، الا روزنامه نگاران! از هيأت دولت و نمايندگان محترم مجلس به ويژه كميسيون فرهنگي تقاضا داريم براي حفظ جان اين قشر سرراهي! نيز چاره اي بينديشند و با تصويب همراه داشتن ـ مثلاً ـ مداد چماق اندام يا خودنويسي ديلم صفت بتوانند از خود دفاع كنند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |