ساختمان، نه كهنه بود، نه زيبا. هوا تاريك بود. بوي تنهايي رخوت مي داد. گاه به گاه تك چراغ حياطي نه دلچسب، نه كوچك نفس كم مي آورد. غبار اندود بود و خسته. مثل نفس هاي بي شماره گاه به گاه تن هاي پير، مردان ديروز، مادران پشت پا خورده از روزگار.
خورشيد غروب كرده بود كه خدمتكار تن خسته نوبت عصر، با سرفه هاي سخت ، مثل عبور يك شهاب زندگي را در ساختماني نه كهنه، نه زيبا حاليمان كرد. گفت: تعطيل است، مگر نگهباني به شما نگفت كه كسي اينجا نيست رفته اند.
صدايش، سكوت وهم را در حياط خانه سالمندان خط زد. آرام گفتم: ما خبرنگاريم. آمده ايم اينجا... با كشيدن انگشت توي هوا، نشانمان داد كه با يد در اتاقكي بمانيم به انتظار. اتاق انتظار بوي كهنگي مي داد، بوي اسپند وچاي دم جوش يا شايد عطر چهل تخم و گياه بابونه. عكس هاي دوچهره پير و فرتوت اما خندان، هي زد كه لحظه هاي پيري و سالخوردگي من هم نزديك است. گوشه ديگراتاق، مثل هر مطب پزشكان «سكوت» هشدار داده مي شد. گفتم چه دنياي سردي، اگر نتوانم تا آخر عمر سكوت كنم. تكليف پرچانگي هايم چه مي شود؟
\ \ \
سرفه هاي سرد وخشك برآمده از التهاب حنجره خدمتكار، به ما فهماند كه در تمام لحظه هاي راه رفتن در راهروهاي خلوت اما مشترك همسايگان، بايد ساكت باشيم.
اينجا دويست نفر يا كمي بيشتر، ساكن خانه سالمندان هستند. وقت صرف شام هم گذشته و بيشترشان در سكوتي سرد، خفته اند. مي تواني اندك همسايگان پرجنب وجوش اما پرچين وچروك را داخل اتاق ها، جست وجو كني. يكي به اجبار آمده اينجا، ديگري شايد به اختيار.
\ \ \
داخل اولين اتاق سرك مي كشي، تيك و تاك ساعت شماطه دار، خرناس هاي بي وقفه چندهمسايه و چكه چكه آب از باريك راه شير آب زنگ زده همه آن چيزهايي است كه در انعكاس پرتو نور مهتابي راهرو به داخل اتاق، مي تواني ببيني و البته نيم خطي از يك نوشته، چسبيده سينه ديوار كه رنگ و رويش را نشناختم: «بياييد پير نشويم... چه تمناي محال!»
پاورچين گاه بازگشت دارم كه صدايي اندك و سخت اشاره ام مي كند: پرستار... پرستار...
اما من كه پرستار نيستم. رهگذري هستم شايد نيم خسته و پنداري كه در كنكاش شناخت پيري.
پرستار بخش مي گويد: گفتم كه خوابشان تقريباً سبك است. خواب و بيدارند.
\ چند سالمند اينجا بستري هستند؟
ـ شايد دويست نفر يا شايد بيشتر. البته همه آنها سالمند نيستند. بعضي ها هم ميان سالند. اما اينجا بستري هستند.
\ بستري يا اينكه ساكن؟
ـ بعضي ها بستري بعضي ها هم روزهاي سالمندي را سپري مي كنند.
\ ميانساله ها چرا اينجا هستند؟
ـ اينجا هستند چون تنهايند، كسي سرپرستي شان نمي كند. بعضي ها زمين گير شده اند، اعضاي خانواده تحملشان نمي كنند. چند وقت پيش خانمي آوردند اينجاكه قطع نخاع شده بود و هيچ يك از اعضاي خانواده اش تمايلي به نگهداري اش نداشتند. خسته شده بودند.
پرستار بخش خانه سالمندان از ماجراي زندگي خانم «ع ـ ف» مي گويد و مي گويد. مي گويم آرام تر، آرام تر، مي خواهم زندگي اش را درك كنم.
او زندگي سالم و ساده اي داشته، در يك تصادف، پدر و مادرش را از دست مي دهد و خودش هم زمين گير مي شود. مدتي در بيمارستان رواني بستري مي شود چون ناراحتي اعصاب مي گيرد. او مدرس روانشناسي يكي از دانشگاهها بوده و بعد از اين اتفاق ناگوار، مدتي هم در منزل خواهرش مي ماند ولي تحمل آنها هم تمام مي شود. آخر نگهداري يك قطع نخاعي خيلي سخت است. تصميم مي گيرد به خانه سالمندان بيايد تا آسوده تر زندگي كند. مي دانيد اينجااسمش خانه سالمندان است ولي الزاماً همه همسايه ها، سالمند نيستند.»
\ \ \
در كورسوي انتهاي راهرويي بزرگ ، چند نفري نشسته اند به تماشاي تلويزيون. برايشان مهم نيست چه برنامه اي از اين قاب كوچك پخش مي شود. هنرپيشه ها چه نقشي دارند و پايان فيلم خوش است يا ناخوش. هر يك به بهانه اي اينجا ساكن هستند.
ـ احساس مي كردم توي خانه پسرم، سربارم. نوه هايم بزرگ شده بودند و تفاوت نيروي جواني و كهنسالي را درك مي كردند. مي خواستند به شيوه جوانان زندگي كنند ولي من بي حوصله و كم تحمل بودم. داشت بين پسرم و عروسم اختلاف عميقي شكل مي گرفت كه ترجيح دادم از آنها جدا شوم. هيچ شرطي هم با آنها نگذاشتم كه مبادا در رودربايستي قرار بگيرند. پسرم حالا هر دو هفته يك بار، تازه اگر فرصت داشته باشد مي آيد ديدنم. دوستشان دارم. باهمه آن بي مهري ها.
ـ من هم زندگي تقريباً مشابهي با اين آقا دارم اماهمه اش اين نيست. من عضو اضافه خانواده بودم. كم محلي ها وبي اعتنايي عروسم باعث شد كه پسرم به هواي طرفداري از من واحترام بيشتر، از زنش جدا شود. من كه راضي نبودم اين كار را بكند. دخترك طلاق گرفت ورفت. مدتي با پسرم زندگي مي كردم ولي او هم مرا رهاكرد. گفت كه تو زندگي ام راخاكستري كرده اي. من نفهميدم منظورش چه بود، شما مي دانيد؟
\ \ \
دلت نمي آيد داخل هراتاق كه همسايه هايش خوابند گاه شايد بيدار ونيمه بيدار، سرك بكشي. از پرستار مي پرسم غذاي اين همسايه ها چيست؟ مي گويد: ما اينجا تنوع غذايي داريم. اما براساس جدول هفتگي ، سفارش غذا مي دهيم. نمي شود غذاي سنگين طبخ كرد بايد توصيه ها و موارد پزشكي را لحاظ كنيم.
\ تورهاي سياحتي چطور، آن كه پرهيز ندارد؟
ـ شما فكر مي كنيد، درآمد خانه هاي سالمندان چقدر است كه تازه بخواهند اين ها را به سفر هم ببرند. خير، سفري در كار نيست. اگر خانواده اي بخواهد سالمندش را شخصاً به سفر ببرد تشريفاتي دارد كه به آنها مي گوييم.
\ خانواده ها ازاين كار استقبال مي كنند؟
ـ اين بستگي به ميزان علاقه آنها دارد. البته مواردي داريم كه درتعطيلات نوروز يا تابستان تعدادي از خانواده ها براي بردن سالمندشان يا همان ميانسالان اقدام كنند ولي هميشگي نيست.
\ تاحالا شده آنهايي كه ازاينجا خارج مي شوند حتي براي تعطيلات تمايلي به بازگشت نداشته باشند؟
ـ خيلي كم اتفاق مي افتد كه ازاين موارد داشته باشيم ، چون خانواده ها عادت به نگهداري سالمندان ندارند . زود خسته مي شوند. حوصله ندارند.
\ پس فصل خاكستري واقعيت دارد؟
ـ روبروشدن با اين موضوع، تلخ است اما حقيقت دارد. بعضي ها فكر مي كنند وقتي آمدند اينجا، ديگر آخر خط است. آنقدر بايد زنده بمانند تا فوت كنند. بايد كار فرهنگي كرد. اما متأسفانه آنقدر مشكلات وسختي كار بالاست كه كمتر مي توان براي شاداب سازي فضا وكار فرهنگي فكر كرد والبته هزينه.
\ پرستاران و پرسنل هم اين حقيقت را قبول دارند؟
ـ ما اينجا هر روز با يك واقعيت روبرو هستيم واز بس برايمان تكرار شده كه شايد نبودش را باور نداريم، آن هم كهنسالي است. اين يك واقعيت است كه وقتي كهنسال وپيرشدي، بايد منتظر هرنوع رفتار وبرخورد نامهربانانه باشي. شما چقدر با اين واقعيت مواجه هستيد؟ خانواده ها چقدر با اين كهنسالان خاكستري مهربان هستند؟