جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۱ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۳
Fri, Jan 31, 2003
اجتماعي
شماره ۲۳۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سفر جمعه
حرف مردم
جمعه هاي مردان بيوه
• آمار وارقام طلاق وازدواج به نظر مي رسد هر ماه ويا هر فصل نوسان پيدا مي كند ولي نمي تواني تعداد مردان بيوه را محاسبه كني چرا كه خيلي ها بيوه هستند ولي اعلام نمي كنند.
نگاههاي دور
سفر جمعه
رازدنيا با خورشيد
پرواز شماره .۳۶۲ پرواز را به خاطر بسپار. مقصد، مدينه است، مدينه را به خاطر بسپار. به مدينه مي رسيم، حالا ديگر هيچ چيز را به خاطر نمي سپاريم جز او، جز عشق و خدا.
اينجا در سرزمين وحي، ابديت مطلق است و اين معناي تازه تجربه است. تنها چيزي كه به خاطر مي آوري يك دل است كه از انفجار عشق رخ نمايانده است و تو مي خواهي اين دل هزار پاره شود و هر پاره اش به جست وجوي پيامبر(ص)، علي(ع) و فاطمه(س) باز و باز هزار پاره شود.
به مدينه كه مي رسي، همه تاريخ به تو مي گويند كه در سرزمين انصار پا گذاشته اي. به خاك اين سرزمين روزي پيامبراكرم(ص) گام گذاشته است. اينجا كه هستي هوا پر است از اذان «بلال» و خاك، سرشار است از ردپاي ابوذر و سلمان.
***
به دنيايي ديگر پاگذاشته اي، به دنياي دلباختگان و پاك باختگان. به شهري رسيده اي كه عطر پيامبر در كوچه هاي آن به مشام مي رسد و تو خوب مي داني كه مي تواني در كوچه هاي حضور او همچون عاشقي آسيمه سر در هر نقطه نماز بگذاري. تمامي اين سرزمين، حرم پيامبراكرم(ص) است. دشمنان ديگر تمام شده اند، دشمني ها هم تمام شده اند. هرچه هست در حج، پيمان دوستي و برادري است. حالا ديگر قبيله هاي دشمني برادر شده اند. اينجا، سرزمين صلح است و ما مسافران خورشيد سر به آستان او مي گذاريم.
***
با سومين بانگ مؤذن، زائران خود را براي نمازصبح آماده مي كنند. همه گرد مسجدالنبي جمع مي شوند. با سلام دادن نماز و برخاستن، تازه مي فهمي در بي انتهاي جمعيتي هستي و در ميان حجم انبوهي از نژادها، زبانها، لهجه ها و رنگ ها. زائران از دور و نزديك آمده اند، ايران، هند، مالزي، اندونزي، سوريه و تا هركجا كه نغمه هاي اسلام رسيده باشد.
***
مدينه يعني هجرت، يعني ايستادگي و ساختن. مدينه سرشار مساجد مطهر است؛ قبا، علي(ع) سلمان، ذوقبلتين و...
وقت تنگ است و گاه رفتن نزديك، اما چطور مي توان در مدينه بود و از مهاجرت سخن نگفت. چگونه مي توان هجرت اهل بيت(ع) را درك نكرد. در مدينه بايد قدرت و عظمت اسلام را بيشتر و بهتر شناخت. بايد در كنار زيارت قبرستان بقيع، مساجد، منابر و حرم مطهر حضرت محمد(ص) و درك عظمت اهل بيت(ع)، ريشه هاي استوار ماندن اسلام را شناخت.
***
اشك هايم بي امان روي گلشن خاك بقيع مي چكد. اينجا سرزمين خفتگاني است كه عاشق آمدند و عاشق رفتند.
اينجا محدوده قبرستان بقيع است كه هزاران سال آرامگاه مقدس ائمه اطهار(ع) و انصار بوده است. پشت هاي برآمده از خاك، بدون سنگ نوشته و بدون نشان، به دنبال نشان كداميك از معصومين بايد گشت. دست نياز و توسل به سوي كدام پاك بايد درازكرد.
تربت بقيع مبهوتت مي كند. همگان خواهندمرد اما چه رفتني و در كدام خاك آرام خواهي گرفت.
خاك اينجا مقدس است، همگان خواهندرفت اما زيارت نفس خفتگان بقيع و آنان كه در راه اسلام رفته اند، مقدس است.
سنگ است و خاك و صبوري و حصاري كه اين خاك را دربرگرفت. دورتر از اين خاك، بشر است و غفلت. آنان كه اينجا خفته اند، كشتگانند كه در نزد پروردگار روزي مي خورند. بقيع خاطره تاريخ و اعتبار انسان است. اين قلب ها در زيرخاك يثرب مي تپند و ما مي رويم و جزوي مي شويم از پي كرانه عشق و ابديت.
حرف مردم
يادمسافري كه زندگي اش ۵ خط نبود
خطاب به هيچكس!
بايد مي رفتيم، بايد جاده اي را مي پيموديم كه زندگي عزيزمان را گرفته بود، ازكنار لاشه اتوبوسي مي گذشتيم كه هيكل رشيدش را درهم فشرد.
بايد مي رفتيم و رودرروي كسي قرارمي گرفتيم كه با عمل غيرانساني اش روزگارمان را سياه كرده است. راننده اي كه بي دغدغه از قوانيني كه فقط مكتوب مي شوند نه اجرا، حادثه اي دردناك به وجودآورد. مشتي نمونه خروار.
مي رفتيم تا در جلسه محاكمه اش حضور پيداكنيم. نوبت پرسش كه نه، پاسخ به من رسيد!
قاضي از من پرسيد: شما مادرش هستيد؟ جواب دادم: بله.
قاضي از من پرسيد:مجرد بود؟ جواب دادم: بله.
قاضي ازمن پرسيد: چه كاره بود؟ پزشك.
قاضي از من پرسيد: كارهم مي كرد؟ بله.
قاضي ازمن پرسيد: چندسال داشت؟ سي و يك سال.
قاضي گفت: بيا زير اين ورقه را امضاكن و من دور اسمم يك دايره بسته كشيدم و به خودم گفتم: پسرم، بيوگرافي سي ويك سال زندگي تو و رنج من، درهمين پنج جمله كوتاه خلاصه شد.
او نخواست بداند تو چطور بزرگ شدي و من چگونه پير؟ تو قدكشيدي و من شكستم، ولي تو رفتي و من هنوز مانده ام.
... چه مي شود كرد در ميان همهمه ها، هستند كساني كه بي صدا مي آيند، بي صدا زندگي مي كنند و بي صدا هم مي روند.
ولي عزيزم، هردوي ما باور داريم كه با لب هاي فروبسته و در سكوت هم مي توان هرچه رساتر فريادزد و اين واژه ها همان فرياد برخاسته از سكوت است تا درجاي جاي اين سرزمين به گوش آناني برسد كه با الفباي سخن من آشنا هستند.
پسرم! عزيزم! با خودم عهدبسته بودم نگذارم رفتن معصومانه تو و همسفرانت مثل هر اتفاق ناخوش آيند ديگري كه هرروزه درجامعه رخ مي دهد، تحت تأثير گذشت زمان كمرنگ قرار گيرد يا به فراموشي سپرده شود. شايد يادآوري هاي مكرر در اذهان مسؤولان زنگ بيدارباش باشد براي سرعت بخشيدن به رفع تنگناهاي موجود بخصوص در سيستم راه و ترابري.
طبق آمار، حوادث و خسارات ناشي از تصادفات درجاده هاي منتهي به مازندران رقم قابل توجهي است. طبعاً از شبكه استاني اين انتظار مي رفت تا به بهانه تهيه و پخش گزارشي مستند از جريان محاكمه عامل تصادفي كه منجر به مرگ ۲۰ انسان بي گناه شده بود به ميان جمعي بيايد كه حرف هاي زيادي براي گفتن داشتند يا تصويربرداري بيايد و چنددقيقه فقط چنددقيقه به تصوير بكشد قامت خميده مادرپيري را كه حتي با عصا هم قادر به راه رفتن نبود و برشانه پسرجواني تكيه داشت. يا زني كه در عنفوان جواني بيوه شده بود و با دوبچه كوچكش گوشه حياط از سرما كزكرده بودند.
كشته شدگان اين تصادف بيست نفر بودند و بايد دوربيني بود تا درد و رنج خانواده هاي آنان را به نمايش بگذارد.
انتظار اين نيست كسي درماتم ما سوگوار باشد چون به تجربه چندين ساله آموخته ايم (دراين سراي بي كسي) بار رنج خويش را به تنهايي بر دوش بكشيم. اما آيا هزاران خانواده اي كه هرساله آرامش و آسايش روحي و رواني خود را با مرگ عزيزان شان از دست مي دهند، هزاران انساني كه مستحق زندگي بودند و اين حق مسلم به دليل ضعف مديريت اجرايي از آنان سلب شده، آنقدر نمي ارزيد تا رسانه اي (جرايد و صداوسيما) تصميم بگيرند چنين حوادثي را موشكافانه و روشنگرانه مطرح كرده و با برنامه اي مدون پيامدها و آثار مخرب آن را در جامعه و خانواده موردبررسي قراردهند و مسؤولان را به پاسخگويي فراخوانند؟
جمعه هاي مردان بيوه
دهن كجي هاي بلندظرف هاي نشسته
• آمار وارقام طلاق وازدواج به نظر مي رسد هر ماه ويا هر فصل نوسان پيدا مي كند ولي نمي تواني تعداد مردان بيوه را محاسبه كني چرا كه خيلي ها بيوه هستند ولي اعلام نمي كنند.
«روزهاي تعطيل مردان بيوه شبيه روزهاي ديگر نيست، شبيه تنهايي مردان زن و بچه دار نيست، اگر آنها تنها شوند همسري هست، بچه اي هست كه درد دل كنند يا كه گوشه اي بنشينند و فقط به حرف هاي آنها گوش كنند. جمعه هاي يك مرد بيوه مثل بقيه روزها نيست».
آمار وارقام طلاق وازدواج به نظر مي رسد هر ماه ويا هر فصل نوسان پيدا مي كند ولي نمي تواني تعداد مردان بيوه را محاسبه كني چرا كه خيلي ها بيوه هستند ولي اعلام نمي كنند.
ـ «به همسايه ها گفته ام كه همسرم رفته خارج پيش پدرومادرش. يكبار ديگر كه پرسيدند گفتم رفته خارج تا درسش را تمام كند. مگر خارج رفتن عيب وايرادي دارد».
اما همه همسايه ها كه با شنيدن اين حرف ها خيالشان راحت نمي شود و دوباره مي پرسند: «خانمتان ان شاء الله كي بر مي گردند».
و تو مي ماني جوابشان را چه بدهي و از اين سماجت جستجوي بي انتها ، گريز بزني.
ـ خلاص شدن از اين سؤال ها، به هزار ترفند متوسلت مي كند. جواب همسايه ها يك طرف، جواب بچه طرف ديگر.
| بچه ها لج مي كنند، هميشه؟
* سماجتشان خسته كننده است.هي علامت سؤال، هي كج خلقي. همين بهانه هاي معمول و جواب هاي پر از شك وترديد را به خوردشان مي دهم. مي دانم درست نيست بگويي مادرت مرده، يا رفته خارج يا رفته يك سفر دور و دراز، ولي شما مي گويي چكار كنم. شايد خيلي ها باشند مثل من كه مجبورند سؤال هاي عجيب و غريب بچه ها را اينجوري جواب دهند».
مردان بيوه از اول هفته اگر كاري داشته باشند كه مشغول كارند واگر خستگي كار اجازه دهد وقتي مي رسند منزل، تازه اول كار خانه است كه دهن كجي مي كند. ظرف هاي نشسته مانده از روزهاي گذشته، شستن لباس هاي جمع شده از هفته هاي قبل، گرم كردن ته مانده غذاي شب هاي قبل يا شب گذشته. و همه اينها به كنار، اگر ته يخچال غذايي نباشد بايد به فكر تهيه و طبخ شام باشند.
ـ «يك نكته مهم را جا انداخته اي و آن گوش كردن به حرف بچه هاست. هم بايد خوب گوش كني و هم بايد خوب تعريف كني. تنهايي كودكت فقط با شام و شست وشو پر نمي شود. هزاران حرف نگفته هميشه براي گفتن ته گلويت تلنبار شده، اگر نگويي روزي بغضت فوران مي كند واگر بي احتياط حرف بزني، خودت وكودكت مچاله مي شود.
شما هيچ وقت بيوه شده اي؟»
| جمعه هايت رنگ دارد؟
* «كدام مرد بيوه را سراغ داريد كه اين همه حرف و كار انجام نشده داشته باشد و فرصتي هم پيدا كند براي گذراندن لحظه هاي جمعه. جمعه هاي من تكرار اندوه است.
وقتي دخترم مي رود تاساعت هايي را با مادرش سپري كند، مي نشينم به گفت وگو با خودم. گذشته را مرور مي كنم، لحظه هاي ناب زندگي هرگز تركم نمي كنند، هميشه همراهت هستند، مي داني هميشه موضوعي براي غصه خوردن هست، اين لحظه هاي جمعه من است».
| چطور شد جدايي را ترجيح دادي به ادامه زندگي؟
* يك سوء تفاهم، نمي گويم زياده خواهي ، اصرار دارم كه بيوه شدنم نتيجه سوء تفاهم بود. مرز ميان داشتن و نداشتن جيب هاي پر از پول، رؤياهاي دور و دراز. من رؤياهاي او را درك نمي كردم، او اينچنين فكر مي كرد. اصرار كردم كه منتظر گذشت زمان باشيم، در هميشه روي يك پاشنه نمي چرخد.
گفتم صبركن، وضعيت كارم بهتر مي شود. خانه اي مي خريم بزرگ، پر از طعم داشتن و فراموشي گذشته هاي تهي.
فصل خاكستري واقعيت دارد
110037.jpg
ساختمان، نه كهنه بود، نه زيبا. هوا تاريك بود. بوي تنهايي رخوت مي داد. گاه به گاه تك چراغ حياطي نه دلچسب، نه كوچك نفس كم مي آورد. غبار اندود بود و خسته. مثل نفس هاي بي شماره گاه به گاه تن هاي پير، مردان ديروز، مادران پشت پا خورده از روزگار.
خورشيد غروب كرده بود كه خدمتكار تن خسته نوبت عصر، با سرفه هاي سخت ، مثل عبور يك شهاب زندگي را در ساختماني نه كهنه، نه زيبا حاليمان كرد. گفت: تعطيل است، مگر نگهباني به شما نگفت كه كسي اينجا نيست رفته اند.
صدايش، سكوت وهم را در حياط خانه سالمندان خط زد. آرام گفتم: ما خبرنگاريم. آمده ايم اينجا... با كشيدن انگشت توي هوا، نشانمان داد كه با يد در اتاقكي بمانيم به انتظار. اتاق انتظار بوي كهنگي مي داد، بوي اسپند وچاي دم جوش يا شايد عطر چهل تخم و گياه بابونه. عكس هاي دوچهره پير و فرتوت اما خندان، هي زد كه لحظه هاي پيري و سالخوردگي من هم نزديك است. گوشه ديگراتاق، مثل هر مطب پزشكان «سكوت» هشدار داده مي شد. گفتم چه دنياي سردي، اگر نتوانم تا آخر عمر سكوت كنم. تكليف پرچانگي هايم چه مي شود؟
\\\
سرفه هاي سرد وخشك برآمده از التهاب حنجره خدمتكار، به ما فهماند كه در تمام لحظه هاي راه رفتن در راهروهاي خلوت اما مشترك همسايگان، بايد ساكت باشيم.
اينجا دويست نفر يا كمي بيشتر، ساكن خانه سالمندان هستند. وقت صرف شام هم گذشته و بيشترشان در سكوتي سرد، خفته اند. مي تواني اندك همسايگان پرجنب وجوش اما پرچين وچروك را داخل اتاق ها، جست وجو كني. يكي به اجبار آمده اينجا، ديگري شايد به اختيار.
\\\
داخل اولين اتاق سرك مي كشي، تيك و تاك ساعت شماطه دار، خرناس هاي بي وقفه چندهمسايه و چكه چكه آب از باريك راه شير آب زنگ زده همه آن چيزهايي است كه در انعكاس پرتو نور مهتابي راهرو به داخل اتاق، مي تواني ببيني و البته نيم خطي از يك نوشته، چسبيده سينه ديوار كه رنگ و رويش را نشناختم: «بياييد پير نشويم... چه تمناي محال!»
پاورچين گاه بازگشت دارم كه صدايي اندك و سخت اشاره ام مي كند: پرستار... پرستار...
اما من كه پرستار نيستم. رهگذري هستم شايد نيم خسته و پنداري كه در كنكاش شناخت پيري.
پرستار بخش مي گويد: گفتم كه خوابشان تقريباً سبك است. خواب و بيدارند.
\ چند سالمند اينجا بستري هستند؟
ـ شايد دويست نفر يا شايد بيشتر. البته همه آنها سالمند نيستند. بعضي ها هم ميان سالند. اما اينجا بستري هستند.
\ بستري يا اينكه ساكن؟
ـ بعضي ها بستري بعضي ها هم روزهاي سالمندي را سپري مي كنند.
\ ميانساله ها چرا اينجا هستند؟
ـ اينجا هستند چون تنهايند، كسي سرپرستي شان نمي كند. بعضي ها زمين گير شده اند، اعضاي خانواده تحملشان نمي كنند. چند وقت پيش خانمي آوردند اينجاكه قطع نخاع شده بود و هيچ يك از اعضاي خانواده اش تمايلي به نگهداري اش نداشتند. خسته شده بودند.
پرستار بخش خانه سالمندان از ماجراي زندگي خانم «ع ـ ف» مي گويد و مي گويد. مي گويم آرام تر، آرام تر، مي خواهم زندگي اش را درك كنم.
او زندگي سالم و ساده اي داشته، در يك تصادف، پدر و مادرش را از دست مي دهد و خودش هم زمين گير مي شود. مدتي در بيمارستان رواني بستري مي شود چون ناراحتي اعصاب مي گيرد. او مدرس روانشناسي يكي از دانشگاهها بوده و بعد از اين اتفاق ناگوار، مدتي هم در منزل خواهرش مي ماند ولي تحمل آنها هم تمام مي شود. آخر نگهداري يك قطع نخاعي خيلي سخت است. تصميم مي گيرد به خانه سالمندان بيايد تا آسوده تر زندگي كند. مي دانيد اينجااسمش خانه سالمندان است ولي الزاماً همه همسايه ها، سالمند نيستند.»
\\\
در كورسوي انتهاي راهرويي بزرگ ، چند نفري نشسته اند به تماشاي تلويزيون. برايشان مهم نيست چه برنامه اي از اين قاب كوچك پخش مي شود. هنرپيشه ها چه نقشي دارند و پايان فيلم خوش است يا ناخوش. هر يك به بهانه اي اينجا ساكن هستند.
ـ احساس مي كردم توي خانه پسرم، سربارم. نوه هايم بزرگ شده بودند و تفاوت نيروي جواني و كهنسالي را درك مي كردند. مي خواستند به شيوه جوانان زندگي كنند ولي من بي حوصله و كم تحمل بودم. داشت بين پسرم و عروسم اختلاف عميقي شكل مي گرفت كه ترجيح دادم از آنها جدا شوم. هيچ شرطي هم با آنها نگذاشتم كه مبادا در رودربايستي قرار بگيرند. پسرم حالا هر دو هفته يك بار، تازه اگر فرصت داشته باشد مي آيد ديدنم. دوستشان دارم. باهمه آن بي مهري ها.
ـ من هم زندگي تقريباً مشابهي با اين آقا دارم اماهمه اش اين نيست. من عضو اضافه خانواده بودم. كم محلي ها وبي اعتنايي عروسم باعث شد كه پسرم به هواي طرفداري از من واحترام بيشتر، از زنش جدا شود. من كه راضي نبودم اين كار را بكند. دخترك طلاق گرفت ورفت. مدتي با پسرم زندگي مي كردم ولي او هم مرا رهاكرد. گفت كه تو زندگي ام راخاكستري كرده اي. من نفهميدم منظورش چه بود، شما مي دانيد؟
\\\
دلت نمي آيد داخل هراتاق كه همسايه هايش خوابند گاه شايد بيدار ونيمه بيدار، سرك بكشي. از پرستار مي پرسم غذاي اين همسايه ها چيست؟ مي گويد: ما اينجا تنوع غذايي داريم. اما براساس جدول هفتگي ، سفارش غذا مي دهيم. نمي شود غذاي سنگين طبخ كرد بايد توصيه ها و موارد پزشكي را لحاظ كنيم.
\ تورهاي سياحتي چطور، آن كه پرهيز ندارد؟
ـ شما فكر مي كنيد، درآمد خانه هاي سالمندان چقدر است كه تازه بخواهند اين ها را به سفر هم ببرند. خير، سفري در كار نيست. اگر خانواده اي بخواهد سالمندش را شخصاً به سفر ببرد تشريفاتي دارد كه به آنها مي گوييم.
\ خانواده ها ازاين كار استقبال مي كنند؟
ـ اين بستگي به ميزان علاقه آنها دارد. البته مواردي داريم كه درتعطيلات نوروز يا تابستان تعدادي از خانواده ها براي بردن سالمندشان يا همان ميانسالان اقدام كنند ولي هميشگي نيست.
\ تاحالا شده آنهايي كه ازاينجا خارج مي شوند حتي براي تعطيلات تمايلي به بازگشت نداشته باشند؟
110019.jpg
ـ خيلي كم اتفاق مي افتد كه ازاين موارد داشته باشيم ، چون خانواده ها عادت به نگهداري سالمندان ندارند . زود خسته مي شوند. حوصله ندارند.
\ پس فصل خاكستري واقعيت دارد؟
ـ روبروشدن با اين موضوع، تلخ است اما حقيقت دارد. بعضي ها فكر مي كنند وقتي آمدند اينجا، ديگر آخر خط است. آنقدر بايد زنده بمانند تا فوت كنند. بايد كار فرهنگي كرد. اما متأسفانه آنقدر مشكلات وسختي كار بالاست كه كمتر مي توان براي شاداب سازي فضا وكار فرهنگي فكر كرد والبته هزينه.
\ پرستاران و پرسنل هم اين حقيقت را قبول دارند؟
ـ ما اينجا هر روز با يك واقعيت روبرو هستيم واز بس برايمان تكرار شده كه شايد نبودش را باور نداريم، آن هم كهنسالي است. اين يك واقعيت است كه وقتي كهنسال وپيرشدي، بايد منتظر هرنوع رفتار وبرخورد نامهربانانه باشي. شما چقدر با اين واقعيت مواجه هستيد؟ خانواده ها چقدر با اين كهنسالان خاكستري مهربان هستند؟
نگاههاي دور
از خودم خبري نيست
شروين كياسي
دلم براي خودم خيلي تنگ شده است، همه اش دلم مي خواهد فرصتي پيدا كنم تا لحظه هايي رو بروي خودم بنشينم وحرف بزنم.
حرف حسابي كه نه، فقط يك كمي درد دل!
دلم مي خواهد حرف آن روزهايي را بزنم كه همه چيز راحت اتفاق مي افتاد؛ همه چيز، حتي لبخندها ودوستي ها.
دلم مي خواهد حرف آن روزهايي را بزنم كه وقتي بغض گلويمان را مي گرفت، مجبور نبوديم جلويش را بگيريم. مي زديم زير گريه و از كسي هم خجالت نمي كشيديم.
***
حالا خيلي دلواپس «خودم» شده ام. هر چقدر مي گردم، پيدايش نمي كنم. از خودم خبري نيست!
مي ترسم نكند توي شلوغي يكي از خيابان هاي شهر، دستش از توي دستم در آمده و گم شده باشد. شايد هم افتاده توي يكي از چاله چوله ها، كه توي هركوچه اي هزارتاي آن پيدا مي شود وكارگرها هم رويش خط تلفن ولوله گاز كشيده اند بعد هم خاك روي آن ريخته وآسفالتش كرده اند.
آن «خود» من هميشه دلواپس بود، دلواپس همه چيز و همه جا:
دلواپس آسمان، مهتاب، دلواپس همه كوهها وآدم ها.
اما اين من، اين مني كه همه اش با من است، دلواپس هيچ چيز نيست، بي خيال بي خيال است. از مقابل همه چيز تند مي گذرد.
حتي وقت ندارد به آسمان نگاه كند. هميشه سوار اتوبوس مي شود تا چشمش به پرستوها كه لانه ندارند و توي آسمان سرگردانند، نيفتد وبه انتظار پيرمرد نابينايي كه مي خواهد فال هايش را بفروشد وبچه اي كه تمام دارايي اش، چند بسته آدامس است، نباشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |